ادیب ناصری(آسمون) در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۳:
با سلام و عرض ارادت خدمت ادیبان ایران زمین .
به نظر بنده در مصرع اول بیت هفتم مردی کرم ز آغاز گو صحیح است .به دلیل اینکه : چون در مصرع دوم میگه این بی ملولی که از دیدن او بهم دست داده که همه جا خوش و خرمم که اگه از هر طرف این حال و احوال بر من بخواد بسته بشه اونقد این حس و حال لذت بخشه که یه روزن از غیب پیدا میکنه و غالب میشه بر من پس وقتی در اون مصرع میگه حرف از این حال هوا واسم بگو دلیلی نداره دوباره پشتش بگه مر دیگرم زاغاز گو . میگه : مردی کرم ز آغاز گو یعنی مردی و کرم داشته باش (خیلی مردی مرام بزار باز کرم و لطف کن - کرم گفتن - )و از اول بگو شرح این بی ملولی و حس و حال خوب و واسه من که گوشم سنگیینه و خنگ و کودنم
سیدغلامعباس موسوی نژاد در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:
به عقیده بنده بیت آشنایی نه غریب است که دل سوز من است را اشتباه نوشته اند وخواننده هم اشتباه می خواند. باید اینگونه نوشته شود. آشنایی نه ، غریب است که دل سوز من است . و معنی اش این است که آشنایان نه، بلکه غریبه ها هم دلسوز من شده اند که در بیت دوم نیز بازتر وروشن تر اشاره می کند
الهام در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:
بیت یکی مانده به آخر ، همان سماحت (سَ حَ ) درست است به معنی
جوانمردی ، بلند همت و بخشندگی
الهام ابراهیمی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:
با سلام ، این شعر با صدای مهرداد هویدا با آهنگی به همین نام در آلبوم رومی 1 موجود است
کرمانشاهی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد:
لنگ و لوک و خفتهشکل و بیادب/ سوی او میغیژ و او را میطلب
درستِ مصرع اول به این صورت است:
لنگ و لوک و چفتهشکل و بیادب
چَفت در کُردی به معنی کج است. ما در کرمانشاه این کلمه را برای قیافه های بدترکیب و بدقواره بکار می بریم.
ابراهیم در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵:
مولوی این غزل را به احتمال زیاد از این رباعی ابوسعید ابوالخیر الهام گرفته؛
ای نه دلهٔ ده دله هر ده یله کن
صراف وجود باش و خود را چله کن
یک صبح با خلاص بیا بر در دوست
گر کام تو بر نیامد آنگه گله کن
سینا فاتحی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۰۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۱:
شاید قضیّه طرابلس یا خندق طرابلس اینگونه بوده که عدّه ای از صلیبیان یا همه صلیبیان یا عدّه ای از مسیحیان، عدّه ای از مسلمانان و عدّه ای از یهودیانو اسیر کرده بودن و به زور، به کار یا کارِ سخت، وا می داشتن.
همچنین شاید مطالعه لینکِ
پیوند به وبگاه بیرونی
که درباره یهود هست، سودمند باشه و شاید مطالبِ موجود در لینکِ
پیوند به وبگاه بیرونی
درست باشه، چون شاید وب سایتِ ((حوزه)) 1 وب سایتِ دینیِ معتبر باشه.
بنابراین شاید عباراتِ ((اسیر فرنگ)) و ((طویله نامردم)) و ((بیگانگان)) صحیح باشن و شاید عباراتِ ((اسیر فرنگ)) و ((طویله نامردم)) و ((بیگانگان)) مربوط به بدی کردنِ اون صلیبیان یا اون مسیحیان به عدّه ای از مسلمانان و عدّه ای از یهودیان یا بدی کردنِ همه صلیبیان یا عدّه ای از صلیبیان یا عدّه ای از مسیحیان و عدّه ای از یهودیان به عدّه ای از مسلمانان در طول تاریخ یا بدی کردنِ همه صلیبیان یا عدّه ای از صلیبیان یا عدّه ای از مسیحیان و عدّه ای از یهودیان در حقّ اسلام در طول تاریخ باشن.
بعل در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:
کاملا واضحه که شعر مصاحبه شیطان با حافظ میباشد.
یکم تفکر و مطالعه بکنید مشاهده میکنید که تنها کتاب مقدس قرآن نیست و نبوده تورات و انجیل هم مقدس هستند و ملک بودن شیطان از تورات ذکر شده.
مشخصا حد و اندازه شیطان در اصول تفکر و تعمل و مرام عشق بیشتر از حد تفکر سطحی دوستانی که خوار شمردن بوده و هست.
استعاره به داستان عرش میباشد مَلَک :فرشته منطقی تر از پادشاه است
Golnar در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۰ - تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه:
تصحیح بر نویس احولا به بر نویس احوال
سیدعلی (رضا) ساقی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:
کنون که درچمن آمدگل ازعدم بوجود
بنفشه در قدم ِ او نهاد سر به سجود
منظور از "گل" درادبیات ما همان گل سرخ است. گل نمادمعشوق وبلبل نماد عاشق هست دراینجا همان گل سرخ است.
عَـدم : نیستی ونابودی، زمان قبل از هستی
گویا ایّام گل وموسم بهاراست که شاعرصحنه ی خیال انگیزی ازرویش گلها را درپس زمینه ی این غزل ناب به سرانگشتان سحرآمیز نبوغ جادویی خویش به تصویرکشیده است......
معنی بیت:
حالیا که به دستِ خالقِ زیبائیها، گل سرخ از گودال ِنیستی،نرم نرمک پای به چمنزارهستی گذاشته ودرحال شکفته شدن وجلوه گریست. حال که می بینی بنفشه به احترام ِفرّوشکوه ِ او سر به زیر قدم های اونهاده است....ادامه ی جمله دربیتِ بعد.
🌿━━━━━━🌿
بنوش جام ِ صبوحی به نالهی دف و چَنگ
بـبـوس غَبغبِ ساقی به نغمهی نی و عود
جام صبوحی:شراب صبحگاهی.
درآن روزگاران رسم برآن بوده که درهنگام سحر شراب می نوشیدند تااثرات خماری شرابِ نوشیده شده ی دیروز رابرطرف کرده وتوانسته باشند روز جدیدرابانشاط وسرمستی وانرژی بیشتر آغازکنند به همین سبب جام صبوحی گویند.
البته که درنظرگاه حافظ، عباراتی مانند: "صبوحی زدگان" وعیش وعشرت وباده نوشی، وتاکید برخوشباشی وشادیخواری، انتزاعی، نمادین ومفهومی هستند ومقصوداصلی او دربکارگیری این عبارات، مقابله با متشرّعین متعصّب وزهد وتقوای خشک زاهدانه بود که درمورد شادیخواری وشراب نوشی سیاه نمایی کرده وآن را گناهی عظیم می شمردند! واین درحالیست که خودشان مرتکب انواع گناهانی مانند ریا وربا وخوردن مال اوقاف و.... می شدندکه هزاران برابر زشت تر ازباده نوشیست!
حافظ نیزبه ناگزیر به منظور رسوا نمودن آنها، برطبل خوشباشی وباده نوشی وعیش وعشرت می زد تا مردم ساده لوحی که فریب این زهد فروشان حُقّه بازشده ودرخواب جهالت فرورفته اند بیدارشده وبه خودشان بیایند که دینداری حقیقی، درانسانیت، مهرورزی وشادمانه زیستن است نه رفتارهای ریاکارانه ی عابدان اخم آلود وزاهدان عبوس. ازنظرحافظ خدا نه ازتسبیح گردانی وزهدخشکِ زاهدخرسند می شود نه ازباده نوشی وعیش وعشرت رندان وخوشباشان خشمناک می شود. او براین باوربود که همه ی ما در روز رستاخیز، ازنوع رفتارکریمانه ی خداوند با مردم به طرزی عجیب غافلگیرو شگفت زده خواهیم شد.
ترسم که روزحشر عنان درعنان رود
تسبیح شیخ وخرقه ی رندشرابخوار
معنی بیت:
تونیزدست بکارشو وغفلت مکن.شرابِ صبوحی که درصبحگاهان می نوشند به آواز چنگ ودف بنوش وبر صورت ماه ساقی به آواز نغمه وآهنگ نی وعود بوسه بزن وبه عیش وشادمانی بپرداز که این موسم دیری نخواهد پایید و پایدارنخواهدماند.
من نگویم که کنون باکه نشین وچه بنوش
که توخود دانی اگر عاقل وزیرک باشی
🌿━━━━━━🌿
به دورگل منشین بی شراب وشاهدوچنگ
که همچو روز بـقـا هفتهای بـُـوَد معدود
دور: ایهام دارد ا-دوران ،فصل"دورگل" کنایه از بهار است ۲- گِرداگِردِگل
وقتی دربزمگاه چمن به دور گل می نشینی وقتی به ضیافت ومیهمانی آلاله ها می روی بی تفاوت وکسالت بار مباش باشوروشوق و وشراب وشاهد برو وزندگی را باگلها جشن بگیر باآنها آوازبخوان ورقصشان راهمراهی کن تاطعم گوارای راز زندگی راچشیده باشی. جشن گرفتن زندگی وبه عیش ونوش پرداختن ،قدرانی ازهستی، وخالصانه ترین نوع نیایش، سپاسگزاری خالص ویک رازعظیم است که اغلب مردم ازآن غافل هستند!
شاهد : معشوق زیبارو
روز بـقـا : روز زیستن ، در بعضی نسخهها دور بقا آمده که به معنی مدت عمر و حیات است.
مـعـدود : محدود،قابل شمارش ، انگشت شمار و زودگذر
معنی بیت: زیرک وهوشیار ورندباش وهنگام بهاریابه گِرداگِرد گل، بدونِ شراب و موسیقی وبی حضورِ معشوق منشین که بهار هم مانند عمر آدمی زودگذر است. تا فرصت شادی هست به مستی و شادی بپرداز. دم راغنیمت بشمار گره ازابروبگشای وبدان که غمگینی وعبوس وجدّی بودن نشانه ی بیماری وقرارداشتن درسطح پایین آگاهیست وشاد بودن وشوخ طبعی وآسان گرفتن کارها نشانه ی سلامتی جسم وروح وقرارداشتن درسطح قابل قبول آگاهی وبیداریست. ازیک فردشادمان هیچکس ضرری نمی بیند واومی تواند شادی رابه دیگران نیزانتقال دهد اما فردعبوس وجدّی وغمبار، همواره درحال آسیب زدن به خود ودیگران است.
ززهدخشک ملولم کجاست باده ی ناب؟
که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
🌿━━━━━━🌿
شدازخروج ریاحین چو آسمان روشن
زمین به اخترمیمون وطالـع مسعود
ریاحین : جمع ریحان ، گلها
خروج ریاحین : رویشِ گلها
میمون : مبارک ، خجسته ، سعد
طالع : بخت و اقبال
مسعود : خجسته و نیک
معنی بیت:
بارویش گلها وشکوفا شدن ِآنها، زمین همانندِ آسمان روشن شده است. گلها مثل ستارگان چشمک می زنند.
، بدین معنی که با روئیدن گلها ، زمین هم مانند آسمان با داشتن گلها که ستارگان خوشبختی وخوشباشی هستند ، روشن شده است .
گلها به ستارگانِ خوشبختی تشبیه شده اند وهمچون آسمان ، زمین نیزبه برکتِ موسم بهار بخت واقبالی خجسته پیداکرده است وتورا به جشن و ضیافت دعوت می کندوبه شادی وعیش وعشرت می خواند.
بهار وگل طَرب انگیزگشت وتوبه شکن
به شادی رخ گل بیخ ِ غم زدل برکن
🌿━━━━━━🌿
ز دستِ شاهدِ نازک عـذار عیسی دم
شراب نوش رهاکن حدیث عادوثمود
عذار : چهره ، قسمتی از چهره که در آن مو میروید
عیسیدم : جانبخش ، زنده کننده ، گویند که یکی از معجزات حضرت عیسی دمیدن در مردگان و زنده کردن آنان بود.
حدیث : 1- روایت 2- داستان وماجرا عاد : یکی از اقوام قدیم عرب ساکن جزیرهی عربستان که در زمان "هود" می زیستند و چون پیامبری او را نپذیرفتند و از فرمان او سرپیچی کردند ، آنها را نفرین کرد ، پس باد صرصر آنها و کشورشان را نابود کرد.!!
ثـمود : یکی از اقوام قدیم عرب که بین شام و حجاز در حدود موصل امروزی زندگی میکردند ، "صالح " از میانشان به پیامبری رسید ، چون از او معجزهای خواستند ، حضرت "صالح" شتری از کوه برایشان بیرون آورد که این شتر برایشان برکت آورد ، اما آن قوم به بهانهی اینکه اگر شتر از آب چشمه بخورد ، آب چشمه کم و خشک میشود دست و پای شتر صالح را بریدند ، پس دچار عذابی وحشتناک شده ونابودشدند!
معنی بیت:
اکنون که موسم ِبهاراست تافرصت داری، ازدست معشوقِ لطیف چهرهیِ جانبخشی شراب بستان و بنوش وخوش باش. ماجرای قوم ِعادثمود رابه کناربگذاروفراموش کن که هیچ سودی برای توندارد. وقت، عزیزترازآن است که به این قصّه های بی سروته تلف گردد. بشتاب که زمان درحال سپری شدن است فقط به عیش وعشرت وشادی بپرداز.
حافظ صمیمانه به ماتوصیه می کند که ازبحث وجَدل های قدیمی ِ بی ثمر ومَلال آورپرهیزکنیم، به جای عاد وثمودازگل وبلبل وبهاربگوئیم وبرغبغب ساقی بوسه زنیم وبامعشوق خوش بگذرانیم. حافظ دراین بیت برهمه چیزشوریده وعصیانگرانه همه چیز را برهم می ریزد تاهمه چیز را دوباره ازنو بنیاد کند. اووقتی مشاهده می کند که مردم برسر چه چیزهایی بیهوده وقتشان راتلف می کنند، احساس مسئولیت می کند، حیفش می آید که زمان ووقتِ باارزش مردم برای بیان ِ اینکه عاد وثمود درهزاران سال پیش چه کردند وچه شد صرف شود!!
حدیث چون وچرا دردسردهدای دل
پیاله گیروبیاسای زعمرخویش دمی
🌿━━━━━━🌿
جهان چو خُلدِ برین شدبه دورسوسن و گل
ولی چه سودکه دروی نه ممکن است خلود
خُلدِبرین :بهترین نقطه ی بهشت
خلود : همیشگی وجاودانگی
به برکتِ رویش سوسن و گل سرخ وفرارسیدنِ بهار، جهان همچون بهشت جاویدان شده است ،لیکن چه سود که این وضعیّت پایدار نخواهد ماند و رهزنان دی وبهمن بی اَمان به تاراج ِ این سرسبزی خواهندتاخت خردمند آن است که قبل ازرسیدن خزان، ذخیره ای ازرنگ وبوی این فصل بهشتی برداشته وغذای جسم وروح خویش رادرطول سال تامین وتضمین کرده باشد.
ذخیره ای بنه ازرنگ وبوی فصل ِ بهار
که می رسند ز پِی رهزنانِ بهمن ودی
🌿━━━━━━🌿
چو گل سوار شود برهوا سلیمان وار
سحر که مرغ درآید به نغمهی داوود
منظوراز:"سوارشدن گل برهوا به شیوه یِ سلیمان" کنایه از روئیدن ِ گل برشاخه ورقص به نسیم سحری وشامگاهیست. ضمن ِ آنکه تلمیحی نیز به داستان ِتخت ِسلیمانست که برروی هوا حرکت می کرد. "گل سُرخ" نیز دراینجا به مَددِ لطافتِ اندیشه ی حافظ، همچون سلیمان، درعرصه ی چمنزار فرمان روایی می کند وتختِ پادشاهی اش برهوا سوارمی شود وبنفشه به احترامش سربه سجودمی نهد.
تختِ زُمرُد زده ست گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب
زُمرُد به ضرورتِ وزن بدون ِ تشدید ومیم ساکن خوانده می شود.
سلیمان وار : به شیوهی سلیمان ،
مرغ : بلبل
نغمه : آواز
داوود پدر حضرت سلیمان که صدای خوبی داشته و آوازهای او معروف است.
معنی بیت: آن هنگام که گل(نمادِمعشوق) همچون سلیمان برهوا سوارمی شود، شکوفاشده وبه نسیمی به رقص درمی آید، وصبحگاهان که بلبل (نمادِعاشق) آوازِ خوش ِهمچون آوازداودی سرمی دهد.....ادامه ی جمله دربیتِ بعد:
🌿━━━━━━🌿
به باغ تازه کن آیـیـن دیـن زردشـتی
کنون که لاله بر افروخت آتـش نمرود
آئین دین زردشتی: اشاره به جشن های زیادیست که دراین آئین آسمانی درطول هرهفته وماه وسال به بهانه های گوناگون درنظرگرفته شده است. به جرائت می توان گفت که درهیچ یک ازادیان ومذاهب وآئین های مذهبی درجهان، اینقدربه جشن وسرور وشادمانگی اهمیت داده نشده است. حضرت زرتشت دربین بنیانگذاران دینی، تنهاپیام آوریست که زندگانی ونعمتهای دنیوی راستوده ومردم رابه جشن وخوشی وسرور دعوت کرده است. اوهرگز گریه وسوگواری راتوصیه نمی کند اوباشراب ورقص وآواز مخالفتی ندارد اوزندگی راضیافت می داند وجشن وضیافت راخالصانه ترین نوع سپاسگزاری ازهستی. درمیان همه ی روشن ضمیران وپاک باطنان ورهبران دینی، زرتشت منحصربفرد وبی نظیراست. اوتنهاپیامبریست که اسلحه وشمشیر وشلاق ندارد، هیچ جنگی راخوب نمی داند وهمگان رابه شفقت ومهرورزی فرامی خواند.
تمام مذاهب لذات دنیوی راممنون کرده ووعده ی چندین برابری آن را به پس ازمرگ ودردنیایی دیگرموکول کرده اند امادراین آئین بجای وعده ووعید؛بیشتر توصیه به شادیخواری ونشر شادمانگی شده است. مریدپیرمغانم زمن مرنج ای شیخ!
چراکه وعده تو کردیّ واو بجا آورد
آتش ِنمرود : لقب آتشی بزرگ که نمرود فرمانروای بابل برافروخت و ابراهیم را در آن افکند ولی گویندآتش به اَمرخدا مبدّل به گلستان شد.
در این بیت،حافظ خلّاقیّت ِ بی نظیری نشان داده و تشبیهِ بسیارجالبی خَلق کرده است .چمن زار را لاله(نمرود) به آتش کشیده،(همه جاسرخ است) امّا به اراده ی خالق ِ زیبائیها،آتش سرد شده وچمن زاربه گلستانی مبدّل شده وگل سرخ(ابراهیم ِچمن زار) نجات یافته است. امّاخلّاقیّت هنوز تمام نشده ودرحال ِ فَوَران واوج گیریست! دراین غزل که بزم همه ی پیامبرانست ،عیسی سلیمان وداود ،هود ،صالح وابراهیم حضور دارند جای یک نفرازپیامبران جهانی حامی اصلی صلح ودوستی خالیست!. حافظ که ارادتِ خاصّی نیز به زردشت داشته وهمه جابااحترام قلبی ازاویادکرده، حیفش آمده دراین بَزم ِ روحانی، این اَبَر انسانِ اندیشه گرا ،صلح دوست وپاک باطن حضورنداشته باشد. کسی چه می داند؟ شاید حافظ اصلاً این بزم باشکوه معنوی پیامبران را برای بزرگداشت وبه حرمت آن نیکوسرشت نیک گفتار آراسته نموده است بنابراین حافظ چمن زار رابا سُرخی گل ِ لاله به آتش کشیده وبه استقبالِ این پیامبراصیل ایرانی ِ نیک پندارنیک گفتار ِ نیک کرداررفته است.
معنی بیت:
اکنون که لاله شکوفاشده وباسرخی آتشناک خود گویی که چمن زاران را به آتش کشیده و دشتی خیالپرور از آتش شکل گرفته است، تونیزبرخیز وآئین باشکوه دین نیاکانمان،دین ِ زرتشتی رادوباره زنده کن وبه رسم ِ زردشتیان، گِرداگِردِ این آتش(گلستان) به نوشیدن شراب بپرداز وزندگانی راجشن بگیر.
قدحی درکش و وانگه به تماشابخرام
تاببینی که نگارت به چه آیین آمد؟
گفتم شراب وخرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیرمغان کنند.
حافظ دراین غزل بایادکردن ونام بُردن از همه ی پیامبرانی که به صلح دوستی، انسان دوستی وعشق ورزی به انسانیّت وپرهیزازجنگ وجَدل شهرتی جهانی دارند، باشهامت وشجاعتی ستودنی، ارچارچوبِ مرز ومذهب وتعصّب خارج شده وازدیدگاهِ جهان شمول ِ خود پرده برداری می کند. حافظ به هیچ کس وهیچ مَسلک ومذهبی، تعصّبِ خشک نشان نمی دهد وهرجا که کسی ازانسانیّت، مِهرورزی وعشق سخن گوید بااحتراماتِ قلبی ازاویادکرده وهمه ی عشق وعلاقه ی خورانثازراومی کند.
ازآن به دِیرمُغانم عزیزمی دارند
که آتشی که نمیرد همیشه دردل ماست
🌿━━━━━━🌿
بخواه جام صبوحی به یادِ آصفِ عهد
وزیر ملکِ سلیمان عماد دین محمود
آصف : پسر برخیا. نام وزیر یا دبیر سلیمان نبی و دانشمندی از بنی اسرائیل ، گویند او آنقدر توانمندبود که توانست تختِ بلقیس ِ سبا را از دو ماهه راهی دور به چشم برهم زدنی به پیشگاه سلیمان آورد و حاضر ساخت .
آصف لقبیست که در ادبیاتِ ما به وزیران ِ مدیرو مدبّرولایق اطلاق میشود.
"ملک سلیمان" درنظرگاه ِ حافظ استعاره از فارس و شیراز است.
عماد دین محمود : عمادالدین محمود وزیر شاه شیخ ابو اسحاق اینجو ازدوستانِ صمیمی وهمدلِ وهمراهِ حافظ بود. حافظ چنانکه درآن دوره معمول بوده،دراین غزل به پاس ِ دوستی واُنس واُلفتی که با وی داشته اسم اورا نیزیادآورشده است. واینگونه یادآوری یک اسم درغزل، دلیل آن نیست که مخاطب کُلّ ِغزل اوبوده است. حافظ بهترازهرکسی می دانست که اگرمُخاطب ِ کُلّ غزل شخص گمنامی چون عمادالدین محمود باشد، عمرغزل ومحبوبیّت غزل نیز به میزان ِ عمر ومحبوبیّتِ عماد یا هرممدوح دیگر خواهدبود وبرای عامه ی مردم، وجالب وخواندنی وبه یادسپردنی نخواهدبود! به همین دلیل حافظ سعی می کرد از سرودن ِ چنین غزل وقصیده های خسته کننده وکسالت بارپرهیزکند وهمانندِ این غزل یک بیت به حرمتِ دوستی،به چنین دوستانی اختصاص دهد.
معنی بیت: در این ایّام وساعاتِ فرح بخش ِ بهاری، شرابِ صبحگاهی را به سلامتی ِ وزیرباکفایت و دانشمندِ شاه ابواسحق ، عماد الدین محمود بنوش وشادمانی کن.
🌿━━━━━━🌿
بُوَد که مجلس حافظ به یـُمن تربیتش
هـر آنچه میطلبدجمله باشدش موجود
بُوَد: سزاواراین چنین است، حقش این است.به این امید
یُمن: خجستگی،مبارکی ومیمنت
حافظ وقتی می بیند ازروی معذوریّت ِ اخلاقی، یابه میل واراده ی قلبی،یابه هردلیلی، شخص محترم وصاحب مَنصبی چون وزیرعماد رامَدح کرده، رندانه فضاسازی نموده وسعی می کند شخص ِ ممدوح را درشرایطی قراردهد که به روال آن دوره ناگزیر باشد حداقل هدیه ای چشمگیر به شاعر درنظر بگیرد. امّاروش ِ حُسن طلبی حافظ منحصربفرد بوده و باهمه ی شاعران تفاوتِ اساسی دارد. درست است که همه ی شاعران ازصاحب منصبان ووزیران وپادشاهان، هدیه وپاداش می گرفتند، لیکن حافظ ازهرکسی به روشی خاص ومتناسب با رابطه ای که با اوداشته درخواست چیزی یا طلبِ هدیه می کرده است.برای مثال، دراینجا مناعتِ طبع حافظ اجازه نمی دهد که حافظ خودراکوچک کرده ومستقیماً ازوزیر چیزی درخواست کند. سخن را طوری پیش می برد که نه تنها به مناعتِ طبعش لطمه ای نخورد بلکه بیشتر سببِ عزّت وسربلندی شود!
معنی بیت:
این حقّ ِ مسلّم ِ حافظ است که به میمنتِ وبرکتِ تربیتی که داشته، آموخته هایی که داشته، هرچه راکه اراده کند، بلادرنگ موجود ودر دسترس باشد.! اگرغیرازاین باشد ناحق است. حافظ با اعتماد به نفسی ستودنی، خودرادر جایگاهی می شمارد که درهرمجلسی حضور داشته باشد،هرچه بخواهد می تواند به دست آورد چرا که به درستی تربیت یافته ،آموزش دیده، تحصیل وتحقیق کرده واستحقاق این رایافته که هرچه بخواهد به دست آورد.
برای حافظِ وارسته و آزاده فرق نمی کند که صوفی، زاهد ،عابد یاحتّی شاه بوده باشد اگر به رندان بی حُرمتی کند، اوبی پاسخ نخواهد گذاشت وقطعاً واکنشی درخور خواهدداشت.
شاه اگرجُرعه ی رندان نه به حرمت نوشد
التفات اَش به می ِ صافِ مُروّق نکنـــیم
سیاوش در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:
با سلام
کاش دوستان به جای صحبت از خوانندهها در مورد خود شعر و تفسیرهای دیگر استادان اهل ادب در مورد این شعر صحبت میکردند
rezasafari در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:
اندکی ازخود برآ، عالم سر بام است وبس...
بیدل
بی سواد در ۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۴۹ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹:
هست رازی ازلی در دل شیراز نهان
خرم آن روز که من بر سر آن راز رسم
کمال داودوند در ۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۷۷:
بنده این رباعی را با دوستان خود به اشتراک گذاشتم وجمع این رباعی از 7735
rezasafari در ۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:
این سرت از رشته بس است،آن سر دیگر مگشا...
صحیح است
سعید در ۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
سلام کدام درست تر است
مرا با دوست پیمانی قدیمَست
یا
مرا با دوست پیمانی قدیمیست
اروند در ۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
در بیت ششم که بیت بسیار زیبا و مست کننده ایست حافظ میفرماید: دیشب بر یاد همکیشان که همان خراباتیان و ملامیان است به خرابات رفتم که به غمی از دل برکنم و این درد فراق را به فراموشی بسپارم نگو آنجا هم نتوانست درد دل من را تسکین دهد زیرا می که مسکن درد است ناراحت دیدم و پایش را در گل دیدم که بسیار زیبا استفاده شده همانطور که برای عمل آمدن شراب آن را تا نصفه در خاک فرو میبرند
سیدعلی (رضا) ساقی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:
کِی شعر ِتَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟
یک نکته ازاین معنی گفتیم وهمین باشد
غزلی زیبا ، ناب،خوش آهنگ وخلاصه هرچه که باید یک غزل خوب داشته باشد تا ماندگار بماند وروح نوازدلها وفرح فزای جانهاباشد این غزل به تنهایی دارد. به نظرنگارنده ی این سطور، غزل درپاسخ به شخصی مثلِ شاه شجاع سُروده شده است. چنین به نظرمی رسد که حافظ با بی مهری مخاطب روبروشده ومدّتی ارتباط خودرا با مخاطب قطع کرده است. بااین احتمال که تنهاظنّ وگمانی بیش نیست، انتظارمُخاطب پس از مدّتی بسرآمده وجویای حالِ حافظ شده واز وی تقاضای شعر ِآبدار وتازه کرده است. اگراین احتمال درست بوده باشد، مخاطب هرکه بوده باشد ازکرده ی خویش پشمان شده وبادرخواستِ شعری تروتازه ازحافظ، قصد دلجویی و آشتی درسرداشته است
غزلی زیبا ، ناب،خوش آهنگ وخلاصه هرچه که باید یک غزل خوب داشته باشد تا ماندگار بماند وروح نوازدلها وفرح فزای جانهاباشد این غزل به تنهایی دارد. به نظرنگارنده ی این سطور، غزل درپاسخ به شخصی مثلِ شاه شجاع سُروده شده است. چنین به نظرمی رسد که حافظ با بی مهری مخاطب روبروشده ومدّتی ارتباط خودرا با مخاطب قطع کرده است. بااین احتمال که تنهاظنّ وگمانی بیش نیست، انتظارمُخاطب پس از مدّتی بسرآمده وجویای حالِ حافظ شده واز وی تقاضای شعر ِآبدار وتازه کرده است. اگراین احتمال درست بوده باشد، مخاطب هرکه بوده باشد ازکرده ی خویش پشمان شده وبادرخواستِ شعری تروتازه ازحافظ، قصد دلجویی و آشتی درسرداشته است
تَر: طروات و تازگی ، ناب ، سلیس و روان ، آبدار
کی شعرِتَرانگیزد خاطرکه حزین باشد؟: کی وچگونه شعرتر وتازه،ازطبع شاعرتراوش می کند وقتی که خاطرش خسته وآزرده شده است؟
شاعر اگر به یاد شخص یا ازدست جوروجفای روزگار، غمگین و حزین بوده باشدوشعری بسراید، آن شعر نیز به طور طبیعی غمانگیزواندوهبارخواهد بود. چراکه عواطف و احساسات شخصی شاعر، دربسترشعرجاری شده وطراوت ولطافت آن راتحت تاثیزقرارمی دهد.
"یک نکته ازاین معنی" اشاره به همین عبارت "خاطرشاعر وقتی که اندوهناک باشد شعرباطراوت و آبدار ترواش نمی کند".
"گفتیم وهمین باشد" اشاره به این غزل هست یعنی اگراین غزل اینقدرحُزن آلودوغم انگیزاست و باطراوت وشادکننده نیست بدان سبب است که خاطرشاعر اندوهباروملول بوده است.هرشعری بسان آئینه ایست که احوالات درونی شاعر رابازتاب می دهد.
معنی بیت:
کِی ،کجا وچگونه، شعر آبدار وباطراوت ازخاطرخسته و اندوهبارشاعر تراوش می کند!؟ یک نکته ای ازاین حقیقتِ بازگوکردیم ودرنهایت همین غزل ازآب درآمد.
حافظ بااین عبارت شاعرانه،پارادکسی حافظانه خلق کرده است هم اندوه ودلخوری ودلگیری خودرا به اطلّاع مخاطب رسانده وهم درپاسخ به درخواست ِ اوشعری آبدار وباطراوت سروده است! حافظ شاعرتضادّهاست. اواستاد ماهر وبی مانند جمع ضدّین است. ازطرفی می فرماید:
ازخاطر اندوهناک، شعرآبدار نمی تروَاد، ودرعین ِ حالی که این جمله رابیان می کند غزلی نغز و باطراوت وتازه می سراید! درادامه نیز به منظور اینکه شدّت غصّه واندوه خودرا انعکاس دهد، می فرماید:
ازاین حقیقت، ازاین موضوع،نکته ای سربسته گفتم وجزاین چیزی نیست. اتّفاق خاصی نیافتاده است. غمگینی باعثِ درسکوت فرو رفتنم شده است. چون خاطرم خسته وآزرده است شعر با طروات بَرنمی آید! به اصطلاح عامه، حالم گرفته وذوقی برای شعرگفتن ندارم.
گویی که مُخاطب سئوال کرده بوده که چه شده دیگر ازآن شعرهای آبدار وناب خبری نیست آیا ازما دلگیرشده ای ، موضوع چیست؟
همین که حافظ دلیلِ سکوتِ خودرا غمناکی اعلام می کند، غیرمستقیم به مخاطب می رساند که من نیز دلتنگِ توهستم، یعنی ناراحت وملولم ازاینکه رابطه ی دوستی ما به سردی گرائید! خیال مکن که من دردورانِ سردیِ رابطه، حال وروز خوشی دارم!
نگارنده ازآن جهت تصوّرمی نماید که "شاه شجاع" جویای حال وی شده وحافظ پاسخ خود را بااین غزل داده است که بین این دو، رابطه بسیارگرم وصمیمانه بلکه عاشقانه بوده وازحال وهوای این غزل چنین برمی آید که مدّتی این رابطه بادسیسه وتوطئه ی بدبینان واطرافیان قطع شده بوده وحال دوباره هردو به این نتیجه رسیده اند که رابطه ی عاطفی ِ ازهم گسسته شده را دوباره ترمیم کنند.
عشقبازی راتحمّل باید ای دل پای دار
گرملالی بود بودو گرخطایی رفت رفت
🌿━━━━━━━━━━🌿
از لَعلِ تو گر یابم انگشتریِ زنهار
صد ملکِ سلیمانم درزیر نگین باشد
لَعل : سنگی قیمتی،زینتی و سرخ رنگ که برای نگین استفاده می کنند. چون قیمتی ،خوشرنگ و به رنگِ لب است درادبیّاتِ عاشقانه ی ما استعاره از لب معشوق است.
انگشتریِ زنهار : درقدیم گاهی پادشاهان علامت مخصوص و مُهر خودرا بر نگین انگشتری حَک می کردند و وقتی امان نامه ای را با آن انگشتری مُهرمی کردند صاحبِ امان نامه،آن رابه مامورین نشان داده و درپناه حمایت قانونی قرارمی گرفت وامان وآرامش می یافت اشاره به همان مطلب است. امّا دراینجا مُهر ِ لب بسیارباارزش تراز مُهر پادشاهیست، چراکه مُهرلب در حقیقت گرفتن ِ بوسه ازمخاطب است که برای عاشق ارزش دیگری دارد.
معنی بیت:
ازلبِ سرخ تو اگر بوسه ی ِ مهرآمیزی (امان نامه ای) دریافت کنم وموردِ لطف وعنایتِ توباشم، اعتبارواقتداری فوق العاده پیدا می کنم. بطوریکه گویی فرمانروایِ صدها مُلک سلیمان هستم. یعنی جایگاهی همآنندِ سلیمان که انگشتری سحر آمیز داشت به دست می آورم صاحبِ همه چیز می شوم وکامرواوکامیاب می گردم.
دهان ِ تنگِ شیرینش مگر مُلکِ سلیمانست
که نقش خاتم ِلعلش جهان زیرنگین دارد.
🌿━━━━━━━━━━🌿
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو دراین باشد
معنی بیت:
خطاب به دل خود ش می فرماید:
ای دل، اگرحسودان وتوطئه گران، دَسیسه هاکردند ورابطه ی میان تو ومعشوق رابه هم زدند، یا زیان وخسارتی به توواردکردند، غمگین واندوهگین مباش، شاید مدتی خاطرت آزرده شد لیکن این ظاهروصورتِ کاراست چه بسا اگرزاویه ی نگاهِ خودرا عوض کنی شاید ماجرا به سود ونفع تورقم خورده باشد! اگرنیک بنگری این دلخوری اندک به سرعت محوشده ورابطه ی توبامعشوق عمیق تر ومحکم ترازپیش خواهدشد.
گر بدی گفت حسودیّ و رفیقی رنجید
گوتوخوش باش که ماگوش به احمق نکنیم.
🌿━━━━━━━━━━🌿
هرکو نکند فهمی زین کلکِ خیال انگیز
نقشش بِه حرام اَرخود صورتگر چین باشد
کِلک: قلم
کِلک خیال انگیز : قلم آفرینش ِ نقّاش هستی
" نقشش به حرام " یعنی کسی که زیبائی رانمی فهمد درتاریکی زندگی می کند و زندگانیش بیهوده است هیچ نقش موثری درجریان هستی ندارد، کارش فقط خوردن وخوابیدن است.
صورتگرچین: مجسمّه سازان ونقّاشانِ چینی به ویژه درمینیاتور درقدیم زبانزدِ همگان بودند وشهرتی جهانی داشتند.
معنی بیت:
هرکس که از این نقّاشی ِ خیال انگیز جهان هستی، وازهنرمندی قلم سِحرآفرینِ نقّاش کائنات به ذوق وشوق نیاید،اگرنتواند بانسیم برقصد وازبوی گلها وآوازپرنده هاسرمست شود اگرتوانایی دیدن ودرک زیبائیهای پیرامون خویش رانداشته و مهارت لذّت بردن ازآنهارانداند، اگرچه این شخص،خود نقّاش ومجسمّه ساز چینی بوده باشد،زندگانیش باطل وبیهوده باد.
حافظ جهان بینی ِ جالبی دارد. اوکائنات راهمانندِ نقّاشی ِسحرانگیز می بیند وعبادت وبندگی را در فهم ِ زیبائیها وتحسین کردن ِ نقّاش هستی می داند. اوبه جای تعظیم کردن،تحسین کردن راترجیح می دهد. تفاوتِ اساسی وبنیادی ِ نگرش ِ حافظ با زاهد وعابد دقیقاً درهمین نکته هست. اوبا دیدن ِ زیبائیهابه وَجدوشورآمده و به زیبای مطلق ونقّاش ِ هستی آفرین می گوید. اوزیبا می بیند وبه زیبائیها نظرمی افکند نظربازی می کندودرغایت به زیبائی نیز می رسد.
خیز تا بر کِلکِ آن نقّاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش ِعجب درگردش ِپرگارداشت.
🌿━━━━━━━━━━🌿
جام ِمی وخون دل هریک بکسی دادند
در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
بعضی ازشارحان بدون شناختِ جهان بینی حافظ، بااستناد به یک یاچندبیت، عجولانه قضاوت کرده واتّهام جبری گری به این اَبَرانسانِ آزادمنش ِ آزاداندیش می زنند! آنها نمی دانند که حافظ جزدرعالم محبّت،درپشت هیچ مرزی منتظر ومتوقف نمی ماند ودرمسیر جُستن ِ حقیقت در هیچ چارچوبی آرام نمی گیرد. اوتابع هیچ عقیده ای جزعشق ورزی نیست وانتسابِ اوبه هرمَسلک وهرفرقه ای جفای نابخشودنیست. حافظ نه جبری گراست، نه اختیارگرا، حافظ به همان تعدادشعری که درتاییدجبرگرایی سروده ، درتایید اراده واختیارنیزسروده است برای نمونه:
چرخ برهم زنم اَرغیرمرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک
بنابراین، حافظ متفکّرانه وواقع نگرانه،دراین موردنیزبهترین راه رابرگزیده است. درنظرگاه اودر صورتی فرد، دارای آزادی ِ اراده هست که راههایی عملی، پیش پای او برای انجام و اقدام وجود داشته باشد واگرهیچ امکانی برای تغییروضعیت وجودنداشته باشد دراینصورت،بایدپذیرفت که بعضی امورات مانندانتخاب پدرومادر،مکان ،خانواده وفرهنگی که ازکودکی دران رشدونموّمی کنیم وهزاران موارددیگر جبری وتحمیلی هستند وتغییردادن انها ازعهده ی ماخارج است. امااینکه بعدازبه بلوغ فکری وجسمی رسیدن چه مسیری رادرپیش بگیریم دارای اراده واختیارهستیم. گرچه بعضی براین باورند که ماحتّی بعدازبلوغ نیز هرتصمیمی مطابق میل واراده ی خویش بگیریم متاثرازگذشته ی کودکیمان ماخواهدکه ان نیزجبری بوده است.
بنابراین همانگونه که حافظ،درقرنهاپیش بدان رسیده بوده،جبری واختیاری بودن امورات نسبی هست وهیچکدام قطعیّت کامل ندارند. به عبارت روشن تر فرد اگر بخواهد یانخواهدکاری را انجام دهد درهردو مورد باید قادر به انتخاب راههای دیگربوده و این راهها دردسترس او باشند.
معنی بیت:
جام می(نمادِ شادخواری ) رابه یکی وخون ِ دل( نمادِغمخواری) رابه یکی دیگرداده اند. آری این تصمیم خالقِ هستیست. قسمتِ هرکس چیزی شده است واین قانونی هست که ازابتدای خلقت بوده است.
حافظ ازاین موضوع ناراحت وگله مند نیست. اوقانونی را متذکّرمی شود که ازآغازهستی به اجراگذاشته شده است. هرآنچه که به توداده شده همان است چیزی دیگراضافه نخواهدشد باگریه والتماس وزاری، اگر طلب روزی ننهاده کنی خون دل خواهی خورد پس رضابه داده بده وازجبین گره بگشاکه دربعضی اموراختیاری به ماداده نشده است.
درآغاز خلقت یکی آدم(مرد) ودیگری حوّا(زن) خَلق شده است وهمه چیز برهمین منوال پیش رفته است. مگرمی شد هردو "آدم" (مرد) خَلق می شد!؟ تفاوتهاوتضادهاست که زندگی می آفریند،هیجان وشوق می آفریند وعشق می آفریند. باید یکی سیاه باشد دیگری سپید که دیده شوند. تصوّرکنید همه جارابرف سپیدی فراگرفته باشد درآن میان دو خرسِ سپیدِ برفی رانیزتصوّرکنید که باهمدیگر گلاویزشده وبرروی برفها کشتی می گیرند، آیا دیدن ِ این صحنه هیچ ذوقی در آدم برمی انگیزد؟ آیا اصلاً این صحنه دیده می شود؟حتّی تصوّرچنین صحنه ای غیرممکن است؟ پس حق وعدالت دراین است که حتماً یکی سیاه ودیگری سپید باشد، یکی شوخ طبع، دیگری عبوس، یکی شاد،دیگری غمگین،یکی کوچک،دیگری بزرگ، یکی زیبا،دیگری زشت، و.... تابدین وسیله نقّاشی و جریان هستی شکل بگیرد. تفاوت ها ورنگ آمیزی متضاد وسایه روشن هاست که به نقّاشی جلوه ی خیال انگیز می دهد.
بنابراین حافظ به یک نکته ی بسیاراساسی وبنیادی اشاره دارد وباقاطعیّت می فرماید که غیرازاین ممکن نبود، باید اینگونه همه چیز متمایز ومتفاوت باشد. مگرمی شودهمگان دریک اندازه، یک شکل، یک وزن با یک خُلق وخو، بایک طبع، بایک صدا وبایک خصوصیّات بوده باشند؟ درآنصورت هیچ چیزخوشآیند نمی بود وقطع یقین دستِ انسان پی چیزی می گشت تا این یکنواختی ویکدستی را برهم زند،ازبنیاد برافکند وتفاوت وتمایزایجادکند.
تنوّع ،تفاوت وتضاد،پویایی وحرکت آفرین وهیجان بخش است .اگرهمه عاشق می شدند پس نقشِ معشوق راچه کسی بازی می کرد. کارگردان ِ هستی برای هرکس نقشی درنظرگرفته وازهرکس براساس نقشی که دارد،استعدادی که دارد،امکاناتی که دارد، انتظاردارد تا به بهترین وجه ایفای نقش کند واین ازنظرگاهِ حکیمانه ی حافظ عین ِ عدالت است. حافظ درمقابل ِ این شرایط همانندِ خیّام شورش نمی کند بلکه خردمندانه، فیلسوفانه ورندانه آن راقبول کرده وسعی دراین دارد که نقشش را به خوبی ایفاکند ونقشش به حرام وباطل نگردد. اوضاع واحوالات ماهیچگاه ناگواروناروا نیستند این ماهستیم که بایدبهترین روش برخورد بااین نامرادیها رااتخاذکنیم وبه سمت کمال حرکت کنیم کسی که بدون انجام کاری درانتظار بهبود اوضاع می نشیندنمی داندکه تاآخرعمردرانتظاری آزارنده بسر خواهدبرد.
ساقی به چند رنگ مِی اندر پیاله ریخت
این نقش ها نگرکه چه خوش درکدوببست
"کدو" کلّه های ما وباده های رنگارنگ افکار واندیشه های ماست.
🌿━━━━━━━━━━🌿
در کار گلاب و گل حکم ِ ازلی این بود
کاین شاهدبازاری وان پرده نشین باشد
بعضی ازشارحان گل راشاهدبازاری درنظرگرفته وگلاب را پرده نشین دانسته اند! اما بنظرنگارنده ی این شرح، مقصودحافظ به دلایلی که درشرح مطلب بیان می شود عکس این قضیه هست.
اراده و فرمان خالقِ زیبائیها درموردِ هرکس متفاوت است. تقدیر بر این بوده که گلاب همیشه ودرهمه جا دردسترس باشد. زمستان و بهار ندارد هرکس هروقت اراده کند می تواند گلاب راازبازارتهیّه وازآن استفاده کند.
درست است که گلاب عصاره ی گل است،امّا این حاصل ِدسترنج بشریست ودرکارگاهها طی فرآیندی به منظور دسترسی ِ راحت تر و بیشتربه منظور استفاده درفصلهایی غیرازبهار تهیه واستخراج وروانه ی بازار می شود. درشیشه بودن ِ گلاب به معنی پرده نشینیِ اونیست. اتّفاقاً درشیشه بودن یعنی دربازار ودردسترس همگان بودن است. این خودِ گل است که ازابتدا درپرده ی غنچه پنهان بوده وپس ازشکفته شدن نیزهمچنان پرده نشین می ماند چراکه ساختارآن پرده های تودرتوست.
ضمن انکه درنظرگاهِ حافظ، گل نماد وسمبل ِمعشوقیست. معشوق همیشه درپرده نهانست. معشوقِ حافظ هرگز شخصیّتِ بازاری وهرجایی ندارد ودرپس پرده پنهانست.
به غنچه می زد ومی گفت درسخنرانی
که تنگدل چه نشینی زپرده بیرون آی
پس می بینیم که گل درپرده ی غنچه نهان شده وعاشقانش منتظربیرون آمدنِ گل ازپرده هستند.
یادرجایی دیگرمی فرماید:
چون گل ومِی دَمی ازپرده بردن آی ودرآ
که دگر باره ملاقات نه پیدا باشد
به هرصورت منظورحافظ ازبیان این مطلب این است که بسیاری ازمسایل خارج ازاختیار واراده ی ماست. به هرکس نقشی داده شده،باید درآن نقش فرورود وخوب بازی کند. گل نمی تواند ازاین موضوع که چرامن پرده نشین باشم وگلاب بازاری؟ دلگیرشود. حُکم ازلی براین بوده وبایدپذیرفت. قبلاً گفته شد که مانمی توانیم ازاینکه چرا پدرومادر من این دونفرهستند ناراحت شویم! دراینجا ماهیچ اختیاری نداریم، حکم ازلی چنین بوده که ماحاصل ازدواج این دونفرباشیم. مابایدسعی کنیم با نقشی که به ماداده اند ارتباط برقرارکنیم وآن راخوب بازی کنیم.شایدکسی دوست داشته باشد ای کاش به جای خودش ، مثلا فلان کس می بود وشب وروز ازاینکه چرابه جای فلان کس آفریده نشده نق وناله کند! قطعاً این شخص هرکاری کند نمی تواندبه جایِ آن شخص موردِ نظرش بوده باشد. باید به نقش ِ خود توجّه کند وبپذیرد که بسیاری ازامورات رانمی توان تغییر داد.روانشادشریعتی جمله دعاییِ جالبی دراین مورددارد :
پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی،تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم.
🌿━━━━━━━━━━🌿
آن نیست که حافظ رارندی بشود ازدست
کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد
اگرآن احتمالی که درموردِ پیشقدم شدن ِ شاه شجاع برای آشتی که درابتدای غزل متصوّرشدیم درست بوده باشد، بااین حساب،حافظ درپایان ِ غزلی که درپاسخ به اوسروده شده، چراغ سبزی به مخاطب نشان داده وتمایلِ خویش را به ترمیم ِ رابطه ی عاطفی ِ ازهم گُسسته شده اعلام ومی فرماید:
نه…. اینگونه نیست که حافظ، رندی،نظربازی وعاشقی را فراموش کرده و کنار گذاشته باشد. هرگزچنین نبوده ونخواهدبود . "رندی ونظربازی" نقشیست که به من داده شده است. تقدیرمن از ازل اینگونه بوده و تا قیام قیامت اینگونه خواهدبود.
رندان وروشندلان مسلک حافظانه ، ابتداچارچوبها، حصارهاودیوارهایی را که جامعه ،سیستم حاکمیّت، ومذاهب برای به بردگی گرفتن توده هاطراحی و ساخته اند تخریب می کنند تا پس از آزادی، باتحقیق وتفحّص،مسیر رشدونموّمعنوی خودراپیداکنند. آنهااختیارفکرواندیشه ی خودرابه کسی نداده وازهیچ کس تقلید نمی کنند. برای رندان هیچکس نمی تواندتعیین تکلیف کرده وبایدونباید مشخص کند. آنهاحتی به خداوند نیز ایمانی شخصی دارند وگرفتاروظایف دینی وآداب ورسوم مذهبی نیستند. رندان مسلک حافظانه، درظاهر بنظرمیرسند که کامجو وخوشگذران باشند امارفتارهای آنها درحقیقت، باایمانی خالصانه، مسئولانه وشورقلبی به انجام می رسد آنان شهسواران حقیقی عشق وایمان ودیانت هستند.
مراکاری به جز رندی نفرمودند
هرآن کاری که آنجاشدازان افزون نخواهدشد
فرشید در ۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
این غزل شیخ اجل براستی گوهری یگانه و برجسته ای در گنجینه ادبیات فارسی است.
موجود دوپا بروی این کره خاکی میبایست از سه مرحله گذر کرده و تکامل یافته تابه وادی، مکان، مقام ویا هرآنچه چه مایل هستید نام ببرید، وارد شود که بنام آدمیت (آدم شدن) از آن یاد میشود. این چهار مرحله حیوانیت، بشریت، انسانیت و آدمیت است. وقتی که به مقام آدمیت رسیدید فرشتهگان بر شما سجده خواهند کرد.
بیاییم به پیام و مفهوم درونی این غزل زیبا توجه داشته باشیم و از آن مهم تربه آن عمل کنیم. بحث در مورد مقام، مکان، وادی ویا هرچیز دگر، درجا زدن در این مسیر است. این غزل یک نقشه راه در زمینه اخلاق و عمل است که ما را به مدینه فاضله رهنمون است.
سلیمی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۳۹ - لطف حق: