گنجور

حاشیه‌ها

نیکومنش در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:

درود فراوان به دوستداران ادب پارسی
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما
از انجا که چشم هر کسی که به چشمان مست تو افتاده چشم راحتی روی هم نتونسته بزاره پس بهتره که هیچ کس ادعای پاکدامنی در مقابل چشمان تو رو نداشته باشه
مستوری فروختن به کسی یعنی ادعای پاکدامنی کردن در برابر کسی مفهوم کلی یعنی اینکه هیچ کسی نیست که تو رو ببینه و عاشقت نشه (معشوق مورد نظر حافظ خداوند زیبا ،مراد طریقت ،شاهدو...
درود فراوان بر جویندگان و پویندگان راستی

رضا در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

بیا که قصراَمل سخت سُست بنیادست
بیار باده که بنیادعمر بر بادست
قصر امل: کاخ آرزو. قصر امل همان کاخیست که هرکس برای خود می سازد. آرزوها وهدفهائیست که برای خویش رقم می زنیم. تااینجای کارنه تنها بد نیست بلکه بسیارخوب ودرحفقیقت پی ریزی ِ ، برنامه ریزی واقدام برای هرچه بهترساختن ِ آینده ایست که ماباآن روبروخواهیم شد. امّا کارازآنجا خراب می شود که مابرای دستیابی به آرزوها وآمالمان بی تابی کرده وزمان ِ حال را که مهمترین بخش عمراست قربانی می کنیم.! وحتّاحاضریم به هرقیمتی ازجمله پایمال کردن حقوق دیگران،به زمین زدن دیگران وشکستن ِدل آنها ، به آرزوها و خواسته هایمان برسیم. آرزوهایی که تحقّق ِآنها چندان حتمی هم نیستند وهزارویک پیش شرط لازم دارند تا از رویا به واقعیّت تبدیل گردند. مهمترین آنها اطمینان داشتن ازبقا ودوام عمراست که متاسّفانه برای یک نفس کشیدن نیز تضمینی وجود ندارد.!
حافظ ذهنِ مخاطبین خودرا به یک نکته ی بسیار باارزش معطوف داشته، تاآنها که برای رسیدن به خواسته ها ی خود، باشتاب گام برمی دارند، خون ِدل می خورند،دیگران رادرزیرپا له می کنند ، ازخوابِ غفلت بیدارشده، وبه جای غرق شدن دررویاهای بی اساس، دَم راغنیمت شمرده وازهرنفسی که می کشند لذّت ببرند.
سخت سُست بنیاد: بسیار سست پایه
از"برباد است" دومعنی می توان برداشت نمود. اوّل اینکه باد کنایه از هیچ وپوچ است، یعنی همه چیزناپایدار ودرحال گذار است بنابراین بنیاد وتکیه گاهِ عمر هیچ ضمانتی ندارد. دوّم اینکه بنای زندگی برنفس کشیدن استواراست. یعنی به هوا وبه عبارتی به باد بنداست هرنفسی که فرومی رود ممکن است فرا نیاید.
معنی بیت: بیا دَم راغنیمت دان وباجام باده ای حال را دریاب که کاخ آرزوها چندان اعتباری ندارد.
برای ساختن این کاخ پوشالی، حقوق دیگران رازیرپامگذار، دل مشکن وهمه ی انرژی خودراصرف نکن که بی پایه وناپایداراست. بهترآن است که که درهرفرصتی که دست می دهد خوش وخرّم باشیم تاشایدتبعاتِ خوشی مابه دیگران رانیزسرایت کرده وشادمان کند . پس باده بیاوربه عیش وعشرت بپردازیم که برای تداوم زندگانی هیچ تضمینی وجود ندارد ممکن است فردایی نداشته باشیم.
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا زدیوان قضا خطّ ِ امانی به من آر
غلام همّتِ آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگِ تعلّق پذیرد آزادست
شاید اگربخواهیم جهان بینی حافظ ومکتبِ حافظانه را دریک بیت خلاصه کنیم بی هیچ شک وتردیدی همین بیتِ زیبا ونغز وپُرمایه خواهد بود.
همّت: اراده ،عزم
چرخ ِ کبود : آسمان کبود
تعلّق: دل بستگی، علاقه، علقه، وابستگی، دل بستگی داشتن، دل بستن، آویختن.
معنی بیت: من بنده وغلام ِ کسی هستم که به نقطه ای رسیده که باهمّتی قابل احترام واراده ای ستودنی، خودرا ازهرآنچه که باعثِ وابستگی، دل بستگی وقید وبند می گردد آزاد ساخته است.
حال این سئوال پیش می آید که آیا دامنه ی این آزادگی تاکجا توسعه پیدا می کند؟ آیا منظور حافظ، ازآزاد شدن به معنای کامل شاملِ : (رهایی از وطن دوستی، دین، مذهب، فرهنگ ،زبان،نژاد،قبیله ووووو هرآنچه که وابستگی وقید وبندآورد) است یا فقط آزادشدن ازبندِ تعلّقاتِ مادّی کافیست تاانسان به رهایی برسد؟
برای یافتن پاسخ درست، نیازبه هیچ توضیح اضافه یارجوع به مرجع ومنبع خاصّی نیست. مرور دامنه ی معناهای یکایک واژه هایی که بکار رفته واین بیت را رقم زده است، مارا به پاسخ روشن وقانع کننده رهنمون می گردد.
گویا که حافظ پیش بینی کرده بوده ومی دانسته که بعدها شاید، جویندگانِ حقیقت مشتاق بوده باشند که ازحدّومرز ِ دامنه ی این آزادگی، آگاهی پیداکنندو وبادر نظر گرفتن آن دراین مسیر گام بردارند. بنابراین بابکارگیری ِهوشمندانه ی واژه ی "زیرچرخ کبود" همه ی شُبهات و تردیدها را ازبین برده ونظر خویش را بدون ملاحظه وبدون ایهام وابهام مطرح کرده است. هیچ استثنایی درنگرش حافظانه وجود ندارد واین آزادگی ورهایی ، همه ی آنچه که تعلّق به بارآورد راشامل می شود. قطعاً تنهاچیزی که مشمول این ایده نمی گردد پدیده ایست که جایی در خارج ازدایره ی هستی وبیرون اززیرچرخ کبود قرار دارد!
ناگفته نماند که معنای رهایی ازوابستگی هایی مثل وطن دوستی، مذهب ، زبان ،قبیله،.......وطن فروشی وکُفرورزی وبی غیرتی وپشت کردن به قوم وقبیله.... نیست وقراربراین نیست که کسی که خودرا ازبندِ تعلّقات می رهاند، درمقابل دشمنان ومهاجمان سرتسلیم فرود آورده وبه این بهانه ، ازوظایفِ اجتماع واخلاقیِ خویش سرپیچی کند. بلکه بلعکس با ازبین بردن ِ تعصّباتِ فرقه ای، زبانی، نژادی و.... به بینشی جهانشمول می رسد ودرمقابل همه ی انسانها( نه فقط نسبت به همزبانان ،هموطنان وهم کیشان خویش) احساس مسئولیت ووظیفه می کند.عشق ورزی به همه ی انسانها،حیوانات و طبیعت راسرلوحه ی کارخویش قرارداده وبه جای تعصّب نشان دادن به فرقه گرایی،قومیّت، ووووو به "انسانیّت" به مفهوم جهانی می اندیشد.
حافظ به برکتِ همین بینش و دیدگاه ِ فراشمول وجهانیست که محبوبِ قلبهاشده است. قلبهایی که دارای زبانها ومذاهبِ وباورهای گوناگون بوده ودرکشورهای مختلف می تپند. علّتِ اینکه اشعاراو همه ی ِ مرزها را درمی نوردَد، دراین نکته ی دقیق نهفته که خودِ اودرزندگانی پشتِ هیچ مرز ومذهب وقومیّت وفرقه گرایی ونژاد وقبیله توقّف نکرده وهمیشه سعی نموده، اندیشه ها وباورهای خودرا بالنده وپویا نگاهدارد.
شهرت واعتبار ومحبوبیّتِ جهانی حافظ، متاثّر ازاین نیست که زلف وابروی وخال وخطِ معشوق را باتعابیرلطیفِ ادبی و شاعرانه توصیف می کند. شاعران زیادی وجود دارد که این کاررابسیار زیبا ونغز ولطیف انجام می دهند لیکن شعروشهرت آنها پشتِ مرزهای شهر ودیارشان متوقف مانده وهرگزبه بیرون راه پیدانمی کنند!
محبوبیّتِ جهانی حافظ متاثّراز جهان بینی واندیشه های فرا قومی وفرا مذهبی ِ اوست که اوراقابل احترام وارادت می کند. گوته وبسیاری ازاندیشمندان جهانی، اگرحافظ را تاحدّ پرستش دوست دارند به این سبب نیست که حافظ چه مذهبی داشته ویاازکدام کشوربرخاسته است. اورا فقط به این سبب می ستایند که آزاداندیشانه به همه ی بشریّت بدون درنظرگرفتن نژاد ورنگ وزبان ومذهب می اندیشد.
زیربارند درختان که تعلّق دارند
ای خوشاسرو که ازبارغم آزادآمد
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش ِعالم غیبم چه مژده‌ها دادست!
مست و خراب: مست و لایعقل، مست و بی‌هوش.
سروش: فرشته ی آسمانی
عالم غیب: عالم ناپیدا، عالم نهانی
شاعردرعالم مستی وازخودبیخودی، مکاشفه ای کرده وندایی شنیده است.
معنی بیت: چگونه بگویم باورکنی ،دیشب مست وازخودبیخود افتاده بودم. ندایی درگوش جانم، چه بشارتهای امیدبخش داد ومراازارزش واقعی خودباخبرساخت.
بشارتی که داده شده دربیت ِ بعدیست:
که ای بلندنظر شاهباز سِدره نشین
نشیمن تونه این کنج مِحنت آبادست
شاهباز: شهباز،پرنده ای شکاری که پادشهان بیشتر با آن شکارمی کردند.کنایه ازآدمیست.
سِدره: درخت کُنار است بالای آسمان هفتم که منتهای اعمال مردم است و آن را سدرةالمنتهی گویند و حد رسیدن جبرئیل همانجا است.
سِدره نشین:جایگاه مقرّبین وملایکه ها
محنت آباد: اشاره به این دنیاست که پراز رنج ودرداست.
معنی بیت: مژده دادند، که ای انسان، توشاهبازی هستی که جایگاهِ حقیقی ِ تودرخت سدر ودرآسمانهاست. نشیمنگاه تو این دنیا نیست، به اینجا دلبستگی نداشته باش(خود را ازبندِ تعلّقات رهاکن) این دنیا خرابه ای بیش نیست وپراز درد ورنج ومِحنت است.
رَهروِ منزل عشقیم وزسرحدّ عدم
تابه اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
تورا زکنگره ی عرش می زنند صفیر
ندانمت که دراین دامگه چه افتادست
کُنگره: دندانه بالای حصار کاخ و قلعه. عرش: بارگاهی در آسمان هفتم.
صفیر: صدا کردن، بانگ برداشتن، صدای ملکوتی ِ فرشته ها وملایک
"دامگه": جایی که درآنجا دام گسترده شده است. کنایه ازدنیاست.
معنی بیت: درادامه ی بیت قبلی همان ندایی که درگوش جان شاعرپیچیده می فرماید: ای انسان تورا ازآسمانها وقلعه ی ملکوتی ِعالم غیب صدا می زنند وبه آنجا دعوتت می کنند. نمی دانم چرا نمی شنوی وهمچنان به این دنیای فانی که پرازدام است دلبسته وچسبیده ای!؟
نقدِ عمرت ببرد غصّه ی دنیا به گزاف
گرشب وروز دراین قصّه ی مشکل باشی
نصیحتی کُنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
پیرطریقت:مرشد وراهنما، کسی که ازبندِ تعلّقات رسته و درمسیرسیروسلوک بسوی حق، به مراحل والایی رسیده است.
معنی بیت: تورانصیحتی می کنم وحدیثی ازیک انسان وارسته نقل می کنم. این پند واندرز را یادبگیر وعمل کن.
پند واندرز دربیت های پیش روست :
غم ِجهان مخور و پندِ من مَبر از یاد
که این لطیفه ی عشقم زرَه روی یادست
لطیفه: سخن نیکو و پسندیده که باعث شادی و انبساط می‌شود. نکته ی نغز وامری بسیاردقیق که قابل درک باشد و قابل بیان نباشد.
رهرو: سالک وکسی که درجاده ی سیروسلوک گام برداشته ومشغول طی منازل است. منظورهمان پیرطریقت است. سالک تاپایان عمر رهرو راه حق نامیده می شود.
معنی بیت: غم وغصّه ی دنیا رابه دل راه نده که هیچ ارزشی ندارد. پندِ مرا ازیادمبر که این پندی که به تومی دهم ازیک سالکِ راه حق است.
آن حدیث ولطیفه ی عشق که نام برده شد این بیت وبیت های پیش روست است:
رضا به داده بده وزجبین گره بگشای
که بر من و تو در ِ اختیار نگشادست
جبین: پیشانی
معنی بیت: به هرآنچه که داری راضی باش وگِره ازپیشانی بازکن. تغییردادن بسیاری ازچیزها، ازحدودِ اختیاراتِ ما خارج است.
بعضی ازشارحان با استناد به چنین ابیاتی که سخن از نبودِ اختیار است نتیجه می گیرند که: "حافظ جبرگرا بوده ومعتقد است که تلاشهای مابیهوده است، سرنوشتِ ما ازقبل تعیین شده واراده ی ما درتغییر امورات هیچ تاثیری ندارد".!
امّا حقیقت چیست؟
چنانکه قبلاً نیزتوضیح داده شده، حافظ اندیشمندی آزاد ورها شده ازبندِ تعلّقات است وبه هیچ ازمسلک ها ومکتب ها اختصاص ندارد. اوبه مَددِ نبوغی که داشته، اندیشه ها را ازمکتب ها ومسلک های گوناگون گرفته ، به سیاق وسلیقه ی خویش پرورانده ،غنی سازی ونوسازی کرده ودرنهایت مکتب رندی رابنا نهاده است. اورنگین کمانی ازاندیشه های متفاوت است. بخشی ازاندیشه های اوجبرگرایی،بخشی اراده گرایی،بخشی مسیحیت،زرتشتی ،اسلامی- عرفانی و......است. نمی شود که وقتی به یک بخش ازاندیشه های اوبرمی خوریم فوری نتیجه گیری کنیم وبه اوبرچسب بزنیم، این نهایتِ جهل وکمال بی انصافیست. او به تنهایی یک مکتب درکنارمکتبهاست است.
شاعری که برعلیه ِ همه چیز عصیان می کند،وهمه چیزرابه چالش می افکند، قوانین وعرف رادرهم می شکند وعزم ساختن عالمی دیگر وآدمی نو می کند چگونه می تواند به اندیشه ی "جبرگرایی" تعلّق داشته باشد!؟
اگراودراینجا وبیتهایی ازاین دست، ازنبودِ اختیار سخن می گوید، بدان دلیل است که ما حقیقتاً درتعیین وتغییر بسیاری امورات، هیچ اختیاری نداریم وضرورتاً تلاشهای مادراین حیطه بیهوده می باشد.! برای مثال به دنیا آمدن ما تحتِ اراده ی مانبوده وکسی ازما سئوال نکرده که آیا میل داری به چنین دنیایی قدم بگذاری؟ یا پدرومادر ما به انتخاب واختیارمانبوده وبرای ما ازقبل تعیین کرده اند وماناگزیریم که آنهاراچه خوب یاچه بد بپذیریم. ازما سئوال نشده که درکدام نقطه ی دنیا می خواهید متولد شوید؟ چه اسمی دوست دارید برای خود انتخاب کنید؟ویابه چه زبانی می خواهیدصحبت کنید؟ درمیان کدام قبیله ونژاد وباچه فرهنگی دوست دارید رشد ونمو کنید؟..... علاوه براینکه همه ی اینها که به ماتحمیل شده است ،حتّا مذهب ودین مارانیز زحمت کشیده ودریک سندی بنام شناسنامه، ثبت کرده وتحویل ماداده اند تادرمسیری که ازقبل تعیین شده حرکت کنیم!
درست است که ما بعد ازرسیدن به بلوغ، تواناییِ تغییر خیلی ازامورات ازجمله تغییراسم،محل زندگی، دین وخیلی چیزهای دیگر راداریم، امّا آیا می توانیم پدرومادر وبرادر ونژاد و...راهم تغییردهیم؟ آیا خواهیم توانست گذشته ی خودرا، دوران طلایی کودکی وجوانی خودرا تغییردهیم؟ حتّا اگرموفق به تغییراتی دربعضی امورشویم،قطعاًنتایج حاصله وتغییراتِ انجام گرفته، متاثّرازگذشته ی ما خواهد بود که به ماتحمیل شده است.
بنابراین می توان ادّعا نمودکه، حتّا تغییراتِ حاصل شده،نیز تحتِ اختیارما صورت نگرفته بلکه تحتِ تاثیر گذشته ، ومحصول فرهنگ وزبانِ تحمیلی بوده که مابا آن رشد ونموکرده ایم.
نتیجه اینکه چه بخواهیم وچه نخواهیم بخش عظیمی از امورات ما ازقبل، تعیین وبه ماتحمیل شده است. باید به هرآنچه که به ما تحمیل شده، راضی باشیم و خون دل نخوریم وبی جهت گِله وشکایت نکنیم که مثلاً چرا ما درفلان کشور بدنیا نیامده وبافلان فرهنگ وادب، رشد ونمو نکرده ایم؟
حافظ به لطف دانش وآگاهی که درگذرزمان کسب کرده ، به یک بینش کامل نرسیده است.آنجا که تشخیص می دهد می تواند تغییر دهد درنگ نمی کند،همانندِ جبرگرایان دست روی دست نمی گذارد، ازهیچ چیز نمی ترسد ووارد عمل می شود:
چرخ برهم زنم اَر غیرمُرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک
امّا آنجاکه تشخیص می دهد تغییرامکان پذیرنیست، با یک نرمش رندانه،باحوادثِ پیرامونی هماهنگ می شود ومی پذیرد، وباهمان می سازد وزیرلب زمزمه می کند:
چون بالش زَر نیست بسازیم به خشتی
حافظ بهترین راه را انتخاب کرده وبه دوستارانش توصیه می کند. باهرچه که داریم خوش باشیم. هرچه راکه می توانیم تغییردهیم، وهرآنچه را که نمی توانیم تغییردهیم بپذیریم که:
جام مِی وخون دل هریک به کسی دادند
دردایره ی قسمت اوضاع چنین باشد!
مَجو درستی ِعَهدازجهانِ سُست نهاد
که این عجوز عروس هزاردامادست
معنی بیت: ازاین دنیای ناپایدارکه سخت سست بنیاد است وفاداری وپایداری مجوی. چراکه این دنیا همانندِ پیرزنی فرتوت وحیله گر است که ظاهرخویش راآراسته وخودرابه عنوان عروس زیبا جا می زند! بعدازمدّتی بی وفایی کرده وسراغ دیگری می رود تا اورا بفریبد،ازهمین به هزارداماد معروف است.
جمیله ایست عروس جهان ولی هُش دار
که این مُخدّره درعَقدِ کس نمی آید.
نشان عهد ووفا نیست در تبسَم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
ای بلبل ِ عاشق، بنال وفریادکن، حق داری زیرا درخنده ها وعشوه گریهای گل، نشانی ازوفاداری نیست. گل نیز همانندِ عروس جهان، ظاهری زیبا دارد امّا بی وفاست.
ناگشوده گل نقاب، آهنگِ رحلت سازکرد
ناله کن بلبل که گلبانگِ دل افگاران خوشست.
حَسد چه می‌بری ای سُست نظم برحافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
سست نظم: شاعری که شعرهای بی مایه سبک می سراید.
قبول خاطر: مورد قبول واقع شدن
لطفِ سخن: شیرینی وحُسن کلام، زیبایی کلام.
معنی بیت: ای شاعری که شعر
هاای بی مایه می سرایی،چرابه اشعار حافظ حسودی می کنی؟ حافظ موردِ لطفِ حق قرارگرفته وسخنان واشعارش اینچنین شیوا وشیرین شده است. بی جهت حسادت مکن، ازخدا بخواه تا به تونیز حُسن کلام وگرمی گفتارعنایت کند.
زشعردلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع وسخن گفتن دَری داند.

مجتبی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۶ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

دربیت ششم به نظرم بجای (پر کند) باید (برکند) باشد

پوریا در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۱:

لطفا معنای شر رو هم بنویسید با تشکر

محمدرضا در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۸ - حکایت:

فکر کنم منظور سعدی این است که آن شخص وارد آشوب نشد.
هردو فتنه را دیدند ، یکی وارد آشوب شد و دیگری از طرف برشکست (یعنی راهشو کج کرد). البته مطمئن نیستم علی جان

نادر.. در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۹:

عالی!! به هر سازی می رقصاند جااان ها را...

امیر در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۵۱ - داستان کودک مجروح:

سلام.
از نظر بنده بیت دوم که:
پای چو در راه نهاد آن پسر
پویه همی کرد و درآمد به سر
باید اضافه بشه. دلیلش هم اینه که بیت بعد نوشته شده"پایش ازان پویه درآمد ز دست" اما مشخص نشده کدام پویه؟ این بیت شعر رو واضح میکنه.

مجتبی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:

در بیت ششم بین (خنده کن) و (که) اگر یک واژه یا عبارت هموزن
واژۀ خنده افزوده شود، وزن کامل می شود مثلاً به این صورت: خنده
کن خنده که زخم دل خونین مرا - مرهم از خندۀ لعل
نمکین خوش تر نیست. لطفاً بررسی و چنانچه در تایپ، عبارتی از
قلم افتاده است، افزوده شود

حنا در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹:

در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد
هشتم بازآمدم، گفتم و: هین چیست آن
گفت که: اینک نشان، دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان
بازی شیطان به هرزه دواندن خاطر ما در غفلت از حضرت یار.

کمال داودوند در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶:

دگرگونی فصل وامدن فصل زمستان را با برکت برای دوستان عزیز خود خواهان م
جمع این رباعی از 6729

Elen در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳:

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
ممنون میشم دوستان معنی این شعر را بنویسند.

فرشید در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۶۹ - در ناخن گرفتن صاحب:

در احوال ناخن گرفتن است!

مجتبی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:

در بیت ششم اگر بعد از (پیر میخانه) ، (ام) افزوده شود
وزن کامل می شود به این صورت : پیر
میخانه ام از خانه برون کرد مگر - ننگ دارد که در آن کوچه گدایی باشد

مجتبی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:

در بیت ششم اگر بعد از پیر میخانه، (ام) افزوده شود
وزن کامل می شود به این صورت: پیرمیخانه ام از خانه برون کرد مگر - ننگ دارد که در آن کوچه گدایی باشد.

مجتبی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

در بیت هفتم اگر بجای (در پا گل)، (پا در گل) قرار داده
شود، بهتر معنی می دهد.

مجتبی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۹ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴:

در بیت پنچم بین (ز) و (خم) باید یک فاصله خالی تایپ
شود تا بطور صحیح یعنی (زِ خَمِ) خواده شود نه (زَخمِ).

مجتبی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴:

در بیت نهم اگر واژۀ (چه) بجای واژۀ (چو) قرار داده شود
بهتر معنی می دهد به این صورت : گفتمش در ره جانانه چه باید کردن زیر لب خنده زنان گفت که جان افشانی.

محسن در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱ - سر آغاز:

منظور از این بیت همی میردت عیسی از لاغری . تو در بند آنی که خر پروری این شعر به معنی این است که هیچ موقع نباید زیاده روی در خوردن داشت جوری انسان باید غذا بخورد که معده احساس درد نداشته باشد .

nabavar در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:

گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی
آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید
می گوید : شایسته نیست خونِ کسی را که به خاطر تو روی از همه ی مردم بر گرفته ، بریزی،اگر چه خون همه ی عالم بر تو حلال باشد

رضا در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

تا سرِ زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصّه دو نیم افتادست
سرزلف دردست نسیم بودن: کنایه ازشوخ وهرجایی وشهرآشوب بودن بودن، جلوه گری ودرکانون ِ توجّهِ دیگران قرار گرفتن، دردسترس دیگران بودن
سودازده: عاشقی که به مرزشیدایی وجنون رسیده باشد.
دونیم افتادست: دوقسمت ودوپاره شده است. امّا چرا دونیم؟
باتوجّه به اینکه زلف را ازوسط جدا کرده وازدوطرف صورت، بافته یا آزاد به روی شانه ریخته می شود، دل عاشق نیز درتبعیّت ازاین حالتِ زلفِ معشوق، زیرفشارغم وغصّه دونیم شده است.
معنی بیت: تازمانی که سرزلفِ توپوشیده نیست(آلتِ دست نسیم شده ودرکانون توجّه دیگران قرارداری) وتازمانی که هرکسی می تواند ازلذتِ جلوه ی زلف توبهرمند شود. دل شیدای من از سنگینیِ غم وغصّه ی رشک، پاره پاره هست .
عاشق همیشه بَد گمان است و معشوق راتنها برای دل خود می خواهد. عاشق هرگز نمی تواند تحمّل کند که دیگران (حتّا نسیم)،جلوه گری ِمعشوق را به تماشا بشینند وبه سرزلف اودسترسی پیدا کنند.
خودرابکُش ای بلبل ازاین رشک که گل را
بابادِ صبا وقتِ سحرجلوه گری بود.
چشم ِجادویِ توخودعین سوادِسِحر است
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
چشم جادو: جادوی چشم، چشمی که ساحر و افسونگراست
عین: اصل وذات، ضمن آنکه به معنای چشم نیزهست. ومعنای (چشم) راصرفاً به منظور هم خویشاوند بودنِ ظاهر وباطن ِواژه ها درنظرگرفته است. تمام واژه های این بیت باهمدیگرارتباط ظاهری وباطنی دارند وخواهیم دید که چگونه شاعربه مددِ نبوغ بی بدیل خویش، بامهارت وباریک بینی آنها رابه یکدیگرپیوند زده است.
"سواد" : توانایی خواندن و نوشتن،
مجموعه ی آگاهی‌ها از سِحروجادو ، سیاهی ،نوشته ای برروی کاغذ که سیاهه گفته می شود.
سُقیم: خطا،دروغ،نادرست،
"سوادِ سِحر" همان دانش علوم غریبه هست که معمولاً دراختیار جادوگران ورمّال بوده است. آنها برای هردرد و مشکلی یک نسخه می نوشتند. نسخه هایی که اصل بودند وتوسط رمّال های واقعی نوشته می شدند تاثیرگذاربودند. لیکن بعضی اوقات اشکالی درکاردرمان پدید می آمد. به این صورت که فرضاً بیمار جهتِ درمان دردِ سر مراجعه کرده، معالجه گر یا همان دعانویس به اشتباه دعای دیگری می نوشته وبیمارنتیجه نمی گرفته است. به این نسخه ها سُقیم به معنای نارکارآمد ونادرست گفته می شد.
بعضی نیز باشیّادی خودراجادوگرجازده ودست به کلاهبرداری می زدند. روشن است که آنها دانش سِحر وجادو نداشتند ونسخه های آنان بی تاثیربودند ازهمین روی، به این نسخه ها نیز سُقیم می گفتند.چون تقّلبی و غیراصل بودند.
حال باین توضیحات، یک معمّا حل نشده باقی می ماند وآن اینکه چرا حافظ درمصرع اوّل، با آوردن واژه ی "عین" به معنای (اصلی ) تاکید می نماید که:
جادو وجاذبه ی چشمانِ تواصلِ اصل است. هیچ شکی دراصل بودن مَهارت ومعلوماتِ ساحری ِ چشمان ِ تونیست. ولی درمصرع دوم برخلافِ این راگفته ومی فرماید:
لیکن این هست که این نسخه نادرست است!
اغلبِ شارحان ِ محترم در حلّ ِ این معمّا خودرا ناتوان دیده ومعانی غیرحافظانه ای برداشت کرده اند. مثلاً بسیاری ازاین عزیزان، ازسُقیم که به معنای بیماری نیزهست معنای بیماری وخماری گرفته ومعتقدند که حافظ درمصرع دوّم می فرماید:
...... لیکن چشمان توبیماروخماراست!!
ولی به این نکته توجّه نکرده اند که با این معنی، هیچ نکته ی شاعرانه وقابل توجّهی به دست نمی آید. حافظ بیماری وخماری چشم معشوق رابی مناسبت ونابجا بکارنمی برد حتماً باید بامصرع اوّل پیوند عمیقی داشته باشد وگرنه حافظ تنهابه گفتن‌ :" لیکن چشمان توبیماروخمار است هرگزقانع نمی شود."
معنی بیت :
جاذبه وجادوی چشمان تو،ذات و اصل ِ سِحروجادوست، درافسونگریِ سیاهه ی چشمان توهیچ شکی نیست.(مردمک چشم تو نه شبیهِ بلکه عین ِ نسخه ی سحر وجادوست که بامُرکّب برروی کاغذ نوشته باشند)
درمصرع دوّم حافظ دوباره به اصل بودن ِ معلوماتِ جادوگریِ چشمان معشوق، پای اصرارفشرده ومی فرماید: لیکن این هست (با وجودِ اصل بودن جادوی چشمان تو، یک نکته ومشکلی وجودارد. این نسخه برای دردِ اشتیاق ِ ما کارآمد نیست! ما زیاده خواهیم وفقط به افسونگری رضایت نمی دهیم. هرچندکه چشمان توجان ما عاشقان را به افسون ناز می نوازد امّا مشکل ودردِ ما را تنها این نسخه دَوا نمی کند ما وصال می خواهیم وبس.
ماراکه دردِ عشق وبَلای خمارکُشت
یاوصل دوست یا میِ ساقی دَوا کند.
در خَم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
نقطه ی دوده که درحلقه ی جیم افتادست
نقطه ی دوده: نقطه ی سیاه که بامُرکّب باقلم خوشنویسی نوشته می شود.
حلقه ی جیم: دایره حرف (ج) درخطّاطی
حافظِ خوش ذوق، خالِ رُخسار معشوق را به عنوان نقطه ای دیده که دردرونِ خمیدگی ِ سرزلف یارافتاده است. زلفِ یارکه به رنگِ سیاه است وبر روی بناگوش ِ سپیدِاونقش بسته، خوشنویسی را درذهن شاعر تداعی کرده است. قوس ِ سرزلف، شبیه ِ قوس ِ "ج" ، نقطه(خال) را درمیان ِ خویش گرفته است.
معنی بیت: آن خال سیاهِ توبقدری خلّاقانه درصورت تونشسته وسرزلفِ تو آنقدرزیبا خمیده شده که بنظر حرفِ "جیم" را خطاطّی کرده اند.
حافظ با (خال) مضمونهای زیبایی دارد
مَدارنقطه ی بینش زخال توست مرا
که قدرگوهریکدانه گوهری داند.
زلفِ مُشکین تو در گلشن فردوس ِعِذار
چیست؟ طاووس که در باغ نَعیم افتادست
دراین بیت حافظ درموردِ زیبایی ِ دلکشِ زلفِ یار سئوالی کرده وخود پاسخ می دهد.
عذار: صورت ورخسار
زلف مُشکین: زلفی که مُشک آلود باشد.هم سیاه هم معطّر
گلشن فردوس: باغ بهشت
عِذرا: رخسار، صورت.
نَعیم: فراوانی مال ونعمت
باغ نعیم: باغ پر از نعمت و کنایه ازرخسار یار که در مصرع اوّل به بهشت تشبیه شده است.
درمنطق الطّیر عطّار حکایتی هست که درموردِ نحوه ی ورودِ ابلیس درجلدِ مار وطاووس به بهشت وفریفتن ِ آدم وحوّاست.
اصل قصّه به روایاتِ مختلف بیان شده است چکیده ی مطلب فارغ ازصحّت وسُقم آن،این است که ظاهراً شیطان که بعدازنافرمانی، حق ورود به بهشت رااز دست داده بوده، باحیله ونیرنگ،تبدیل به ماری شده وباپیچیدن به پاهای طاووس واردِ بهشت شده وآدم وحوّا رابرای خوردنِ میوه ی ممنوعه ترغیب وتشویق می کند..... (حال بماند وبگذریم ازاینکه: شیطان که می توانسته درجلدِ حیوانات فرورود، چرا مستقیماً درجلدِ طاووس نرفته است، ضمناً مگر دروازه ی ورود به بهشت مامور نداشته و بازرسی بدنی انجام نمی گرفته که شیطان به این سادگی وباپیچیدن خود به پاهای طاووس وارد آنجا شده است؟!! این قصّه بیشتربه داستانهای کودکان آن هم زیرسه سال می ماند.!)
دستآویزقراردادن ِ این قبیل قصّه ها،صرفاً به منظور خَلق مضامین شاعرانه – عاشقانه هست وربطی به این موضوع ندارد که شاعر آن داستان راقبول دارد یانه؟
یقیناً حافظ درسرودن این بیت وتشبیهِ زلفِ یار به طاووس، گوشه ی چشمی به این افسانه ها داشته است. اوباتوانمندی وخلّاقیّتِ منحصربفردی که داشته، با پیوند زدن ِ معناهای( زلف وویژگی ِ فریبندگی ِ آن، طاووس وبهشت، ونهان ساختن ِ ماهرانه ی مار ِ زلف درپاهای طاووس) ذهن مخاطبین خودرابه این حکایت معطوف نموده است.
درمضمون نابی که حافظ آفریده است، طاووس ِ زلف یار دربهشتِ رخسارش، باعشوه گری می خرامد ودل عاشقانش را می فریبد! امروزه نیز به کسی که توانایی ِ فریبندگی داشته باشد می گویند مُهره ی ماردارد. پس زلفِ یار که فریبنده است مُهره ی مار دارد. ماری که خودرابه پاهای طاووس پیچیده است. وحافظ خوش ذوق همه ی اینها رادرچندواژه به زیبایی واوج بلاغت بیان کرده است.
معنی بیت: ای یارآیا می دانی که زلفِ تو همچون طاووسیی خرامان درباغ ِ بهشتِ رخسارت مشغول فریفتن ِ عاشقان است؟
دل مارا که زمار ِ سرزلفِ توبه خَست
ازلبِ خود به شفاخانه ی تریاک انداز
دل من در هوس ِ روی تو ای مونسِ جان
خاک راهیست که در دستِ نسیم افتادست
معنی بیت:
ای اَنیس ومونس ِجان من، دراشتیاق وآرزوی تو، دل من همچون خاکِ راهیست که سرگردان وسرگشته در دستِ باداست.
برخاک راهِ یارنهادیم روی خویش
برروی مارواست اگرآشنا رود.
همچو گرد این تنِ خاکی نتواند برخاست
ازسرکوی توزان روکه عظیم افتادست
عظیم افتادست: یعنی خیلی محکم چسیبده به خاکِ کوی تو، مثل ِ گردی نیست که آسانی کنده شود.
معنی بیت: ای یار، گرچه که گردِ راهی بیش نیستم وناتوان وحقیرم، امّا آنقدر ازروی اشتیاق وارادت به خاکِ کوی توچسبیده ام که به آسانی کنده نمی شوم. من گردی نیستم که به نسیم ملایمی جابجا می گردد.
مقیم برسر راهت نشسته ام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآیی
سایه ی قدِّ توبرقالبم ای عیسی دَم
عکس روحیست که بر عَظم ِ رَمیم افتادست
قالبم: جسمم، بدنم
عیسی دَم: کسی که نفس اَش روح بخش است. اشاره به معجزه ی عیسی (زنده کردن مردگان) دارد.
عکس: تصویر، سایه
عظم:استخوان
رمیم: پوسیده
معنی بیت: ای محبوب من که نفس روح بخشی چون عیسی داری، سایه ی قامتِ والای تو، برکالبدِ مُرده و استخوانهای پوسیده ی من، همانندِ حلول ِ روح، زندگانیِ دوباره می بخشد.
دربعضی جاها لبِ معشوقِ حافظ، حتّا ازعیسی نیزدر روان بخشی ماهرتراست.!
ازروان بخشی عیسی نزنم دَم هرگز
زانکه در روح فزایی چولبت ماهرنیست.
آن که جزکعبه مقامش نَبُد، از یادِ لبت
بردرمیکده دیدم که مقیم افتادست
نبد: نبود
از"یادِ لبت" مربوط به مصرع دوّم می شود.
کسی که زهد وتقواپیشه کرده ودرکعبه اقامت نموده بود تا جزعبادت وبندگی، به چیزدیگری مشغول نباشد، با چشمان خویش دیدم که به هوای لبِ سرخ وشیرین تو،کعبه وزهد وتقوا رارها کرد و مقیم وساکن میکده شد!
درنگرش وجهان بینی ِ حافظ، عشق و زهد درتقابل یکدیگرند وهمیشه این عشق است که پیروزمیدان می شود. چراکه عاشق، خدارا نه ازروی ترس وطمع بلکه چون سزاوارپرستش می داند می پرستد وعشق می ورزد. لیکن زاهد یاازروی ترس ازدوزخ یا به طمع ِ بهشت ست که به پرهیزگاری وَرع می پردازد. ازهمین روست که وسوسه ی لذّت جویی وعیش وعشرت ،لحظه ای اورا رها نمی سازد وبا مشاهده ی یک جلوه ی از عشق،دچارتردید و دودلی شده واززهد وتقوا رویگردان می شود. نمونه ی بارزاین ادّعا شیخ صنعان است که هفتاد سال عبادت و تقوا را درقمارعشقِ دختری ترسا باخت،خرقه رارهن میخانه کرده وبرای همیشه مقیم میکده شد.
زاهدِ پشیمان راذوق باده خواهدکُشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
حافظ گمشده را با غمت ای یارعزیز
اتّحادیست که در عهدِ قدیم افتادست
عهد قدیم: روز ازل و الَست، روزی که سرنوشتِ آدمی رقم زده شد.
ای یارعزیزی که حافظ راگم کرده وازدست داده ای بدان که غم فراق تو را من از روزاَزل به دل دارم. غم تو بامن به دنیا آمده وبا من نیز به خاک خواهدرفت. حافظ همیشه عاشق تو بوده وتاقیامت برهمین عشق پایدارخواهدبود.
چشمم آن دَم که زشوق تونهد سربه لَحَد
تادَم صبح ِ قیامت نگران خواهدبود.

۱
۳۲۵۷
۳۲۵۸
۳۲۵۹
۳۲۶۰
۳۲۶۱
۵۷۰۹