گنجور

حاشیه‌ها

علی شبرازی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۲۳ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۳:

دروود بر همه پارسی گویان.میخواستم بگویم عوعو سگان اگر از جنس روسی و انگلیسی باشد نمی گذرد و صدها سال باقی میماند.باید سنگی برداشت وبر سر سگان زد .....البته بر شاعر عیبی نیست که سگ شناس کاملی نبوده ...

shayan در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰:

خیلی خوب میشد اگه مثه شعرای حافظ که فایل صوتی دارن،این شعرا هم تو این سایت فایل صوتی داشته باشن،ممنون از همه

علیرضا در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳:

فک کنم بیت اخر جا مونده؛ شه ماست شمس دینم به حقیقت یقینم ز لبان نبات ریزد ببرد زما عنا را

سعید عنبرستانی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تک‌بیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۳۱۹:

تا به لب بردم... صحیح است

برگ بی برگی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶:

جانم چو ذره در هوا ، چون شد ز هر ثقلی جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
وقتی جان انسان از همه تعلقات و هم هویت شدگی ها ی ثقیل و من ها و توهمات ذهنی آزاد و رها شد پس از آن به من اصلی خود که از جنس خدا و زندگی میباشد وصل خواهد شد و مولانا میگوید در اینصورت دلیلی ندارد که به اصل خدایی خویشتن وصل نشویم. البته که مولانا در جای جای آثار خود به این چهار رکن انسان اشاره داشته است و لایه های این چهار رکن در بدو تولد اول اصل خدایی انسان میباشد در اوایل کودکی رکن بعدی که من های ذهنی و هم هویت شدگی ها که به تدریج ثقیل میشوند و توسط والدین و محیط پیرامون ، درون انسان شکل میگیرد .رکن دیگر جان و رکن تدیگر تن انسان چهار رکن انسان را تشکیل میدهند. البته مولانا رکن اصلی را همان خدا و یا زندگی میداند چرا که انسان و خدا را جدا از یکدیگر نمی بیند و
معتقد است برای وصل به اصل خدایی خود باید از هم هویت شدگی ها و بندهای این جهان رها شد ..بهتر است برای دریافتن درست مفاهیم این غزل به آثار اساتیدی همچون کریم زمانی و پرویز شهبازی مراجعه کنیم. موفق و پایدار باشید

رضا در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

دست در حلقه ی آن زلفِ دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهدِ تو و باد صبا نتوان کرد
ازفحوای کلام وجنس واژه هابنظرمی رسد که مخاطب غزل شاه شجاع ِ خوش سیما وخوش قدوقامت ومحبوبِ دل حافظ می باشد. بدان دلیل که حافظ اغلب غزلیّاتی که درمدح شاه شجاع سروده باهمین لحن وباهمین سوزوگداز بوده است. رابطه ی این دو که مدّتی انیس ومونس یکدیگربودند رابطه ا ی عاطفی و فراترازرابطه ی شاه وشاعررقم خورده بود چنانکه بسیاری ازغزلهای حافظ تحت تاثیراین رابطه خَلق شده است. شاه شجاع دارای خط وخالی ملیح وزلفی دلکش بوده ودراکثرغزلها حافظ بدانها اشاره کرده است. ضمن آنکه کینه توزان وحسودان دربارشاه شجاع،هرگزاین رابطه ی صمیمانه وجایگاهِ ویژه ی حافظ را برنتابیده ولحظه ای ازحسادت وکینه توزی دست برنداشتندتااینکه رابطه ی این دو شخصیّت تاریخی به سردی وتیرگی گرائید.
زلف دوتا: زلفی که ازوسط به دونیمه تقسیم شده باشد، زلفی که خمیده ودولاشده وانحنا پیداکرده است.
تکیه کردن: دلگرم شدن واطمینان داشتن
معنی بیت: دسترسی بدان زلفِ دولای دلکش به آسانی امکانپذیر نیست، به عهدوپیمان تو نمی توان دل خوش کرد پیمان تومانند وزش باد صباهیچ تضمینی ندارد.
دی می شد وگفتم صنما عهدبجای آر
گفتاغلطی خواجه دراین عهدوفانیست
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
قضا: سرنوشت ، حکمی که خداوندرقم زده است.
معنی بیت: من آنچه را که درتوانم هست در راستای به دست آوردن توانجام خواهم داد لیکن می دانم که سعی وتلاش من هرگزثمری نخواهد داشت ظاهراً سرنوشت من وتو اینگونه رقم خورده که ازیکدیگر جدابمانیم من هرکاری انجام دهم درنهایت ازدسترسی به تو محروم خواهم بود قضای آسمان است این ودیگرگون نخواهدشد.
گرچه وصالش نه بکوشش دهند
هرقدرای دل بتوانی بکوش
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
این بیت اشاره ی صریح به همان حاسدان وکینه توزان است که رابطه ی عاطفی وصمیمانه ی حافظ وشاه شجاع رابرنمی تابیدند.
فسوس: تمسخر ودشمنی
معنی بیت: سالها خون دل خوردم وغم وغصّه فراوان کشیدم تابه دوست نزدیکترشدم حالا باتمسخر وکینه ورزی وحسادت دشمنان نمی توانم حاصل این همه رنج وزحمت زخویش رارها کنم وازدوست جداگردم.
تادامن کفن نکشم زیرپای خاک
باورمکن که دست زدامن بدارمت
عارضش را به مثل ماهِ فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هربی سروپا نتوان کرد
عارض: رخسار
بی سروپا: ولگرد و دوره گرد ، کنایه از ماه که سر وما هم ندارد ودرآسمان دوره گردی می کند.
معنی بیت: شمایل وچهره ی دوست بی نظیراست ازماه هم خوب تروزیباتراست مگرمی شود سیمای دوست رابه هرکس وبه چیزبی سروپایی تشبیه کرد.
روشنی طلعت توماه ندارد
پیش توگل رونق گیاه ندارد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه ی جان را که قبا نتوان کرد
بالا: قد وقامت
سماع: رقص وآوازصوفیان ازروی شعف وشادمانی
محل: ارزش واهمیّت
قبا: لباس جلوباز
معنی بیت: هنگامی که محبوب خوش وقدو قامت من به رقص درمی آید ازشور واشتیاق دلم می خواهد گریبان جان راهمچون قباچاک دهم وقتی میسّرنمی شود جان به چه کاردیگرمی آید.
جان نثدمحقّراست حافظ
ازبهرنثارخوش نباشد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
معنی بیت: باید نگاه عاشق ازآلودگیهاپاک شود تاتوانسته باشد جمال وچهره ی معشوق راتماشاکند همانگونه که فقط درآئینه ی پاک این امکان وجوددارد که تصاویرقابل دیدن گردند درچشم نیزمانن آئینه هست بایدپاک بوده باشد تانقش معشوق درآن آشکارشود. به اوباید باچشمان پاک وبی آلایش نگریست.
چشم آلوده نظرازرخ جانان دوراست
بررخ اونظرازآینه ی پاک انداز
مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست
حلّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
معنی بیت: پیچیدگیها واسرارگیج کننده ی عشق رانمی توان بادانش محدودبشری شرح داد عشق موهبتی بسیارعظیم،رازآلود وشگفت آوراست وبیان آن بازبان وقلم ممکن نیست بایدعاشق شد وعشقبازی کرد.
قلم راآن زبان نبودکه سِرّعشق گویدباز
ورای حدّ تقریراست شرح آرزومندی
غیرتم کُشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
غیرت: رشگ وحسد،تعصّب
عربده: فریاد وجنگ وجدل
معنی بیت: ازاینکه همگان شیفته وشیدای توهستند وتودرکانون توجّهات همه قراردارد ازحسودی وتعصّب به حال مرگ می افتم امّاچه کنم که باهمگان نمی شود واردجنگ ودعواشد.
شمع هرجمع مشو ورنه بسوزی مارا
یادهرقوم مکن تانروی ازیادم
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدّیست که آهسته دعا نتوان کرد
معنی بیت: ای محبوب توآنقدر نازک خاطرو لطیف ونازپروده ای که حتّابه آهستگی دعا نیزنمی توان کردچه رسدبه اینکه ازتوگلایه کنم!
حافظ اندیشه کن ازنازکی خاطریار
بروازدرگهش این ناله وفریادببر
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب مانتوان کرد
معنی بیت: کمان ابروان تومحراب دل حافظ است وحافظ تنهادراین محراب مقدّس به رازونیازمی پردازد. درمذهبِ مافقط بندگیِ تووعبادت درمحراب ابروی توقابل قبول است تنهاقبله ی راستین تو هستی ودرجایی غیراز این محراب نمی توان به عبادت پرداخت.
درصومعه ی زاهدودر خلوت صوفی
جزگوشه ی ابروی تو محراب دعانیست

همایون در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵:

ز قلزم اتشی بر شد در او هم لا و هم او لا
جلال دین با دریا ماهرانه کار می‌‌کند و معانی بسیاری می‌‌افریند و ذرات روحانی و معنوی چون ابری درخشنده از معنی‌ دریا بر می‌‌آورد، براستی دریا هرگز دیدنی نیست و عجایب بیشماری در خود دارد و راز آمیزی هستی‌ را در خود نهان دارد و جلال دین از همین خاصیت دریا بهره می‌‌جوید و دریا‌های دیگری می‌‌افریند که به آب نیاز ندارد بلکه پر از معرفت است و فراوانی و توانائی که یک پارچگی و تموج و یگانگی آن همانند حقیقت است و همانند عشق، چه نامی‌ بهتر از دریا برای نیستی‌ که همه چیز را در خود جای می‌‌دهد همانگونه که آتش می‌‌کند و همه چیز را در خود جای می‌‌دهد و خود از جنس نیستی‌ است
شمس از دریائی سخن به میان آورده است که جان و دل و عقل ما همه در کف و سطح آن جای دارند و درون آن مروارید و جوهر و مرجان بی‌ آنکه تر و گم و ناپدید شوند
جلال دین ما را به سفری در این دریا فرا می‌‌خوند

دکتر محمد ادیب نیا در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

سلام آقا رضا جان .... با دقت نظر در عبارات و ترکیبات موجود در این شعر (غزل حافظ) از جمله؛ غایب از نظر، دست زدامن بدارم، محراب ابرویت، سحرگهی دست دعا برآرم، صد گونه جادویی کنم، بی وفا طبیب، در انتظارمت، صد جوی آب ... دیده، بوی تخم مهر در دل، وز غم عشقم...، منت پذیر غمزه، سیل اشکبار، تخم محبت....در دل، بارم ده از کرم سوی خود، دم به دم گهر از دیده، شراب، شاهد، رندی، نه وضع توست فی الجمله؛ چنین برمی آید که همه اینها از کنایات و استعارات و از جمله مجازات عرفانی است که در دعاهای وارده از معصومین مضامین آنها فراوان آمده و به نیکویی استفاده شده است. جهت اطلاع دوستانم را به مناجات شعبانیه و دعای کمیل و دعای ندبه و دعای ابو حمزه ثمالی ارجاع می دهم تا یقین حاصل نمایند که عارفان بزرگی مانند حافظ و مولوی و سعدی و نظامی و سنائی و مانند آنان را شایسته نیست طوری سخنانشان را معنا کنیم که در شأن و مقام آن بزرگان نباشد و حرفی برآنان برانیم که در حق آنان جفا نموده و در نهایت ظلم بزرگی کرده باشیم . و این بمانند آن است که سر شاخه درخت بلندی بنشینیم و بخواهیم زیر آن را ببریم و این موجب سقوط خودمان می شود. خداوند ما را از دست خودمان حفظ نماید.... آمین – والحمد لله رب العالمین.

همایون در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:

زیبا غزلی که از جان زنده می‌‌گوید هر چند که کلام چنین ظرفیتی ندارد ولی توانائی جلال دین و عشقی‌ که با او همراه است از عهده آن بر می‌‌آید، این غزل یک جام می‌‌است که جام جلالی نامیده می‌‌شود که بسیار شگرف است و سفارش می‌‌کند که مبادا از آن غافل شوی و آن را به کناری بگذاری
فرق جان زنده با بقیه جان‌ها این است که جان‌ها با غذا زندگی‌ می‌‌کنند و همواره پس از بلوغ به سوی کاهش و نقصان می‌‌روند و گاهی‌ با شهرت و مقامی کمی افزایش می‌‌یابند ولی بطور کلی رو به کاهش دارند، در طبیعت بسیاری از جان‌ها پس از بلوغ و جفت گیری از بین می‌‌روند
این جام از دست شمس هم اینک به جلال دین داده شده است و او آن را به ما پیش کش می‌‌کند در همین لحظه زیرا صحبت از جانی است که همیشه هست زیرا در افزایش است نه کاهش این فرهنگ نو را جلال دین آورده است و حقیقتا فرهنگی‌ جلالی است که از انسان جانی می‌‌سازد که در هستی‌ رو به افزایش دارد و از هر آسیبی‌ در امان است و راهی‌ است که خود راه رو آن است یعنی‌ انسان هم راه است و هم راه رو و مقصد او خورشیدی است که هر چه با آن نزدیک می‌‌شود جانش افزایش می‌‌یابد و به خورشید تبدیل می‌‌شود یعنی‌ مقصد هم خودش است جلال دین ما را راهی‌ این راه می‌‌کند و می‌‌گوید سلام مرا نیز با خود ببرید و به یاد من و شمس باشید
که ساقی این میخانه ایم و ساغر ما همیشه پر از می‌‌است و پیش کش شما

خاموش در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹:

واقعا یکی از زیباترین غزلهای مولانا است

همایون در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:

نکات زیبائی اینجاست یکی‌ آنکه عشق ساقی است و همیشه جام ویژه‌ای و مستی خاصی‌ به ما می‌‌بخشد یعنی‌ عشق، حسی در انسان ایجاد می‌‌کند که بدون آن چنین حسی در ما غایب است و باید از باده و بنگ کمک بگیریم تا اندکی مستی و روانی‌ را تجربه کنیم و یا دامن موفقیت را به هر قیمت به چسبیم و با حاکمیت و زد و بند‌های گاه شرم آور آن به سازیم و همه چیز را توجیه کنیم و یا به سواد علمی‌ خود خوش باشیم و به زندگی‌ خانوادگی خود به بالیم و همواره با ترس دعا کنیم که خداوند شر و بیماری و بلا را از ما دور کند
در عشق ویژه جلال دین، انسان نه به موفقیت‌های زمینی (پایین و پست) توجه خاصی‌ دارد نه به آسمان و خدا (بالا) که برکت و امنیت برای ما بیاورد بلکه آتشی است که چون گلستان است و همه چیز را می‌‌سوزاند و از جنس خود می‌‌کند و هر لحظه به آن افزوده می‌‌شود و جان ما را نیز می‌‌افزاید و یک جان ما را به صد جان مبدل می‌‌کند و شادی و خرمی و مستی همیشگی‌ می‌‌بخشد زیرا بیرون از صورت است و از جنس جسم نیست و هرگز از بین نمی رود و از طریق جلال دین به همه جا این آتش گسترده می‌‌گردد و در اخر معین می‌‌کند که بی‌ حضور شمس نیز این عشق جریان دارد زیرا او سر چشمه آن است چه با صورت و چه بی‌ صورت
مسلما ما در معرض چنین آتشی نبوده ایم ولی از حرارت آن بهره می‌‌بریم و زندگی‌ ما را رنگ ویژه‌ای می‌‌بخشد در عین حال که به زندگی‌ و مقدسات ما هم آسیبی نمی زند چون او معشوق هر نوع تقدسی است چون این عشق را دو انسان آفریده ا‌ند و این آتش از جنس انسان است و میان آدمیان گل می‌‌اندازد

همایون در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰:

احتملا از نمونه غزل‌های پیش از ملاقات شمس است که هیچ اثری از او نیست و حال و هوای کمی مذهبی و دینی دارد در عین حال که سبک و سیاق جلال دین در شعر را نشان می‌‌دهد و الهام از طبیعت که بهار و نو شدن و نگاه نو پیدا کردن را همیشه می‌‌ستوده است که نشان تسامح و آزادی و رهایی در منش اوست و زمینه‌ای مناسب برای همنشینی و فرهنگ افرینی آن دو است، حق همیشه بزرگتر از اندیشه ماست

مجید میزازاده در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۳۵ - سفر به حجاز:

جای تاسف دارد که این همه راه بس طولانی را از مرو ترکمنستان پیمودن تا به مقصد دل برسد و کوتاه در آن مکان ماندن و فقط چند خطی نوشتن! اینگونه که مرحوم ناصرخسرو می فرمایند چون آن سال در مکه و اطراف و راه ها کمبود خوراک بوده کاروانها نیامده اند. و می فرمایند مردم از عرب ها در بیم و هراس بودند. شاید اعراب گرسنه از کمبود خوراک بودند که از حجاج راهزنی و دزدی می کردند لذا حجاج دلنگران و آشفته زیارت می کردند که هرچه زودتر باز گردند. بنابر این ایشان زمان زیادی را در آن شهر نمانده اند تا اندازه و پهنای آنرا برایمان بگیرد و از احوال و ملیتهای حجاج و شرح حال آن مکان مقدس و خود شهر را توضیح دهد. زیرا اگر وضع برای او و حجاج عادی بود حتما مفصل تر توضیح می داد.و اینگونه سر اسبی باز نمی گشت.

برگ بی برگی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:

این غزل زیبا را آقای پرویز شهبازی در برنامه به گمانم 688 گنج حضور به زیبایی تفسیر کرده اند www.parvizshahbazi.com

نادر.. در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۵:

درخت سبز داند قدر باران
تو خشکی، قدر باران را چه دانی؟..

نادر.. در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:

برتوانم برگرفت..

ایرانی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:

تمامی ابیات این غزل زیبا شاهکاره حرف نداره. بهترین غزل سرا فقط سعدی شیرازی هست و بس.

ایرانی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:

به به لذت بردم از خوندن این غزل زیبا. درود بر بهترین غزل سرای بزرگ ایران زمین سعدی شیرازی.

محمد در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۲۲ دربارهٔ اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۷۰ - نوای وقت:

سلام صدایی که از رادیو شنیدید صدای عشق هم شهری من کرد با غیرت صدای اسمان و زمین استاد بزرگ شهرام ناظریست که افتار ما کرمانشاهیهاست نوای زبای ایشان انقدر زیباست که با صدای ایشان کودک دو ساله من می خوابد

مهدی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰:

خیام، این اَبر مرد تاریخ و فرهنگ ایران زمین به زیباترین شکل ممکن مشکل بنیادین جوامع بشری را بیان داشته است، و آن اینکه سرچشمه تمامی نیکویی ها یا پلیدی ها، غم ها یا شادی ها و بدبختی و خوشبختی ها در وجود ماست و این به نوع نگرش ما بستگی دارد.
اندر پی جام جم جهان پیمودم روزی ننشتم و شبی نغنودم
زاستاد چو وصف جام بشنودم آن جام جهان نمای جم من بودم

۱
۳۰۸۲
۳۰۸۳
۳۰۸۴
۳۰۸۵
۳۰۸۶
۵۷۱۷