گنجور

حاشیه‌ها

اسماعیل در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۳۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۷ - گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد:

سعدی میگه سه کس غیبت رواست شخص سوم منظورش باکیه ؟

حضرن عشق در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

به نظر من بعضی از دوستان دارن کم لطفی میکنن اصلا شهید چمران و سعدی زمینه تخصصشون یکی نیست که بعضی از دوستان مقابل هم قرار میدن بله قطعا بزرگ بودن سعدی بر کسی پوشیده نیست ولی این رو هم در نظر داشته باشید افراد مثل شهید چمران هم بسیار کم اند و اصلا این دو فرد رابطه شون طولی هست نه عرضی اگر خود شهید چمران عزیز سعدی رو قبول نداشتن شعرشون رو نمیخوندن لطف زاویه دید ها را کلی تر قرار بدیم ممنون از همه ی بزرگواران اهل ادب

مولانا لاور در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

الحق که شنیدن این مصرع ها و ابیات با گرمی صدای شهید بزرگوار مصطفی جمران شور و شعف خاصی رو ایجاد میکنه توصیه میکنم حتما بشنوید

شقایق عسگری در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۱۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵:

اصلا بحث این رباعی تسلسل نیست. خیام داره فانی بودن این جهان وصف میکنه. زمانی کوزه انسانی بود عاشق (از هر نوعش ) و حالا تبدیل به خاک کوزه شده اما عشق اونقدر ماناست که حتی بعد هزارسال خودشو تو خاک کوزه هم نشون میده. و چه زیبا وصف کرد مرحوم پناهی:
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن

بیگانه در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت...
عالی

بیگانه در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

دوش در واقعه دیدم که نگارین می‌گفت
سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
عاشق صادق دیدار من آنگه باشی
که به دنیا و به عقبی نبود پروایت
طالب آن است که از شیر نگرداند روی
یا نباید که به شمشیر بگردد رایت

به به
بسیار زیبا و عالی...

سعید لشگری در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷:

ولی به نظر من شاید کمی شخصی باشه ولی دوستانی و استادانی که گفتند که مصرع دوم شعر این است که آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست غلط باشه چون بحث کلی شعر بر سر نامردی نیست و بیشتر بر سر مرد بودن و استواری است و حتی همان گونه که در بالا نوشته شده بهتر معنا رو میرسونه و زیبا تر هم هست

محمد صالحی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:

بنده پیشنهاد میکنم هر دو اجرای زیبا یکی استاد ناطری و دیگری از استاد عزیز محمدرضا شجریان را گوش کنید... هر اجرا حس خاص و منحصر به فرد و متفاوتی نسبت به اجرای دیگر دارد

کمال داودوند در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴:

10284

برگ بی برگی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:

ای پادشهِ خوبان داد از غمِ تنهایی

دل بی تو به جان آمد، وقت است که بازآیی

غالبن خوبان را زیبا رویان معنی می کنند اما بنظر می رسد در اینجا مُراد حُسن باشد که شاملِ همهٔ باشندگانِ هستی می شود و در نظرِ عارف هرآنچه نامِ وجود بر آن گذارند جلوه ای از خداوند است که خوب و زیباست، پس حافظ خداوند یا هستیِ کُل را پادشاهِ خوبان خطاب می کند که با دیدِ وحدت و یگانگی همان یار یا اصلِ خداییِ انسان است و با او از غمِ تنهایی دادِ سخن می‌ راند، در مصراع دوم باز آمدنِ یار بیانگرِ حضورش در گذشته می باشد، یعنی از بدوِ تولد و هنگامِ حضورِ انسان در روی زمین اما طرح و تدبیرِ خداوند چنین است تا جان و یارِ انسان برای مدتی محدود در حاشیه قرار گیرد و انسان را تنها بگذارد تا جانِ دیگری بر مبنایِ ذهن ادارهٔ امورِ جسمانیِ او را که از عالمِ معناست بر عهده گیرد و پس از چند سالی در نوجوانی بار دیگر به او بازگردد، هرگونه تأخیر در این بازگشت که عاملش شخصِ انسان است منجر به غم و درد و ناراحتی می شود بنحوی که جانِ دل و مرکزِ او را به لب می آورد، و حافظ بمنظورِ پرهیز از غمِ تنهایی یادآوری  می کند که وقتِ بازگشت است و می خواهد که او باز آید، عرفا این طلب را اولین مرحله از طریقت و راهِ عاشقی می دانند.

دانم گُلِ این بُستان شاداب نمی داند

دریاب ضعیفان را در وقتِ توانایی

گُل استعاره از انسان و گُلِ سرسبدِ خوبانِ این بُستان یا جهان است و حافظ می داند این گُل که در اوجِ نوجوانی و جوانی شاداب است پایدار و دائم نخواهد ماند، جوانی دوره ای بی نظیر از زندگیست که انسان در اوجِ شکوفایی، شادابی و توانایی قرار دارد و هر کاری از عهدهٔ او ساخته است، پس حافظ که دورهٔ جوانی را بهترین وقت برایِ این بازگشت می داند خطاب به آن یار یا معشوق اما در حقیقت به همهٔ ما ادامه می دهد پیش از اینکه دورهٔ جوانی پر شتاب بگذرد و هنگامِ ضعف و ناتوانی فرار رسد باید که او باز گشته و ادارهٔ همهٔ امورِ انسان را بر عهده گیرد، در غیرِ اینصورت غم و دردِ این تنهایی امانِ انسان را می بُرد، " ضعیفان" همچنین می تواند به همهٔ انسان‌ها اطلاق شود چنانچه در قرآنِ کریم نیز آمده است " همانا ما انسان را ضعیف آفریدیم". درواقع حافظ و عارفان ترجیح می دهند انسان در دورهٔ جوانی که توانمند است یار و معشوقِ خود را طلب و دعوت به بازگشت کند چرا که کارِ عاشقی بسیار دشوار است و در هنگامِ میانسالی یا دورهٔ ضعف و ناتوانی احتمالن انسان از ادامهٔ راه باز مانده و نتواند به منظورِ نهایی که وصال است نائل شود. 

دیشب گِلهٔ رلفش با باد همی کردم

گفتا غلطی، بگذر زین فکرتِ سودایی

شب در اینجا کنایه از ذهن، و زلف استعاره از کثرات و جذابیتِ خوبانِ جهان و از هر نوعِ آن است، پس حافظ ادامه می دهد دیشب هنگامی که هنوز از ذهن خارج نشده بودم علتِ تاخیر در تقاضایِ بازگشت یار که منجر به غمِ تنهایی و دردهای گوناگون شده بود را جذابیت‌های این جهانی و مانعی بزرگ برای بازگشتِ یار تشخیص داده و از این زلف به بادِ صبا گِله می کردم، یعنی به بادِ صبا که از جانبِ معشوق وقتِ بازگشتِ یار و عاشقی را یادآوری می کند می گفتم که اگر زلف و اینهمه خوبانِ جهان نبودند درخواستِ بازگشتِ یار بسیار سهل و آسان بود. در مصراع دوم اما بادِ صبا پاسخ می دهد که " غلطی" و در اشتباهِ محض هستی، از این " فکرت" یا اندیشه هایِ باطل و سودایی و خیالاتِ موهوم بگذر، یعنی که بهانه نیاور زیرا؛

صد بادِ صبا این جا با سلسله می رقصند

این است حریف ای دل، تا باد نپیمایی

صد نشانهٔ کثرت و سلسله همان زلف است، پس حافظ از زبانِ بادِ صبا ادامه می دهد در اینجا یا این جهان سلسلهٔ زلفِ معشوق یا همهٔ خوبان وحتی ذره ذرهٔ هستی پیوسته در حرکت و رقصی موزون و با نظم هستند و طبیعی ست که هزاران هزار بادِ صبا نیز که پیغامهای زندگی را هر لحظه برای خوبان و باشندگانِ این جهان می برند با آنها در رقص و شادی باشند، و البته ای انسان تو که پادشاهِ خوبان هستی نیز از این قاعده مستثنی نیستی، پس‌ حریف یا معشوقِ خود را از این طریق بشناس تا باد نپیمایی و بیهوده سخن نگویی و زندگی را به بیهودگی طِی نکنی، یعنی بدانی که معشوق پیوسته با پیغامهای خود بوسیلهٔ بادِ صبا می خواهد تا وقتِ بازگشت را به تو یادآوری کند و این احساسِ غمِ تنهایی تو هم یکی از آن پیغامها ست.

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایابِ شکیبایی

حافظ یا انسانی که معنایِ موردِنظرِ بادِ صبا و پیغامهای زندگی بخشِ او را دریافته و حریفِ خود را بشناسد مشتاق به بازگشتِ آن یارِ سفرکرده می شود و خطاب به او می گوید این اشتیاق و مهجوری و فِراق چنان او را تحتِ تاثیر قرار داده که چندان نمانده است پایابِ صبر و شکیبایی اش از دست برود. پایاب تکیه گاهی ست که انگشتانِ پای انسانِ نا آشنا با شنا در کفِ ساحلِ  دریا آن را می یابد یا مس می کند و چنانچه از دست برود او غرق می شود، حافظ مثالش را برای صبر و شکیباییِ خود می زند که به مویی بسته است.

یا رب به که شاید گفت، این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود، آن شاهدِ هرجایی

شاهدِ هرجایی همان حُسن ِ خوبانِ جهان است که در ذره ذرهٔ هستی و جماد و نبات و حیوان و انسان تجلی یافته و عاشقِ مشتاقی چون حافظ در هر جایی که نظر کند او را می بیند، رَبّ اشاره به معشوقِ الست دارد که اقرارِ به هم جنس بودنِ انسان با خود را با " قالو بلی" از او گرفت، پس حافظ با اشاره به این مطلب مهم در نظر دارد بگوید ذات و فطرتِ انسان که پادشاهِ همهٔ خوبانِ این جهان است و قابلیتِ تبدیل شدن به اصلِ خود را دارد خوب ترین و زیبا ترین شاهد و جلوهٔ او در بُستانِ این جهان است، اما چگونه این نکته را می توان گفت و توضیح داد که او ( معشوقِ الست یا خداوند) در عینِ پیدایی و عیان بودن رخساره به کس ننمود، یعنی در عینِ ظهور پنهان است و کسی به ذاتِ او راه نیافت یا حتی نمی توان او را به تصور و خیال آورد.

ساقی چمنِ گُل را بی رویِ تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ساقیِ چمن یا هستی رَبّ یا خداوند است که اگر شرابِ او بر گُل یا انسان و دیگر خوبانِ این چمن جاری نباشد رنگی بر رویِ آنها نیست و دیده نخواهند شد، یا بعبارتی حافظ که پیشتر هم سروده است:" این همه عکسِ مِی و نقشِ نگارین که نمود☆ یک فروغِ رُخِ ساقی ست که در جام افتاد" در اینجا نیز تأکید می کند اینکه جهان و هستی ظاهرند بواسطۀ شربِ اوست وگرنه اینهمه رنگ و جلوه هایِ او وجود نمی داشت. در مصراع دوم شمشاد عارفان و انسان‌هایی هستند که متعالی شده و بطورِ کامل رنگِ رویِ معشوق را به خود گرفته اند، یعنی تبدیل و با خداوند به یگانگی رسیده اند، پس حافظ از ساقیِ چمن پی خواهد تا یکی از این شمشاد ها را بسویِ باغِ این جهان خرامان و روان کند تا باغ آراسته شود و از این آشفتگی رهایی یابد، یعنی عارفی که دلش به عشق یا خداوند زنده شده را به جهان روان کند تا حریف را به همگان بشناساند و انسان از را از غم و دردِ ناشی از تنهایی برهاند.

ای دردِ تواَم درمان در بسترِ ناکامی

وی یادِ تواَم مونس در گوشهٔ تنهایی

انسانِ دردمند در بستر است اما بستری از ناکامی ها، پس حافظ تأخیر در طلبِ معشوق را دلیلِ ناکامی ها می داند، یعنی خداوند یا زندگی که خود درمانِ درمندی هاست بستری از ناکامی ها را برای انسانی که در جوانی و در وقتِ خود  یارِ خود را طلب نمی کند می‌گستراند که منجر به درد و رنج می شود تا او دریابد که یادِ او مونسِ تنهایی های اوست و همین یاد می تواند موجبِ طلب و درخواستِ بازگشتِ معشوق شده و او را از بسترِ ناکامی ها رهایی بخشیده و بلکه درِ نیکبختی و حتی موفقیت های این جهانی را بر رویِ او بگشاید. مولانا در این رابطه می فرماید؛

عاشقان از بی مرادی هایِ خویش         با خبر گشتند از مولایِ خویش

بی مرای شد قلاوُزِ بهشت               حُفَت الجنه شنو ای خوش سرشت

در دایرهٔ قسمت ما نقطهٔ تسلیمیم 

لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی 

اما اگرچه بسیاری از عاشقان که در بسترِ  ناکامی بسر می بردند گوشهٔ تنهایی برگزیده و نامِ ویادِ او مونسِ تنهاییِ آنان شد اما مطلبِ دیگری نیز از چشمِ حافظ پنهان نمانده و می فرماید علیرغمِ داشتنِ اختیار در طلب و خواستِ مبنی بر بازگشتِ معشوق و کوشش در طریقتِ عاشقی انسان از دایرهٔ قسمتِ جهان خارج نیست، پس تسلیم شدن و رضا دادن به خواستِ حضرتش از شروطِ اصلیِ رخساره نمودنِ آن شاهدِ زیبا روست. و ادامه می دهد لطف آن است که تو بیندیشی و حُکم آنچه تو بفرمایی، یعنی حتی اگر حکم به فراق بفرماید هم حافظ با رضایتمندی این حکم را لطف دانسته و می‌پذیرد.

میلِ من سویِ وصال و قصدِ او سویِ فِرق

                                                 ترکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست  

فکرِ خود و رایِ خود در عالمِ رندی نیست

کُفر است در این مذهب خود بینی و خود رایی

عالمِ رندی که حافظ در مصراعِ دوم و در غزلهایی دیگر آن را مذهبِ رندی نامیده است قواعدِ خود را دارد، پس اینکه رند یا سالکِ طریقت فکر و اندیشهٔ خود و همچنین رأی و نظرِ خود را برتر و حقِ مطلق بداند مردود و باطل است و از آن بالاتر خود بینی و استبدادِ رأی در این مذهب کفر شمرده می شود، کفر یعنی پوشاندن و بنظر می رسد در اینجا خارج شدن از طریقِ عاشقی مورد نظر باشد. پس‌ از نگاهِ حافظ و عرفا اینکه انسانِ دردمندِ گرفتار در بسترِ ناکامی ها اتفاقات را قضاوت و به خوب و بد تقسیم می کند بر خلافِ عالمِ رندی و کفر محسوب می شود.

زین دایرهٔ مینا خونین جگرم مِی ده

تا حل کنم این مشکل در ساغرِ مینایی

دایرهٔ مینا کنایه از آسمونِ آبی رنگ و یا فلک و روزگار است و حافظ می فرماید در این جهان چه کسی ست که از دستِ او دلش خون نباشد؟ از دیرباز گناهِ برآورده نشدنِ تمامیِ آروزهای انسان یا چنانچه حافظ به آن پرداخت دردهایِ ناشی از آن که به بسترِ ناکامی هایِ او می انجامد بر گردنِ فلک بوده است که او هم از حیطه‌ی ارادهٔ خداوند خارج نیست، پس حافظ تنها راهِ علاج و حلِ مشکل را نوشیدنِ مِی و شراب می داند و از ساقی طلب مِی می کند چرا که قصدِ تقسیمِ اتفاقات به خوشایند و ناخوشایند را ندارد، رأی و قضاوتی که بر پایه و اساسِ عقلِ جزوی و مصلحت اندیشانه صورت می گیرد، در حقیقت برای بسیاری هنوز جایِ سؤال است که اگر ما در دایرهٔ قسمت بسر می بریم و باید تسلیمِ تقدیر باشیم پس‌چه ضرورتی دارد که خود را به زحمت انداخته و در راهِ بازگشت‌ِ آن شاهدِ زیباروی بکوشیم و او را طلب کنیم؟ اگر در دایرهٔ قسمت سرنوشت و خواستِ خداوند چنین باشد که این اتفاقِ مبارک رقم خواهد خورد وگرنه که سعیِ بیهوده خواهد بود، حافظ چنین قضاوتی را نیز بر پایه‌ی همان عقلِ جزوی می داند که این مشکل ( یا مسئلهٔ جبر و اختیار) فقط با ساغر مینایی و شراب قابلِ حل است، مسأله ای که عقل با هرگونه استدلالی از حلِّ آن در می ماند.

حافظ شبِ هجران شد، بویِ خوشِ وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشقِ شیدایی

پس از اینکه ساقی درخواست حافظ را اجابت کرده و شرابِ عشق و آگاهی بخش را بر او جاری می کند شبِ هجران طِی می شود و با آمدنِ بویِ خوشِ وصل خورشیدِ کامیابیِ او می دمد و حافظِ عاشق و شیدا از بسترِ ناکامی ها برخاسته و با وصالِ شاهد به شادیِ اصیل و جاودانه‌ی دو عالم دست می یابد  و سعادتمند می شود، پس این شادی بر او مبارک باد.

محسن در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری:

هر سه حکایت انوری، نظامی و مولوی، فارغ از اینکه حقیقت باشد یا نه؟-برای پند دادن خواننده است به هدف توجه به دنیای ماوراء و التفات به قانون: هر چه بکاری درو کنی.

محسن در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری:

انوری:
صفه‌ای را نقش می‌کردند نقاشان چین
بشنو این معنی کزاین خوشتر حدیثی نشنوی
اوستادی نیمه‌ای را کرد همچون آینه
اوستادی نیمه‌ای را کرد نقش مانوی
تا هر آن نقشی که حاصل باشد اندر نیمه‌ای
بینی اندر نیمهٔ دیگر چو اندر وی روی
ای برادر خویشتن را صفه‌ای دان همچنان
هم به سقفی نیک عالی هم به بنیادی قوی
باری از آن نیمهٔ پر نقش نتوانی شدن
جهد آن کن تا مگر آن نیمهٔ دیگر شوی

محسن در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری:

نظامی:
یکی گفت نقاشی اهل روم
پسندیده شد در همه مرز و بوم
یکی گفت نشنیدی ای نقش بین
که افسانه شد در جهان نقش چین
ز رومی و چینی دران داوری
خلافی برآمد به فخر آوری
نمودند هر یک به گفتار خویش
نموداری از نقش پرگار خویش
بران شد سرانجام کار اتفاق
که سازند طاقی چو ابروی طاق
میان دو ابروی طاق بلند
حجابی فرود آورد نقشبند... تا انتهای ابیات

۷ در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۳ - حکایت:

نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است اگر عشق داری و شور
نبینی شتر بر نوای عرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب
شتر را چو شور طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد خر است

۷ در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۳ - حکایت:

موسیقی بر گاوان و خران بارکش هم اثر دارد و با شنیدنش حلقه میزنند و سراپاگوش جان.

نادر.. در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:

در حقیقت چو جمله یک بود است
پس همه بودها نبود بود..

آزاده در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت خواجه‌ای که عاشق کودکی فقاع فروش شد:

دائم گرسنه نشسته بود تا زمانیکه لحظه ای با تمام وجود میتوانست بخورد

سعید در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۲۸ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۳۵:

این تصنیف به طورِ قطع از عارف قزوینی نیست و هیچ اجرای قدیمی که گواهی بر انتسابِ آن به عارف داشته باشد ندارد.
کلام از بهار است و در دیوانِ او ثبت شده و به اعترافِ بسیاری چون عبدالله دوامی، آهنگ هم از ساخته‌های درویش خان است.

اسماعیل در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹:

منظور خیام ، دقیقا همین تفاسیر و بحثی است که در مورد همین بیت در همینجا و هزاران جای دیگه اتفاق افتاده....
شاد باشید و سر رشته خرد گم نکنید...

۱
۳۰۶۹
۳۰۷۰
۳۰۷۱
۳۰۷۲
۳۰۷۳
۵۷۱۷