گنجور

حاشیه‌ها

مارشال در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰:

از رفت و امد ما سود که خواست ... از تار وجود ما پود که خواست ... گیرم سوخت سر و پای نازنینی ... از سوختن و دود شدن ما سود که خواست ..

عباسی در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۵ - دیدار بهرام گور با فرشیدوردِ ناسپاس، کشف گنج نهان و فرمان بخشش خواسته به نیازمندان:

یکی نامه بنوشت بهرام هور صحیح نیست...
یکی نامه بنوشت بهروز هور صحیح است...

علی در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

خانم روفیا
ندای عشق بلبل برای یافتن جفت و بقاست. من فکر می کنم ندای عاشقانه ی ما (و همچنین علم و هنر) نیز برای بقاست. این نکته البته از ارزش عشق نمی کاهد بلکه بر عکس نشان دهنده ی پیچیدگی اصل بقاست که در پشت این چهره است.
با نکته ی دوم که میگویید بالاخره به مقصود خواهیم رسید مخالفم. چرا طبیعت با آنچه در ذهن و تفکر ماست بایستی همخوانی داشته باشد؟

ذبیح اله در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۱ - پادشاهی جمشید هفتصد سال بود:

قبل از ورود به داستان ضحاک ذکرچندنکته درخصوص دوران حاکمیت به شیوه جمشیدضروری است.گفتیم جامعه درپی انقلاب برعلیه جمشیدنبودچون استانداردهای زندگی مادی فراهم بود وهیچ نشانه ای ازخشونت ودار ودرفش دیده نمیشود.همچنین بیان شد جامعه به حمایت از اوبرنخواست چون از تکرارجمشیدخسته بود وانجام تغییرات بعنوان یک ضرورت یا نیازاجتماعی دربطن جامعه شکل گرفته بود.چرا؟ اولا جامعه ای که نیازهای مادیش تامین شده است به نیازهای اجتماعی سطح بالاتر گرایش میابد وسکوت وحشتناک دوران جمشیدبا این گرایش درتضاد بود چون راههای ارتباط با جامعه که درزمان کیومرث و دیگران تحت عنوان دستور یا مشاوروجود داشت ونظرات جامعه رابنوعی منعکس می کرد را مسدود کرد.وقتی سیامک بدست خزروان دیو کشته شد.
خجسته سیامک یکی پور داشت / که نزد نیا جاه دستور داشت
یعنی جایگاه مشاوره وجود داشته است.هوشنگ نیز تقریبا ادامه کارکیومرث بوده و درزمان طهمورث تکامل این جایگاه به اوج خود رسیده و شهرسپ مشاور اودرجایگاه بلندی قرارگرفته وستوده میشود.
مر اورایکی پاک دستوربود / که رایش ز کرداربد دور بود
خنیده به هرجای شهرسپ نام / نزد جز به نیکی به هرجای گام
سرمایه بود اخترشاه را / دربسته بودجان بدخواه را
همه راه نیکی نمودی به شاه / همه راستی خواستی پایگاه
این شیوه مشورت راهی است که امکان ورود نظر ونیاز مردم والیت جامعه در دربارشاهان را فراهم میکرد درزمان جمشید به کلی برچیده شد.ودر همه عرصه ها فقط جمشیدرا میبینی وحکیم طوس نیز آنگونه داستان راسروده که این سکوت وحشتناک ازآن حس میشود.جمشید فقط یک بار درانتهای حکومت خود بزرگان راجمع میکند.آنهم متکلم وحده است وبرای تعریف ازخود وبرشمردن کارهایش وهیچ نشانه ای نیست که سخنی ازآنها شنیده باشد یا آنها چیزی گفته باشندد.نتیجه ای که حکیم طوس میگیرد نیز منطبق برهمین روش کاراست.جامعه انتظار دارد پس از انجام امورمختلف امکان ارزیابی سالها فعالیت به بزرگان وخردمندان داده شود اما وقتی اجازه سخن گفتن به جامعه نمیدهد. اعتباراجتماعی اش خدشه دارمیشود و علی رغم تمام دستاوردهای مادی حمایت جامعه را ازدست میدهد.جامعه نسبت به او بی تفاوت میشود.
گرانمایگان را زلشکربخواند / چه مایه سخن پیش ایشان براند
چنین گفت باسالخورده مهان / که جز خویشتن را ندانم جهان
همه موبدان سرفکنده نگون / چراکس نیارست گفتن نه چون
چواین گفته شد فریزدان از او / بگشت و جهان شد پرازگفتگو
این سکوت و خود بینی تا جایی بود که جمشید خود را معیار حق وباطل یا درست ونادرست میدانست.یعنی امر صحیح آن است که جمشید میگوید وانجام میدهد.هرکس به جمشید نگرود جزء نیروهای شر است.
شما را زمن هوش وجان در تن است به من نگرود هرکه آهرمنست

مارشال در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸:

اکثر پند و اندرز های حکیم در جهت خودسازی انسانیست بدون قید و بند ،همچون آزاده ،او میداند که از یک نقطه بی نهایت خط میگذرد و همه خطوط به سمت رهایی انسان از قید و بند هست ،بر کس مپسند انچه تو را نیست پسند ،اما چاشنییه ماندگاری آثارش زیبایی در حد اعلاست ،دو خط از یک نقطه مشترک مرکزی اگر چه در خلاف هم هستند اما منکر هم نمیشوند و با هم برخورد هم ندارند ،حق نداریم شادی کسی را به غم بدل کنیم ،حال خوش خود را کسی مخدوش نمیکنه ،همه این خطوط بایستی راست باشند و تنها مستی است که عقل را از پای اندیشه باز میکنه ،به انسانیت رسیدن تکلیف انسان هست ،خیام مرد آزاده رها شده در فضای بیکران هستی هست ،روحش شاد.

محمد در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست:

فکر می کنم کلمه " آخور " در ابیات اول و دوم صحیح است

هانیه سلیمی در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۸:

این غزل معادل غزل شماره 957 است با این تفاوت که غزل 957، شش بیت پایانی را ندارد

مصطفی افشار در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:

سلام
بند دوم بیت آخر، بهتر است لشکر به جای لشگر بیاید.
بند سوم بهتر است جهان سوز به صورت جهان‌سوز نوشته شود.
با سپاس

محسن در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۳ - حکایت:

"سودا" در اینجا یعنی: تندخویی، تندمزاجی، عصبیت

کبیر در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:

درسته ای زاهدان به ما چه دارید کار بگزارید در خشم و قضب خداوند بسوزیم به شما چه

محسن در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):

استاد محمد خزائلی (در شرح بوستان) در توضیح بیت چهارم نوشته اند:
از علی بن ابیطالب(ع) منقول است که زنی از میان اسیران «طی» خود را چنین معرفی کرد، من دختر بزرگ قوم خود هستم، پدرم اسیر را آزاد و گرسنه را سیر می کرد و برهنه را می پوشاند و هیچ خواهنده ایی را محروم باز نمی گردانید. [پس] از من دست بدارید.
پیغمبر فرمود: این اوصاف مؤمن است و اگر حاتم مسلمان بود بر او هم رحمت می فرستادیم [!]. آنگاه به لشکریان فرمود: از او دست بدارید که پدرش مکارم اخلاق را دوست می داشته است.
(سرح العیون، جلد 1، الاغانی جلد 16)

لولی وش در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

با سلام،
دوستان و عزیزانی که در منسوب دادن این غزل زیبا به حضرت مولانا تشکیک دارند میتونند به خوانش دکتر سروش عزیز از دیوان کبیر گوش فرا دهند، مگر اینکه خود را از دکتر سروش مولانا شناس تر بدانند، گه در این مورد حرفی نیست!
فقط اینکه "ان" لا یری است که ان اضافه باید اضافه گردد
ممنون

مسعود هوشمند در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
سعدی

رامین.ک در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱:

جالبه که اقای اقبالی رو تا رتبه مردم عادی و کاملا بی هنر پایین کشیده

رامین.ک در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۰۵ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱:

اللهم صل علی حافظ و المریدان حافظ.
خدا داند شاهباز قصه کیست یا اصلا خیالی ست یا واقعی اما ممدوحان خواجه بی شک میبایستی فضل و جذبه کثیری میداشتند تا نظر چنین عارفی رو جلب کنند.
کسی هم که از روی غرض نظر میده که آقای اقبالی که دهه هاست غول شهیر خوانندگی هستند لیاقت اطلاق واژه "استاد" رو ندارند پس به کی باید گفت استاد؟

omid در ‫۸ سال قبل، چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

در کتاب شرح سودی.بیت دوم اینگونه نوشته شده:
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام
ای فلک این شرمساری تابه کی خواهم کشید

مارشال در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳:

دوستان سلام ،معنی مصرع سوم برام سنگینه ،لطفا ،کارک ؟؟؟

مارشال در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹:

گویا زمانه حکیم دانشمند ،خیام ،فضای اجتماعی بسان امروزبوده است و غمخانه ای برای حکیم ساخته بودند و ملایان وی را میکوبیدند که چرا اینگونه جهانبینی داری ؟ میبایست توبه کند و بگوید که زمین گرد نیست و مرکز عالم است تا نان ملایان بریده نشود ،مجبور میشود با شکسته نفسی وانمود کند که نمیدانم کی هستم ،در صورتی که حکیم کاملا به جهان هستی اگاهی داشته و بدون امکانات علمی امروزی تا عمق سامانه خورشیدی بدون تلسکوپ امروزی دید داشته است ،دانشمندی بی همتا ! قرنهای پیش چنین کسی برای دنیای انسانی زیاد بوده است و حتا به نظر من برای تمام دنیا تا انتهای بشریت زیاد هست ،دانشمندی نابغه و مسلط به دانشهای زیاد ،روحش شاد .تمام دانشمندان امروزی باید لنگ بندازند ،خدا کنه کلمه لنگ بی ادبی محضر شما عزیزان و خصوصا حکیم نباشد ،امید است بشریت از جهلی که مذهبیون درست کرده اند رهایی یابند.تا کی کلیسا ،کنیسه ، مسجد ؟ تا کی بیم و امید ؟ بله دنیا بدون مستی و راستی ،بدون شادی و خرسندی ارزشی ندارد ،خاک گل کوزه گران خواهیم شد ،شاد باشید و شادی ببخشید ،فقط!!!!

سامان در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۶:

اگه غم اینقد بده که نفرین میکنه آدمای بی وفا رو تا غم در دلشون خانه بگیره پس چرا خودش غم رو هزار آفرین میگه؟فاز مولوی چیه دقیقا؟
خودش بی وفاست؟خودشو نفرین میکنه؟اگه نفرینه چرا پس هزار آفرین بعد میکنه؟دری بریه؟دری بریم آدم بگه باس یه منطقی داشته باشه توش
این رباعی خیلی مشهورم هست
کسی می دونه فازش چیه؟

رضا ساقی در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:

گـر دسـت رسـد درسـر زلـفـیـن تـو بازم
چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
توضیحی بر"چوگان بازی":
چوگان از ورزشهای اصیل و کهن ایرانیست که امروزه تقریباً دربیش ازهفتاد یا هشتاد کشور (البته به جزایران که زادگاه اصلی اوست!) رایج شده وموردتوجّه واقبال عمومی واقع شده است
این رشته ی پرجنب وجوش به دلیل رواج در میان پادشاهان و بزرگان به بازی شاهان معروف است، نام چوگان از نام چوبی که در آن استفاده می‌شود برگرفته شده‌است، این بازی در ابتدا عنوانی نظامی و جنگی داشت و سوارکاران ایرانی در آن استعداد وتوانمندی فردی و مهارتهای اسب‌های جنگی خود را به نمایش می‌گذاشتند.
پیرامون این ورزش مهیّج دردستنوشته های قدیمی به جامانده، از “کارنامه ی اردشیر بابکان” گرفته تا ترانه های مردمی و سروده های ستارگان آسمان شعروادب ایران، سخن بسیار آمده است. این ورزش چنان جایی در زندگی مردم داشته که گوینده و سراینده ای کهن یا نو نبوده که از ” گوی ” و ” چوگان ” و “میدان ” و گوی ربودن و . . . سخن سرایی نکرده باشد.حافظ نیزکه عاشقِ بی چون وچرای فرهنگ وآئین ِ کهنِ ایرانیست،چندین وچندین بار "چوگان بازی" رادستمایه ی خویش قرارداده و مضامین بلندِ عارفانه- عاشقانه وحکمت آموز خَلق کرده است.
باز : بار دیگر
بـازم : دومعنی دارد : 1- می‌بازم ، نثار می‌کنم ، به بـازی می‌گیرم
"زلفین" فارسی و در اصل اوستایی است در اوستا "زَفـْرَن" و "زفرین" آمده و طول زمان به تدریج : "زوفرین" بعد "زورفین" بعد "زولفین" و "زلفین" تبدیل شده است. به معنی حلقه‌ی چفت و زرّه است که چفت چمدان یا چفت در بر روی آن چفت شده و قفل در آن قرار می‌گیرد و نیز به کوبه‌ی حلقوی در دروازه هم اطلاق شده ، در قدیم برای دروازه ها دو نوع کوبه می‌گذاشته‌اند : یکی سنگین و چکشی برای در زدن ِ مردان و دیگری حلقوی که برای دَر زدنِ خانم ها استفاده می‌شده تا مشخص شود کسی که در می‌زند زن است یا مرد ؟
شاید درقدیم در ادبیات ما زلف ِ معشوق را به خاطر حلقه حلقه بودن به "زورفین" تشبیه کرده و به آن "زلفین" گفته‌اند ، پس در اینجا زلفِ معشوق به "زورفین یا زلفین" تشبیه شده است. امّا بنظرمی رسد" زلفین" جمع دو زلف است که ازچپ وراستِ سر وطرفین ِ پیشانی ِ معشوق به صورت وشانه ها می ریزد که معمولاً بافته شده وشبیهِ حلقه های زنجیراست.
در مصرع دوّم هم زلفِ معشوق به چوب سرکج ِ بازی قدیمی ایرانی ِچوگان تشبیه شده است .
"چه سرها" به معنی سرهای زیادی فدای تو می کنم.
معنی بیت : اگر یک بار دیگر دستم به حلقه‌ هایِ زلفِ تـو یا به زنجیرزلفین توبـرسد، اگرباردیگرتوفیق ِ دسترسی به زلفین تو نصیبم گردد، چه سرها فدای ِ زلف چوگان مانندت خواهم کرد. (بانظرداشتِ گِرد بودنِ سرآدمی، به توپ ِ چوگان تشبیه شده است.)
شاعرمی خواهدبگوید: حال که زلفِ سرکج ِ تو مثالِ چوبِ چوگان شده، من نیز سرم را به جای توپِ چوگان می گیرم وتقدیم تومی کنم . اگردرهر سرموی ِ من سری برتن باشد همه ی آنها را به عنوانِ توپِ چوگان دراختیارت خواهم گذاشت تا تو به تفریح بپردازی ودَمی شادمان گردی!
گـربه هرمـوی سـری برتن حافـظ باشـد
هـمچو زلفت هـمه را در قـدمـت انـدازم.
زلـفِ تـو مرا عمرِدرازست ولی نیـسـت
در دسـت سـر مـویـی از آن عـمر درازم
زلفین تو برای من ارزش عمر دارد چنانکه برای کسی ازشدّتِ دوست داشتن گویند که توعمر منی. ازطرفی بلندی گیسو که نشانه ی دلکش بودن آنست به بلندی عمر تشبیه شده است. بنابراین شاعرمی فرماید عمر من در دست ِ زلفین توهست .
"ولی نیست" مربوط به مصرع دوّم می شود.
من هیچ دسترسی به زلف تـو ندارم.
معنی بیت: بلندی ِزلفِ تومراامیدواربه عمری طولانی می کند. زلفین ِ تو همانند عمر وجان ِ من ارزش واهمیّت دارند ولی دریغا که سرمویی ازآن عمردراز دردسترس من نیست.
دراینجا نیزحافظ پارادکس خلق کرده است. ازیک سو عمرعزیزی به بلندای گیسوان ِ یاردارد وازسوی دیگر یک تار موازاین گیسوی بلند دراختیار ندارد. بنابراین حافظ نیز همانندِ سایرعشّاق بی عمر زنده است!
بی عمرزنده ام من واین بس عجب مَدار
روز ِ فراق راکه نهد درشمارِ عمر !
پـروانـه‌ی راحت بده ای شمـع که امـشـب
از آتـش دل پـیـش تـو چـون شمع گُـدازم
پروانه ایهام دارد: 1- حشره ی پروانه، 2-اجازه نامه ، مجـوّز
راحت : آسودگی ِ خاطر
گـُداختن : مذاب شدن ، آب شدن
درمصرع اوّل" پروانه" به معنای رخصت واجازه و"شمع" استعاره ازمعشوق است وتنهاصورت واژه ها باهمدیگرتناسب دارند.
درمصرع دوّم نیز"آتش دل" استعاره ازعشق و"چون شمع گُدازم" استعاره ازعشق ورزیست.
معنی بیت :
ای معشوقی که چون شمع فروزان، مجلس افروزهستی رُخصت فرمای تا با آسودگی ِ خاطر، از سوزوگدازعشق، همانند شمعی در برابر تـو ذوب شـده وفداگردم.
ای مجلسیان سوزِ دلِ حافظ مسکین
ازشمع بپرسید که درسوزوگدازاست.
آندم که به یک خنده دهم جان چو صُراحی
مـسـتان توخواهـم که گزارند نـمـــازم
امّاصُراحی چگونه جان می دهد که حافظ جان دادنش را به اوتشبیه کرده است؟
اوّل باید باشکل وشمایل ِ صُراحی آشناشویم:
صـُراحی تـُنـگِ شراب ، مـیـنا ، ظرفیست که گردنی باریک و دهانه‌ای تَنگ دارد ، هنگامی که شراب را با صراحی در جام می‌ریزند به خاطر دهانه‌ی تنگ و گردن باریک آن صدایی شبیهِ قهقه از آن بلند می‌شود که آن را : "خنده‌ی صـُراحی" گفته‌اند. جان دادنش نیز تمام شدن ِ شراب داخل آنست باخالی شدن بی مصرف می افتد ومیمرد. شراب، خون یاهمان جان ِصراحیست که به جام ریخته می شود و کارصراحی به پایان می رسد خونش ریخته شده وبه اصطلاح جان می سپارد.
"مَستان ِتو" یعنی چشمان ِ تو
چشمان ِمعشوق همیشه مست هستند. حافظ دوست دارد بامعشوق، باادبیّات ِ میخانه ای وواژه های انحصاری مجلس شرابخواری حرفش رابزند. حافظ که به مَددِ نبوغ خویش قادراست منظورش را با هرنوع واژه ای بیان کند چرا ازادبیّاتِ میکده استفاده نکند تا فاصله اش رااززاهد وعابدِ خودبین بیشتر وبیشترنسازد؟
معنی بیت : ای محبوبِ من، آنگاه که همانندِ صُراحی قهقه زنان، جانم را تقدیم تـو کردم ، آرزو دارم که چشمان ِ مست و خمارت ،بر من نماز میّت بگزارند. صُراحی نیز وقتی می میرد(شرابِ تمام می شود) شرابخواران (مَستان) ازغم ِ تمام شدن ِ شراب، ماتم گرفته واندوهناک می نشینند. حافظ ِ نکته سنج این وضعیّت را بانگاهِ شاعرانه سنجیده وسببِ اندوهناک نشستنِ میخواران را مرگِ صُراحی دیده است. ازطرفی درنماز میّت چون رکوع وسجود ندارد تقریباً همه ساکت وبی حرکت ایستاده واندوهناک به نقطه ای خیره می گردند. حافظ این حالتِ ساکت نشستن ِ میخواران رابه نمازگذاردن به میّت تشبیه کرده است.
آفرین بردل نرم ِ تو که ازبهرثواب
کشته ی غمزه ی خودرا به نمازآمده ای
چـون نـیـست نـمـاز مـن آلـوده ، نـمـازی
در مـیـکـده زان کم نشـودسـوز و گـُدازم
حافظ سوزوگُداز ِ عاشقانه درمیکده راجایگزین نماز درمسجد کرده است. چراکه ازمنظرشرع ، هرکس اقدام به خوردن ِ شراب کند، چهل روز طول می کشد تا آثارنجاست ازبدن اوپاک شود ودرطول این مدّت فرد نمی تواندنماز بخواند. اوچنانکه خودنیز می فرماید، باپرداختن به شرابخواری "آلوده" شده ونمازش ازنظرگاهِ شریعت قابل قبول نیست! به همین سبب به "میکده" روی آورده تا جبران کند!
معنی بیت : از آن جاکه من ازدیدگاهِ شریعت باخوردن شراب، آلوده شده ونمی توانم نمازبخوانم، سعی کرده ام با رفتن بیشتربه میخانه وپرداختن به میگساری وافزودنِ سوزوگدازعشق ورزی این نقص رابرطرف کنم وبه زبان متشرّعین قضای آن رابه جای می آورم!
چنانکه ملاحظه می شود حافظ با انتخابِ "طریقِ عشق" ازشریعت خروج کرده، ودراینجا نوعی طنز وتمسخر را نیز چاشنی سخن کرده است. چرا که اگر کسی حقیقتاً ازقابل قبول نبودن ِ نمازش وآلودگی ِخویش آگاه بوده باشد طبیعتاً می بایست دررفع ِ آلودگی(ترکِ شرابخواری) سعی وتلاش کند نه اصرار وپافشاری درخوردنِ بیشترشراب!
حافظ باجهان بینی ِ خاصّی که پیداکرده، بندگی وعبادت رادرعشق ورزی به معشوق ِ اَزلی می داند ودراین راه ثابت قدم است.
زاهدوعُجب ونماز ومن ومستیّ ونیاز
تاتوراخود زمیان باکه عنایت باشد.
در مـسـجـد و مـیـخانه خـیـالت اگـر آیـد
مـحـراب وکمانچه ز دو ابـروی تو سـازم
محراب : محلِّ نماز گزاردن در مسجد که به سببِ مقدّس بودن ازلحاظ باطن و داشتن طاق نمایِ هلالی ازلحاظ ِ ظاهر، ابروی معشوق را به آن تشبیه می‌کنند.
کمانچه ایهام دارد ودردومعنا بکاررفته است.1- ساز وآلت موسیقی.2-رَف وطاقچه ای که بصورت ِ کمانی وهلالی درمیخانه ها می ساختند وبر روی ِ آن شیشه های شراب می چیدند.
مسجد ومیخانه دومکان متضاد هستند. امّا بانشاندن ِ این دومکان درکنار یکدیگر، می‌خواهد بـگـویـد که برای من تفاوتی ندارد چه درمسجد باشم وچه درمیخانه، من بایاد توزنده هستم ویادآوری ِ زلف ورخ وابرو وقامتِ توذکرمن هست.
معنی بیت : اگر درمسجدبوده باشم با محراب کاری ندارم با یادِ کمانِ ابروانِ تو محراب می سازم وبه عبادت می پردازم. اگر درمیخانه قرارگیرم درآنجا نیزباکمانچه(بادرنظرگرفتن ِ هردومعنی) کاری ندارم چراکه شکل ابروی تـو در خیالم مجسّم می شود با آن کمانچه‌ای می‌سازم وبه زبان ساز، باتـو راز و نیاز می‌کنم ویا رَف وطاقچه ی کمانی ِ میخانه را ازابروان ِ تومی سازم.
حافظ درطریقِ عشق به جایگاهِ والایی دست پیداکرده است. برایش فرقی نمی کند که درکجا قرارگرفته باشد او سرمست ِ باده یِ عشق است وبابالهای خیال درآسمان اندیشه یکّه تازی می کند.اودیگرنه ازمشاهده یِ ریا وتزویردرمسجد ملول می شود نه ازمیگساری درمیخانه شادمان! اوهرجاهست بامعشوق است وبس.
در نـمـازم خم ابـروی تـو بـا یـاد آمـد
حالتی رفت کـه محراب به فریاد آمد.
گرخـلوت مـا را شـبـی از رخ بفــروزی
چـون صبح برآفـاق جهان سـر بـفـرازم
بفروزی : روشن کنی
آفاق : افق ها ، کرانه ها
سر بفرازم : سربلند شوم
چهره‌ی معشوق به خورشیدِ فروزان تشبیه شده است. عاشق دردوره ی هجران گویی که درتاریکی زندگی می کند، همیشه تشنه وطالبِ نورِدلفروزِ رُخسارمعشوق است تا به روشناییِ وصل برسد.
حافظ دراینجا ازمعشوق می خواهد که شبی عنایت کند وباچهره ی فروزنده ی خویش، تاریکی های خلوتش را روشن سازد.
معنی بیت: ای محبوبِ من، اگـر خلوت ِ ظلمانی و تاریک مـرا با چهره‌ی ِتابناکِ خود روشن سازی ،به برکتِ تابشِ نور رخسارتو، منِ تاریک دل ،همچون صبحگاهان ِدرخشان بر آفاق ِ جهان سرافرازی می‌کنم .
همچنانکه خورشید باطلوع ِ خویش صبح را خَلق می‌کند، عنایت وتوجّه ِ معشوق نیز عاشق را همانندِ سحرگاهان، روشن ولطیف وپرنشاط می کند وعاشق ازاین افتخاربه پروازدرمی آید وخودراسربلند وسرافرازآفاق می بیند.
مَکارم توبه آفاق می بَردشاعر
ازو وظیفه وزادِ سفردریغ مَدار
مـحـمـود بـُـوَد عـاقـبت کار دریـن راه
گــرســر بـرود درســرسـودای اَیازم
"محمود" ایهام دارد : 1- پسندیده ،موردِ ستایش قرارگرفته ، نیکو 2- اشاره به سلطان محمود غزنـوی که دلباخته وعاشقِ غلام ِ خویش شده بود. داستانهای زیادی البته ضد ونقیض ازروابط ِ این دونقل شده است. بعضی دلالت بر روابطِ جنسی وبعضی دلالت برروابطِ عاطفی ومعنوی دارند!
امّا "اَیاز" درادبیّاتِ ما بعدها استعاره ازمعشوق و"محمود" نیز استعاره از عاشق شده است. مولوی که خودنیز همانندِ رابطه ی ِسلطان محمود وایاز، باشمس ِ تبریزی رابطه داشته اشعار بیشتری به این رابطه اختصاص داده وآن را درهاله ای ازعرفان فروبرده است.! شاید به این سبب که بیشتر ازسایرین، سلطان محمود را درک می کرده است!
معنی بیت : اگـر سـرانجام ِ عشق ورزی ِ من به این مُنتهی شود که درراهِ عشقِ محبوبم سرم رابـدهـم سـر انجامی نیک و پسندیده‌ای در راه عشق نصیبم می‌شـود.
"محمود" دراینجا به معنی نیکو آمده وفقط اشاره ای گذرا درپس زمینه ی بیت به داستان عشقبازی ِ او واَیاز دارد.
بـار دل مجنـون و خـم طـرّه‌ی لیـلی
رخساره‌ی محمـود و کف پای ایاز است.
حافظ غم دل با کـه بـگـویم که درین دور
جـز جـام نـشـایـد کـه بـُوَد مـحـرم رازم

"دور" چند معنا دارد : 1- دوران ، روزگار و زمانه 2- چرخش ِ جام درمحفل می خواران 3- بـار ، دفعه ، نوبت
حافظ دراینجا به جام شراب شخصیّتِ انسانی داده است. درروزگاری که بازار ریاو تزویرازسوی متشرّعین گرم وپررونق است، حافظِ پاکباخته ودل پاک، تنها مانده وجام شراب را به عنوان مَحرم ِراز انتخاب کرده است! این انتخاب نشانه ی سیاهی روزگار وناموافق بودن اوضاع اجتماعی ِ آن دورانست.
معنی بیت : ای حافظ دراین روزگارانِ وانفسا که رفیق ِخالی ازخللی وجود ندارد، اوضاع وفق مرادنیست، غم واندوهِ فراق نه آن می کند که بتوان گفت، باچه کسی جزجام باده می توان درد ودل کرد؟ جام باده ای که چون خودِ من دلش پُرازخونست ودردمراخوب می فهمد!
یارب کجاست مَحرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت وچهاشنید؟

۱
…
۳۰۳۵
۳۰۳۶
۳۰۳۷
۳۰۳۸
۳۰۳۹
…
۵۸۱۵