محمدحسین دهسرایی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۳۶:
گربه مسکین اگر پر داشتی
تخم کفتر در هوا نگذاشتی
رضا ساقی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵:
گـر دست دهـد خاک کـف پـای نـگارم
بر لـوح بـَصَــر خـطّ غـبـاری بـنگارم
نگار : یار،دلـدار، معشوق
لوح : قطعه ای ازفلزیاتخته که درمکتب خانه های قدیم برروی آن می نوشتند.
بصر : چشم
بنگارم : بنویسم ، رسم کنم
"دست دادن": ممکن شدن،میسّر شدن
منظوراز"خطِّ غبار" همان سُرمه وتوتیاست. اُکسیدِ روی که در کورههایی که سرب و روی را ذوب میکنند بهدست میآید؛ دودی که در موقع گداختن ِ سرب در بالای کوره جمع میشود. از داروهای چشم بوده و در معالجۀ بعضی از اورام چشم و برای تقویت باصره به کار میرفته است. سرمه را علاوه برخاصیّتِ آن، به منظور زیبایی چشم نیزاستفاده می کنند.
"لوح بصر" : چشم به لـوح تشبیه شده از آن جهت که بر لوح مینوشتندیاتصویرمی کشیدند وبعد با آب میشستند تادوباره قابل استفاده گردد.
معنی بیت : اگرممکن شود ومقداری از خاکِ پای محبوبم را به دست بیاورم با آن بر صفحهی چشمانم توتیا میکشیدم.
گردهد دستم کشم بردیده همچون توتیا
خاکِ راهی کان مشرّف گردد ازاقدام
بـر بـوی کنار تو شدم غرق وامیدست
از موج سرشکم که رسانـد بـه کنارم
بربوی: به امید ، در آرزوی
"کنار" درمصرع اوّل به معنی آغوش ودرمصرع دوّم به معنی ساحل ِ آرامش که بازهمان آغوش یاراست.
رساند به کنارم: مرا به کنار تواَم رساند.
سرشک : اشک
"موج سرشک" : اشک ازفراوانی موج هابرانگیخته است تاعاشقِ غریق را به ساحل ِ آرامش (کناریار) رهنمون سازد.
معنی بیت : به امیدِ رسیدن به آغوش وکنارتو، آنقدرگریه کرده ام که در اشکِ خود غرق شده ام ، امّاهمچنان امیدوارم که موجهایی که ازسرشکم پدیدارمی گردند مرا به سمتِ ساحلِ نجات(آغوش تو) برساند.
مَجالِ من همین باشدکه پنهان عشق ِ او وَرزم
کناروبوس وآغوشش چگویم چون نخواهد شد!
پـروانـهی او گـر رسـدم در طـلـبِ جـان
چون شمع همان دَم بـه دَمی جان بسپـارم
"پـروانه" ایهام دارد1- حشره ی پروانه که عاشق شمع است وبا درآغوش کشیدن شعله ی شمع جان می سپارد.بااین معنی واژه های هردومصراع ازیک جنس ودرحقیقت خویشاوندان هم هستند 2- مجوّز، فرمان
حافظ باشمع وپروانه مضامین ِ عاشقانه ی زیادی ودرعین ِ حال متفاوت وگوناگون هم ازلحاظ ِ ظاهری هم ازلحاظ معنایی خلق کرده است. دراینجا نیز"پـروانه" به سببِ ایجادِ (مراعات النّظیر) با"شمع" درمصرع دوّم بکارگرفته شده وگرنه دراین بیت معنای دوّم ِ "پروانه" که همان "فرمان" است مدِّ نظربوده نه خودِ پروانه.
دم : لحظه
معنی بیت : چنانچه فرمان معشوق در خواستن ِجان به من صادر وابلاغ گردد، در همان لحظه ی دریافتِ فرمان، همانندِ شمعی که با برخوردِ اندک نسیم ِنفسی، دردَم جان می سپارد من نیزبی هیچ درنگ وتردیدی،بادریافت نسیم نفس یاربی هیچ چون وچرایی دردَم جانم را تقدیم میکنم.
توهمچوصبحی ومن شمع خلوتِ سَحَرم
تبسّمی کن وجان بین همی که چون سپرم
امـروز مـکـش سرزوفای مـن و اَنـدیـش
زان شب که من ازغم به دعا دست برآرم
مَکش سرزوفای من : به وفای من بی توجّهی مکن، نسبت به من وفادارباش وبیشترعنایت کن.
اَنـدیـش : اندکی اندیشه کن، دراینجا احتیاط کن، بترس
"دعا" در اینجا بـدگویی و نـفـریـن نیست! بسیاری ازشارحان به خطارفته و"دعا"رابد ونفرین معنی کرده اند درحالی که حافظ را اگربه چوب هم ببندی به معشوق خویش نفرین نمی کند. حافظ ازاین جهت به معشوق هشدارمی دهد که معشوق بداند که دعای عاشقان ِ صدیق وپاکباخته، اثرداردواگردست به دعا بردارد حتماً مستجاب می گردد.امّا نه دعای نفرین وبدگویی! بلکه دعای طلبِ توجّه وعنایت ووصلت. حافظ می خواهد به معشوق بگوید که آنقدر در عشق تواشتیاق وعلاقه وجودم رافرا گرفته که اگردست به دعا بردارم وتورا ازخداطلب کنم خدا دل مرانخواهدشکست وتورا وادارخواهدکرد نسبت به من بی توجّهی نکنی وبامن مهربان ترباشی. درآن روز غرور تومی شکند من به همین خاطر دست به دعا برنمی دارم بنابراین احتیاط کن تاچنین روزی نرسد.
پس قبل ازآنکه من دست به دعا بردارم خود پیشقدم شو وبه من ِعاشق توجّهی کن. توجّهی که تو بامیل ِ واراده یِ خویش انجام دهی لذت بخش تر ازتوجّهیست که من آن را به دعا بخواهم ومستجاب گردد.
معنی بیت : با من بی وفایی (عهد شکنی) نـکـن و بـتـرس از اینکه یک شب ازشدّتِ اشتیاق وطَلب دست به دعا بردارم وغم هجران ِ تورا ازجایی چاره جویی کنم.
برای هردوی ما بهترآنست که توبه اراده ی خویش عنایت کنی ومن ناگزیربه دست به دعاشدن نگردم.
ماشبی دست برآریم ودعایی بکنیم
غم ِهجران تورا چاره زجایی بکنیم
زلـفـیـن سیاه توبه دلداری عـشـّـاق
دادنــد قـراریّ و بـبـُـردنــد قــرارم
زلفین :دوطرفِ موی سر که چون حلقه های زنجیر ببافندازطرفین برشانه وسینه ریزند.
دلداری : دلجویی و تسلّی
قرار : ایهام دارد : 1- عهدوپیمان ، وعده
2- آرام گرفتن
معنی بیت : زلفین ِ سیاهرنگ تـوبه منظوردلجویی ودلخوشی ِ عاشقان، وعده هایی دادند(به جلوه گری درآمدند) امّاسرانجام آنچه که واقع گردید این شد که دلم را ربودند وآرامش از من ِ فریفته وعاشق گرفتند بی آنکه دردسترس بوده وکام مرابرآورده باشند.
زلفِ معشوق دلکش ودلرباست. آنهاکه اهل ذوق وعشقبازی هستند بامشاهده ی جلوه های گیسوان وزلفین خوبرویان، قرارازکف داده وشیفته وشیدامی گردند. آنها به امیدِ دستیابی به زلفین ِ یارهرچه دارند ازدل وجان ودین وایمان همه رامی بازند ودرنهایت دربی قراری شناورمی مانند. امّا این بی قراری درعین حال هیجان زا وشوق آفرین است. زیرورو کننده است. چنانکه زمین ِ بایری برای کِشت شخم زده می شود مزرعه ی دل عاشق نیزدردوره ی بیقراری، شخم زده می شود تابرای رویش گلهای وصال آماده گردد. دریغ که طاقت سوز است وشکیبایی بسیارنیازدارد وهرکسی راتحمّل دوره ی بیقراری نباشد وزود پاپس کشد!
دلی که باسرزلفین اوقراری داد
گمان مَبر که بدان دل قراربازآید.
ای بادازآن باده نـسیـمی بـه مـن آور
کآن بوی شفابخش بُوَد دفع خـُمارم
خُماری: حالتی کسالت بار وبی حوصلگی مفرط که دراثرننوشیدن شراب وگذشتن ِ وقتِ شرابخواری به وجود می آید.
به عبارت دیگر کسانی که شب شراب مینوشند صبح که از خواب بیدار میشوند سردرد دارند و خواب آلوده و بی حالـنـد این حالت را "خمار" میگویند .
گویی که حافظ درشرایط سخت قرار گرفته،نه شرابی دردسترس دارد ونه کسی که ازاوشراب بگیرد! دست به دامن بادشده تاحداقل بویی ازباده برمَشامش برساند.
معنی بیت:
ای باد بویی از آن شراب که بدان دسترسی ندارم برایم بیـاور، بوی باده هم خالی ازفایده نیست، بویش شفابخش است من هم که خمارآلود هستم حداقل گیجی وسردردم را برطرف میکند.
دربرداشتی دیگر منظور"باد" نسیم صباست وبوی باده،همان بوی ِ شفابخش ِ گیسوانِ معشوق و "خُماری" نیز همان دوره ی بیماری وهجرانست.
ای بادِ صبا که به بارگاهِ دوست، دسترسی داری ، حداقل شَمیم دل انگیز زلف وتنِ معشوق را ازمنِ بیمار وخُمارآلوده دریغ مَدار، درشرایطِ سختِ هجران فرومانده وبه غم واندوه گرفتارم.
صبا تونُکهَتِ آن زلفِ مُشکبوداری
به یادگار بمانی که بوی او داری
گـر قـلـب دلـم را ننهد دوسـت عـیاری
مـن نـقـد روان دردَمش ازدیده شمارم
قلب معانی مختلفی دارد امّا چون دراینجا درکنار"دل" نشسته"قلبِ دلم" یعنی سکّه ی دلم که درعین حال سیاه وبی ارزش نیزهست. هرچیزی که ارزش والایی داشته باشد تقلّبی ِ آن نیز ساخته می شود. "دل وجان" والاترین سرمایه ی آدمیست. امّاعاشق همین والاترین سرمایه اش را که می خواهد تقدیم معشوق کند می بیند درقبالِ ارزش ِ والایِ معشوق بی ارزش وبه عبارتی تقلّبیست. به همین سبب حافظ دلِ خودرا شایسته ی معشوق نمی بیند می خواهد چیزی باارزش تر برای هدیه دادن پیدا کند لیکن چیز باارزشی ندارد وناگزیر دلش را تقدیم می کند می فرماید: ناقابل است، سکّه ی سیاه وبی ارزش است،متاع ِ ارزشمندتری ندارم همین جانِ بی ارزش است آن هم فدای تو.
عیارنیز چند معنی دارد : 1- اندازه گرفتن ، ارزیابی کردن 2- امتحان کردن ، محک زدن 3- آنچه به صورت آلیاژ در طلا یا نقره باشد ؛ مانند مس 4- مجازن به معنی : تـوجّه ، لطف و عنایت معشوق است.
روان : روح ، جان
"نـقـد روان" ایهام دارد: 1- روح و جان به سکّه تشبیه شده است. 2- با توجه به "دیـده" (چشم) نقد روان اشک خونین وسرخ است که به یاقوت وگوهرتشبیه شده است .
معنی بیت : چنانچه معشوق برای دلِ سیاه من ارزشی نگذارد ونپذیرد ،دلم راسزاوار توجّه وعنایت نداند، در دَم وهمان لحظه،روح و جانم را به صورتِ دانه های خونین اشک(یاقوت وکوهر) از روزنِ چشمم بیرون میآورم ونثارش میکنم. ویا:
اگرمعشوق به دلباختن ِ من اهمیّتی قائل نشود من ازغصّه واندوه، چنان به گریه وزاری می افتم که ازشدّتِ فشار گریه، روح وروانم ازدیدگانم خارج شده وجانم راتقدیمش می کنم. حافظ عاشقی سُست وبی همّت نیست که بابی توجّهی ِ معشوق دل بَرکند وسر زلفِ دیگری رابگیرد. ماجرای عشقبازی اوتمامی ندارد مُنتهایِ آرزوی او وصال است واگرمیسّرنگردد روح و جان خویش را تقدیم می کند.
ماجرای من ومعشوقِ مراپایان نیست
هرچه آغازندارد نپذیرد انجام
دامن مفشان ازمن خاکی که پس ازمن
زیـن در نـتـوانـد که بـرد بـاد غبارم
"دامن مَفشان" : مرا ازخودمَران، ازمن روی مَگردان
"خاکی" : بی تکلّف وخاکسار بـودن، درویش
همان مطلبی که دربیتِ پیشین گفته شد، حافظ به معشوق می فرماید:
ازمن روی مَگردان، من که خاکسار ِ درگاهِ توهستم، عنایت وتوجّهت را ازمن مضایقه مکن، خواهی نخواهی من عاشق وشیدای توهستم. بعدازمرگ نیز شیفتگی ودلدادگی من به پایان نخواهد رسید. پس ازمرگ خاک آستانِ توخواهم شد و دامنت راچنان خواهم چسبید که باد نیز نخواهدتوانست گرد و غبارم را از توجدا سازد.
ندارم دستت ازدامن بجز درخاک وآن دَم هم
که برخاکم روان گردی بگیردامنت گَردَم
حـافـظ لبِ لَعلش چو مرا جان عزیز ست
عمری بُوَد آن لـحظه که جان را به لب آرم
"لبِ لَعل" ازآن جهت که سرخ است وبرای عاشق بسیارارزشمند، به لَعل و یاقوت تشبیه می شود. دراینجا لبِ لَعل ِ معشوق مثل جان عاشق عزیز و ارزشمنداست. حافظ دراینجا رندی کرده وبا جمله ی "جان رابه لب آرم" دومعنی گرفته است:
اوّل اینکه به ظاهرمی گوید عمری بود"آ ن دَم که بمیرم" یعنی زندگی من درمرگِ من برای معشوق است. دوّم باتوجّه به اینکه درمصرع اوّل لبِ معشوق رامثل جان خویش فرض کرده، از"جان به لب آرم" معنی "لب برلب یارگذاشتن" تولیدشده است. یعنی آن دَم که لب برلب لعل یار بگذارم آن لحظه بهترین لحظه ی عمر برای من خواهدبود.
معنی بیت : ای حافظ لب لعلگون ِ معشوق همانندِ جان عزیز و ارزشمند است. عمرکردن ِ حقیقی برای من، مردن وفدا شدنبرای معشوق است. معنی دوّم: آنگاه که توفیقی حاصل شود ولب بر لب یار بگذارم عمری دوباره مییابم، زندگانی ِ من همان لحظه ی بوسیدن است.حافظ در این بیت نیز دست به خَلق ِ پارادوکسی زیبا زده است "جان دادن" به معنی مرگ، عمریست گرانبهابرای شاعر خوش ذوق ما.
عزم ِ دیدارتوداردجان ِ برلب آمده
بازگردد یابرآید چیست فرمانِ شما؟
رضا در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۸ - جولای خدا:
پس از سلام، با تشکر از گنجور، این تمثیل از ان زن فاضل از بهترین اثار ایشان و از بهترین اشعار فارسی ست که حقیر خوانده. نکته اعتلای این قطعه نه چندان اموزش زندگانیست؛ که روان بودن و تفصیل و دو بار چرخش گفتگو میان کاهل و عنکبوت است که از نظر ادبی برای من زیبایی ویژه ای دارد. عمق چالش و تقلای روزمره از درون چشمان هر دو ژرف است و رویایی.
ابوذر ویزواری در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ عمان سامانی » گنجینة الاسرار » بخش ۲۰:
در بیت دوم
باورش آید صحیح میباشد
محدث در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۶ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » گفتهٔ پاکدینی که سیسال عمر بیخود میگذارد:
با سلام و عرض ادب. در بیت یکی مانده به آخر گویا صحیح اینطور باشد: "چون بدانستم، توانستن نبود" شگفت ما آدمیان را که اغلب به همین درد گرفتاریم و باز هم برای مراتب و مقاطع بعدی زندگی عبرت نمی گیریم! خدایا عاقبت محمود گردان!
وحید در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۵:
@فرزانه
موضوع برمیگرده به یونان قدیم و یک مکتب فلسفی به نام مکتب فیثاغوری که مکتب شاگردان فیثاغورث بود.
فیثاغوریان به کشف تناسب بین اعداد علاقهمند بودند و عقیده داشتند جهان هستی سراسر از اعداد و روابط بین اونها تشکیل شده
به طور خاص اونها نتهای موسیقی رو به اعداد تشبیه میکردند و معتقد بودند یک رابطه ریاضی پشت زیبایی و تناسب موسیقی وجود داره
فیثاغوریان همچنین حرکت اجرام آسمانی رو نوعی تناسب موسیقایی میدونستند. معتقد بودند از حرکت اجرام آسمانی صدایی تولید میشه که ما توانایی شنیدن اون رو نداریم ولی از مطالعه این اجرام و تبدیل حرکت اونها به اعداد میشه اون موسیقی آسمانی رو با سازهای زمینی بازسازی کرد
و اما زهره. سیاره زهره در شب از زمین به صورت یک نقطه نورانی متحرک دیده میشه. در قدیم منظومه شمسی شناخته شده نبود و فکر میکردند زهره ستاره ای است که حرکت میکنه. چون زهره در ابتدا و انتهای شب در جاهای متفاوتی در آسمان دیده میشه تا قبل از فیثاغوریان فکر میکردن دو ستاره مختلف به اسم «ستاره صبح» و «ستاره شب» وجود داره. فیثاغوریان اولین کسانی بودند که فهمیدند «ستاره شب» و «ستاره صبح» یکی هستند.
این ستاره چون رفتار متفاوتی با ستارههای دیگه داشت و از اونها درخشانتر بود در بین فیثاغوریان به عنوان ستارهای که دستگاه موسیقی آسمانی رو ساز میکنه شناخته شد.
«مطرب آسمان» در شعر مولانا اشاره به این درک فیثاغوری از سیاره زهره داره.
مسعود اصغرنژادبلوچی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۸ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » پند ارسطاطالیس بر اسکندر هنگام مردن او:
کاف کفر اینجا به حق المعرفه
دوستر دارم ز فای فلسفه
این جا در مصرع اول درست نیست.چرا که در لحظه ی مقایسه دو روش و جریان عطار می خواهد خود را شادان بنمایاند پس مصرع احتمالاً باید این گونه باشد:
کاف کفر ای جان به حق المعرفه
دوستر دارم ز فای فلسفه
دیگر این که ای جا یعنی کجا؟ و کلمه های بعدی و مصرع های بعدی چرا در این باره یا خطاب به آن جا ندارند؟
نوید غلامی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴:
چون رستی از زندان بگو○●○تا ما در این حبس ان کنیم
احسان در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸:
درود بر شما، لطفا اشکالات تایپی را تصحیح بفرمائید.
شیهد---->شهید
بالش----> نالش
با سپاس
دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۵ - نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید:
به نام حضرت دوست
داستان عاشق و معشوق را در اندیشه مولانا پایانی نیست ولی عاشقان چگونه می توانند مفاهیم معشوقی را دریابند؟ درین دفتر تمثیل زیبای مولانا رابطه تفکری انسان خاکی با معشوق الهی را به تفسیر کشیده است عاشق همان انسان و معشوق همان خداوند است زمانی که بعد طی مسیری بی بازگشت و طولانی مرغ جان انسان به ملکوت حضرت حق رسید هوش از کف می دهد چون او را توان رویارویی با این مفهوم نیست آدمی به تصویر موسایی در می آید که با تابش اولین پرتو الهی بیهوش می شود خداوند در گوشش می فرماید: با خود آ از بیخودی و بازگرد» اما انسان به اعماق بیهوشی فرو رفته است انگاه مولانا از مرغی سخن می گوید که اشتری را به خانه اش دعوت می کند ولی چگونه شتر می تواند به خانه مرغی برود؟ با ورود اولین مفاهیم الهی به ذهن انسان تمامی قدرت ذهن نابود می شود محو می گردد ادامه تفکر و عقل منقطع می شود سقف خانه عقل بسیار کوتاه است فرو می ریزد ولی سوال اینجاست که چرا عقل آدمی آنقدر گستاخ می شود که از درک مفاهیم الهی سخن می گوید؟ مگر نمی داند تفکر در ذات حضرت حق در ظرفیت عقل نیست؟ مولوی به زیبایی پاسخ این پرسش را نیز داده است اینکه آدمی گستاخانه پای از گلیم محدودیت خویش فراتر می رود نیز از فضل الهی است فضل او انسان را چنین فضول کرده است: « کرد فضل عشق انسان را فضول» او خرگوشی است که می خواهد شیری را به کنار کشد در حالیکه از ماهیت شیر خبری ندارد او ظالمی است که با ادعای شکار شیرعقل را به مسلخ عشق فرستاده است او اگر متفکرترین موجود سیاره زمین است ازین زاویه ظلوم جهولی بیش نیست ولی چرا دروازه تفکر کنه الهی بر آدمی بسته شده است؟ باز خود مولانا پاسخ داده که: جان نامحرم نباشد روی دوست/ جز همان جان کاصل او از کوی اوست..
دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۴ - امرکردن سلیمان علیه السلام پشهٔ متظلم را به احضار خصم به دیوان حکم:
به نام حضرت دوست
درک مفاهیم الهی در حوزه تفکر انسان نیست به تعبیر زیبای مولانا آدمی همانند پشه ای است که با وزش باد الهی محو می شود:« او چو آمد من کجا یابم قرار؟ / کو برآرد از نهاد من دمار»کسانی که جویای درگاه خداوند هستند و به وصل او می اندیشند می دانند که »چون خدا آمد شود جوینده لا» این ظرفیت در همه وجود ندارد مراتب زیادی باید طی شود تا انسان در پرتو باد فنا به بقای جاودانه رسد هرچند رسیدن به معشوق ازلی بقا اندر بقاست ولی لازمه این بقا فنای وجود و تعلقات مادی است چه زیبا فرموده است: « سایه هایی که بود جویای نور / نیست گردد چون کند نورش ظهور»
شاگرد فردوسی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
بادرود به پیشگاه دوست گرامی
آقای آرام علیزادگان
هم میهن خردمند
مولانا عارفی است دین باور و اهل یقین که شک دستوری علم امروزی را
پای استد لالیان میداند که سخت بی تمکین است و به علوم تجربی نیشخند میزند
ریزه کاری های علم هندسه
با نجوم وعلم طب وفلسفه
اینهمه علم بنای آخوراست
که عماد بود گاو و اشتر است
خواهش میکنم عرفان اسلام زده مولانا را با
دانش سره امروزین یعنی فیزیک مدرن مخلوط نفرمائید
مولانا فرمود
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم پخته شدم سوختم
مولانا درپایان کار بیشتر بینش عرفانی خود را نفی کرد
خواهش میکنم
مثنوی را از آخر که به دوران سو خته گی مولانا مربوط است مطالعه بفرمائید
تا از خامی مولانا با خبر شوید
شیفته گی و بر خورد ذوقی واحساسی با علوم تجربی
کار اندیشه را به گمراهی میرساند
یادمان باشد مولا نا از فیزیک امروز هیچ نمی دانست
پیروز باشید
سیروس شاملو در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷:
نباشت گران ثروت اندوزی که راهبر دارند و از سفره ی قدرت لقمه می زنند! از کله سحر تا شام برای کسب معاش کفش و کلاه می کنند تو گویی به بیماری گری درافتاده اند! و با این کسب و کارشان به هر دری می زنند. اما درون انسان صدفی ست نهاد و انسان های ساکن در این دونده گی جنون آمیز راهبر ندارند بلکه مخبری دارند آگاه کننده ای که مصیبت بشری را اخبار می کند.
سیروس شاملو در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷:
انباشت گران ثروت اندوزی که راهبر دارند و از سفره ی قدرت لقمه می زنند! همه از کله سحر تا شام برای کسب معاش کفش و کلاه می کنند تو گویی به بیماری گری درافتاده اند! و با این کارش به هر دری می زنند. اما درون انسان صدفی ست نهاد و انسان های ساکن در این دونده گی جنون آمیز راهبر ندارند بلکه مخبری دارند آگاه کننده ای که مصیبت بشری را اخبار می کند.
محسن ، ۲ در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۳۱ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴ - در تعربف مصور و توصیف تصویر فرماید:
بیت 25:
بسکه در رخسارِ زشتش چین بود بالای چین
ابراهیم موموندی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:
با سلام
متاسفانه بعضی اشتباهات اگرچه ظاهرا کم اهمیت و سطحی هستند ولی مفاهیم شعری رو به کلی دگرگون و خواننده رو سر در گم میکنند. از طرفی علیرغم اینکه خوانندگان به درستی به نکات ریز و به این اشتباهات اشاره کرده اند ولی اصلاحی صورت نگرفته... بنابراینصص منتظر و امیدواریم که هر چه زودتر ویرایش لازم برای جلب توجه بیشتر علاقمندان ادبیات فارسی انجام بشه.
مثلا در مصرع ''فارس میدان و صید و کارزار'' گذاشتن ''و'' بین میدان و صید باعث سردرگمی و محو شدن مفهوم واقعی شعر شده!
فارس به معنای سوار در دو میدان شکار و نبرد: فارس میدان صید و فارس میدان کارزار
بنابراین به نظر میرسد ''فارس میدان صید و کارزار'' درست باشد.
در جای دیگه نوشته شده ''دیو با مردم نیامیزد نترس'' که نیامیزد به معنای آمیزش مفهومی واقعی رو به ذهن متبادر نمیکنه بنابراین احتمالا نیاویزد به معنای درگیر نشدن و گلاویز نشدن صحیح باشد.
''دیو با مردم نیاویزد مترس بل بترس از مردمان دیوسار''
محسن ، ۲ در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
احمد درست می گوید
کو بگو صحیح است
آقای قاسمی گویا به معنای بیت توجه نکرده
بهنام در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:
گیسوت عنبرینه و گردن تمام عود
همایون در ۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۵:
"می زنم" ردیف این غزل است و حرف "شین" حرف قافیه و اینجا ضمیر متصل است که اشاره به سوم شخص دارد یا هر چیزی که در میان عشق و ما قرار میگیرد، همراه با حرف تاسیس یا الف پیش از قافیه، در وزن رجز، که از شجاعت و افتخار و اعتماد و درستی شاعر میآید، همگی غزل را سراسر حماسی عرفانی ساخته است
جلال دین گوهر عشق در هستی را یافته است و به نقش عشق و نقش خود پی میبرد و میان او و عشق که عصاره و اصل و بنیاد هستی است دیگر هیچ واسطهای نیست و هر چه هست برای شنیدن آواز عشق است که هر لحظه نو میشود و نو شنیده میگردد و آوایی نو دارد، و این جلال دین است که این آوازها و نواها را به گوش ما میرساند زیرا لطافت آنقدر زیاد است که چشم نیز قادر به دیدن آن نیست و حتی دل نیز که ابزار کشف عشق در هستی است قدر آنرا نمی داند و گاه راه خود را گم میکند و گاه به خواب میرود و نمی داند با آن چکار بکند، پس صحبت از این است که عشق خود هستی است زنده و بسیار کارامد همچون سازی که باید نواختن آن را آموخت و بلد بود و با دل خود آن را نواخت، این است که عرفان جلال دین در اصل خود نمی تواند به مجموعهای از پندها و آیینها و رسوم خلاصه گردد و تبدیل به مکتب و فرقه شود که اگر اینگونه شود به لاف عشق بدل میگردد و این شیشه و این محدودیت را را باید با سنگ و تیغ بلا شکست و در هم گسست و به این راز پی برد که بزرگی انسان و بزرگی هستی در هم آمیخته است و این دو با هم بزرگی میکنند نه به تنهائی، این به هم پیوستن است که عشق را میسازد و میتواند به راه خود که راه شما و ما و هستی است ادامه دهد به هیچ حرف و حدیثی حتی آن چه از این غزل میگیری بسنده نکن و آن را به ناله ناراست مبدل نکن بلکه به آهنگ و نوا ی عشق گوش فرا ده و آنرا دنبال کن و با آن هماهنگ باش
مسعود هوشمند در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۳: