گنجور

حاشیه‌ها

Sir Nader در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

درود بر دوستان، تمام پست ها رو خوندم
این شعر غزل نیست
اگر «مستفعلن مستفعلن» را یک مصرع بگیریم وزن آن می شود «رجز مربع سالم» و غالب آن میشود «دوبیتی پیوسته» یا همان «چهارپاره»
به اینصورت:
ای یوسفِ خوش‌نامِ ما
خوش می‌روی بر بامِ ما
ای درشکسته جامِ ما
ای بردریده دامِ ما
ای نورِ ما، ای سورِ ما
ای دولتِ منصورِ ما
جوشی بنه در شورِ ما
تا مِی شود انگورِ ما
ای دلبر و مقصودِ ما
ای قبله و معبودِ ما
آتش زدی در عودِ ما
نظّاره کن در دودِ ما
ای یارِ، ما عیّارِ ما
دامِ دلِ خمارِ ما
پا وامکش از کارِ ما
بستان گرو دستارِ ما
در گل بمانده پای دل
جان می‌دهم چه جای دل
وز آتشِ سودای دل
ای وای دل، ای وای ما
که هر دوبیت برای خود قافیۀ جداگانه دارد. در غالب «چهاذپاره» رعایت قافیه در مصراع سوم اختیاری است که مولانا ذر این چهارپاره، قافیه را در همۀ مصراع های سوم رعایت کرده.
اگر وزن هر مصراع را «مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن» در نظر بگیریم، وزن شعر «رجز مثمن سالم» خواهد بود، در اینصورت غالب شعر «مثنوی» می باشد.
به اینصورت:
ای یوسفِ خوش‌نامِ ما، خوش می‌روی بر بامِ ما
ای درشکسته جامِ ما، ای بردریده دامِ ما
ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولتِ منصورِ ما
جوشی بنه در شورِ ما، تا مِی شود انگورِ ما
ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبودِ ما
آتش زدی در عودِ ما، نظّاره کن در دودِ ما
ای یارِ، ما عیّارِ ما، دامِ دلِ خمارِ ما
پا وامکش از کارِ ما، بستان گرو دستارِ ما
در گل بمانده پای دل، جان می‌دهم چه جای دل
وز آتشِ سودای دل، ای وای دل، ای وای ما
در غالب «مثنوی» هر بیت قافیۀ جداگانه دارد که شعر فوق مظابق این تعریف است، فقط چون این وزن «دوری» است، این خاصیت را دارد که بتوان در آن از قافیۀ درونی استفاده نمود، زیرا در اوزان «دوری» هر مصراع حکمِ دو نیم مصراع را دارد که مولانا در این مثنوی از همۀ قافیه های درونی استفاده نموده است.
نتیجه گیری:
برای این شعر هر دو قرائت، چه «چهارپاره» چه «مثنوی» بر اساس تعریف غالب در ادبیات کلاسیک درست است اما به لحاظ محتوا قرائتِ «چهارپاره» برای این شعر صحیح تر است.
پوزش بابت وقتی که از شما گرفتم.

همایون در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۸:

انسان با مشاهده هستی‌ و واقعیت‌های پیرامون خود دو کار می‌‌کند یا به اندازه گیری آن می‌‌پردازد که کار مهندسی و ریاضی هستی‌ است و با این کار ابزار خود را گسترش می‌‌دهد و دستگاه‌های جدیدی اختراع می‌‌کند و یا معنی‌‌های نو پیدا می‌‌کد و معنی‌‌های خود را نو می‌‌کند که در این صورت خود را گسترش می‌‌دهد و به بزرگی خود می‌‌افزاید، در هر حال انسان با هستی‌ گسترش می‌‌یابد و نو می‌‌شود و اگر این نویی و گسترش در هستی‌ نمی بود انسان هم از آن بی‌ بهره بود و اصلا به وجود نمی آمد، این گسترش و نو شدن راز هستی‌ است که همواره راز آمیز خواهد ماند و انسان راز ورز یا عارف آنرا به بی‌ سویی تعبیر می‌‌کند و می‌‌آموزد که از آن بهره مند شود و با آن در ارتباط روز افزون باشد

۷ در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:

امیدم آن است که گره کور کار من وا شود.(بسامان شوم)
باشد که روزگار روی خوش به من نشان دهد و به تو برسم.
در نومیدی بسی (بسا) امید است.

رضا ساقی در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱:

گـرمن از سـرزنـش مـُـدّعـیان انـدیـشـم
شـیوه‌ی مـستی و رندی نروود ازپیشم
این غزل به نوعی اصرار وتاکید بر آزاداندیشی وتاییدِی دوباره وچندباره برمَسلکِ رندی درمقابله بازُهدِ ریائیست. چنانکه ازفَحوای کلام پیداست، ظاهراً این غزل درایّامی سروده شده که بازار ریا وتظاهر بسیار گرم بوده وبا سرنگونی (ابواسحاق دوست صمیمی ِ حافظ) امیرمبارزالدین ودارو دسته اش برمسندقدرت نشسته اند. گویندامیرمبارزالدین که خودفردی فاسد بوده پس از به حکومت رسیدن،رنگ عوض کرد وخودرا داعیه دار شریعت وزُهد وپارسایی معرفی نمود. اوبعدازبه تخت نشستن، فضای سیاسی اجتماعی جامعه رابکلّی بسته وباگشت های ناهیان ازمنکر وآمران به معروف، مردم را به زورشلّاق واداربه زُهد وپارسایی می کرد. حافظ ازیک سو داغدار داغ سرنگونیِ رفیق ِ صمیمی خود ابواسحاق بوده وازطرفِ دیگر تحتِ فشار متعصّبین ِ یکسویه نگر که دردوران امیرمبارزالدین به اوج قدرت رسیده بودند قرارداشت. حافظ علیرغم اینکه درمضیقه بوده وروزهای بسیارسختی می گذرانده لیکن همچنان باشجاعت ورشادت برباورها وعقایدِ خویش پافشاری می نمود.
"مـُدّعیان" : ادّعا کنندگان به چیزی که ندارند، کسانی که ادّعا می کنندبه کشفِ حقیقت نایل شده وبه سرمنزل کمال ودانایی رسیده اند لیکن حقیت ندارد. مدّعیان دراین غزل اشاره به عوامل وجیره خوارانِ امیرمبارزالدین است. "اندیشیدن" : پرداختن، مشغول شدن ودراینجا ترسیدن وباک داشتن
"شـیـوه ی رندی ومستی" : مرام ِ رندی ومَسلکِ آزاداندیشی،بی قید وبندی نسبت به تلقیناتِ گذشتگان وداشتن ِ نگاه ِ نو نسبت به زندگانی،مذهب ومحیط
"حـافـظ" باتعریفِ جدیدی که ازرندی ارایه داد، مَسلک ومرام ِ منحصربفردی ارایه نمود. حافظ خدا رابیشترازهرکسی می شناسد وبه اواعتقاد دارد. اوباخدا دوستی می کند وآنقدر اورا مهربان وبخشنده می شناسد که هیچ ترس وواهمه ای ازاو به دل ندارد!. اوباعشق ورزی بندگی می کند وانسانیّت را درسطح جهانی می پسندد نه درچارچوبِ فرقه گرایی! اومهرورزی را برتعصّبِ خشک ترجیح می دهد ومعتقد است باهرتفکّری می توان به خدا نزدیک شد،روبروی اونشست وبا اوهمانندِ یک دوست صحبت کرد.
رنـدِ حافظ ، نقطه مقابل ِ عابد وزاهد است .اوریاکار ،حُقّه‌باز و دَغـل کار نیست ، "رنـد" در شعر حافظ ؛ کسی است که پـاک پندار است ودلش ازکینه ونفرت به دگراندیشان خالیست.
رندحافظ زندگی وبندگی رادرعشق ورزی می بیند. او ازبندِهمه ی تعلّقاتِ دنیی ودینی رهاشده وبه آزادی کامل رسیده است.
نرود ازپیشم" : کارمن به پیش نمی‌رود ، پیشرفت نمی‌کند.
کسی که باحافظ مانوس شده باشد قطعاً دریافته است که حافظ درشهامت وشجاعت، یک قهرمانِ زنده ی جاوید است. اودرمقابل قشریّون ومتعصّبین ِ بدبین، یک تنه ایستادگی کرد، آزارواذیّتِ فراوان متحمّل شد، تبعید شد، تکفیرشد لیکن دست ازآگاهسازی برنداشت ومُشتِ ریاکاران وحُقّه بازان را با زبانی آتشین و ویرانگر واکرد وباعثِ رسوایی ِ فریبکاران گردید. دراین بیت خودنیزهمین مطلب را می فرماید:
مـعـنـی بـیـت : مـن اگر درمقابل ِ تهدید وتکفیر وتبعید تسلیم بشوم من اگر از ملامت ها وزخم زبان ها وطعنه های کسانی که ادّعای فهم و کمال دارنـد بـترسم، من به هدفم نمی رسم وکارم پیش نمی رود! من با روش ِرنـدی و سرمستی وخوشباشی که در پیش گرفته‌ام مردم را به رهایی ازخرافات تشویق می کنم وپرده ازحُقه بازی ِ ریاکاران برمی دارم من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم.
حافظ نشانی ِ خانه ی دوست را به آسانی به کف نیاورده که باتهدید وتکفیرپاپَس بگذارد وکاری را که شروع کرده ناتمام بگذارد. اوبه عشق ایمان کامل دارد ودرهردوره ای که قرارگیرد دست ازعشقبازی برنخواهد داشت:
دامن ِ دوست به صدخون دل افتادبه دست
به فسوسی که کندخصم رَها نتوان کرد
زُهـد رندان نوآموخته راهی به دهی ست
من که بدنام جهانـم،چـه صـلاح انـدیـشم
"زُهـد" :تقوا و پارسایی ، دیـنـداری "رنـدان ِ نوآموخته" : سـالـکان طریق عشق ومعرفت که تازه کارهستند.
"راهی به دهی است" : یعنی گرچه ایده آل نیست لیکن حداقل قابل ِتوجیه است می شودپذیرفت وبرآنان خُرده نگرفت.
"من که بدنام جهانم": من که عمری را دررندی گذرانده وشهرتی درمیخواری ورندی کسب کرده اَم.
"صلاح اندیشیدم" مصلحت اندیشی کنم
معنیی بیت: دراین شرایطِ جدید، رندان ِ تازه کار حق دارند که ازترس ِ ماموران امیرمبارزالدین،دیـنـداری وپارسایی پیشـه گیرند! نمی شود آنهاراسرزنش کرد. امّا من که باصدای بلند بارها وبارها ازعشق ورزی ورندی ومستی دَم زده ام، نمی توانم رنگ عوض کنم وتقوا ودینداری پیشه سازم. من به مرام ومسلکِ رندی پایبندم وازکسی باکی ندارم که درموردِ من چه فکر می کنند. حتّا اگربه قیمتِ جانم تمام شود من ازعشق دست بردارنیستم وهمانندِ رندان نوآموزمصلحت اندیشی نخواهم کرد.
گرچوفرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت های شیرین بازمی ماندزمن
شاهِ شوریده سَران خوان منِ بی سامان را
زان کـه درکم خِردی ازهمه عـالـَم بـیـشم
شاه ِشـوریـده سـران" : شاهنشاهِ رندان، قافله سالار وبزرگ عاشقان، پادشاهِ بی پروای ِشیدایی ، سلطانی که سر ِ نترس وطوفانی دارد وسربازان ِبی باک وشجاع را رهبری می کند.
حافظ دراین شرایطِ جدید که همگان رنگ عوض کرده وریاکاری می کنند، یک تنه مقاومت کرده ودل به دریایی طوفانی می زند. اوهیچ باکی ازعواقبِ کارخود ندارد وخود را به اصطلاح به دیوانگی می زند تا توانسته باشد درمقابله باحریفان(مدّعیان) و ایستادگی برباورها ویافته های خویش به نتیجه ی دلخواه برسد. اوخودرا شوریده سری بی سامان ودیوانه معرفی می کند تا به حریفان بفهماند که چیزی برای ازدست دادن ندارد اگربخواهند با او درافتند زیان وخسارت خواهنددید. زیرا کسی که دودست ازجان شُسته وغم ِ جاه ومال ندارد، تسلیم پذیرنخواهد بود وقدرتش چند برابرخواهدشد. خانه بدوشان غم سیلاب ندارند.
ماکه دادیم دل ودیده به طوفان بَلا
گوبیا ای سیل ِ غم خانه به یکباربَبر
منظور"خِـرد وعقل" مصلحت گرایی ومحافظه کاریست. در نظرگاهِ حافظ "عشق" جایگاهِ والایی دارد ودرست نقطه‌ی مقابل ِ عقل است. به عبارتِ دیگر ذهن ووجودِ حافظ آنقدرازعشق سرشاراست که جایی برای خردِ حسابگر وعقل ِ مصلحت اندیش نمانده است.
خرد که قیدِ مجانین ِ عشق می فرمود
به بوی سُنبل ِزلفِ توگشت دیوانه
مـعـنـی بـیـت :
مـرا سلطان ِ عاشقان ِ جان برکف وسالار دل شوریدگان ِ بی باک بخوان! آری من عشق راانتخاب کرده وعقل ِ حسابگر را بانیروی عشق ازکارانداخته و ازعواقبِ کارخویش هراسی ندارم. من ازعشق سرشارم ودراندرون من برای خردورزی ومصلحت اندیشی جایی وجودندارد.
مارازمَنع عقل ِ مترسان ومی بیار
کان شحنه درولایتِ ما هیچ کاره نیست
بر جَبین نقش کن ازخون دل من خالی
تـا بـداننــد کـه قـربـان توکافـر کـیـشـم
جـبـیـن" : پـیـشـانی
"نقش کن" : نقاشی کن
"قـربان" : قـربانی ، فـدایی
"کـافـِرکیش" : نامسلمان، استعاره از سنگـدل و نـامهربانی معشوق
"کیـش" : دیـن ،مـذهب و آیـیـن
"قربان" معنی دیگری هم دارد : "کمان دان ، جای کمان" و "کیش" هم معنای دیـگـرش : "کـش ، ترکـش و تـیـردان دان است که با این معنای دوّم ، "قـربـان" و "کـیـش" ایهام تناسب دارند. امّا دراینجا به معنی ِهمان فدایی هست.
چنین گویند که درمیان ِ بعضی ازقبایل ِ هندویان، دختری که نامزد کسی می شود برپیشانی خویش بارنگِ قرمز خالی نقش می زند تاهمگان بدانند که اودلباخته ی کسی هست(نامزد دارد) ودیگر ازاو خواستگاری نکنند. حافظ باهنرنمایی وضمن اشاره به این رسموم خطاب به معشوق یا احتمالاً شاه ابواسحاق که باحمله ی مبارزالدین متواری شده بوده می فرماید:
ازخونِ دل من،خالی بر پیشانی خودت نقش بزن تـا همه بـدانـنـد که من فدایی وسربازتـوکافرکیش(سنگدل نامهربان) هستم .
گویند ابواسحاق باحافظ گهگاه با همدیگر شرابخواری می کرده اند. ازهمین رو تندرو ها ومتعصّبین ِ متشّرع، به وی لقبِ "کافرکیش" داده بودند. صحّت وسُقم ِ این داستانها چندان اعتباری ندارد وروشن نیست.
دوردارازخاک وخون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربانِ شما
اعـتـقـادی بـنـمـا و بـگــذر بـهــر خـــدا
تـا درین خرقـه ندانی کـه چه نا درویـشم
اعتـقاد" دراینجاقبول کردن واعتمادکردن وبه اصطلاح مَته روی خشخاش نگذاشتن است. یعنی بعضی مسایل رانادیده بگیروبگذر،مثبت اندیش باش
"نـادرویش" : کسی که در ظاهر باپوشیدن ِ خرقه، خود را درویش معرّفی می کند امـّا در باطن بر خلاف اصول و آیین درویشی عمل می‌کند.
حافظ دراینجا خودرافدامی کند تا پرده ای ازحُقّه بازی ِ ریاکاران را براندازد ومُشتشان راوا کند. اوبرای آگاهسازی ِ مردم حاضراست نه تنها حیثیّتِ خویش بلکه جان خودراهم فداکند. حافظ دراین بیت به جلدِ ریاکاران می رود تااسرار آنها را برای ما بیان کند.
حافظ درآن فضایی که زندگی می کرده،به سببِ جایگاهی که پیش ِ مردم وبعضی ازپادشاهان مثل شاه شجاع وابواسحاق، به رسم ِ معمول آن روزگاران ناچاربوده خرقه ای برتن داشته باشددرعین حالی که ازخرقه بیزاربود. لیکن به رغم ِ آنکه خرقه می پوشید همیشه قداست ِخرقه را زیرسئوال می کشید تامبادامردم به خرقه پوشیِ کسی فریب خورند. چنانکه خودفرماید:
خرقه پوشیِّ من ازغایتِ دینداری نیست
پرده ای برسرصدعیبِ نهان می پوشم!
حافظ دراینجانیزبرخلافِ میل قلبی خرقه می پوشد تا خدعه ونیرنگِ خرقه پوشان رابرمَلاسازد. دراین بیت پرده ازحقیقتی تلخ برداشته وراز مهمّی ازقشرخرقه پوش ِ فریبکار رابرمَلاساخته است.!
مـعـنـی بـیـت : ای کسی که مرا دراین خرقه ی درویشی می بینی، ظاهرمرا ببین وقبول کن وباخود بگو یک دوریش رادیدم. زیادکنکاش وپرس وجومکن که آیا من چنانکه درظاهرپاک وآراسته ام درباطن نیزاین چنینم؟ به همین ظاهر درویشانه ی من بَسنده کن ودل خوش کن که یک درویش را دیده ای! اگر بیشترکنجکاوی کنی، واگربخواهی ازباطن ِ من خبردارشوی، خواهی دید که من نادرویشی بیش نیستم وبا این خرقه درحال فریبِ مردم هستم. بنابراین تا کنجکاو نشده ای بگذر وبه تحقیق وتفخّص میاندیش وبیشترازاین جویای وضعیّتِ درونی من مشو که اگرگامی پیشتر نهی، خواهی دید که درون وبرون ِ من چه تضادها وتفاوت هایی دارد !
حافظ این خرقه که داری توببینی فردا
که چه زُنّارززیرش به دَغا بگشایند!

شعـر خون‌بار من ای بادبدان یار رسـان
که زمـژگان سیه بر رگِ جان زد نـیـشم
می فرماید :
ای بـادصبا که به بارگاهِ معشوق(احتمالاً شیخ ابواسحاق) دسترسی داری،احوالاتِ مرا که دراین غزل سراسر درد و اندوه شرح داده شده به معشوق برسان. به همان معشوقی که با مژگان ِ سیاهش جانم رامجروح ساخته ورفته است. همان معشوقی که درد ایجادکرده ودرمان ومَرهم ِ درد نیزهمراه اوست.
دلبرم عزم سفرکرد خدارا یاران
جه کنم بادل مجروح که مرهم بااوست
من اگـرباده خورم وَرنه چه کارم بـا کس
حافظِ راز خـود و عـارف وقـت خـویـشـم
درسی بزرگ وحکیمانه که حقیقتاً اگر تنهاهمین درس،ملکه ی ذهن آدمیان گردد وبدان عمل کنند،دنیای پیرامونی گلستان می گردد.
این درس یکی ازپایه های بنیادین ِ مَسلکِ انسانساز رندیست. بنده درطول تحقیقاتی که ازمذاهب ومسالک ونظریه های گوناگون بعمل آورده وکنکاش کرده ام، هیچیک از مکتبها نسبت به تحمّل ِ دیگر نظریّه ها ورفتارهای دیگران، چنین نگرشی جهانشمول ندارند.
احترام متقابل آدمیان به یکدیگرفارغ ازاینکه پایبندبه چه دین ومذهبی هستند
همزیستی ِمسالمت آمیز بادگراندیشان، مداخله نکردن درباورها وعقاید یکدیگر، متمدّدنانه ترین و مترقیّانه ترین نظریه ایست که حافظ بارها وبارها با مضامین نغز وشیرین گوشزد نموده است.
معنی بیت: مـن چـه شراب بـنوشـم و چه ننوشم کاری با کسی نـدارم درامورات شخصی،عقیدتی دیگران مراخله نمی کنم سرم به کارخودم مشغولست. مـن اسرارخودم را پنهان می‌دارم وبه چه کسی نمی گویم من ازشرایطِ زمان خودم آگاهم وبه امورات خویش واقف هستم.
تحقیق وتفحصّ درامورشخصی بویژه اعتقادات و باورهای دیگران، امری غیرانسانی ومداخله جویانه است. چنانکه بعضی ازفرقه های متعصّب ویکسویه نگر، باتهدید وشلّاق وسربُریدن ، دراموردیگران مداخله کرده وباجهنّم ساختن زندگی دیگران قصدِ دارندآنها را به بهشت بفرستند!
چقدر این غزل آگاهانه، حکیمانه، جهانشمول وزیباسروده شده است. چکیده ی تمام حقوق بشر امروزی درهمین چندبیت گنجانده شده است.
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناهِ دگران برتو نخواهندنوشت

شهلا در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲:

گلها شبیه هم نیستند ولی همه عالی و شگفت انگیزند و ما از هر کدام لذت خاصی می بریم.

شهلا در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲:

درود بر احمد عزیز، همیشه همینطوراست، آآآه
ما برای وصل کردن آمدیم
نی برای فصل کردن آمدیم...

سارا در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴:

با سلام درخصوص مصرع اول بیت سوم ایده ای در خصوص معنای بیت و همچنین کلمه گل جوش دارید؟ با سپاس از پاسخگویی

مجتبی در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - د‌ر ستایش شاهزاده‌ ی کیوان سریر اردشیر میرزا ‌دام‌ اقباله فرماید:

وزن شعر (مفعول فاعلات مفاعیلن) صحیح است.

بیگانه در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

نه هر که گوش کند معنی سخن داند...
عالی.

نوروز در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:

به نظر من بهترین خوانش از این شعر زیبا با صدای استاد شهرام ناظری در آلبوم صدای سخن عشق است. قطعه رو سر بنه به بالین یکی از زیباترین و معنوی ترین ساز و آوازهای ایرانی است. ترکیبی جادویی از آواز عرفانی و گیرای شهرام ناظری که به زیباترین حالت معنای شعر را ادا کرده است با تنورنوازی سید خلیل عالی نژاد.

میثم سعدی در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳:

درود.
احسان جان، گویا منظور حضرت سعدی اینه که "به آهنگِ گفت و گو با تو بلند میشم و برای پیدا کردنت تو را می‌پویم" تا این گفت و گو انجام گیرد. مثلاً، من میخوام با شما که دوستمی گپ بزنم، پس برای گپ با زدن با تو بلند میشم و تو را جست‌وجو می‌کنم تا تو را پیدا کنم و به گفت‌وگو بنشینیم. مصرع درست آمده.
شاد و کامیاب باشی.
خدانگهدار.

آرا در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۳۲ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » آتش خاموش:

دربیت پایانی واژه"سوزم"درست است چون درتمام غزل مخاطب خودرهی است که اگرجزاین بودبکارگیری واژه های "سوزد...نازد"قطعا برواژه "سوزی"که یکی ازدوستان فرمودند،ارجحیت دارد

آرا در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳:

هرچنددرمنابع مختلف هردوصورت "احتیالی" و "احتمالی" آمده،لیکن شکی نیست که احتیال صحیح است زیرا
1-به لحاظ معنی که دربالادوستان اشاره کرده اند
2-یای نکره به کاررفته دراین واژه نه به دلیل هماهنگی قافیه-چون سعدی استادسخن است ودرقافیه نمی ماند-بلکه به لحاظ معنای زیبای مستفادازوازه(احتیالی=حیله ای،چاره ای)آنرابه کاربرده واین درحالیست که باکمی دقت متوجه خواهیم شدبه کارگیری یای نکره به دنبال احتمال(احتمالی=تحملی!!)کاملااین کلمه رابی معنی خواهدساخت
3-باشناختی که ازسعدی داریم بعیداست واژه برجسته درشعرش رادوبارپشت سرهم -دربیت دوم وسوم-بیاورد

فرهام در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

این طور که بر می آید باید منتظر بود در کنار تمام ایسم های عالم مکتب روفیاییسم هم سر از فرهنگ ها و لغت نامه ها دربیاورد!!!
ضمن احترام به روفیا توافق نظر خود را با پندار اعلام می دارم و در تکمیل نظر ایشان باید گفت که واژگان در طی دوران بسته شرایط اجتماعی و عقیده شاعر و نویسنده دچار استحاله می شوند و نمونه بارز آن واژه رند است که از رودکی تا بهار محتوی تمامی آنچه در لغت نامه ها برای واژه رند معنی شده بوده اند. اما قدر مسلم آنکه این واژه بدست حافظ گرانقدر که قبل از شاعر و عارف و دانشمند و ... باید اورا فیلسوف دانست به معنای واقعی و درخور خود رسید و در نگاه حافظ رندی همانست که صراحی بکشی و آنرا دفتر بینگارند ، اینکه در غزل ستاره ای بدرخشید و .... کسی آنرا در وصف پیامبر و دیگری برای شاه شجاع ببیند اینکه فحوای کلامش هم شبیه مولانا باشد هم به تفکر خیام پهلو بزند.
مقدمه ای که ساقی بیان فرموده اند هم اهمیت دارد که باید سیر تاریخی وقایع دوران حافظ و تغییر طرز تفکر ایشان را در نظر داشت. بر کسی پوشیده نیست که حافظ بزرگوار هم از جوانی تا پیری سیر تحولی گسترده ای به لحاظ عقیدتی داشته است کما اینکه در دوران معاصر هم افراد زیادی بوده اند که در کوتاه دوره ای از مشرب های فکری چپ افراطی تا راست بنیادگرا را تجربه کرده اند. نمونه هایی مانند جلال ال احمد ، هوشنگ ابتهاج و حتی عبدالحسین زرین کوب. حافظ هم از این قضیه مستثنی نبوده و گاهی آنچه دارد ازدولت قرآن بیند و گاه پیر مغان حکایت معقول برایش می کند و یک وقت به خراباتی گران نزدیک شده و هرچه هست و این دفتر بی معنی در رهن شراب اولاست.
اما فیلسوف بودن حافظ و همان رندی او به مددش آمده که به رغم بازه زمانی طولانی دیوان او یک دست و یکرنگ به چشم آمده و شمول مضامین اشعارش به اکثر اقشار و عقاید مختلف برسد.
ممنونم و از اکثر نظرات دوستان دانش افزایی نمودم

لبخند در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:

این مصراع پایین به تنهایی اگه جایی نوشته بشه یعنی چی؟
امیدوار چنانم که کار بسته براید...

همایون در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

غزل ریاضی معنوی
آفریدگاری در بطن هستی‌ و بنیاد آن است و همان عدد یک در هستی‌ است و در ریاضیاتِ هستی‌ یک، برابر دو است و دو، برابر سه است این ریاضیاتِ با علم ریاضی ما که با شی‌ و بُعد و متغیر سر و کار دارد نمی خواند ولی در آنجا معنی‌ کار میکند و معنی‌‌ها همه با هم و همکار هم و زنده و جان دارند.
افریدگاری با خود نویی می‌‌آورد که همان عدد دو است و این نویی عشق را پدید می‌‌آورد که سه‌ای در هستی‌ است و همه این‌ها در بطن همه چیز حضور دارد که آن را دل می‌‌نامیم، دل جایگاه یکی‌ و افریدگاری است و همه دل‌ها به هم راه دارند و این چیز‌ها همان فرم‌ها هستند که عدد چهار است
تمثیل خیاط برای عشق از نویی برخوردار است که کار جلال دین است که خود با افریدگاری آشنا است و با نویی کار می‌‌کند
نویی بریدن از کهنه است و عشق پیوند با آن، و هجر کار خود را می‌‌کند و آتش عشق را بر می‌‌افروزد تا اینجا عمل جمع و تفریق است تا اینکه ضرب پیدا می‌‌شود و آن حضور دوست است و برخورد دو اندیشه که بزرگی را به ارمغان می‌‌آورد که اگر پنج جان باشد و شش اندازه و محدودیت، بزرگی هفت است که جایگاه و خانه انسان و مهراب اوست و زمین رزم و پهلوانی اش. میخانه و خرابات و جایگاه پیر، که دوست کسی‌ است که با مهر هستی‌ آشنا است و راه دل‌ها را می‌‌شناسد
حال این بزرگی می‌‌خواهد به بی‌ نهایت و به اندازه هستی‌ شود اکنون نوبت تقسیم است، در علم ریاضی اگر عددی تقسیم بر بی‌ نهایت شود نتیجه صفر خواهد بود ولی در معنی‌ حاصل بی‌ نهایت است، مثال آن تقسیم قطره به دریا است که برآیند آن دریا شدن قطره است نه نابودی آن.
تمثیل علمی‌ و واقعی‌ افریدگاری می‌‌تواند اتم باشد که اولین آن هیدروژن است و در کار نویی به اکسیژن تبدیل می‌‌گردد و با ضرب ایندو آب پیدا می‌‌شود که سمبل معرفت است و انسان را به وجود می‌‌آورد که بزرگی در هستی‌ است و به تمامی هستی‌ می‌‌تواند گسترش یابد.

کمال داودوند در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۹:

خوب این هم یک سوال است
جمع این رباعی از 9535

مسعود هوشمند در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸:

روی سخن حافظ در این غزل با شاه نعمت الله ولی است.شاه نعمت الله سفری کوتاه به شیراز داشته و در این سفر به تبلیغ دین و ادعاهای بلندپروازانه ی خود میپردازد و حافظ پس از مراجعت شاه نعمت الله این غزل را در ردّ ادعاهای واهی وی می سراید.
در بیت ز رهم میفکن ای شیخ ....
حافظ اشاره ای مستقیم به این موضوع دارد

ذبیح اله در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » طهمورث » طهمورث:

پس ازهوشنگ فرندش طهمورث برجای او نشست که بدلیل مبارزه وغلبه بر دیوان لقب طهمورث دیو بند به او داده اند..درخطبه ای که ابتدای کارمیگوید وعده مبارزه با شر و دیو وبرچیدن اقتدارآنها را به رای و تدبیر میدهد و شرط تشکیل دولتش(به اصطلاح امروزی) را ریشه کن کردن شر وبدی قرار میدهد و درنهایت نیز چنان میکند.
اولویت دیگرش اجرای پروژه های عام المنفعه است.هرآنچه برای مردم سودمند است را مرسوم میکند ومشکلات آنها را با نیروی خرد حل وفصل میکند. از موی و پشم بز و میش رشتن و بافتن لباس و فرش را باب کرد.حیواناتی که قدرت بارکشی داشتند را رام کرد و علوفه آنها را تامین کرد.به اهلی کردن سایرحیوانات وبرای کاربردهای متفاوت پرداخت مانند خروس برای بیدارکردن مردم و درنهایت آنچه برای مردم آن دوران سودمندبود را انتخاب و بکارگرفت (بیاورد و یکسر به مردم کشید/ نهفته همه سودمندش گزید)
مقام مشاور در دستگاه طهمورث: از ویژگیهای دوران سه پادشاه اولیه یعنی کیومرث هوشنگ و طهمورث وجود جایگاه مشاور دردستگاه حاکمیت بود.و با پیشرفته ترشدن سیستم براهمیت کارکرد آن افزوده میشد.بطوریکه در زمان طهمورث آشکارا به شاه اهنمود میدهد و یکی از عناصری است که بر مقبولیت اجتماعی (فره) شاه می افزاید و عامل موفقیتش بحساب می آید.
مر او را یکی پاک دستور بود که رایش ز کردار بد دور بود
خنیده به هر جای شهرسپ نام نزد جز به نیکی به هر جای گام
همه روزه بسته ز خوردن دو لب به پیش جهاندار برپای شب
طهمورث با دیوان(شر وبدی و ناهنجار درسطح جامعه) به مبارزه برخاست و برآنها غلبه کرد.وبرخی راکشت وتعدادی(دو سوم) را به اسارت گرفت.آنها به طهمورث پیشنهاد کردند در مقابل گذشتن از خونشان به یاران او زبانهای مختلف مانند رومی پارسی چینی و سغدی بیاموزند و طهمورث پذیرفت.واین پایان کار طهمورث بود.
درمجموع حکومت تا قبل ازجمشید به ساده ترین شکل آن رواج داشته ومیتوان گفت کل دوره های ماقبل جمشید دارای ویژگی های مشترک و گامهای اولیه شکل گیری حکومت را نشان میدهد.اگر بخواهیم مثالی برای این وضعیت بیاوریم میتوان به ساختار حکومت های پس از انقلاب ها وجنبش های اجتماعی اشاره کرد.مانند انقلاب اکتبرروسیه که بنا برخواست جمعی مردم یک بنای حکومت جدید را میگزارند.سعی میشود خواست همه گروهها رعایت گردد لذا حاکمان مورد قبول عموم هستند دسترسی به حکام آسان است بروکراسی اندک شکل گیری نهادها متناسب با نیاز جامعه است ودر نهایت وجود چهره های کاریزما وحرمت انقلابیون اولیه از ویژگی آنهاست اما به مرور این شکل ساده بنا به ضرورتهای اجتماعی پیچیده وپیچیده تر میگردد.دوران قبل از جمشید تقریبا شبیه وضعیت ابتدائی شکل گیری حکومت های انقلابی است با این تفاوت که فرض کتاب برآنست قبل ازآن دوران هیچ حکومتی وجونداشته است..البته همانطورکه پیشتراشاره شد این بخش میتولوژی است و شکل گیری آرمانهای یک مردم رانشان میدهد.آنچه از این پس اتفاق می افتد مهم است زیرا تاکنون تکیه بر ویژگی های شخصی پادشاهان در یک جامعه ساده میتوانست راهگشا باشد اما در زمان جمشید سازمانهای اجتماعی و شکل گیری طبقات بعد فردی را کاهش میدهد وجنگ قدرت شروع میشود. همانگونه که ذکرشد تا پایان این دوران ابزارجنگ و امکانات نظامی خیلی مورد توجه نبود چون جنگ برای کسب منافع مادی وقدرت بیشتراتفاق می افتد.

آرا در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:

پایم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

۱
۲۹۳۸
۲۹۳۹
۲۹۴۰
۲۹۴۱
۲۹۴۲
۵۷۲۱