گنجور

 
حافظ

که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟

که به کوی مِی‌فروشان دو هزار جم به جامی

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم

که به همت عزیزان برسم به نیک‌نامی

تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن

که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی

عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود

نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی

اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

ز رهم میفکن ای شیخ به دانه‌های تسبیح

که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش

که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

به کجا برم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟

که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ

که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
غزل شمارهٔ ۴۶۸ به خوانش فریدون فرح‌اندوز
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
غزل شمارهٔ ۴۶۸ به خوانش فاطمه زندی
همهٔ خوانش‌هاautorenew
غزل شمارهٔ ۴۶۸ به خوانش سارنگ صیرفیان
غزل شمارهٔ ۴۶۸ به خوانش افسر آریا
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
اوحدی

به کجا برم شکایت؟ بکه گویم این حکایت؟

که تو شمع جمع و آنگه دل اوحدی گدازی

حافظ

همین شعر » بیت ۸

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت

که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

مولانا

به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی

که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی

چه بود حیات بی‌او هوسی و چارمیخی

چه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی

قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردی

[...]

بابافغانی

زده ام ز عشق شمعی بخود آتشی بخامی

شده ام خراب و رسوا بامید نیکنامی

سیدای نسفی

به لبم ز بزم وصلش نرسیده است جامی

دل تلخ مشرب من نرسیده زو به کامی

نه ازو به من حدیثی نه به او مرا سلامی

نه در آن حریم دارم به مراد دل مقامی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه