گنجور

حاشیه‌ها

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر:

شرح و تفسیر فرستادن رسولان به سمرقند به آوردن زرگر
شرح و تفسیر بیت 185
شه فرستاد آن طرف یک دو رسول / حاذقان و کافیان بس عدول
شاه بی درنگ یکی دو مامور به سوی سمرقند گسیل داشت ، ماهر ، لایق و با کفایت و بسیار عادل بودند .
شرح و تفسیر بیت 186
تا سمرقند آمدند آن دو رسول / از برای زرگر شنگ فضول
آن دو مامور شاه به سمرقند آمدند نزد زرگر رعنای شیرین رفتار نکوکار رسیدند .
– شنگ به معنی شیرین رفتار و فضول به معنی بسیار بخشنده و نکوکار می باشد .
شرح و تفسیر بیت 187
کای لطیف استاد کامل معرفت / فاش اندر شهرها از تو صفت
ماموران شاه به زرگر گفتند : ای استاد ماهری که شناخت و معرفت تو کامل است و وصف تو در همه شهرها بر سر زبانها افتاده است .
شرح و تفسیر بیت 188
نک ، فلان شه از برای زرگری / اختیارت کرد زیرا مهتری
اینک فلان شاه ترا برای امور زرگری خود پذیرفته است زیرا تو زرگری بزرگ هستی .
شرح و تفسیر بیت 189
اینک این خلعت بگیر و زر و سیم / چون بیایی خاص باشی و ندیم
حال این خلعت و این طلا و نقره را بگیر و اگر به حضور شاه برسی مصاحب و همنشین خاص او نیز خواهی بود .
شرح و تفسیر بیت 190
مرد مال و خلعت بسیار دید / غره شد ، از شهر و فرزندان برید
مرد زرگر وقتی که آن همه مال و جامه های فاخر را دید فریفته شد و از شهر و اهل و عیالش جدا شد .
غره شدن به معنی مغرور شدن می باشد .
شرح و تفسیر بیت 191
اندر آمد شادمان در راه ، مرد / بی خبر ، کان شاه قصد جانش کرد
مرد زرگر شادمان شد و به راه افتاد در حالیکه نمی دانست شاه قصد جانش را کرده است .
شرح و تفسیر بیت 192
اسب تازی برنشست و شاد تاخت / خونبهای خویش را خلعت شناخت
مرد زرگر بر اسبی عربی نشست و شادمان به سوی بارگاه شاه تاخت و خونبهای خود را خلعت می پنداشت .
شرح و تفسیر بیت 193
ای شده اندر سفر با صد رضا / خود به پای خویش تا سوالقضا
ای کسی که با کمال اختیار و رضا و رغبت آهنگ سفر کرده ای و با پای خود به سوی سرنوشتی شوم گام پیش نهاده ای .
شرح و تفسیر بیت 194
در خیالش ملک و عز و مهتری / گفت عزرائیل : رو ، آری ، بری
آن زرگر در خیالاتش فرمانروائی و عزت و سالاری می پروراند در حالیکه عزرائیل با تحقیر میگفت : بشتاب به سوی حرص و آز که به آرزوهای خیال انگیزت می رسی .
شرح و تفسیر بیت 195
چون رسید از راه آن مرد غریب / اندر آوردش به پیش شه ، طبیب
همینکه زرگر به شهر شاه رسید ، آن حکیم الهی وی را به نزد شاه برد .
شرح و تفسیر بیت 196
سوی شاهنشاه بردندش به ناز / تا بسوزد بر سر شمع طراز
مرد زرگر را با عزت و احترام نزد شاه بردند تا پروانه وار بر سر آن شمع بسوزد .
– نیکلسون می گوید ” شمع ” به زنی بلند بالا ، زیبا روی و خندان اشارت دارد .
شرح و تفسیر بیت 197
شاه دید او را ، بسی تعظیم کرد / مخزن زر را بدو تسلیم کرد
شاه زرگر را دید و خیلی تعظیمش کرد و گنجینه طلا را در اختیار گذاشت .
شرح و تفسیر بیت 198
پس حکیمش گفت : کای سلطان مه / آن کنیزک را بدین خواجه بده
آن حکیم الهی به شاه گفت : ای سلطان بزرگ و عالیقدر ، این کنیزک را به خواجه ( زرگر ) بده .
شرح و تفسیر بیت 199
تا کنیزک در وصالش خوش شود / آب وصلش ، دفع آن آتش شود
تا کنیزک به وصالش برسد و به برکت این وصال بهبود یابد و آب وصال زرگر ، آتش و حرارت عشق او را تسکین دهد .
شرح و تفسیر بیت 200
شه بدو بخشید آن مه روی را / جفت کرد آن هردو صحبت جوی را
شاه آن کنیزک زیباروی را به زرگر داد و آن دو نفر را که همنشینی و وصال یکدیگر را طلب می کردند به وصال هم رسانید .
شرح و تفسیر بیت 201
مدت شش ماه می راندند کام / تا به صحت آمد آن دختر ، تمام
کنیزک و زرگر مدت شش ماه با یکدیگر کامرانی می کردند تا آنکه کنیزک کاملا سلامتی خود را باز یافت .
شرح و تفسیر بیت 202
بعد از آن از بهر او شربت بساخت / تا بخورد و پیش دختر می گداخت
پس از سپری شدن شش ماه آن حکیم الهی شربتی ساخت و به زرگر داد ، زرگر شربت را خورد و در حضور کنیزک حالش دگرگون شد و رو به رنجوری نهاد .
– نیکلسون معتقد است آن شربت مرحله تدریجی ریاضت دادن به نفس اماره است و بدین وسیله نفس از علائق شهوانی می رهد .
شرح و تفسیر بیت 203
چون ز رنجوری جمال او نماند / جان دختر در وبال او ، نماند
هنگامی که زیبائی و طراوت زرگر بر اثر بیماری از میان رفت ، جان کنیزک از درد و رنج فراق و جدائی او رها شد .
شرح و تفسیر بیت 204
چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد / اندک اندک در دل او سرد شد
همینکه زرگر آن شربت را خورد رنجور و زشت شد و رنگ رخساره اش زرد شد و اندک اندک علاقه قلبی کنیزک نسبت به او سرد و خموش شد .
شرح و تفسیر بیت 205
عشق هایی کز پی رنگی بود / عشق نبود ، عاقبت ننگی بود
عشق هائی که تنها به خاطر آب و رنگ و جمال ظاهری باشد در واقع عشق نیست بلکه ننگ و عار پدید می آورد .
– مولانا در جای جای مثنوی این حقیقت را بازگو می کند که ارزش و اصالت هر عشقی بستگی تام تمام به ارزش و اصالت معشوق دارد و اگر عشق و حب آدمی به موضوعی کاذب و ناپایدار تعلق گیرد نمی توان لفظ “عشق” را بر آن نهاد بلکه آنرا “هوی و هوس” می زیبد .
شرح و تفسیر بیت 206
کاش کان هم ننگ بودی یکسری / تا نرفتی بر وی آن بد داوری
اگر ضمیر ” آن” در مصراع اول به زرگر بازگردد ، می گوید : کاشکی زرگر سرتاپا عیب و ننگ می بود و اصلا ذره ای حسن و جمال نداشت تا این وضع و حال ناگوار و قضای بد گریبانش را نمی گرفت .
شرح و تفسیر بیت 207
خون دوید از چشم همچون جوی او / دشمن جان وی آمد روی او
از چشم آن زرگر خون مانند جوی روان شد و روی زیبای او دشمن جانش شد .
شرح و تفسیر بیت 208
دشمن طاووس آمد پر او / ای بسی شه را بکشته فر او
پر طاووس ، دشمن جان طاووس است و چه بسیارند شاهانی که شکوه و شوکتشان آنها را هلاک کرده است . یعنی محسود خاندان قرار گرفته و در نتیجه قربانی حسدورزی ها شده اند .
شرح و تفسیر بیت 209
گفت : من آن آهوم کز ناف من / ریخت آن صیاد ، خون صاف من
زرگر در آن هنگام که می مرد با زبان حال می گفت : من مانند آن آهوی هستم که شکارچی به خاطر نافه خوشبویم ، خون صافم بریخت .
شرح و تفسیر بیت 210
ای من آن روباه صحرا کز کمین / سر بریدندش برای پوستین
و نیز من مانند آن روباه صحرائی هستم که به خاطر پوست مرغوبش بر سر راه او کمین می کنند و سرش را می برند .
شرح و تفسیر بیت 211
ای من آن پیلی که زخم پیلبان / ریخت خونم از برای استخوان
و هم چنین من مانند آن فیلی هستم که فیلبانان ( شکارچیان ) او را زخمی می کنند و خونش را می ریزند تا استخوان و عاج گرانبهایش را به یغما ببرند.
– مولانا در چند بیت اخیر این مطلب را بازگو کرده که فر و شکوه آدمیان ، آنان را محسود می سازد و در نتیجه در معرض هلاک واقع می شوند لذا ستر کمال و جلال لازم است .
شرح و تفسیر بیت 212
آنکه کشتستم پی مادون من / می نداند که نخسبد خون من
آن کسی که مرا به خاطر زیبائی ظاهر یا مطامع پست و حقیر خود می کشد ، آیا نمی داند که خون من نمی خوابد یعنی تباه و ضایع نمی شود و روزی دامن قاتل را می گیرد .
شرح و تفسیر بیت 213
بر من است امروز و فردا بر وی است / خون چون من کس ، چنین کی ضایع است ؟
امروز به زیان من سپری شد و فردا به زیان او خواهد بود یعنی هرکس چاهی برای دیگری حفر کند روزی خود بدان چاه خواهد افتاد و تقاص فعل خود را خواهد دید زیرا خون مظلومی همچون من مگر ممکن است به هدر رود .
شرح و تفسیر بیت 214
گرچه دیوار افکند سایه دراز / باز گردد سوی او آن سایه باز
به عنوان مثال اگر چه دیوار سایه بلند بر زمین پهن کند ولی بالاخره آن سایه به سوی دیوار باز می گردد .
شرح و تفسیر بیت 215
این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا
این جهان در مثل مانند کوه است و اعمال و نیات ما مانند بانگ و فریادی است که در کوه طنین می افکند و بی گمان هر فریادی که در کوه بزنیم طنین آن دوباره به سوی ما باز می گردد . [ در چند بیت اخیر مسئله مهمِ جوابِ عمل مطرح شده است . تمامی کُتبِ آسمانی و امهاتِ کُتب اخلاقی بدین مطلب تصریح کرده اند که آدمی رهینِ اعمال خود است . هر عملی که انجام دهد نتیجۀ آن را می بیند . آیاتِ قرآن کریم نیز به کرّات بدین موضوع تأکید کرده است . این موضوع از مسائل محوری مثنوی و مکتب مولانا است . ]
شرح و تفسیر بیت 216
این بگفت و رفت در دم زیر خاک / آن کنیزک شد ز رنج و عشق پاک
زرگر این سخنان را گفت و مرد و آن کنیزک از عشق زرگر رها شد و دلش از حب او پاک گردید .
شرح و تفسیر بیت 217
زآنکه عشق مردگان پاینده نیست / زآنکه مرده سوی ما آینده نیست
زیرا عشق به مرده و معشوق های آفل دوامی ندارد چرا که مردگان هرگز به سوی ما باز نخواهند گشت .
شرح و تفسیر بیت 218
عشق زنده در روان و در بصر / هر دمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق زنده یعنی آن عشقی که بر معبود حقیقی تعلق می گیرد پیوسته در روح و دیده باطنی حتی از غنچه هم تازه تر است زیرا معشوق حقیقی هماره زنده و پاینده است پس عشق بدو نیز هرگز نمیرد .
شرح و تفسیر بیت 219
عشق آن زنده گزین کو باقی است / کز شراب جانفزایت ساقی است
عشق آن کسی را انتخاب کن که زنده و جاودان است و مدام تو را از شراب جان افزای بقا و جاودانگی سیراب می کند .
شرح و تفسیر بیت 220
عشق آن بگزین که جمله انبیا / یافتند از عشق او کار و کیا
عشق آن کسی را برگزین که جمیع انبیا از عشق او شکوه و شوکت و اقتدار یافتند .
شرح و تفسیر بیت 221
تو مگو ما را بدان شه بار نیست / با کریمان کارها دشوار نیست
در اینجا مولانا با بیتی دلنشین و اقناعی به آن دسته از متکلّمان پاسخ داده که معتقدند محبّتِ بنده به خدا قابلِ تصور نیست ، زیرا اولاََ خداوند با مخلوقات مباینتی تام دارد و چون هیچگونه مناسبت و سنخیتی میان حق و خلق نیست ، پس محبّتِ بنده به او هم قابلِ تصوّر نیست . ثانیاََ محبّت نوعی اراده و خواهش است و ارادۀ بنده به چیزی تعلق خواهد گرفت که از امور ممکنه باشد تا تصرّف در آن متصرّف شود و چون خدا ازلی است مشمولِ ارادۀ بندۀ حادث نگردد زیرا تصرّفِ حادث در قدیم مُحال است . بنابراین متکلّمان هر جا در قرآنِ کریم لفظِ «حُب» و مشتقاتش را دیده اند آنرا به معنی تعظیم و یا ارادۀ طاعت فرض کرده اند . ولی صوفیه بر خلافِ آنان معتقدند که جز خدا چیزِ دیگری شایسته عشق و محبّت نیست و در جوابِ ادلّۀ متکلّمان گویند که ما بر خلافِ شما معتقدیم که ارتباط و مناسبت میانِ حق و خلق موجود است و از نظر ما میان حق و خلق مباینتی نیست . چرا که مذهبِ ما مذهبِ وحدت و یگانگی است نه کِثرت و دوگانگی .
دلیلِ مولانا در ردِ ادلّۀ متکلمان بدین قرار است : خداوند را کریم گویند بدین جهت که عطا و بخشش او معلل به علت و غرضی نیست پس بدین ترتیب هیچ کاری بر او دشوار نیاید و هموست که راه را بر عاشق خود باز گرداند و طریق وصول به خود را نشان دهد و به وصال رساند .
معنی بیت : تو این حرف را نزن که ما اجازه ورود به بارگاه الهی را نداریم و نمی توانیم به شاه جهان هستی واصل شویم زیرا با بزرگواران بخشنده کارها مشکل نیست

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

شرح و تفسیر دیباچه دفتر اول مثنوی معنوی مولوی
شرح و تفسیر بیت 1
بشنو این نی چون حکایت می کند / از جدائی ها شکایت می کند
از این نی بشنو که چگونه از فراق سخن می گوید و از جدائی ها و ایام هجران شکوه می کند . [ نی تمثیلی است از انسان کامل و ولیّ واصل . اینکه نی رمزی از وجود انسان تلقی شود . پیش از مولانا هم در نزد صوفیان معمول بوده است . از آن جمله شیخ احمد غزالی در رساله بوارق یک جا به نی ( = قَصَب ) اشاره می کند و آن را رمزی از ذات انسانی می شمرد . همچنین در حدیقه سنایی و در ذیل اوحدالدین رازی بر سیرالعباد سنایی هم اشارت هایی به درد و سوز نی و ارتباط آن با احوال انسانی است . ( جستجو در تصوف ایران ، ص 303 و 304 ) . شارحان مثنوی منظور از نی را انسان کامل دانسته اند از آن جمله عبدالرحمن جامی ( رساله نائیه ، ص 3 تا 6 ) و یعقوب چرخی ( رساله نائیه ، ص 4 و 5 ) و اسماعیل انقروی ( شرح کبیر انقروی ، ج 1 ، ص 4 ) . نیکلسون با الهام از شارحان پیشین می گوید : نمی توان تردید کرد که نی بطور کلی روح ولّی یا انسان کامل را می نمایاند که به سبب جدایی خود از نیستان ، یعنی آن عالم روحانی که در مرتبه پیش از وجود مادی ، آنجا وطن داشت . نالان است و در دیگران نیز همین اشتیاق را به وطن حقیقی شان زنده می سازد . دیگر اینکه نی در اینجا یا کنایه است از حسام الدین ( که شاعر با او عارفانه یکی است ) و یا نشانی است از خودِ شاعر که وجودش از نفخه الهی پُر است و آن را در قالب نغمه و ترانه جاری می سازد . این استعاره هم در دیوان شمس و هم در مثنوی معنوی فراوان آمده است . ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر اول ، ص 18 و 19 ) ]
– در اینجا مناسب است که پیرامون اصطلاح انسان کامل توضیحی به اختصار آورده شود . بحث انسان کامل یکی از پُردامنه ترین مباحث عرفانی است که با عرفان و تصوف ابن عربی قرین شده است و زان پس این تعبیر در اهل عرفان و تصوف رواج یافت تا بدانجا که رسالات مفرده ای در این باب نگاشته شد . ابن عربی انسان را کون جامع می داند ( شرح فصوص الحکم ، ج 1 ، ص 55 ) زیرا کون در اصطلاح عرفا عبارت از عالم هستی است . یعنی انسان زُبده و سُلافه هستی است و انسان در واقع روح عالم و عالم ، جسد اوست . یعنی جهان بدون در نظر گرفتن انسان ، کالبدی است مُرده و جامد . بدین سان انسان کامل را نسخه تامه عالم دانسته اند . چنانکه عزیزالدین نَسَفی گوید : بدان که هر چیز که در عالمِ کبیر اثبات می کنند باید که نمودار آن در عالمِ صغیر باشد تا آن سُخن راست بُوَد . از جهت آنکه عالم صغیر ، نسخه و نودار عالم کبیر است . و هر چیز که در عالم کبیر هست در عالم صغیر نمودار این است ( الانسان الکامل ، ص 355 ) . شیخ محمود شبستری در بیان مقام انسان کامل گوید :
یکی ره برتر از کون و مکان شو / جهان بگذار و خود در خود جهان شو
باز ابن عربی گوید : « نسبت انسان به حضرت حق تعالی ، نسبت مردمک چشم است با چشم و دیدن بدان حاصل آید »
نشانه های انسان کامل : آنست که او را چهار چیز به کمال باشد . اقوال نیک . افعال نیک و اخلاق نیک و معارف ( مقصد اقصی ، ص 219 ) . تشبیه انسان کامل به نی از آنروست که درون او از تعلقات دنیوی و هواهای نفسانی تهی است . همانطور که نی تو پُر ، دَمِ نایی را منعکس نمی کند . انسانی هم که درونش آکنده از هواجس نفسانی و تعلقات دنیاوی باشد نمی تواند دَمِ الهی را منعکس کند .
شرح و تفسیر بیت 2
کز نیستان تا مرا ببریده اند / در نفیرم مرد و زن نالیده اند
از همان روزی که مرا از اصل و خاستگاهم ( نیستان ) جدا کرده اند ، مرد و زن در ناله های من ناله های جانگداز خود را سر داده اند و همراه من از درد فراق نالیده اند .
منظور بیت : از وقتی که روح لطیف آدمی از مرتبه الهی به این جهان مادی هبوط کرده سخت غمگین است و اشتیاق دارد که به اصل خود رجوع کند .
شرح و تفسیر بیت 3
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق
دلی می خواهم که از درد و سوز فراق پاره پاره شده باشد ، تا برای چنین دلی از درد اشتیاقم به وصال سخن بگویم . [ مسائل عرفانی و روحانی را فقط از طریق تجربه های درونی می توان دریافت زیرا کمیت الفاظ و عبارات در انتقال این احوال لنگ است . ]
شرح و تفسیر بیت 4
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش
هر کس که از اصل و مبدا خود دور افتاده باشد سرانجام به تکاپو می افتد و روزگار وصال خود را می جوید تا بدان نائل شود . [ این بیت سیر کمالی موجودات بخصوص انسان را بیان داشته است . مولانا در یکی از آثار منثور خود گوید : … عجیب صعب و دشوار و غریب آن باشد که قطره تنها مانده در بیابان ، کوهساری یا دهان غاری یا در بیابان بی زنهاری در آرزوی دریا که معدن آن قطره است . آن قطره بی دست و پا تنها مانده بی پا و پاافزار ، بی دست و دست افزار از شوق دریا یارِ بی مدد سیل و یار غلطان شود و بیابان را می بُرد به قدم شوق سوی دریا می دواند بر مرکب ذوق . ( مجالس سبعه ، ص 25 ) ]
رجوع به مبدا دو نوع است . یکی رجوع اختیاری و دیگری رجوع اجباری ، رجوع اختیاری آن است که سالک با ارشاد انسان کامل ، طریق تصفیه را پیماید و به تهذیت نفس رسد و حقیقت را شهود کند ولی رجوع اجباری فقط با مرگ و فنای کالبد عنصری تحقق یابد .
شرح و تفسیر بیت 5
من به هر جمعیتی نالان شدم / جفت بدحالان و خوش حالان شدم
من برای اینکه همدم و همرازی پیدا کنم و درد فراق را با او در میان بگذارم در میان هر جمعیتی حاضر شدم و ناله ها کردم ، هم با آنان که حالی نازل دارند حشر و نشر کردم و هم با آنان که حال عالی دارند .
– اکبرآبادی گوید : مراد از «جمعیت» مجلس است و مستمعان دو قسم اند : خوش حال و بد حال . خوش حال آن کسی است که با استماع نغمه ، درِ معرفت و حضور به روی او گشوده گردد و بدحال کسی است که فسق و فجور در باطنش پیدا شود و یا محبت مال و جاه در طبیعت او هویدا گردد ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 5 ) . حکیم سبزواری معتقد است که چون انسان کامل مظهر جمیع اسماء و صفات الهی است و صفت قهر و لطف را توامان دارد . پس با همگان اعم از صالح و طالح معاشرت کند ( شرح اسرار ، ص 11 ) .
شرح و تفسیر بیت 6
هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من
هر کس از روی وهم و گمان خود با من یار و همراه شد ولی هیچکس از اسرار درون من واقف نشد . [ ظن و گمان ، حرامیان طریق سالکان و اهریمنان سبیل طالبان اند ، اگر سالک نتواند از کمند این دزدان راه ، برهد به منزلگه حقیقت نرسد . حکیم سبزواری در شرح بیت فوق ، کلامی موجز و عمیق دارد . او معتقد است که هر کس به اندازه ظرفیت وجودی اش از معرفت حضرت حق تعالی بهره مند می شود . لیکن انسان کامل به جهت آنکه آینه تمام نمای حضرت سبحان است مجلای کامل اسماء و صفات حق می شود و در روز محشر ، حق بر عموم بشر تجلی می کند . این تجلی بر حسب درجه قرب بنده به حق ، شدت و ضعف دارد ( شرح اسرار ، ص 11 ) ]
شرح و تفسیر بیت 7
سر من از ناله من دور نیست / لیک چشم و گوش را آن نور نیست
هر چند رازهای درونی ام در ناله های من نهفته و از آن جدا نیست و به گوش هر کس می رسد ولی چشم را آن بینائی و گوش را آن شنوائی نیست که به اسرار نهفته من پی ببرد .
– سر درونی من از کلام من دور نیست زیرا کلام همچون آینه ای ، اسرار دل را آشکار می کند ولی چشم و گوش مردم عامه آن نور معرفت را ندارد که از کلام اولیا به احوالشان پی برد .
شرح و تفسیر بیت 8
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست / لیک کس را دید جان مستور نیست
به عنوان مثال با اینکه جسم و جان به هم پیوسته اند و هیچکدام از دیگری پوشیده و نهفته نیست ولی کسی اجازه ندارد که جان را ببیند یعنی آنان که اسیر جسم و جسمانیات هستند نمی توانند روح لطیف را ادراک کنند . [ انقروی عقیده دارد که انسانهای کامل که مظهر حق اند گویند : اسرار درون ما از کلام ما دور نیست و درست مانند جسم و روح که از یکدیگر پوشیده نیستند ولی هیچکس روح را نمی تواند ببیند . درست است که روح با این چشم دیده نشود ولی از لحاظ تدبیر و تصرفی که دارد و از جهت خواص و کمالاتش پوشیده نیست . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر اول ، ص 20 و 21 ) . اکبرآبادی گوید : این بیت تمثیل بیت بالاست . پس ناله نی به مثابه تن باشد و سِرّ ناله به منزله جان . و چنانچه جان به حواس ظاهر ، مُدرَک نمی شود و سِرّ ناله هم به حواس ظاهر محسوس نمی گردد . (شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 6 ) . استاد فروزانفر گوید : این بیت به منزله دلیل و مثالی است سابق که به موجب آن سِرّ و رازدل در ناله ظاهر می شود . از اینرو «ناله» به منزله تن و «راز» به مثابه روح است که هم محرک ناله و هم در وی جلوه گری می کند . ولی هر چشم و گوشی سِرّ دل را در نمی یابد . همچنانکه جان محرک بدن است و بدن مظهر افعال اوست و با وجود این به چشم دیده نمی شود و این از آن جهت است که موجود اعمّ از محسوس است . و شاید که چیزی موجود باشد و نفس آن را ادراک کند ولی حس آن را درنیابد مانند کلیه معقولات که موجود است ولی محسوس نیست . ( شرح مثنوی شریف ، دفتر اول ، ص 14 ) ]
منظور بیت : همانطور که روح از جسم مخفی است . راز درون اولیالله نیز بر عامگان پوشیده است .
شرح و تفسیر بیت 9
آتش است این بانگ نای و نیست باد / هر که این آتش ندارد نیست باد
این نغمه نی در واقع آتش است یعنی کلام گرم و آتشین اولیاء الله است و معلول بادها و هواهای نفسانی نیست و هر کس که از این آتش بهره ای ندارد عدمش بهتر از وجودش است .
شرح و تفسیر بیت 10
آتش عشق است کاندر نی فتاد / جوشش عشق است کاندر می فتاد
اگر نی به ناله و حنین پر سوز و گداز می افتد به خاطر آتش عشقی است که در آن افتاده و موجب نوای حزین آن شده است و اگر باده می جوشد آن هم به خاطر جوشش عشق است.
– این بیت بر اصل اشراقی افلاطونی مبتنی است که عشق در جمیع کائنات جاری و ساری است بدین معنی که هر موجودی به سوی مرتبه عالی تر خود اشتیاق دارد و اصولا سبب حرکت و تکاپوی موجودات ، شوق به کمال است .
شرح و تفسیر بیت 11
نی حریف هرکه از یاری برید / پرده هایش پرده های ما درید
انسان کامل که همچو نی ، نوای الهی می سراید یار و مصاحب آن کسی است که از همه تعلقات و آویزش های دنیوی اش بریده باشد ، مقامات معنوی آن اولیاء حجابهای ظلمانی و نورانی سالکان را از هم بدرد . [ اگر نی را همان ساز معروف بدانیم پرده های آن معنی دیگری می دهد . در علم موسیقی ، پرده به معانی مختلف بکار رفته است . و آنگونه که در موسیقی قدیم آمده با آنچه که امروزه از آن مراد می شود فرق دارد . در موسیقی قدیم پرده را بر دوازده آهنگ اطلاق می کردند .
نوا و راست ، حسینی و راهُوی و عراق / حجاز و زَنگُله و بوسَلیک با عشاق
دگر سپاهان ، باقی بزرگ و زیرافکند / اسامی همه پرده هاست بر اطلاق
اما امروزه پرده به زه هایی اطلاق می شود که برای تعیین نت ها بر روی دسته چنگ و رباب و تار و سه تار و جز آن بندند . پس با توجه به معنی پرده در موسیقی قدیم ، مصراع دوم را می توان چنین معنی کرد . آهنگ ها و نغمه هایی که با نی نواخته می شود موجب تهذیب نَفس و تلطیف روح آدمی می گردد و حجاب های نفسانی را بر طرف می سازد . ]
شرح و تفسیر بیت 12
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ / همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
آیا تا به حال کسی زهر و پادزهری مانند نی دیده است ؟ معلوم است که ندیده است و آیا تا کنون کسی همدم و مشتاقی مانند نی دیده است ؟ مسلما ندیده است . [ تریاق = پادزهر ، دوایی است مرکب از اجزای مختلف که در معالجه زهرهای حیوانی و امراض سخت استعمال می کرده اند . ]
– همانطور که حضرت حق به صفت قهر و لطف موصوف می باشد ، انسان کامل نیز به صفت قهر و لطف متصف است . انسان کامل زهر است نسبت به اهل فسق و ارباب فجور و پادزهر است نسبت اهل به صلاح و اصحاب معرفت . یعقوب چرخی نیز گوید : انفاسِ شریفۀ ایشان که از سر حال و وجدان می بود تریاقی است مر مریدان را و زهری است مر منکران را همچون آبِ نیل که قبطی را خون بود و سبطی را آب ( رسالۀ نائیه ، ص 12 )
شرح و تفسیر بیت 13
نی حدیث راه پر خون می کند / قصه های عشق مجنون می کند
انسان کامل از راه پر مشکل و خطرناک عشق ربانی حرف می زند و داستانهائی از عشاق پاکباز و مجنون صفت بازگو می کند .
شرح و تفسیر بیت 14
محرم این هوش جز بی هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست
اسرار حقیقت را تنها اهل فناء که از غیر حق بیهوش هستند درک توانند کرد ، و نااهلان و منکران در مقابل این اسرار کر و گنگ هستند . چنانکه طالب زبان ، تنها گوش است و هیچ عضو دیگری الفاظ را که به وسیله زبان گفته می شود نمی تواند بشنود . پس تا شخص لوح ضمیر را از اوهام و خیالات نپردازد راز حقیقت را درک نتواند کردن .
شرح و تفسیر بیت 15
در غم ما روزها بیگاه شد / روزها با سوزها همراه شد
در غم عشق ما روزها از پی هم آمد و عمر سپری شد و ایام و اوقات توام با سوز و گداز گردید . یعنی درد طلب عشاق و میل به وصال در آنان دائمی است و یک لحظه قطع نمی شود .
شرح و تفسیر بیت 16
روزها گر رفت گو رو باک نیست / تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست
اگر این روزهای پر سوز و گداز سپری شد و عمر گذشت ، بگو ای عمر بگذر که از گذر تو هیچ باکی ندارم اما تو ای حضرت معشوق ، عنایات و الطافت همواره متوجه ما باشد که توئی پاک و منزه و همچون تو کسی منزه نیست .
– ارزش و اعتبار حیات از دید عاشق عارف ، نیل به حضرت معشوق است و حیاتی که عاری از طلب حقیقت باشد در نظر او هیچ ارزشی ندارد .
شرح و تفسیر بیت 17
هر که جز ماهی ، ز آبش سیر شد / هر که بی روزی است ، روزش دیر شد
بجز ماهی ، هر کس از آب سیر می شود زیرا حیات ماهی فقط در آب میسر است . همینطور عاشق صادق بدون عشق و طلب حضرت معشوق زندگی نتواند کرد پس مایه حیات عاشق ، عشق است و هر کس که از آب عشق و عرفان بی نصیب باشد روحی پژمرده و افسرده دارد . [ هر گاه کسی دچار دل سیری و ملال گردد معلوم می شود که از عشق و معرفت بی بهره است . ]
مولانا به کرّات عاشقِ صادق را به ماهی تشبیه کرده است که مایۀ حیات و بقایش عشق است . یعقوب چرخی گوید : غیر ماهی از آب ، سیراب شود . امّا ماهی را از آب سیری نیست . عشاق را همچون ماهیان بدان که از آبِ حیاتِ عرفان ، ایشان را سیری نیست ( رسالۀ نائیه ، ص 16 ) .
شرح و تفسیر بیت 18
شرح و تفسیر بیت 19
بند بگسل باش آزاد ای پسر / چند باشی بند سیم و بند زر ؟
ای پسر ، قید و بند تعلقات دنیوی را پاره کن و از زنجیر دنیوی و نفسانی آزاد شو . آخر تا کی گرفتار سیم و زر خواهی بود .
– ای پسر ، خطاب به سالکان است که در واقع فرزند معنوی مشایخ بشمار آیند زیرا در طریقت نوعی اتصال میان مرید و مراد ایجاد می گردد . چنانکه مرید ، جزئی از اجزای مراد محسوب شود همانطور که فرزند ، جزئی از پدر محسوب آید .
آزادی و حرّیت ، در اینجا بدین معنی است که بنده ، دل در گروی چیزی نسپارد اِلّا به حق ، پس شرطِ پختگی و کمالِ روحانی ، گسستن حُبِ عِنان گسیخته به مال و مُکنتِ دنیوی است .
شرح و تفسیر بیت 20
گر بریزی بحر را در کوزه ای / چند گنجد ؟ قسمت یک روزه ای
به عنوان مثال ، اگر آب دریا را درون کوزه ای بریزی . چقدر در آن جمع می شود ؟ مسلما به اندازه نصیب و بهره یک روز .
– این استدلال در بیان حرص و آز بی اندازه آزمندان بیان شده است پس نباید گرفتار حرص و آز شد زیرا آزمندی آدمی را به پریشانی و اضطراب در می کشد .
شرح و تفسیر بیت 21
کوزه چشم حریصان پر نشد / تا صدف قانع نشد پر در نشد
چشم آزمندان با همه محدودیتی که دارد هرگز سیر نمی شود و هر چه زر و سیم بیندوزند پریشانی خاطرشان بر طرف نمی شود بلکه هر روز آتش حرص و آزشان تیزتر گردد . برای مثال تا صدف قانع نباشد و از قطرات فراوان باران به چند قطره اکتفا نکند هرگز درونش پر از مروارید نگردد . [ برخی از قدما می پنداشتند که مروارید از دانه های باران نیسان حاصل می آید . خواجه نصیر گوید : که در افواه مشهور است که آن وقت که باران نیسان می آید. صدف ، دهان باز گشاده و قطرات باران را می گیرد و چون این قطرات به باطن صدف می رسد به خاصیتی که در جوف صدف ، قدرت ازلی تعبیه کرده . مروارید متولد می شود . ( تنسوخ نامه ایلخانی ، ص 84 و 85 ) . مولانا در بیان ضرورت و فایده قناعت این باور عامیانه را بر سبیل مثال آورده است . ( نیسان : ماه هفتم سریانی مطابق فروردین و اردیبهشت است . در قدیم وقتی در این ماه باران می بارید . ظرفی در بیرون می نهادند و قطرات باران را جمع می کردند و ادعیه ای بر آن می خواندند و آن را جهت استشفای بیماران و سلامتی ، مدام می نوشیدند . )
شرح و تفسیر بیت 22
هر که را جامه ز عشقی چاک شد / او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
هر کس جامه خود خواهی و نفسانی اش از شدت عشق به حضرت معشوق ، چاک شود . او از حرص و هر نوع عیبی پاک خواهد شد .
– عشق خواه حقیقی یا مجازی ، سبب تبدیل اخلاق است . ما می بینیم که شخص پیش از آنکه عاشق شود ممسک و مال دوست و یا بددل و ترسوست ولی همینکه عشق بر وجودش استیلا یافت سر کیسه های بسته و مهر زده را باز می کند و همه را در راه معشوق در می بازد و یا به استقبال خطر می رود و خویش را در بلاهای صعب می افکند و از هیچ چیز نمی هراسد .
شرح و تفسیر بیت 23
شاد باش ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله علت های ما
ای عشقی که موجد هیجانات خوب و جذاب روحی می شوی و ای طبیب همه دردها و امراض ما ، همواره شادمان و با نشاط باش .
شرح و تفسیر بیت 24
ای دوای نخوت و ناموس ما / ای تو افلاطون و جالینوس ما
ای عشق توئی دوای خود بینی و خود نمائی ما و توئی طبیب روحانی و جسمانی ما . [ عشق در اینجا و بسیاری از موارد مثنوی کنایه از معشوق است . ]
افلاطون = حکیم معروف یونان باستان به سال 427 پیش از میلاد متولد شد و نزدیک به هشتاد سال زیست . ( سیر حکمت در اروپا ، ج 1 ، ص 16 ) وی از مردم شهر آتن بود . او پزشک و عالِم بود و به هیأتِ افلاک و علم خواص و طبایع اعداد دانا بود . ( طبقات الاطبّا و الحکما ، ص 81 ) وی را زعیم حکمای اشراقی دانسته اند . چرا که راهِ وصول به حقیقت را تهذیبِ نَفس و مکاشفه می دانست . از این رو در این بیت کنایه از طبیب روحانی است .
جالینوس = از مشهورترین اطبّایِ یونانِ باستان پس از ابقراط محسوب می شود . ( دائره المعارف فرید وجدی ، ج 3 ، ص 3 ) وی بس جهانگردی می کرد و بسیاری شهرها را دید . او در سن هفده سالگی در طب و فلسفه و علوم ریاضی به درجۀ کمال رسید و در بیست و چهار سالگی در این علوم به درجۀ اجتهاد نائل شد ( طبقات الاطبّا و الحکما ، ص 81 ) جالینوس هنگامی ظهور کرد که صنعتِ طب دستاویزِ سوفسطائیان شده بود و محاسنِ آن از میان رفته بود . بدین جهت خود را مهیا کرد که از طب دفاع کند و آن را در محلِ مناسبِ خود گذارد . او عقاید و آراء ابقراط و پیروانش را تأئید و تحکیم کرد و کتبی بسیار در این باب نگاشت و حقایق طب را آشکار ساخت و عقاید طبی را تأئید نمود . ( عیون الاتباء فی طبقات الاطبّا ج 1 ، ص 180 ) . جالینوس در اینجا کنایه از طبیبِ جسمانی است .
شرح و تفسیر بیت 25
جسم خاک از عشق بر افلاک شد / کوه در رقص آمد و چالاک شد
جسمی که از خاک است بر اثر عشق الهی بر اوج افلاک و آسمانها رفت و کوه به رقص و رفتار آمد .
شرح و تفسیر بیت 26
عشق جان طور آمد ، عاشقا / طور مست و خَرّ موسی صاعقا
ای عاشق ، آن روحی که به کوه طور جان و حیات بخشید عشق بود ، به برکت عشق بود که کوه طور مست شد و موسی ( ع ) از عظمت و مهابت آن بیهوش بر زمین افتاد . [ مصراع دوم اشارت است به آیه 143 سورۀ اعراف « و چون موسی ( با هفتاد نفر از بزرگان قومش ) وقت معین به وعده گاه ما آمد و خدا با وی سخن گفت ، موسی عرض کرد که خدایا خود را به من آشکار بنما که تو را مشاهده کنم خدا فرمود که مرا تا ابد نخواهی دید ولیکن در کوه بنگر اگر کوه به جای خود برقرار تواند ماند تو نیز مرا خواهی دید . پس آنگاه که نورِ تجلّی خدا بر کوه تابش کرد کوه را متلاشی ساخت و موسی بیهوش افتاد سپس که به هوش آمد عرض کرد خدایا تو منزه و برتری ، به درگاه تو توبه کردم و من اول کسی هستم که به تو و تنزه ذاتِ پاک تو ایمان دارم » ]
شرح و تفسیر بیت 27
با لب دمساز خود گر جفتمی / همچو نی من گفتنی ها گفتمی
اگر با لب یارم که با زبان حال من دمساز است قرین می شدم مانند نی گفتنی های بسیاری می گفتم و اسرار عشق را به شرح باز میگفتم .
– چنان در قبضه نائی معشوق و تصرفات او هستم که از خود اختیاری ندارم و بی عنایت او هیچ سرود و ندائی از من برنمی آید .
شرح و تفسیر بیت 28
هر که او از همزبانی شد جدا / بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
زیرا هر کس که از همزبانش جدا شود ، اگر صد نوا و نغمه هم داشته باشد باز هم لال و بی زبان خواهد بود .
– یکی از آداب اهل سلوک “صَمت” به معنی خاموشی است و آن بر دو نوع است یکی صَمت عامگان و دیگری صَمت خاصگان . مراد از صَمت عامگان این است که سالک مبتدی باید زبان خود را مواظبت کند و آنرا کمتر بکار گیرد تا خطا کمتری مرتکب شود . چرا که زبان همچون مَرکبی نافرمان است که اگر بسته اش ندارند ، توسنی کند و موجبِ زیان شود . و اما مراد از صَمت خاصگان این است که عارفان کامل و سالکان منتهی مجاز نیستند که اسرار طریقت و حقیقت را به هر گوشی القا کنند مگر به قدر اهلیت اشخاص . ( رسالۀ فی السیر و السلوک ، ص 83 و رسالۀ قشیریه ، ص 181 ) یعقوب چرخی گوید : اهلِ تصوّف را سخنانی است که به هر زبان بیان آن نتوان کرد و ایشان به آن زبان خاص بیان اسرارِ حققت می کنند در میان همدیگر ، هر که واقف نیست پیش او سخن تصوّف نتوان گفت . ( رسالۀ نائیه ، ص 20 ) ابن عربی در اسرار صَمت گوید : صَمتِ مطلق درست نیست زیرا بنده مأمور است که ذکر خدا گوید . بلکه تنها این خاموشی در ظاهرِ اوست و نه در باطن وی . ( الفتوحات المکّیه ، ج 2 ، ص 180 ) ]
شرح و تفسیر بیت 29
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت / نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت
همینکه فصل گل سپری شود و ایام گلستان بگذرد ، دیگر از بلبل نغمه نخواهی شنید .
– چون بلبل روی گل بیند . هزاردستان را نوای خود سازد ولی در خارستان زمستان بی نوا ماند . یعنی حکم الهی را به اهل آن توان گفت اما چیش جاهلان از آن بیان نتوان کرد .
شرح و تفسیر بیت 30
جمله معشوق است و عاشق پرده ای / زنده معشوق است و عاشق مرده ای
هر چه هست معشوق است و عاشق پرده ای بیش نیست و آنکه زنده حقیقی است فقط معشوق است و عاشق بدون معشوق کالبد بی جانی بیش نیست .
– آیه 26 و 27 سوره رحمن : همه چیز به فنا رود و تنها ذات پروردگارت که شکوهمند و بزرگوار است باقیست .
شرح و تفسیر بیت 31
چون نباشد عشق را پروای او / او چو مرغی ماند بی پر ، وای او
اگر عشق به سوی عاشق توجه نکند ، عاشق مانند پرنده پر کنده ای است که وای بر احوالش .
– عشق حق از حق سرچشمه می گیرد و به لطف او الهام می شود . وقتی که خداوند به عاشقان خویش عنایتی نداشته باشد . لطف خود را آنان دریغ می دارد و در نتیجه نمی تواند در مدارج کمال به پرواز درآید .
شرح و تفسیر بیت 32
من چگونه هوش دارم پیش و پس / چون نباشد نور یارم پیش و پس ؟
اگر نور باطن حضرت معشوق در پیش و پس من نباشد ، من چگونه می توانم با این عقل جزئی و ادراک محدود راه را بیابم و در آن سلوک کنم .
– منظور بیت : سرچشمه جمیع معارف روحانی و ادراکات معنوی آدمی نور حضرت حق است .
شرح و تفسیر بیت 33
عشق خواهد کین سخن بیرون بود / آینه ، غماز نبود چون بود ؟
عشق ایجاب می کند که معانی و اسرار به ظهور رسد زیرا چگونه ممکن است که آینه صیقلی اشیاء را در خود منعکس نکند .
– اگر عشق در جان آدمی شرر زند ، آثار آن در افعال و احوال او نمایان گردد . پس می توان گفت که عشق مانند آینه ای است که صور اشیاء را در خود نمایان می گرداند . همینطور در آینه عشق ، احوال عاشق آشکار شود . ( عشق کشاف ضمیر است ) .
غمّاز = سخن چین ، اشاره کننده به چشم ، طعنه زننده ( آنندراج ، ج 4 ، ص 3062 ) در اینجا به معنی آشکار کننده و نشان دهنده است .
شرح و تفسیر بیت 34
آینه ات ، دانی چرا غماز نیست / زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست
می دانی که چرا آینه دل و روحت اسرار و حقایق معنوی را نشان نمی دهد ؟ به خاطر اینکه زنگار هوی و هوس را از روی آن پاک نکرده ای .
– منظور بیت : چون دل صاف و روشن شود اسرار عرفانی و حقایق ربانی در آن منعکس گردد . مادام که شخص دل از زنگار نپردازد حقایق ربانی در آن نقش نیابد .

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۸ - بیان حسد وزیر:

شرح و تفسیر بیان حسد وزیر
شرح و تفسیر بیت 437
آن وزیرک از حسد بودش نژاد / تا به باطل ، گوش و بینی باد داد
نژاد و سرشت آن وزیر پر تزویر از حسادت بود و سرانجام بر اثر حسادت گوش و بینی خود را بر باد داد .
– صفت حسادت باعث می شود که آدمی گوش و شامه حقیقت یابش را از دست بدهد .
شرح و تفسیر بیت 438
بر امید آنکه از نیش حسد / زهر او در جان مسکینان رسد
آن وزیر حسود گوش و بینی اش را از دست داد بدین امید که نیش حسدش را به جان بیچارگان عیسوی وارد کند و آنان را دچار هلاکت و تباهی نماید .
شرح و تفسیر بیت 439
هر کسی کو از حسد بینی کند / خویشتن بی گوش و بی بینی کند
هر کسی از روی حسادت بینی خود را بکند بدین امید که به دیگری صدمه زند در واقع خود را بی بینی و بی گوش کرده است .
– دشمنی حسودانه باعث می شود که آدمی قوه تمییز و تشخیص خود را از دست بدهد.
شرح و تفسیر بیت 440
بینی آن باشد که او ، بویی برد / بوی ، او را جانب کویی برد
بینی حقیقی آن عضوی است که بوئی را بشنود و آن بو او را به جائی بکشد .
– شامه حقیقت یاب شامه ای است که رایحه حقیقت را استشمام کند و توسط آن رایح به کوی حقیقت برسد .
شرح و تفسیر بیت 441
هر که بویش نیست ، بی بینی بود / بوی ، آن بویی است کان دینی بود
هرکس رایحه حقیقت را نشنود در واقع شامه باطنی ندارد . رایحه حقیقی ، رایحه ای است که بوی دین و عرفان دهد .
– همانطور که شخص مبتلا به زکام نمی تواند روایح را استشمام کند . افراد حسود نیز که شامه باطنی شان دچار زکام خشم و حسادت شده است نمی توانند رایحه دلنواز حقیقت را بشنوند .

شرح و تفسیر بیت 442
چونکه بویی برد و شکر آن نکرد / کفر نعمت آمد و بینی اش خورد
هر کس که رایحه حقیقت را بشنود و شکر آن را بجای نیاورد ، چنین کسی به خاطر این ناشکری ، شامه حقیقت یابش را از دست بدهد .

شرح و تفسیر بیت 443
شکر کن مر شاکران را بنده باش / پیش ایشان مرده شو ، پاینده باش
شکر گزار باش و تسلیم شکرگزاران حقیقی بشو و در برابر آنان بمیر تا به حیات جاودانه رسی .
– این بیت گوشزد می کند که طالب حقیقت باید در برابر اولیاءالله تسلیم محض باشد و از همه امیال و هوس های شخصی خود بگذرد و مطیع ارشادات آنان گردد .
شرح و تفسیر بیت 444
چون وزیر ، از ره زنی مایه مساز / خلق را تو بر میاور از نماز
تو مانند آن وزیر پرتزویر مباش که گمراه کردن دیگران را سرمایه خود کرد و مردم را از عبادت باز مدار ( اگر تو خود گمراهی دیگران را گمراه مساز ) .
شرح و تفسیر بیت 445
ناصح دین گشته آن کافر وزیر / کرده او از مکر در لوزینه ، سیر
آن وزیر نیرنگباز که باطنا کافر و حق ستیز بود و در ظاهر اظهار خیرخواهی در دین و ایمان مردم می کرد در مثل به کسی ماند که سیر را درون باقلوا (لوزینه) قرار دهد . [ لوزینه = گوزینه ، نوعی باقلواست که با مغز گردو می پزند ، تعبیر « سیر در لوزینه کردن » کنایه از باطل را به حق درآمیختن و زشتی را جامۀ زیبا پوشانده است . ]

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۱ - بیان دوازده سبط از نصاری:

شرح و تفسیر بیان دوازده سبط ، از نصارا
شرح و تفسیر بیت 458
قوم عیسی را بود اندر دار و گیر / حاکمانشان ده امیر و دو امیر
قوم عیسی در آن زمان برای پیشوائی مذهبی خود دوازده پیشوا داشت . ( این دوازده امیر مقتبس است از دوازده حواری که شاگردان خاص عیسی (ع) بودند ).
شرح و تفسیر بیت 459
هر فریقی مر امیری را تبع / بنده گشته میر خود را از طمع
هر قبیله تابع یک پیشوا بود که به طمع سعادت دنیا و عقبی مطیع امیر خود شده بود .
شرح و تفسیر بیت 460
این ده و این دو امیر و قومشان / گشته بنده ، آن وزیر بد نشان
این دوازده پیشوای مذهبی عیسویان به اضافه پیروانشان ، جملگی مطیع آن وزیر بدنهاد شده بودند .
شرح و تفسیر بیت 461
اعتماد جمله ، بر گفتار او / اقتدای جمله ، بر رفتار او
جمله عیسویان به گفتار آراسته آن وزیر مکار اعتماد داشتند و هرچه او می گفت ، آنان اطاعت می نمودند .
شرح و تفسیر بیت 462
پیش او در وقت و ساعت هر امیر / جان بدادی ، گر بدو گفتی : بمیر
عیسویان چنان به آن وزیر پر تزویر سرسپرده شده بودند که اگر وزیر به آنان می گفت بمیرید ، جملگی می مردند .

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر:

شرح و تفسیر پیغام شاه ، پنهان مر وزیر را
شرح و تفسیر بیت 455
در میان شاه و او پیغام ها / شاه را پنهان بدو آرام ها
میان شاه و وزیر پیغام هایی رد و بدل می شد و شاه ، نهانی وعده های دلپذیر و آرامبخشی به وزیر می داد .
– نیکلسون معتقد است که مصراع دوم چنین مفهومی ندارد زیرا شاه پریشان خاطر و ناشکیبا شده بود و همانگونه که ابیات بعدی حکایت می کند او (شاه) در طلب اطمینان از جانب وزیر برآمد و این خاطر جمعی به او داده شد که تمامی تدارکات برای از هم پاشیدگی کامل دشمنان او فراهم شده است .
شرح و تفسیر بیت 456
پیش او بنوشت شه ، کای مقبلم / وقت آمد ، زود فارغ کن دلم
شاه نامه ای به وزیر نوشت که ای وزیر نیکبختم ، وقت انجام آن وعده رسیده است . دلم را زود از اندوه و تشویش آزاد کن .
شرح و تفسیر بیت 457
گفت : اینک اندر آن کارم شها / کافکنم در دین عیسی فتنه ها
وزیر در جواب شاه نوشت : شاها فعلا من در صدد آن هستم که در دین عیسی فتنه و آشوبی بر پا دارم .

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۹ - فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را:

شرح و تفسیر فهم کردن حاذقان نصارا ، مکر وزیر را
شرح و تفسیر بیت 446
هر که صاحب ذوق بود از گفت او / لذتی می دید و تلخی جفت او
هر یک از عیسویان که ذوق و معرفتی داشت و اهل تمییز بود ابتدا سخنان آراسته و اندرزگونه وزیر را می شنید و لذت می برد ولی بعدا متوجه تلخی و ناگواری می شد و به شرارت آن وزیر پی می برد .
شرح و تفسیر بیت 447
نکته ها می گفت او آمیخته / در جلاب قند ، زهری ریخته
آن وزیر ضمن نصیحت نکته هائی آمیخته به اغراض نفسانی می گفت ، درست مثل این بود که قند زهرآگین را داخل شربت گلاب می کرد .
شرح و تفسیر بیت 448
ظاهرش می گفت : در ره چست باش / وز اثر می گفت : جان را سست باش
وزیر ظاهرا به عیسویان می گفت در طریق دین خود چابک و چالاک باشید اما محوای کلام و عمق مقصودش ، روح و جان مستمعان را سست می کرد و آنان را در سلوک آئین خود درمانده می ساخت .
شرح و تفسیر بیت 449
ظاهر نقره گر اسپید است و نو / دست و جامه می سیه گردد ازو
برای مثال ، اگرچه ظاهر نقره سفید و پر رونق است ولی دست و لباس را سیاه می کند زیرا خاصیت نقره این چنین است .
شرح و تفسیر بیت 450
آتش ارچه سرخ رویی است از شرر / تو ز فعل او سیه کاری نگر
مثال دیگر ، اگرچه آتش سرخ و پر شعله است اما اصولا آتش این خاصیت را نیز دارد که به جان هر چه افتد آن را سیاه و تباه سازد .
– سخنان آن وزیر پر تزویر ، گرچه ظاهری آراسته داشت ولی در باطن موجب تیرگی دل و تباهی دین و ایمان می شد .

شرح و تفسیر بیت 451
برق اگر نوری نماید در نظر / لیک هست از خاصیت ، دزد بصر
مثال دیگر ، صاعقه اگرچه به نظر درخشان و نورانی می رسد ولی این خاصیت را نیز دارد که بینائی چشم را از بین می برد .
– آن وزیر نیز با رونق ظاهری خود در بصیرت عیسویان خلل وارد می کرد .

شرح و تفسیر بیت 452
هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود / گفت او در گردن او ، طوق بود
هر یک از عیسویان که آگاهی نداشت و صاحب ذوق و معرفت نبود ، سخنان آراسته وزیر همچون قلاده ای بر گردن او می افتاد و روح و جانش را مفتون می کرد .
شرح و تفسیر بیت 453
مدتی ، شش سال در هجران شاه / شد وزیر ، اتباع عیسی را پناه
ر مدت شش سال به دور از شاه ، پایگاه و ماوای عیسویان بود .
شرح و تفسیر بیت 454
دین و دل را کل بدو بسپرد خلق / پیش امر و حکم او می مرد خلق
عیسویان همگی دل و دین خود را به آن وزیر مکار تسلیم کردند و در برابر فرمان و حکم او کاملا به اطاعت درآمدند و در برابر حکم او جان می دادند

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را:

عشق مولانایی:
بخش 13 - آموختن وزیر مکر پادشاه را
شرح و تفسیر بیت 338
او وزیری داشت گبر و عشوه ده / کو بر آب از مکر بر بستی گره
آن شاه جهود وزیری داشت بسیار فریبکار که از شدت مکاری و حیله گری به آب گره می زد یعنی کارهائی انجام می داد که در نظر دیگران محال می نمود .
شرح و تفسیر بیت 339
گفت : ترسایان ، پناه جان کنند / دین خود را از ملک ، پنهان کنند
آن وزیر پر تزویر گفت : شاها ، عیسویان برای اینکه جانشان حفظ شود دین خود را از شاه پنهان و طوری رفتار می کنند که خیال کنی آنان عیسوی نیستند .
شرح و تفسیر بیت 340
کم کش ایشان را که کشتن سود نیست / دین ندارد بوی ، مشک و عود نیست
شاها ، این قدر آنان را مکش که کشتار آنان هیچ سودی ندارد چرا که دین مانند عود و مشک نیست که بوئی داشته باشد و بدان وسیله پیروان دین و آئینی شناخته شوند . ( ممکن نیست به ضرب شمشیر اعتقاد را از دل مردم برانداخت )
شرح و تفسیر بیت 341
سر ، پنهان است اندر صد غلاف / ظاهرش با تو ، چو تو ، باطن خلاف
دین و اعتقاد امری قلبی است بنابراین پوشیده داشتن آن ممکن است . ظاهرش با تو و باطنش بر توست .
شرح و تفسیر بیت 342
شاه گفتش : پس بگو تدبیر چیست ؟ / چاره آن مکر و آن تزویر چیست ؟
شاه جهود به آن وزیر مکار گفت : پس بگو بدانم که تدبیر و چاره این امر چیست ؟ و آن مکر و تزویر چه راهی دارد ؟
شرح و تفسیر بیت 343
تا نماند در جهان ، نصرانیی / نی هویدا دین و ، نی پنهانیی
تا بر اثر این تدبیر حتی یک نصرانی در جهان نماند ، چه آنکه دینش را آشکار کند و چه آنکه دینش را نهان دارد .
شرح و تفسیر بیت 344
گفت : ای شه ، گوش و دستم را ببر / بینی ام بشکاف ، اندر حکم مر
وزیر مکار به شاه گفت : با فرمانی قاطع دست و گوشم را ببر و بینی ام را بشکاف . ( حکم مر به معنی فرمان قاطع است )
شرح و تفسیر بیت 345
بعد از آن در زیر دار آور مرا / تا بخواهد یک شفاعتگر مرا
سپس مرا زیر چوبه دار بیاور بدین قصد که بر دارم زنی اما باید کسی بیاید و شفاعت مرا نزد تو کند تا بر بالای دار نروم .
شرح و تفسیر بیت 346
بر منادی گاه کن این کار ، تو / بر سر راهی که باشد چارسو
این کار را در محلی پر رفت و آمد مثل بازار یا سر چهار راه عمومی شهر انجام بده تا همگان آنرا مشاهده کنند .
شرح و تفسیر بیت 347
آنگهم از خود بران تا شهر دور / تا دراندازم در ایشان شر و شور
پس از اجرای این حکم مرا به شهری دور تبعید کن تا در آنجا میان عیسویان فتنه و آشوب بر پا دارم .

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵ - قبول کردن نصاری مکر وزیر را:

عشق مولانایی:
شرح و تفسیر قبول کردن نصارا ، مکر وزیر را
صد هزاران مرد ترسا سوی او / اندک اندک جمع شد در کوی او
صدها هزار نفر از عیسویان اندک اندک به دور او گرویدند و پیرامونش گرد آمدند .
او بیان می کرد با ایشان به راز / سر انگلیون و زنار و نماز
وزیر مخفیانه اسرار و حقایق انجیل و و زنار بستن و نماز گزاردن را برای مردم تشریح می کرد .
– انگلیون به معنی انجیل است . چون مسیحیان شرقی انجیل را در قماش ابریشمین و ملون می پیچیدند از اینرو آن قماش را نیز انگلیون گفته اند .
– اکبرآبادی گوید : انگلیون سه معنی دارد اول به معنی انجیل ، دوم به معنی کتاب مانی نقاش که پر از تصویر بود و سوم به معنی دیبای هفت رنگ 
او به ظاهر ، واعظ احکام بود / لیک ، در باطن صفیر و دام بود
وزیر در عیان احکام شریعت عیسی را بازگو می کرد ولی در نهان همچو صیادان دام می گسترد و صفیر وحوش بر می کشید 
بهر این بعضی صحابه از رسول / ملتمس بودند مکر نفس غول
برای همین بود که بعضی از اصحاب پیامبر (ص) از آن حضرت می خواستند که در باره چگونگی مکر و فریب نفس اماره توضیحاتی دهد .
– غول به زعم عرب به شیطان یا جنسی از شیطان گفته می شود که در بیابانها و بیشه ها زندگی می کند و بر سر راه می نشیند و مسافران را از راه به بیراهه می کشد و رنگ به رنگ می شود تا آدمی را هلاک کند .
– در بیت فوق نفس اماره اماره به غول تشبیه شده از اینرو که نفس اماره مانند غول می کوشد که سالکان طریق حق را به بیراهه کشد .

کو چه آمیزد ز اغراض نهان / در عبادتها و در اخلاص جان ؟
اصحاب از پیامبر (ص) سوال می کردند که نفس اماره چگونه اغراض نهانی خود را در عبادات و اخلاص قلبی مردم وارد می سازد و صفای آنرا تیره و تار می کند .
فضل طاعت را نجستندی از او / عیب ظاهر را بجستندی که کو ؟
صحابه از آن رسول بزرگوار در باره فضیلت و ثواب حاصل از انجام طاعات سوالی نمی کردند زیرا خوب می دانستند که هر طاعت و عبادتی ستوده است ولی چیزی را که نمی دانستند بازیهای نفس اماره و وارونه کاریهای ظریف آن بود که شناخت آن از هر کسی بر نمی آید .
– چه بسا طاعت و عبادت با آداب خاص خود دقیقا انجام شود ولی نفس اماره در آن خللی درآورد و آن اعمال حسنه را در نزد خداوند بی قدر کند . پس شناخت خلل و غل و غش نفس ، خود به معرفت عمیق نیاز دارد زیرا نفس اماره اهل ایمان را در لباس ایمان می فریبد .
مو به مو ، ذره به ذره مکر نفس / می شناسیدند چون گل از کرفس
اصحاب رسول الله به کمک آن حضرت ، مکر و نیرنگ نفس اماره را مو به مو و ذره به ذره می شناختند . یعنی با توضیحات رسول خدا دقیقا به فتنه انگیزیهای مرموز نفس اماره واقف می شدند . و همانطور که گل را از کرفس تشخیص می دادند ریاکاریهای نفس اماره و حیله گریهای آن را از عمل خالصانه باز می شناختند .

مو شکافان صحابه هم در آن / وعظ ایشان خیره گشتندی به جان
حتی اصحاب دقیق و نکته سنج پیامبر (ص) با دقت به سخنان پند آمیز آن حضرت گوش می دادند و از شنیدن آن حیرت زده می شدند . یعنی از خطیر بودن حیله های نفس اماره مبهوت می شدند .

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را:

گفت لیلی را خلیفه ، کان تویی / کز تو مجنون شد پریشان و غوی
خلیفه به لیلی گفت : آن لیلی تو هستی که از عشق تو مجنون پریشان و سرگردان شده است ؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی / گفت : خامش چون تو مجنون نیستی
تو ای لیلی از زیبارویان دیگر که زیباتر نیستی ، لیلی گفت : خاموش باش که تو عاشق و مجنون من نیستی تا جمال من و مقام مجنون را دریابی .
هر که بیدار است ، او در خواب تر / هست بیداریش ، از خوابش بتر
هر کسی که در امور دنیوی و نفسانی بیدار است ، او خواب تر و غافل تر است و بیداری چنین شخصی از خواب بودنش بدتر است .
این بیداری که مورد نکوهش مولاناست بیداری مثبت نیست بلکه بیداری و هشیاری در امور پست دنیوی و نفسانی است که چنین اموری در نزد عارفان از سنخ اوهام و خیالات است . البته این بدان معنی نیست که عارفان بالله مخالف کار و کسب و فعالیت هستند . بلکه مرادشان از امور دنیوی ، حرص دیوانه وار در جهت مکاسب دنیوی است به نحوی که همه ارزش های اخلاقی و انسانی قربانی منافع شخصی کرد . مولانا خود شاگردان و مریدانش را به کار و کسب تشویق می کرد و از تنبلی و عطالت پرهیز می کرد .
چون به حق بیدار نبود جان ما / هست بیداری ، چو در بندان ما
اگر جان ما در بیداری خود به حق تعالی متکی نباشد و تنها به بیداری حسی اکتفا کند ، این بیداری برای ما به منزله حبس و زندان است و با چنین بیداری به سر منزل حقیقت واصل نتوانیم شد .

جان همه روز از لگد کوب خیال / وز زیان و سود ، وز خوف زوال
زیرا جان آدمی به سبب اشتغال به امور نفسانی و دنیوی که خیال محض است و نیز به خاطر اندیشیدن در سود و زیان های کاسبکارانه و ترس از زوال نعمت های مادی ، هماره از تنویر روح و صفای باطن خود باز می ماند .
نی صفا می ماندش ، نی لطف و فر / نی به سوی آسمان ، راه سفر
در نتیجه سیطره خیال ، صفا و لطافت جان از میان می رود و راه وصول به عالم بالا به رویش بسته می شود زیرا که بال و پر این پرنده عرشی به گل و لای شهوات و اغراض پلید آغشته شده است .

خفته آن باشد که او از هر خیال / دارد امید و کند با او مقال
در حقیقت خفته آن کسی است که به هر خیال بی اساس امید بندد و به قدری بدان دل خوش دارد که با آن گفتگو و مصاحبت کند .
– آن که به امور مبتذل دنیوی سرگرم می شود خفته حقیقی است . چنین کسی عمر گرانبهای خود را بیهوده بر باد می دهد و به دنبال تحقق خیالات یاوه خود به تب و تاب می افتد .

دیو را چون حور بیند او به خواب / پس ز شهوت ریزد او با دیو ، آب
مولانا در اینجا برای بیان حال خفتگان و غفلت زدگان که در پی خیالات یاوه دنیوی و شهوانی هستند تمثیلی می آورد و می گوید : حال این خفتگان بدان کسی ماند که در اثنای خواب ، شیطان را به صورت زنی زیبا ببیند و تحریک شهوانی شود و محتلم گردد .

چونکه تخم نسل او در شوره ریخت / او به خویش آمد ، خیال از وی گریخت
وقتی که آن شخص بذر تولید و تکثیر نسل خود یعنی نطفه اش را بیهوده از دست داد ، همینکه به خود می آید درمی یابد که همه این صحنه های هوسناکانه خیالی بیش نبوده است .
ضعف سر بیند از آن و تن پلید / آه از آن نقش پدید ناپدید
این شخص وقتی از احتلامی که بر او عارض شده به خود می آید احساس سردرد می کند و تنش را ناپاک و نجس می بیند . آه از آن نقشی که به اعتبار خیال موجود و به اعتبار حقیقت معدوم است .


مرغ ، بر بالا پران و سایه اش / می دود بر خاک ، پران مرغ وش
پرنده ای بر اوج آسمان به پرواز در می آید و سایه اش روی زمین می افتد . [ اکبر آبادی گوید : حق تعالی وجود حقیقی است که در صور تعینات ، مشهود است . پس کسی که عالم را موجود حقیقی پندارد مانند همان صیاد ابله است ] .
– مولانا کامجویی های دنیوی را بدین گونه به مثل بیان می دارد . پرنده ای در آسمان به پرواز در می آید و سایه اش روی زمین می افتد . صیاد نادانی که همواره چشم بر زمین می دوزد و به پهنه آسمان در نمی نگرد ، سایه پرنده را بر روی زمین می بیند و گمان می دارد که این سایه ، پرنده حقیقی است . وهم و خیال بر او غالب می آید و او به دنبال آن سایه شتابان می دود تا به دامش درآورد . این صیاد نادان هر قدر که در پی آن سایه می دود و به سویش تیر می افکند نمی تواند صیدش کند . سرانجام همه توش و توانش را بر سر این کار نابخردانه به هدر می دهد و ترکشش خالی می شود و عاجز و ناکام از پا درمی آید .
این تمثیل جذاب و دلکش در بیان حال دنیاپرستان خیال اندیش است که در ابیات قبل مذکور افتاد . به عقیده مولانا آدمیان دنیا پرست به سبب خیالات واهمی و انکیزه های نفسانی نمی توانند میان وجود حقیقی و مجازی تفریق قائل شوند . مرغ در اینجا نماد وجود حقیقی است و سایه نماد وجود مجازی .
مولانا می گوید : سرچشمه همه زیبایی های جهان ، جمال الهی است که سایه آن بر موجودات جهان افتاده و آنها را زیبا کرده است . آنان که نظر بر صورت اشیا دارند و زیبایی آنها را م
ستقل و قائم به ذات خود می پندارند . دل بر آنها می نهند و منبع حقیقی زیبایی ها را نادیده می گیرند و بدین سان عمر خود را در راه شکار سایه ها به هدر می دهند .

ابلهی صیاد آن سایه شود / می دود چندانکه بی مایه شود
صیادی نادان همینکه سایه آن پرنده را می بیند در صدد صید آن بر می آید و آنقدر می دود که همه توان خود را از دست می دهد .
بی خبر کان عکس آن ، مرغ هواست / بی خبر که عکس آن سایه کجاست
آن صیاد غافل است که این سایه ای بیش نیست و فقط عکس آن پرنده ای است که بر هوا پرواز می کند .
– کسانی که خوشی ها و زیبائی های این دنیا را اصل می پندارند و نه فرع ، مانند همین صیاد نادان اند .
تیر اندازد به سوی سایه او / ترکشش خالی شود از جستجو
آن صیاد ابله برای شکار سایه آن پرنده به سوی او تیر می اندازد و آن قدر به این کار ادامه می دهد که تیردانش از تیر خالی می شود .
– اشخاص خیال اندیش تیرهای لحظات و ساعات را از ترکشخانه عمر خود بیهوده رها می کنند و عمر خود را به پایان می رسانند در حالیکه دستشان از پرنده مراد خالی است .
ترکش عمرش تهی شد ، عمر رفت / از دویدن در شکار سایه ، تفت
تیردان عمر صیاد سایه خالی شد و از بس دنبال سایه ، شتابان دوید عمرش هم به پایان رسید 
سایه یزدان چو باشد دایه اش / وارهاند از خیال و سایه اش
اما اگر راهنما و مربی آن صیاد سایه ، ولی خدا باشد او را از دام خیالات و سایه سار اوهام می رهاند .
– سایه یزدان کنایه از ولی خداست و سایه بودن او بدین جهت است که از خود وجودی ندارد و هرچه دارد از شمس حقیقت است و تعبیر ولی خدا به دایه از آنروست که مریدان را با شیر عرفان می پرورد و آنها را تدریجا از اوهام عالم محسوس می گذراند و به وادی حقیقت می رساند . مولانا از اینجا تا بیت (427) لزوم داشتن مرشد حقیقی و هادی الهی را در امر سلوک مورد تاکید قرار می دهد و این از اهم مبادی سلوک در مکتب ذوقی و عرفانی اوست .
سایه یزدان بود بنده خدا / مرده این عالم و زنده خدا
مرد کامل خدا بنده اوست و چنین شخصی مرده این عالم و زنده به خداست .

دامن او گیر زودتر بی گمان / تا رهی در دامن آخر زمان
ای کسی که صیاد سایه ها هستی و بر راه خیالات می روی ، دست به دامان ولی کامل شو تا از فتنه و بلای آخر زمان نجات پیدا کنی .
– آخرالزمان ، هزاره هفتم یا ششم از هبوط آدم که در آن بعثت حضرت رسول اکرم واقع شد و عامه تصور می کردند که با انقضاء آن عمر دنیا سپری خواهد شد و در مثل به پایان سیر الی الله عارفان گفته می شود .


کیف مدالظل نقش اولیاست / کو دلیل نور خورشید خداست
منظور از آیه کیف مد الظل اینست که ولی خدا مظهر کامل خداوند است و آن سایه یعنی آن ولی خدا دلیل بر نور خداوند و راهنمای مردم به سوی اوست .
– مصراع اول مقتبس است از آیه 45 و 46 سوره فرقان ” آیا ندیدی که پروردگات چه سان سایه بگسترانید ؟ و اگر می خواست (می توانست) آن را پایدار سازد . آنگاه آفتاب را بر وجود آن دلیل قرار دادیم و سپس آن سایه را آهسته به سوی خود جمع کنیم ” . مراد از دلالت خورشید بر سایه این است که اگر آفتاب نبود . مفهوم سایه بر آدمی روشن نمی شد . پس طبق قاعده ، آفتاب سایه را پدید می آورد و به بشر می شناساند .
مولانا در این بیت ، سایه را دلیل بر وجود خورشید دانسته است . مراد او از سایه در اینجا انسان کامل و ولیّ خداست . چنانکه حکیم سبزواری ظِل ( = سایه ) را عبارت از انسان کامل دانسته است زیرا او مظهر صفات خداوندی است . ( شرح اسرار ، ص 27 )
نیکلسون می گوید : شاعر وجود اولیاء را به سایه ای مانند می کند که راه به سوی خورشید را نشان می هند . کائنات ، خود سایه خداست و اولیاء ، بدان گونه که در دنیا ظاهر می شوند ، صورتِ ظاهری نور خورشیدِ خدا هستند . که آنان بدان نور رویت می شوند و آن نور را به نوبۀ خود بر نسل های متوالی بشر آشکار می سازند . ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر اوّل ، ص 85 ) .

اندرین وادی مرو بی این دلیل / لا احب الافلین گو چون خلیل
در وادی سلوک و عشق ( که مولانا در بیت 13 آنرا راه پر خون دانسته ) بدون مرشد و ولی قدم مگذار و مانند حضرت ابراهیم (ع) از معبودهای آفل و معشوق های زائل رخ برتاب و بگو من معبودهای افول گر را دوست نمی دارم .
رو ز سایه آفتابی را بیاب / دامن شه شمس تبریزی بتاب
برو از سایه خدا ( ولی مرشد ) آفتابی را پیدا کن تا به وسیله او به خدا رسی و آن سایه همانا شمس تبریزی است 
ره ندانی جانب این سور و عرس / از ضیاءالحق حسام الدین بپزرس
اگر تو راه رسیدن به چنین ضیافت و محفل روحانی را نمی شناسی ، آنرا از حضرت حسام الدین چلبی بپرس
گر حسد گیرد تو را در ره گلو / در حسد ابلیس را باشد غلو
اگر در اثنای راه ، حسادت گلویت را گرفت بدانکه در حسادت فقط ابلیس ملعون زیاده روی می کند 
کو ز آدم ننگ دارد از حسد / با سعادت جنگ دارد از حسد
زیرا که شیطان از روی حسادت ننگ داشت که
بر آدم (ع) سجده کند و با چنین ستیز و حسادتی با سعادت خود جنگید

عقبه یی زین صعب تر در راه نیست / ای خنک آن کش حسد همراه نیست
در راه سلوک گردنه ای سخت تر و دشوارتر از حسادت نیست و خوشا به حال کسی که از حسادت دور باشد .
– حسد از سخت ترین امراض روحی و اخلاقی است که منشا آن احساس نقص خود و احساس کمال دیگران است یعنی حاسد همیشه در این دغدغه به سر می برد که از دیگری کمتر است و این احساس کمتری توام است با بدخواهی و کینه توزی که همه آنها از شرارت نفس نشات می گیرد . بدین سان حاسد به جای آنکه در صدد رفع نواقص خود برآید همواره آرزو می دارد که نعمت و کمال از محسود زوال یابد زیرا در تعریف حسد گفته اند : آرزو بردن بر زوال نعمت غیر . بنابراین حسد مرکب از چند صفت زشت نظیر تنگ چشمی ، بدخواهی ، خشم و کینه توزی است . مولانا می فرماید که در طریق سلوک ، گردنه ای سخت تر از حسد نیست و کمتر کسی توان رهائی از آن را دارد .

این جسد ، خانه حسد آمد ، بدان / کز حسد آلوده باشد خاندان
بدان که این کالبد بشری جایگاه حسادت است . حسادت خاندان ترا می آلاید .
– خاندان اگر بر معنی ظاهر حمل شود مراد این است که صفت حسادت به قدری زشت و پلید است که نه تنها آبرو و اعتبار شخص را لکه دار می کند بلکه به خاندان او نیز لطمه می زند و حسن شهرت را از آنان سلب می کند که این وجه بیان مبالغه آمیز از مضرت حسد است . اما نیکلسون از “خاندان” معنی مجازی به دست داده و گفته است که « مراد از “خاندان” در اینجا حواس و قوای دماغی است که بر اثر صفت حسادت به صحت و قدرت حواس و قوای معرفتی خلل وارد شود » .

گر جسد خانه حسد باشد ، ولیک / آن جسد را پاک کرد الله ، نیک
اگر چه کالبد آدمی خانه حسد است ولی این کالبد را حق تعالی به خوبی پاک کرده است مثل کالبد پیامبران و اولیاءالله .

طهرابیتی ، بیان پاکی است / گنج نور است ، ار طلسمش خاکی است
خانه دل را باید از پلیدیها پاک کرد اگرچه طلسم کالبد عنصری ، جسمی خاکی است ولی اگر با دیده باطنی بنگری خواهی دید که گنجینه انوار الهی است .
قسمتی از آیه 125 سوره بقره : ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که خانه ام را پاک کنید برای طواف کنندگان و مجاوران و رکوع کنندگان و سجده کنندگان .

چون کنی بر بی حسد مکر و حسد / زآن حسد ، دل را سیاهی ها رسد
اگر بر آن که درونش از صفات زشتی همچون حسد پاک است و هیچ غل و غشی ندارد حسد بورزی و بدو نیرنگ زنی ، بر اثر این حسادت دلت تیره و تار می شود .

خاک شو مردان حق را زیر پا / خاک ، بر سر کن حسد را همچو ما
زیر پای اولیاءالله خاک شو و مانند ما خاک بر سر حسد کن یعنی این صفت را محو و طرد کن و هرگز فرصت مده که حسد در دلت وجود پیدا کند .

محمد در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه:

ابتدا در پاسخ خانم آناهیتا (با عرض پوزش از خانم یا آقای بینا) در مورد معنی بیت “فدایی ندارد ز مقصود چنگ” عرض میشود: فدایی مترادف محافظ (بادی گارد) امروزیست. شیخ بزرگوار میفرماید محافظ با وجود اینکه مورد حمله با تیر و سنگ(امروزه گلوله) قرار گیرد هرگز ذست از همراهی و محافظت مطلوب خود برنمیدارد و تا پای جان ایستادگی میکند.
در مورد خوانش شعر که آقای محمدی تقبل زحمت فرمودند متاسفانه مصرع دوم بیت “مکن گریه بر گور مقتول دوست” اشتباه خوانده میشود.
در مصرع دوم “برو” مخفف “برای اوست” و “مقبول” میبایست به سکون ل خوانده شود. معنی مشخص است. شیخ بزرگوار میفرماید برای کسی که در راه معشوق جان داده ناراحت مباش- برای او شادی کن چرا که مقبول نظر معشوق (که میتواند خداوند باشد) قرار گرفته
با تشکر از شما و وب سایت گرانقدرتان

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه:

گفت لیلی را خلیفه ، کان تویی / کز تو مجنون شد پریشان و غوی
خلیفه به لیلی گفت : آن لیلی تو هستی که از عشق تو مجنون پریشان و سرگردان شده است ؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی / گفت : خامش چون تو مجنون نیستی
تو ای لیلی از زیبارویان دیگر که زیباتر نیستی ، لیلی گفت : خاموش باش که تو عاشق و مجنون من نیستی تا جمال من و مقام مجنون را دریابی .
هر که بیدار است ، او در خواب تر / هست بیداریش ، از خوابش بتر
هر کسی که در امور دنیوی و نفسانی بیدار است ، او خواب تر و غافل تر است و بیداری چنین شخصی از خواب بودنش بدتر است .
این بیداری که مورد نکوهش مولاناست بیداری مثبت نیست بلکه بیداری و هشیاری در امور پست دنیوی و نفسانی است که چنین اموری در نزد عارفان از سنخ اوهام و خیالات است . البته این بدان معنی نیست که عارفان بالله مخالف کار و کسب و فعالیت هستند . بلکه مرادشان از امور دنیوی ، حرص دیوانه وار در جهت مکاسب دنیوی است به نحوی که همه ارزش های اخلاقی و انسانی قربانی منافع شخصی کرد . مولانا خود شاگردان و مریدانش را به کار و کسب تشویق می کرد و از تنبلی و عطالت پرهیز می کرد .
چون به حق بیدار نبود جان ما / هست بیداری ، چو در بندان ما
اگر جان ما در بیداری خود به حق تعالی متکی نباشد و تنها به بیداری حسی اکتفا کند ، این بیداری برای ما به منزله حبس و زندان است و با چنین بیداری به سر منزل حقیقت واصل نتوانیم شد .

جان همه روز از لگد کوب خیال / وز زیان و سود ، وز خوف زوال
زیرا جان آدمی به سبب اشتغال به امور نفسانی و دنیوی که خیال محض است و نیز به خاطر اندیشیدن در سود و زیان های کاسبکارانه و ترس از زوال نعمت های مادی ، هماره از تنویر روح و صفای باطن خود باز می ماند .
نی صفا می ماندش ، نی لطف و فر / نی به سوی آسمان ، راه سفر
در نتیجه سیطره خیال ، صفا و لطافت جان از میان می رود و راه وصول به عالم بالا به رویش بسته می شود زیرا که بال و پر این پرنده عرشی به گل و لای شهوات و اغراض پلید آغشته شده است .

خفته آن باشد که او از هر خیال / دارد امید و کند با او مقال
در حقیقت خفته آن کسی است که به هر خیال بی اساس امید بندد و به قدری بدان دل خوش دارد که با آن گفتگو و مصاحبت کند .
– آن که به امور مبتذل دنیوی سرگرم می شود خفته حقیقی است . چنین کسی عمر گرانبهای خود را بیهوده بر باد می دهد و به دنبال تحقق خیالات یاوه خود به تب و تاب می افتد .

دیو را چون حور بیند او به خواب / پس ز شهوت ریزد او با دیو ، آب
مولانا در اینجا برای بیان حال خفتگان و غفلت زدگان که در پی خیالات یاوه دنیوی و شهوانی هستند تمثیلی می آورد و می گوید : حال این خفتگان بدان کسی ماند که در اثنای خواب ، شیطان را به صورت زنی زیبا ببیند و تحریک شهوانی شود و محتلم گردد .

چونکه تخم نسل او در شوره ریخت / او به خویش آمد ، خیال از وی گریخت
وقتی که آن شخص بذر تولید و تکثیر نسل خود یعنی نطفه اش را بیهوده از دست داد ، همینکه به خود می آید درمی یابد که همه این صحنه های هوسناکانه خیالی بیش نبوده است .
ضعف سر بیند از آن و تن پلید / آه از آن نقش پدید ناپدید
این شخص وقتی از احتلامی که بر او عارض شده به خود می آید احساس سردرد می کند و تنش را ناپاک و نجس می بیند . آه از آن نقشی که به اعتبار خیال موجود و به اعتبار حقیقت معدوم است .


مرغ ، بر بالا پران و سایه اش / می دود بر خاک ، پران مرغ وش
پرنده ای بر اوج آسمان به پرواز در می آید و سایه اش روی زمین می افتد . [ اکبر آبادی گوید : حق تعالی وجود حقیقی است که در صور تعینات ، مشهود است . پس کسی که عالم را موجود حقیقی پندارد مانند همان صیاد ابله است ] .
– مولانا کامجویی های دنیوی را بدین گونه به مثل بیان می دارد . پرنده ای در آسمان به پرواز در می آید و سایه اش روی زمین می افتد . صیاد نادانی که همواره چشم بر زمین می دوزد و به پهنه آسمان در نمی نگرد ، سایه پرنده را بر روی زمین می بیند و گمان می دارد که این سایه ، پرنده حقیقی است . وهم و خیال بر او غالب می آید و او به دنبال آن سایه شتابان می دود تا به دامش درآورد . این صیاد نادان هر قدر که در پی آن سایه می دود و به سویش تیر می افکند نمی تواند صیدش کند . سرانجام همه توش و توانش را بر سر این کار نابخردانه به هدر می دهد و ترکشش خالی می شود و عاجز و ناکام از پا درمی آید .
این تمثیل جذاب و دلکش در بیان حال دنیاپرستان خیال اندیش است که در ابیات قبل مذکور افتاد . به عقیده مولانا آدمیان دنیا پرست به سبب خیالات واهمی و انکیزه های نفسانی نمی توانند میان وجود حقیقی و مجازی تفریق قائل شوند . مرغ در اینجا نماد وجود حقیقی است و سایه نماد وجود مجازی .
مولانا می گوید : سرچشمه همه زیبایی های جهان ، جمال الهی است که سایه آن بر موجودات جهان افتاده و آنها را زیبا کرده است . آنان که نظر بر صورت اشیا دارند و زیبایی آنها را م
ستقل و قائم به ذات خود می پندارند . دل بر آنها می نهند و منبع حقیقی زیبایی ها را نادیده می گیرند و بدین سان عمر خود را در راه شکار سایه ها به هدر می دهند .

ابلهی صیاد آن سایه شود / می دود چندانکه بی مایه شود
صیادی نادان همینکه سایه آن پرنده را می بیند در صدد صید آن بر می آید و آنقدر می دود که همه توان خود را از دست می دهد .
بی خبر کان عکس آن ، مرغ هواست / بی خبر که عکس آن سایه کجاست
آن صیاد غافل است که این سایه ای بیش نیست و فقط عکس آن پرنده ای است که بر هوا پرواز می کند .
– کسانی که خوشی ها و زیبائی های این دنیا را اصل می پندارند و نه فرع ، مانند همین صیاد نادان اند .
تیر اندازد به سوی سایه او / ترکشش خالی شود از جستجو
آن صیاد ابله برای شکار سایه آن پرنده به سوی او تیر می اندازد و آن قدر به این کار ادامه می دهد که تیردانش از تیر خالی می شود .
– اشخاص خیال اندیش تیرهای لحظات و ساعات را از ترکشخانه عمر خود بیهوده رها می کنند و عمر خود را به پایان می رسانند در حالیکه دستشان از پرنده مراد خالی است .
ترکش عمرش تهی شد ، عمر رفت / از دویدن در شکار سایه ، تفت
تیردان عمر صیاد سایه خالی شد و از بس دنبال سایه ، شتابان دوید عمرش هم به پایان رسید 
سایه یزدان چو باشد دایه اش / وارهاند از خیال و سایه اش
اما اگر راهنما و مربی آن صیاد سایه ، ولی خدا باشد او را از دام خیالات و سایه سار اوهام می رهاند .
– سایه یزدان کنایه از ولی خداست و سایه بودن او بدین جهت است که از خود وجودی ندارد و هرچه دارد از شمس حقیقت است و تعبیر ولی خدا به دایه از آنروست که مریدان را با شیر عرفان می پرورد و آنها را تدریجا از اوهام عالم محسوس می گذراند و به وادی حقیقت می رساند . مولانا از اینجا تا بیت (427) لزوم داشتن مرشد حقیقی و هادی الهی را در امر سلوک مورد تاکید قرار می دهد و این از اهم مبادی سلوک در مکتب ذوقی و عرفانی اوست .
سایه یزدان بود بنده خدا / مرده این عالم و زنده خدا
مرد کامل خدا بنده اوست و چنین شخصی مرده این عالم و زنده به خداست .

دامن او گیر زودتر بی گمان / تا رهی در دامن آخر زمان
ای کسی که صیاد سایه ها هستی و بر راه خیالات می روی ، دست به دامان ولی کامل شو تا از فتنه و بلای آخر زمان نجات پیدا کنی .
– آخرالزمان ، هزاره هفتم یا ششم از هبوط آدم که در آن بعثت حضرت رسول اکرم واقع شد و عامه تصور می کردند که با انقضاء آن عمر دنیا سپری خواهد شد و در مثل به پایان سیر الی الله عارفان گفته می شود .


کیف مدالظل نقش اولیاست / کو دلیل نور خورشید خداست
منظور از آیه کیف مد الظل اینست که ولی خدا مظهر کامل خداوند است و آن سایه یعنی آن ولی خدا دلیل بر نور خداوند و راهنمای مردم به سوی اوست .
– مصراع اول مقتبس است از آیه 45 و 46 سوره فرقان ” آیا ندیدی که پروردگات چه سان سایه بگسترانید ؟ و اگر می خواست (می توانست) آن را پایدار سازد . آنگاه آفتاب را بر وجود آن دلیل قرار دادیم و سپس آن سایه را آهسته به سوی خود جمع کنیم ” . مراد از دلالت خورشید بر سایه این است که اگر آفتاب نبود . مفهوم سایه بر آدمی روشن نمی شد . پس طبق قاعده ، آفتاب سایه را پدید می آورد و به بشر می شناساند .
مولانا در این بیت ، سایه را دلیل بر وجود خورشید دانسته است . مراد او از سایه در اینجا انسان کامل و ولیّ خداست . چنانکه حکیم سبزواری ظِل ( = سایه ) را عبارت از انسان کامل دانسته است زیرا او مظهر صفات خداوندی است . ( شرح اسرار ، ص 27 )
نیکلسون می گوید : شاعر وجود اولیاء را به سایه ای مانند می کند که راه به سوی خورشید را نشان می هند . کائنات ، خود سایه خداست و اولیاء ، بدان گونه که در دنیا ظاهر می شوند ، صورتِ ظاهری نور خورشیدِ خدا هستند . که آنان بدان نور رویت می شوند و آن نور را به نوبۀ خود بر نسل های متوالی بشر آشکار می سازند . ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر اوّل ، ص 85 ) .

اندرین وادی مرو بی این دلیل / لا احب الافلین گو چون خلیل
در وادی سلوک و عشق ( که مولانا در بیت 13 آنرا راه پر خون دانسته ) بدون مرشد و ولی قدم مگذار و مانند حضرت ابراهیم (ع) از معبودهای آفل و معشوق های زائل رخ برتاب و بگو من معبودهای افول گر را دوست نمی دارم .
رو ز سایه آفتابی را بیاب / دامن شه شمس تبریزی بتاب
برو از سایه خدا ( ولی مرشد ) آفتابی را پیدا کن تا به وسیله او به خدا رسی و آن سایه همانا شمس تبریزی است 
ره ندانی جانب این سور و عرس / از ضیاءالحق حسام الدین بپزرس
اگر تو راه رسیدن به چنین ضیافت و محفل روحانی را نمی شناسی ، آنرا از حضرت حسام الدین چلبی بپرس
گر حسد گیرد تو را در ره گلو / در حسد ابلیس را باشد غلو
اگر در اثنای راه ، حسادت گلویت را گرفت بدانکه در حسادت فقط ابلیس ملعون زیاده روی می کند 
کو ز آدم ننگ دارد از حسد / با سعادت جنگ دارد از حسد
زیرا که شیطان از روی حسادت ننگ داشت که
بر آدم (ع) سجده کند و با چنین ستیز و حسادتی با سعادت خود جنگید

عقبه یی زین صعب تر در راه نیست / ای خنک آن کش حسد همراه نیست
در راه سلوک گردنه ای سخت تر و دشوارتر از حسادت نیست و خوشا به حال کسی که از حسادت دور باشد .
– حسد از سخت ترین امراض روحی و اخلاقی است که منشا آن احساس نقص خود و احساس کمال دیگران است یعنی حاسد همیشه در این دغدغه به سر می برد که از دیگری کمتر است و این احساس کمتری توام است با بدخواهی و کینه توزی که همه آنها از شرارت نفس نشات می گیرد . بدین سان حاسد به جای آنکه در صدد رفع نواقص خود برآید همواره آرزو می دارد که نعمت و کمال از محسود زوال یابد زیرا در تعریف حسد گفته اند : آرزو بردن بر زوال نعمت غیر . بنابراین حسد مرکب از چند صفت زشت نظیر تنگ چشمی ، بدخواهی ، خشم و کینه توزی است . مولانا می فرماید که در طریق سلوک ، گردنه ای سخت تر از حسد نیست و کمتر کسی توان رهائی از آن را دارد .

این جسد ، خانه حسد آمد ، بدان / کز حسد آلوده باشد خاندان
بدان که این کالبد بشری جایگاه حسادت است . حسادت خاندان ترا می آلاید .
– خاندان اگر بر معنی ظاهر حمل شود مراد این است که صفت حسادت به قدری زشت و پلید است که نه تنها آبرو و اعتبار شخص را لکه دار می کند بلکه به خاندان او نیز لطمه می زند و حسن شهرت را از آنان سلب می کند که این وجه بیان مبالغه آمیز از مضرت حسد است . اما نیکلسون از “خاندان” معنی مجازی به دست داده و گفته است که « مراد از “خاندان” در اینجا حواس و قوای دماغی است که بر اثر صفت حسادت به صحت و قدرت حواس و قوای معرفتی خلل وارد شود » .

گر جسد خانه حسد باشد ، ولیک / آن جسد را پاک کرد الله ، نیک
اگر چه کالبد آدمی خانه حسد است ولی این کالبد را حق تعالی به خوبی پاک کرده است مثل کالبد پیامبران و اولیاءالله .

طهرابیتی ، بیان پاکی است / گنج نور است ، ار طلسمش خاکی است
خانه دل را باید از پلیدیها پاک کرد اگرچه طلسم کالبد عنصری ، جسمی خاکی است ولی اگر با دیده باطنی بنگری خواهی دید که گنجینه انوار الهی است .
قسمتی از آیه 125 سوره بقره : ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که خانه ام را پاک کنید برای طواف کنندگان و مجاوران و رکوع کنندگان و سجده کنندگان .

چون کنی بر بی حسد مکر و حسد / زآن حسد ، دل را سیاهی ها رسد
اگر بر آن که درونش از صفات زشتی همچون حسد پاک است و هیچ غل و غشی ندارد حسد بورزی و بدو نیرنگ زنی ، بر اثر این حسادت دلت تیره و تار می شود .

خاک شو مردان حق را زیر پا / خاک ، بر سر کن حسد را همچو ما
زیر پای اولیاءالله خاک شو و مانند ما خاک بر سر حسد کن یعنی این صفت را محو و طرد کن و هرگز فرصت مده که حسد در دلت وجود پیدا کند .

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه:

عشق مولانایی:
گفت لیلی را خلیفه ، کان تویی / کز تو مجنون شد پریشان و غوی
خلیفه به لیلی گفت : آن لیلی تو هستی که از عشق تو مجنون پریشان و سرگردان شده است ؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی / گفت : خامش چون تو مجنون نیستی
تو ای لیلی از زیبارویان دیگر که زیباتر نیستی ، لیلی گفت : خاموش باش که تو عاشق و مجنون من نیستی تا جمال من و مقام مجنون را دریابی .
هر که بیدار است ، او در خواب تر / هست بیداریش ، از خوابش بتر
هر کسی که در امور دنیوی و نفسانی بیدار است ، او خواب تر و غافل تر است و بیداری چنین شخصی از خواب بودنش بدتر است .
این بیداری که مورد نکوهش مولاناست بیداری مثبت نیست بلکه بیداری و هشیاری در امور پست دنیوی و نفسانی است که چنین اموری در نزد عارفان از سنخ اوهام و خیالات است . البته این بدان معنی نیست که عارفان بالله مخالف کار و کسب و فعالیت هستند . بلکه مرادشان از امور دنیوی ، حرص دیوانه وار در جهت مکاسب دنیوی است به نحوی که همه ارزش های اخلاقی و انسانی قربانی منافع شخصی کرد . مولانا خود شاگردان و مریدانش را به کار و کسب تشویق می کرد و از تنبلی و عطالت پرهیز می کرد .
چون به حق بیدار نبود جان ما / هست بیداری ، چو در بندان ما
اگر جان ما در بیداری خود به حق تعالی متکی نباشد و تنها به بیداری حسی اکتفا کند ، این بیداری برای ما به منزله حبس و زندان است و با چنین بیداری به سر منزل حقیقت واصل نتوانیم شد .

جان همه روز از لگد کوب خیال / وز زیان و سود ، وز خوف زوال
زیرا جان آدمی به سبب اشتغال به امور نفسانی و دنیوی که خیال محض است و نیز به خاطر اندیشیدن در سود و زیان های کاسبکارانه و ترس از زوال نعمت های مادی ، هماره از تنویر روح و صفای باطن خود باز می ماند .
نی صفا می ماندش ، نی لطف و فر / نی به سوی آسمان ، راه سفر
در نتیجه سیطره خیال ، صفا و لطافت جان از میان می رود و راه وصول به عالم بالا به رویش بسته می شود زیرا که بال و پر این پرنده عرشی به گل و لای شهوات و اغراض پلید آغشته شده است .

خفته آن باشد که او از هر خیال / دارد امید و کند با او مقال
در حقیقت خفته آن کسی است که به هر خیال بی اساس امید بندد و به قدری بدان دل خوش دارد که با آن گفتگو و مصاحبت کند .
– آن که به امور مبتذل دنیوی سرگرم می شود خفته حقیقی است . چنین کسی عمر گرانبهای خود را بیهوده بر باد می دهد و به دنبال تحقق خیالات یاوه خود به تب و تاب می افتد .

دیو را چون حور بیند او به خواب / پس ز شهوت ریزد او با دیو ، آب
مولانا در اینجا برای بیان حال خفتگان و غفلت زدگان که در پی خیالات یاوه دنیوی و شهوانی هستند تمثیلی می آورد و می گوید : حال این خفتگان بدان کسی ماند که در اثنای خواب ، شیطان را به صورت زنی زیبا ببیند و تحریک شهوانی شود و محتلم گردد .

چونکه تخم نسل او در شوره ریخت / او به خویش آمد ، خیال از وی گریخت
وقتی که آن شخص بذر تولید و تکثیر نسل خود یعنی نطفه اش را بیهوده از دست داد ، همینکه به خود می آید درمی یابد که همه این صحنه های هوسناکانه خیالی بیش نبوده است .
ضعف سر بیند از آن و تن پلید / آه از آن نقش پدید ناپدید
این شخص وقتی از احتلامی که بر او عارض شده به خود می آید احساس سردرد می کند و تنش را ناپاک و نجس می بیند . آه از آن نقشی که به اعتبار خیال موجود و به اعتبار حقیقت معدوم است .


مرغ ، بر بالا پران و سایه اش / می دود بر خاک ، پران مرغ وش
پرنده ای بر اوج آسمان به پرواز در می آید و سایه اش روی زمین می افتد . [ اکبر آبادی گوید : حق تعالی وجود حقیقی است که در صور تعینات ، مشهود است . پس کسی که عالم را موجود حقیقی پندارد مانند همان صیاد ابله است ] .
– مولانا کامجویی های دنیوی را بدین گونه به مثل بیان می دارد . پرنده ای در آسمان به پرواز در می آید و سایه اش روی زمین می افتد . صیاد نادانی که همواره چشم بر زمین می دوزد و به پهنه آسمان در نمی نگرد ، سایه پرنده را بر روی زمین می بیند و گمان می دارد که این سایه ، پرنده حقیقی است . وهم و خیال بر او غالب می آید و او به دنبال آن سایه شتابان می دود تا به دامش درآورد . این صیاد نادان هر قدر که در پی آن سایه می دود و به سویش تیر می افکند نمی تواند صیدش کند . سرانجام همه توش و توانش را بر سر این کار نابخردانه به هدر می دهد و ترکشش خالی می شود و عاجز و ناکام از پا درمی آید .
این تمثیل جذاب و دلکش در بیان حال دنیاپرستان خیال اندیش است که در ابیات قبل مذکور افتاد . به عقیده مولانا آدمیان دنیا پرست به سبب خیالات واهمی و انکیزه های نفسانی نمی توانند میان وجود حقیقی و مجازی تفریق قائل شوند . مرغ در اینجا نماد وجود حقیقی است و سایه نماد وجود مجازی .
مولانا می گوید : سرچشمه همه زیبایی های جهان ، جمال الهی است که سایه آن بر موجودات جهان افتاده و آنها را زیبا کرده است . آنان که نظر بر صورت اشیا دارند و زیبایی آنها را م
ستقل و قائم به ذات خود می پندارند . دل بر آنها می نهند و منبع حقیقی زیبایی ها را نادیده می گیرند و بدین سان عمر خود را در راه شکار سایه ها به هدر می دهند .

ابلهی صیاد آن سایه شود / می دود چندانکه بی مایه شود
صیادی نادان همینکه سایه آن پرنده را می بیند در صدد صید آن بر می آید و آنقدر می دود که همه توان خود را از دست می دهد .
بی خبر کان عکس آن ، مرغ هواست / بی خبر که عکس آن سایه کجاست
آن صیاد غافل است که این سایه ای بیش نیست و فقط عکس آن پرنده ای است که بر هوا پرواز می کند .
– کسانی که خوشی ها و زیبائی های این دنیا را اصل می پندارند و نه فرع ، مانند همین صیاد نادان اند .
تیر اندازد به سوی سایه او / ترکشش خالی شود از جستجو
آن صیاد ابله برای شکار سایه آن پرنده به سوی او تیر می اندازد و آن قدر به این کار ادامه می دهد که تیردانش از تیر خالی می شود .
– اشخاص خیال اندیش تیرهای لحظات و ساعات را از ترکشخانه عمر خود بیهوده رها می کنند و عمر خود را به پایان می رسانند در حالیکه دستشان از پرنده مراد خالی است .
ترکش عمرش تهی شد ، عمر رفت / از دویدن در شکار سایه ، تفت
تیردان عمر صیاد سایه خالی شد و از بس دنبال سایه ، شتابان دوید عمرش هم به پایان رسید 
سایه یزدان چو باشد دایه اش / وارهاند از خیال و سایه اش
اما اگر راهنما و مربی آن صیاد سایه ، ولی خدا باشد او را از دام خیالات و سایه سار اوهام می رهاند .
– سایه یزدان کنایه از ولی خداست و سایه بودن او بدین جهت است که از خود وجودی ندارد و هرچه دارد از شمس حقیقت است و تعبیر ولی خدا به دایه از آنروست که مریدان را با شیر عرفان می پرورد و آنها را تدریجا از اوهام عالم محسوس می گذراند و به وادی حقیقت می رساند . مولانا از اینجا تا بیت (427) لزوم داشتن مرشد حقیقی و هادی الهی را در امر سلوک مورد تاکید قرار می دهد و این از اهم مبادی سلوک در مکتب ذوقی و عرفانی اوست .
سایه یزدان بود بنده خدا / مرده این عالم و زنده خدا
مرد کامل خدا بنده اوست و چنین شخصی مرده این عالم و زنده به خداست .

دامن او گیر زودتر بی گمان / تا رهی در دامن آخر زمان
ای کسی که صیاد سایه ها هستی و بر راه خیالات می روی ، دست به دامان ولی کامل شو تا از فتنه و بلای آخر زمان نجات پیدا کنی .
– آخرالزمان ، هزاره هفتم یا ششم از هبوط آدم که در آن بعثت حضرت رسول اکرم واقع شد و عامه تصور می کردند که با انقضاء آن عمر دنیا سپری خواهد شد و در مثل به پایان سیر الی الله عارفان گفته می شود .


کیف مدالظل نقش اولیاست / کو دلیل نور خورشید خداست
منظور از آیه کیف مد الظل اینست که ولی خدا مظهر کامل خداوند است و آن سایه یعنی آن ولی خدا دلیل بر نور خداوند و راهنمای مردم به سوی اوست .
– مصراع اول مقتبس است از آیه 45 و 46 سوره فرقان ” آیا ندیدی که پروردگات چه سان سایه بگسترانید ؟ و اگر می خواست (می توانست) آن را پایدار سازد . آنگاه آفتاب را بر وجود آن دلیل قرار دادیم و سپس آن سایه را آهسته به سوی خود جمع کنیم ” . مراد از دلالت خورشید بر سایه این است که اگر آفتاب نبود . مفهوم سایه بر آدمی روشن نمی شد . پس طبق قاعده ، آفتاب سایه را پدید می آورد و به بشر می شناساند .
مولانا در این بیت ، سایه را دلیل بر وجود خورشید دانسته است . مراد او از سایه در اینجا انسان کامل و ولیّ خداست . چنانکه حکیم سبزواری ظِل ( = سایه ) را عبارت از انسان کامل دانسته است زیرا او مظهر صفات خداوندی است . ( شرح اسرار ، ص 27 )
نیکلسون می گوید : شاعر وجود اولیاء را به سایه ای مانند می کند که راه به سوی خورشید را نشان می هند . کائنات ، خود سایه خداست و اولیاء ، بدان گونه که در دنیا ظاهر می شوند ، صورتِ ظاهری نور خورشیدِ خدا هستند . که آنان بدان نور رویت می شوند و آن نور را به نوبۀ خود بر نسل های متوالی بشر آشکار می سازند . ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر اوّل ، ص 85 ) .

اندرین وادی مرو بی این دلیل / لا احب الافلین گو چون خلیل
در وادی سلوک و عشق ( که مولانا در بیت 13 آنرا راه پر خون دانسته ) بدون مرشد و ولی قدم مگذار و مانند حضرت ابراهیم (ع) از معبودهای آفل و معشوق های زائل رخ برتاب و بگو من معبودهای افول گر را دوست نمی دارم .
رو ز سایه آفتابی را بیاب / دامن شه شمس تبریزی بتاب
برو از سایه خدا ( ولی مرشد ) آفتابی را پیدا کن تا به وسیله او به خدا رسی و آن سایه همانا شمس تبریزی است 
ره ندانی جانب این سور و عرس / از ضیاءالحق حسام الدین بپزرس
اگر تو راه رسیدن به چنین ضیافت و محفل روحانی را نمی شناسی ، آنرا از حضرت حسام الدین چلبی بپرس
گر حسد گیرد تو را در ره گلو / در حسد ابلیس را باشد غلو
اگر در اثنای راه ، حسادت گلویت را گرفت بدانکه در حسادت فقط ابلیس ملعون زیاده روی می کند 
کو ز آدم ننگ دارد از حسد / با سعادت جنگ دارد از حسد
زیرا که شیطان از روی حسادت ننگ داشت که
بر آدم (ع) سجده کند و با چنین ستیز و حسادتی با سعادت خود جنگید

عقبه یی زین صعب تر در راه نیست / ای خنک آن کش حسد همراه نیست
در راه سلوک گردنه ای سخت تر و دشوارتر از حسادت نیست و خوشا به حال کسی که از حسادت دور باشد .
– حسد از سخت ترین امراض روحی و اخلاقی است که منشا آن احساس نقص خود و احساس کمال دیگران است یعنی حاسد همیشه در این دغدغه به سر می برد که از دیگری کمتر است و این احساس کمتری توام است با بدخواهی و کینه توزی که همه آنها از شرارت نفس نشات می گیرد . بدین سان حاسد به جای آنکه در صدد رفع نواقص خود برآید همواره آرزو می دارد که نعمت و کمال از محسود زوال یابد زیرا در تعریف حسد گفته اند : آرزو بردن بر زوال نعمت غیر . بنابراین حسد مرکب از چند صفت زشت نظیر تنگ چشمی ، بدخواهی ، خشم و کینه توزی است . مولانا می فرماید که در طریق سلوک ، گردنه ای سخت تر از حسد نیست و کمتر کسی توان رهائی از آن را دارد .

این جسد ، خانه حسد آمد ، بدان / کز حسد آلوده باشد خاندان
بدان که این کالبد بشری جایگاه حسادت است . حسادت خاندان ترا می آلاید .
– خاندان اگر بر معنی ظاهر حمل شود مراد این است که صفت حسادت به قدری زشت و پلید است که نه تنها آبرو و اعتبار شخص را لکه دار می کند بلکه به خاندان او نیز لطمه می زند و حسن شهرت را از آنان سلب می کند که این وجه بیان مبالغه آمیز از مضرت حسد است . اما نیکلسون از “خاندان” معنی مجازی به دست داده و گفته است که « مراد از “خاندان” در اینجا حواس و قوای دماغی است که بر اثر صفت حسادت به صحت و قدرت حواس و قوای معرفتی خلل وارد شود » .

گر جسد خانه حسد باشد ، ولیک / آن جسد را پاک کرد الله ، نیک
اگر چه کالبد آدمی خانه حسد است ولی این کالبد را حق تعالی به خوبی پاک کرده است مثل کالبد پیامبران و اولیاءالله .

طهرابیتی ، بیان پاکی است / گنج نور است ، ار طلسمش خاکی است
خانه دل را باید از پلیدیها پاک کرد اگرچه طلسم کالبد عنصری ، جسمی خاکی است ولی اگر با دیده باطنی بنگری خواهی دید که گنجینه انوار الهی است .
قسمتی از آیه 125 سوره بقره : ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که خانه ام را پاک کنید برای طواف کنندگان و مجاوران و رکوع کنندگان و سجده کنندگان .

چون کنی بر بی حسد مکر و حسد / زآن حسد ، دل را سیاهی ها رسد
اگر بر آن که درونش از صفات زشتی همچون حسد پاک است و هیچ غل و غشی ندارد حسد بورزی و بدو نیرنگ زنی ، بر اثر این حسادت دلت تیره و تار می شود .

خاک شو مردان حق را زیر پا / خاک ، بر سر کن حسد را همچو ما
زیر پای اولیاءالله خاک شو و مانند ما خاک بر سر حسد کن یعنی این صفت را محو و طرد کن و هرگز فرصت مده که حسد در دلت وجود پیدا کند .

سیدمحمد جواد فاضلیان در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱ - خدا حافظ:

هم از چاهم برآوری و هم راهم نشان دادی.
که هم حبل المتین بودی و هم نورالهدی حافظ.
جا افتاده و بیت سوم است.

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه:

عشق مولانایی:
او ز یکرنگی عیسی ، بو نداشت / و ز مزاج خم عیسی ، خو نداشت
آن وزیر مکار از یکرنگی عیسی ذره ای آگاه نبود و با طبیعت و سرشت وحدت گرای عیسی ، انس و الفتی نداشت .
– مولانا در این بخش جلیل بیان می دارد که اختلاف مذاهب ، صوری و عرضی است نه حقیقی و جوهری . چنانکه مهاتما گاندی گوید : همانگونه که درخت ، تنه ای واحد دارد و شاخه ها و برگ های متعدد . مذهب حقیقی و کامل نیز فقط یکی است اما وقتی که به وسیله افراد بشر منعکس می گردد متعدد و فراوان می شود . مولانا نیز فرماید : اگر راهها مختلف است ولی مقصد یکی است . نمی بینی که راه به کعبه بسیار است بعضی را از راه روم است و بعضی را از راه شام و بعضی را از عجم و بعضی را از چین و بعضی را از راه دریا از طرف هند و یمن . پس اگر در راهها نظر کنی اختلاف عظیم و مباینت ، بی حد است اما چون به مقصود نظر کنی ، همه متفق اند و یگانه
جامه صد رنگ از آن خم صفا / ساده و یکرنگ گشتی چون ضیا
لباسهای گوناگون و رنگارنگ آدمیان که به رنگهای دنیوی آغشته بود به برکت سادگی و صفای باطنی عیسی ، جملگی رنگهای دنیوی و اختلافات بی اساس را رها می کردند و به سادگی و صفای او در می آمدند .
– خم صفا ، صفای باطنی و قلبی انسان کامل و عارف واصل است که مردم را از اختلاف و دو بینی منزه می سازد و به وحدت و محبت می خواند و رنگ حقد و حسد و دشمنی را از جامه رنگ آنان پاک می کند .
– در میان معجزات حضرت عیسی (ع) داستانی نقل شده است : هنگامی که مادر عیسی وی را از مکتب درآورد بعنوان شاگرد پیش رنگرزی برد . بعد از مدتی استادش به او گفت : حالا شما در این کار ماهر شدی . من عازم سفری هستم . اینجا مقداری جامه است که روی هر کدام علامتی گذاشته ام تا به رنگ مخصوصی درآید . میل دارم شما این کار را به نحو نیکویی انجام دهی . همینکه استاد عازم سفر شد عیسی همه را در یک خم نهاده و گفت به اذن پروردگار رنگی پذیر که من می خواهم . پس از ده روز استادش از سفر بازگشت و با دیدن جامه ها در یک خم و یک رنگ دلتنگ شد و گفت : لباس ها را تباه کردی . عیسی گفت : لباس ها را چگونه و بر چه رنگ خواهی ؟ تا آنطور که تو خواهی از خم بیرون آورم . چنان کرد که یکی سبز و یکی زرد و یکی سرخ . آنطور که مراد استاد بود بیرون آورد . استاد و حاضران در این کار در شگفت شدند و ایمان آوردند . آنها حواریون بودند 

نیست یکرنگی کزو خیزد ملال / بل مثال ماهی و آب زلال
این روش عیسی که بر عشق و محبت استوار بود هرگز ایحاد دلتنگی و ملال نمی کرد بلکه عالم بی رنگی او همچو آب زلال بود و مستغرقان این آب مانند ماهی بودند که حیاتشان به آب است و هرگز از آب سیر نمی شوند .
– لذت به حسب عادت از تفنن و تنوع قوت می گیرد و تکرار ، ملال انگیز است و آدمی را به ستوه می آورد . اما عشق و محبت که روش عیسی است . چنان نیست که ملال و رنجوری دل از آن ناشی گردد زیرا عشق با آنکه بی رنگ است . سرچشمه همه لذت هاست .
گر چه در خشکی هزاران رنگهاست / ماهیان را با یبوست جنگهاست
اگر چه در خشکی یعنی در جهان مادی هزاران نقش رنگین وجود دارد ولی پیامبران و اولیا که ماهیان دریای وحدت اند با خشکی کثرت و اختلاف ، جنگها دارند .

کیست ماهی ؟ چیست دریا در مثل ؟ / که بدان ماند ملک عزوجل
ماهی کیست ؟ دریا چیست که من بدان ها مثل آوردم تا خدا را بدان تشبیه کنم . من که وحدت هستی را به دریا تشبیه کردم از روی ناچاری است و خدا را نمی توان به دریا تشبیه کرد . بنابراین ماهی کیست و دریا چیست که بتوان حضرت حق را بدان تشبیه کرد . هر گونه تمثیلی در بیان حق ، ناقص و ابتر است . پس این تنها مَثَل است و در مَثَل مناقشه نیست


صد هزاران بحر و ماهی در وجود / سجده آرد پیش آن اکرام و جود
زیرا در جهان هستی ، صدها هزار دریا و ماهی در برابر آن صاحب کرم سر سجده فرود می آورند .
– تمثیل دریا برای بیان ذات الله تنها مثل است برای تقریب افهام مردم و الا هیچگونه سنخیتی میان دریا و عظمت حق تعالی نیست 

چند باران عطا باران شده / تا بدان آن بحر ، در افشان شده
چنانکه چند قطره باران بخشش و عطا از بارگاه حق باریدن گرفته و بوسیله آن چند قطره ، این همه دریاهای پر گوهر پدید آمده است .

چند خورشید کرم افروخته / تا که ابر و بحر ، جود آموخته
چند خورشید جود و کرم از بارگاه الهی تابیدن گرفته تا اینکه این همه ابر و دریا از او جود و بخشش را آموخته اند .

پرتو دانش زده بر خاک و طین / تا شده دانه ، پذیرنده زمین
از خورشید بخشش و کرم الهی ، پرتو دانش و معرفت بر روی خاک و گل تابیده تا آنکه زمین به واسطه پرتو معرفت ، دانه را در دل خود جای دهد و آنرا بپرورد .
خاک ، امین و هر چه در وی کاشتی / بی خیانت جنس آن برداشتی
خاک ، امین و درستکار است زیرا پرتو معرفت حق بر او تابیده و هر چیز که در دل آن بکاری بی آنکه خیانتی کند آن دانه را به نحو احسن پرورش میدهد و هرگز به جای گندم ، جو و
در عوض جو ، گندم نمی رویاند .

این امانت ، ز آن امانت یافته ست / کافتاب عدل ، بر وی تافته ست
زمین این امانتداری را از آن امانت الهی یافته است که آفتاب حق ، صفت عدالت و امانت را بر زمین ساطع کرده است .
تا نشان حق نیارد نوبهار / خاک ، سرها را نکرده آشکار
تا وقتی که امر الهی نرسد و نوبهار نیاید ، اسراری که زمین در دل خود نهفته داشته آشکار نشود .
آن جوادی که جمادی را بداد / این خبرها ، وین امانت ، وین سداد
آن خداوند بخشنده ای که این آگاهی و امانت و راستی و درستی را به جمادات عطا فرموده است . (بیت بعد متمم این بیت است) .

هر جمادی را کند فضلش خبیر / عاقلان را کرده قهر او ضریر
فضل و احسان خداوند جمادات را آگاه کرده است و خردمندان و عاقلانی که گاه بر سنت الهی عصیان می کنند با قهر خدا کوردل و بی بصیرت می شوند .
– عرفا با الهام از آیات قرآنی و با درک سنّت نبوی و مکاشفات ، واقف شده اند که جمیع موجودات و اجزای جهان هوشیار وناطق اند . چنانکه در آیه 44 سوره اسرا آمده است . « تسبیح می گویند خداوند را آسمانهای هفتگانه و زمین و هر آنچه در آنهاست و هیچ چیز نیست مگر آنکه به ستایش او مشغول است ولی شما ستایش آنها را در نیابید همانا اوست بردبار آمرزگار »

جان و دل را طاقت آن جوش نیست / با که گویم ، در جهان یک گوش نیست
برای درک اسرار حق تعالی ، جان و دل ، توانائی و طاقت لازم را ندارد پس این حقایق را با چه کسی در میان گذارم در حالی که در سراسر جهان حتی یک گوش شنوا هم وجود ندارد .

هر کجا گوشی بد از وی چشم گشت / هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت
هر کجا که گوشی بود به لطف حق به چشم مبدل شد یعنی به برکت قدرت الهی ، مسموعات و منقولات آدمی که جزو علوم رسمی است به مرتبه مکاشفه و شهود عرفانی ارتقاء می یابد و پس از آن صاحب چنین علمی از حدس و گمان می رهد و از منزل علم الیقین به منزل عین الیقن و حق الیقین در می آید و نیز هر جا که سنگی بی مقدار بود به سنگ گرانقدر یشم مبدل شد . یعنی هر آدمی که همچون سنگ بی فرهنگ بود به فضل الهی و عنایت ربانی به مرتبه درک و معرفت رسید . [ یشم سنگی قیمتی که از چین و یا هند می آوردند و گویند هر که آنرا با خود داشته باشد از آفت برق (صاعقه) ایمن خواهد بود .
– منظور بیت این است که فیض الهی چنان مبدلی است که اگر شامل حال کسی شود او را از مرتبه مسموعات و محفوظات به مرتبه مکاشفه و شهود ارتقاء بخشد و وجود سنگ آسای آدمی را به گوهر معنوی مبدل فرماید .

کیمیا ساز است ، چه بود کیمیا ؟ / معجزه بخش است ، چه بود سیمیا ؟
خداوند کیمیاگر است ولی کیمیا چیست ؟ مانند کردن تبدیلات اعجاب انگیز الهی به کیمیا هیچ وجهی ندارد و تنها از روی ناچاری و اضطرار است واِلا فعل الهی با کیمیا هیچ سنخیتی ندارد . او به انبیای عظام معجزه بخشیده است که علم سیمیا در برابر آن بی ارزش است . [کیمیا = اکسیر ]
– کیمیا دانشی است که بوسیله آن مس را به طلا و قلع را به نقره تبدیل می کنند یعنی حق تعالی با کیمیای باطنی ولایت و نبوت ، مس کفر و عصیان آدمی را به طلای ناب یکتا پرستی مبدل می سازد .
– سیمیا دانشی است که بوسیله آن می توان کارهای عجیب و خارق العاده انجام داد و در عناصر طبیعت تصرف کرد که این دانش از راه ریاضت و کشف بدست می آید نه از راه مطالعه علمی محض و استدلال . و از جمله شعبه های مهمِ این علم ، دانش اسرار حروف است .دانایانِ به این علم حروف را بر حسبِ طبیعت و مزاج چهارگانه به چهار دسته تقسیم کرده اند . 1) حروف آتشی 2) حروف هوایی 3) حروف آبی 4 ) حروف خاکی .
علامه شمس الدین آملی ( از علمای قرن هشتم هجری ) سیمیا را علمی می داند که می توان بدان وسیله کارهای خارق عادت انجام داد . مثلاََ امراضِ لاعلاج را با استعانت از روحانیات درمان کرد . امّا برای حصولِ این دانش شروطی را ذکر کرده که از آن جمله است . شخص نباید در تأثیرِ این علم ، شک و تردیدی داشته باشد و نباید اسرارِ این علم را فاش کند و بویژه آن را به بَدکاران تعلیم ندهد که مایۀ شَر و فساد شود . و نیز طالب این علم باید شب ها بیداری کشد . زیرا آفتاب قاهر است و با قهرِ آن ، ارواح بر افعال قادر نتوانند بود . و دیگر آنکه این علم را باید در راهِ خیر بکار گرفت زیرا اساسِ عالِم بر خیرات است و باید همواره پاک و مطهر بود . چه از لحاظِ ظاهری و چه از لحاظِ باطنی . دیگر آنکه طالبِ این علم باید چهل روز ، روزه بدارد و در این مدّت تَرکِ حیوانی کند و دیگر شرطِ یادگیری این علم ، دانستن علمِ نجوم است تا به سِرشت و طبع ستارگان و خواصِ آنها و چگونگی برج ها و منازل ماه و … واقف گردد . ( نفایس الفنون ، ج 3 ، ص 183 تا 191 )
منظور بیت : افعالِ اعجاب انگیزِ الهی را با خوارق عادات معموله نظیر کارهایی که صاحبانِ علوم غریبه انجام می دهند نباید مقایسه کرد که این قیاس ، قیاسی مع الفارق است . اگر کیمیا و سیمیا در عناصر طبیعت اثر می نه
د . کیمیای ولایتِ الهی ، روح های مسیّن و نازل را به طلای متعالی توحید مبدّل می فرماید .

این ثنا گفتن ز من ، ترک ثناست / کین دلیل هستی و ، هستی خطاست
ستایش من از حضرت حق در حقیقت ترک ستایش اوست زیرا ستایش از آثار صحو و با خویشی سالک است و ثنا در مقامی است که “من” هنوز باقی است و بین حق و خلق جدائی دیده شود .
– ستایش و ثنا دلیل بر بقای وجود ستایشکر است و این نشان دهنده آن است که سالک هنوز به مقام فنا نرسیده است و ثنائی لایق حضرت حق میباشد که خود آن جناب خود را ثنا گوید و این وقتی صورت بندد که هستی بنده از میان برخیزد .

پیش هست او بباید نیست بود / چیست هستی پیش او ؟ کور و کبود
در مقابل هستی خدا باید وجود موهوم خود را از دست داد و به مقام نیستی و فنا رسید وجود غیر حق در برابر وجود حق چه ارزشی دارد ؟ مسلما ارزشی ندارد و ناقص و نارساست .
– کور و کبود به معنی ناقص و رسوا ، زشت و نادلپذیر

گر نبودی کور ، ازو بگداختی / گرمی خورشید را بشناختی
اگر وجود غیر ، کور نبود قطعا در برابر وجود حق می گداخت و به فنا می رفت درست مانند یخ از پرتو خورشید حقیقت فانی می شد .

ور نبودی او کبود از تعزیت / کی فسردی همچو یخ این ناحیت ؟
اگر وجود غیر حق به واسطه اینکه ذوق نیستی و فنا را نچشیده عزادار و افسرده نمی بود ، این جهان مادی به سبب جدایی از حق هرگز افسرده و جامد نمی شد .
اکبر آبادی معتقد است “حیات مادی که در اثر فیضان حق ، ایجاد شده مالامال از نشانه ها و جواهر الهی است . پس می توان آن را “یخ” نامید که اصل و ماهیت آن از آب است ” و نیکلسون با الهام از نظر اکبرآبادی گوید ” عالم خلق تعینی از تجلیات صفات الهی ست . و ذات الهی در آن ساری است . بدین سبب می توان آنرا به صورت “یخ” توصیف کرد که ذاتا “آب” است .

مجتبی آموزگار در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

بیت آخر در تمامی تصحیح‌ها به همین صورتی آمده است که در اینجا آورده شده است. به باور این حقیر اگر که ایشان از اغیار "نمی‌ترسید" آنگاه "اسرار" را فاش بیان می‌کرد و دیگر لزومی به "سر بسته" گفتن نمی‌بود. از صاحب نظران تقاضا می‌کنم در صورتی که اشتباه می‌کنم مرا راهنمایی کنند.

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر:

بخش 24 - بیان خسارت وزیر درین مکر
همچو شه نادان و غافل بد وزیر / پنجه می زد با قدیم ناگزیر
وزیر هم مانند شاه جهود ، نادان و غافل بود زیرا می خواست با خداوند قدیم ازلی که همگان بدو محتاج اند به ستیز برخیزد . [ قدیم صفت حضرت حق است از آنرو که وجود او مسبوق به چیزی نیست و ازلی است
با چنان قادر خدایی کز عدم / صد چو عالم هست گرداند به دم
وزیر می خواست با چنان خداوند توانائی بستیزد که در یک لحظه می تواند صد جهان مانند این جهان هستی را بوجود آورد .
صد چو عالم در نظر پیدا کند / چون که چشمت را به خود بینا کند
اگر خداوند چشم تو را به نور بصیرت و معرفت خویش بینا کند بی گمان چشم تو بسیاری از عوالم و جهانها را مشاهده می کند . پس چشم دل باز کن تا هر چه نادیدنی است آن بینی 
گر جهان پیشت بزرگ و بی بنی است / پیش قدرت ذره ای می دان که نیست
اگر این جهان در نظر تو بزرگ و بی نهایت است بدان که این جهان پهناور در برابر قدرت خداوند ذره ای بیش نیست .
این جهان ، خود حبس جان های شماست / هین روید آن سو که صحرای شماست
این جهان به منزله زندان جان و روان شماست پس آگاه باشید به جانبی روید که آنجا صحرا و تفرجگاه شما باشد . یعنی دنیای محسوس به منزله زندان برای روح است پس به سوی مجردات و عالم لطیف معنوی توجه کنید که جهانی نامحدود است .
– جان ، مجرد است و در عالم خود به آلات و اسباب حاجت ندارد ولی چون بدین بدن تعلق یابد محتاج به حواس شود و از اینرو زندانی است و از آنجا که لذات مادی بر حسب کیفیت و کمیت ، محدود است لذا تا جان متعلق به جسم است . خوشی او محدود است ولی لذات روحانی از همه جهت به حدی محدود نمی گردد بنابراین محدودیت روح را به “حبس” و عدم محدودیت آن را به “صحرا” تشبیه کرده است .
این جهان ، محدود آن ، خود بی حد است / نقش و صورت پیش آن معنی سد است
جهان محسوسات محدود است و جهان نامحسوس ، حد و حصری ندارد و نقش و صورت این جهان در برابر آن جهان ، حجاب محسوب می شود . یعنی با استغراق در نقوش این جهان ، از آن جهان غافل می شویم .
صد هزاران نیزه فرعون را / در شکست از موسیی با یک عصا
برای مثال ، صد هزار نیزه فرعون را که متعلق به جهان محسوسات بود با یک عصای موسی که متعلق به عالم معنا بود در هم شکست . زیرا قدرت موسی از قدرت لایزال الهی سرچشمه می گرفت .
– مولانا از اینجا به بعد مقایسه ای می کند میان قدرت عالم باطن و عالم ظاهر . و غلبه عالم باطن بر عالم ظاهر را با تمثیل هایی بیان می دارد . هر کس صورت پرست و ظاهرگرا باشد در صف فرعونی است و آنکه بر معنا چشم دارد در صف موسوی .
صد هزاران طب جالینوس بود / پیش عیسی و دمش افسوس بود
مثلا ، صدها هزار طب جالینوسی یعنی بیشمار طب جسمانی و ظاهری در مقایسه با طب عیسوی یعنی طب روحانی و معنوی بیهوده و مسخره بود .
– مصراع دوم اشارت دارد به قسمتی از آیه 49 سوره آل عمران که می گوید : “می آفرینم برای شما از گل ، تندیس مرغی و بر آن می دمم تا به اجازت خداوند مرغی گردد و درمان کنم کور مادرزاد و پیس را و زنده گردانم مردگان را به اجازت خداوند .
صد هزاران دفتر اشعار بود / پیش حرف امیی اش عار بود
صدها هزار دفتر اشعار فصیح در برابر کلام یک فرد امی ( پیامبر خاتم ) ، ننگ و عار به شمار می آید . یعنی آ ن شاعران سخنور وقتی که اشعار خود را با قرآن مقایسه می کردند . در خود احساس شرمندگی می نمودند بس که کلام وحی فصیح و بلیغ است .
– مولانا در سه بیت فوق ، قدرت مادی و ظاهری را با قدرت معنوی و باطنی مقایسه کرده است بدینگونه که فرعون و جالینوس و شاعران عرب ، نمونه قدرت مادی و حضرت موسی (ع) و عیسی (ع) و محمد (ص) نمونه قدرت معنوی بودند .
– مفسران قرآن در مورد لفظ امی سخنانی مختلف گفته اند و بطور کلی سه قول معروف وجود دارد . 1- امی منسوب به ام (مادر) است به معنی درس ناخوانده و نانویسا . از آن رو که در حالت بدو تولد خود باقی مانده و هیچ معلم و استادی ندیده است . 2- امی منسوب به امت (توده مردم) به معنی کسی است که از میان توده مردم برخاسته نا از میان اشراف . 3- امی منسوب به ام القری (مکه معظمه) و مراد حضرت محمد است . به هر حال به جز وجه اول که ایراد صرفی دارد . دو وجه دیگر با هم قابل جمع است یعنی هم درس ناخوانده بود و هم از میان توده مردم برخاسته بود . چنانکه در آیه 157 سوره اعراف به آن اشاره شده است .
با چنین غالب خداوندی ، کسی / چون نمیرد ، گر نباشد او خسی
در برابر خداوندی که غالب و قاهر است چگونه ممکن است که انسان در راه چنین خدائی از هستی خود نگذرد . مگر او حقیقت انسانی نداشته باشد و همچون خس و خاری بی ارزش باشد .
بس دل چون کوه را انگیخت او / مرغ زیرک با دو پا آویخت او
آن خداوند قهار ، دلهای قوی و گرانسنگ را که به عقل و تدبیر خود می بالند از جا برمی کند و آن انسان زیرک و هوشیار را با همه عقل و زیرکی به دام تقدیر و قضای خود گرفتار می آورد .
– دل چون کوه همان
عشق مولانایی:
دل ارباب عرفان و اصحاب وجدان است که با طوفان شک و شبهه از جای نجنبد . مرغ زیرک کنایه از اهل عقل و فکر است . مولانا اهل عقل را از جهت زیرکی به طوطی تشبیه کرده است که بی آنکه کسی او را بگیرد گرفتار می شود . بدین ترتیب که ، نی را در رشته ای کرده و دو سر آن را به دو درخت می بندند و چون طوطی بر آن نی می نشیند آن نی برمی گردد و طوطی از ترس افتادن ، آن نی را با پای خود محکم می گیرد و آویزان می شود . در آن موقع صیاد می آید و او را می گیرد .
– مولانا چون در ابیات پیشین , قدرت تصرف خداوند در امور محسوسه را بیان کرد . اکنون می خواهد بگوید که حیطه تصرفات الهی نه فقط عالم محسوس بلکه در جان و دل نیز تصرف می کند . بدینگونه که دل های قوی را با غلبه خشم و شهوت از جا برمی کند و همچون پر کاه به این سو و آن سو می برد و آدمی را با همه عقل و تدبیری که دارد به دام شهوات و خیالات یاوه در می کشد و مقهور تلقینات بی اساس می کند .
فهم و خاطر تیز کردن ، نیست راه / جز شکسته می نگیرد فضل شاه
بکار بستن فهم و خاطر و اعمال زیرکی راهی نیست که ما را به سرمنزل حقیقت برساند زیرا لطف و فضل آن شاه حقیقی فقط شامل حال شکسته دلان میشود .
ای بسا گنج اکنان کنج کاو / کان خیال اندیش را شد ریش گاو
ای بسا محتشمان اندیشه و کنجگاوی ، بازیچه و سخره آن وزیر خیال اندیش شدند . [ گنجاکنان در اینجا به معنی زعمای مسیحی است ] .
گاو ، که بود تا تو ریش او شوی ؟ / خاک چه بود تا حشیش او شوی ؟
گاو کیست که تو تابع و سخره او شوی ؟ خاک چیست که تو گیاه خشکیده و بی ارزش آن شوی .
– گاو کنایه از نفس اماره است از آنرو که در شهوات و امیال هرگز سیری ندارد و خاککنایه از دنیای مادی است .
چون زنی از کار بد شد روی زرد / مسخ کرد او را خدا و ، زهره کرد
همینکه زنی از ارتکاب کار بد شرمسار شد خداوند صورت او را مسخ کرد و آن را به زهره بدل فرمود . [ روی زرد = کنایه از شرمسار و خجل . مَسخ = مبدل شدن صورت به صورتی زشت ، انتقال نَفسِ انسان از بدنِ وی به بدنِ حیوانی که در اوصاف ، مشابه او باشد ]
– بیت فوق اشارت دارد به یکی از افسانه ها که در بعضی کتب آمده است از جمله در قصص الانبیاء ثعلبی آمده است . به مناسبت ذکر هاروت و ماروت در آیه 102 سوره بقره آورده اند . « هاروت و ماروت دو فرشته بودند . به خداوند عرض کردند که اگر به حکومت زمین رسند . داد بگسترند و همچون بنی آدم به گناه آلوده نشوند . خداوند به آنها فرمود که شهوتی که به بنی آدم داده ام اگر در شما نهم خویشتن نگه نتوانید داشت و راه عصیان خواهید رفت . آن دو گفتند : خیر ، ما هرگز عاصی نشویم . اگر هم بر فرض محال به عصیان گراییدیم کیفرمان ده . پس خداوند به آنها شهوت داد و به زمینشان فرستاد . وقتی به زمین رسیدند زنی زیبا دیدند و از او کام طلبیدند . زن گفت : تقاضای شما را در صورتی پذیرم که به یکی از این سه کار اقدام کنید . شرب خمر ، ریختن خون یک بی گناه و بالاخره سجده آوردن بر بت . آن دو پیش خود گفتند که شرب خمر از دو کار دیگر ساده تر است و چون باده نوشیدند عقلشان به زوال رفت و دو جرم دیگر را نیز مرتکب شدند . سپس آن زن گفت اسم اعظم را به من یاد دهید . یاد دادند و او با خواندن آن اسم به آسمان رفت و تسلیم آنان نشد و خداوند او را به صورت ستاره زهره درآورد . آنگاه هاروت و ماروت را به کیفر اعمال زشت خود در سیاهچالی در بابِل حبس کرد زیرا آنان کیفر دنیوی را بر کیفر اخروی ترجیح داده بودند .
البته اینگونه افسانه ها از سنخ اسرائیلیات است و هیچگونه وجاهتی ندارد . و متن آیه مذکور بر جنبه پاکی و حقانیت آن دو دلالت دارد و معلوم نیست که سازندگان این افسانه از کدام قسمت آیه ، چنین افسانه ای برساخته اند . اما استشهاد مولانا بدین افسانه به معنی قبول صحت آن نیست . چه اسلوب مولانا در مثنوی بیان مقاصد خود در لابلای امثال و حکایات است . خواه آن حکایات ، نفس الامر خارجی داشته باشد یا صرفاََ افسانه باشد .
عورتی را زهره کردن ، مسخ بود / خاک و گل گشتن چه ماند ای عنود ؟
اگر تبدیل یک زن به ستاره زهره مسخ شمرده شود ، ای حق ستیز آیا به خاک و گل بدل شدن مسخ نیست . یعنی اسیر شهوت شدن مسخ باطنی است .
روح ، می بردت سوی چرخ برین / سوی آب و گل شدی در اسفلین
روح لطیف ، ترا به سوی آسمان روحانی و جهان والا می کشد ولی تو خود را به سوی پست ترین مرتبه هستی پائین می کشی .
خویشتن را مسخ کردی زین سفول / ز آن وجودی که بد آن ، رشک عقول
تو خود را به سبب گرایش به مرتبه نازل و پست مادیت مسخ کرده ای در حالیکه وجود تو از حیث شرافت و والائی چنان است که موجب حسد و حسرت صاحبان عقول ( فرشتگان و مجردات ) شده است .
– هر گاه آدمی در مسائل شهوانی و امور پست دنیوی غرق شود صفات او نیز پست و بی قدر می شود . چنانکه رسول خدا فرمایند : “تو همراه و قرین آن چیزی هستی که بدان عشق می ورزی ” . اهل الله به این حالت
 مسخ قلب یا مسخ باطن گویند . نه تنها سیرت افراد مسخ می شود بلکه صورتشان نیز مطابق سیرتشان تغییر می کند .
پس ببین کین مسخ کردن چون بود / پیش آن مسخ ، این به غایت دون بود
پس بنگر که این مسخ کردن چگونه است ؟ بی گمان این نوع مسخ یعنی مسخ باطن بسی پست تر از مسخ ظاهر است زیرا اگر آن زن بدکار به جهت کردار بدش مسخ شد در عوض به ستاره ای نورانی مبدل گشت و بر اوج آسمان جای گرفت و حال آنکه مسخ باطن انسان به سبب گرایش به مادیات و شهوات بسیار پست تر از آن نوع مسخ است .
اسب همت ، سوی اختر تاختی / آدم مسجود را نشناختی
ای منجم ظاهری ، تو اسب همت و تلاش خود را به سوی ستارگان و اختران آسمان به تاختن آورده ای و با تکیه بر علم هیات و نجوم ، کواکب را در اوج آسمان رصد می کنی ولی هنوز حقیقت انسان را که مورد عزت و احترام فرشتگان است در روی کره زمین نشناختی . [ منظور بیت این است که اهل ظاهر خود را به جزئیات خارجی سخت مشغول می دارند اما حقیقت خود را که نزدیکترین چیز به آنهاست نمی شناسند .
آخر آدم زاده ای ای ناخلف / چند پنداری تو پستی را شرف 
ای فرومایه ، تو زاده آدمی و فرزند انسان ، چگونه فرومایگی را شرافت می پنداری ؟
چند گویی من بگیرم عالمی / این جهان را پر کنم از خود همی ؟
آخر چقدر می گوئی که من عالم را تصرف می کنم و این جهان را از قدرت و صیت و صوتم پر خواهم کرد ؟
گر جهان ، پر برف باشد سر به سر / تاب خور بگدازدش با یک نظر
برای مثال اگر سراسر جهان از برف پوشیده گردد ، خورشید با یک تابش همه آنها می گدازد و از میان می برد .
– در این بیت برف مثال حشمت و قدرت دنیوی است و خورشید مثال قدرت الهی .
وزر او و صد وزیر و صد هزار / نیست گرداند خدا از یک شرار
خداوند مهربان اگر اراده می فرمود می توانست به یک شراره از رحمت واسعه خود همه گناهان آن وزیر بدگوهر و گناه صدها هزار شخص دیگر را محو کند .

عین آن تخییل را حکمت کند / عین آن زهرآب را شربت کند
خداوند می توانست نفس آن خیالات فاسده را به حکمت عالیه مبدل کند و نفس آن زهر را به شربت گوارا دگر سازد . [ خداوند به اقتضای اسم شریف مبدل هرگاه خواهد سیئات را به حسنات بدل فرماید ] .

آن گمان انگیز را سازد یقین / مهرها رویاند از اسباب کین
خداوند اگر اراده فرماید آنرا که همواره اسیر وهم و گمان است به زمره اهل یقین اندر سازد و از مبادی کینه و دشمنی ، مهر و دوستی پدید آورد . [ قدرت الهی بر همه اضداد ، بطور مساوی عمل می کند . همانطور که می تواند خاصیتی به چیزی دهد . می تواند آن خاصیت را به ضدش مبدل نماید . به هر حال اوست توانا بر همه چیز . ]

پرورد در آتش ، ابراهیم را / ایمنی روح سازد بیم را
برای مثال ، ابراهیم خلیل (ع) را در میان آتش نگه می دارد و می پرورد و بیم و هراس را سبب ایمنی روح ها و روان ها می کند .
– اشاره است به داستان ابراهیم (ع) که نمرود ستمکار او را به آتش قهر خود درافکند اما مشیت الهی آن آتش را بر او سرد و سازگار کرد . در آیه 69 سوره انبیا آمده است ” آتشا ! بر ابراهیم باش سرد و سازگار ” . بیت فوق تمثیلی است برای مدلل کردن مطلبی که در ابیات پیشین آمده است و آن اینکه قدرت الهی ، لا بشرط و نامحدود است .


از سبب سوزیش من ، سودایی ام / در خیالاتش چو سوفسطایی ام 
من از سبب سوزی خدا دچار حیرت و گیجی شده ام و در این مورد به حکم عقل اعتماد نتوانم کرد و در اندیشه مربوط به افعال خداوند مانند سوفسطائیان نمی توانم حکمی جزم و قطعی بدهم .
– خداوند که مسبب الاسباب است گاه علل و اسباب طبیعی را از کار می اندازد و فعلی غیر معتاد به ظهور می رساند نظیر معجزه که نوعی سبب سوزی و خرق عادت طبیعی است . این افعال ظاهرا متناقض ، آدمی را از جزمییت در داوری امور جاریه دور می کند . بنابراین همانگونه که بعضی از شکاکان سوفسطایی ، حقیقت وجودی حسیات و بدیهیات را منکرند . عارف نیز که فعل بی واسطه الهی را مشاهده می کند و جز خدا هیچ نمی بیند . تمامی سبب ها را خیالاتی می پندارد که خدا آفریده است .

کتایون فرهادی در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل:

ساخت طوماری به نام هر یکی / نقش هر طومار ، دیگر مسلکی
وزیر مکار به نام هر یک از آن پیشوایان دوازده گانه عیسوی طوماری ترتیب داد که این طومار حاوی احکام انجیل بود ولی محتوای هر یک از این طومارهای مذهبی با دیگری فرق داشت .
حکم های هر یکی نوعی دگر / این خلاف آن ، ز پایان تا به سر
احکام هر یک از طومارها نوعی دیگر بود و با هم همساز نبود و خلاصه از آغاز تا پایان حکم ها با هم اختلاف داشت .
در یکی راه ریاضت را و جوع / رکن توبه کرده و شرط رجوع
مثلا در یکی از طومارها به راه ریاضت و فضیلت گرسنگی و پرهیز از طعام امر کرده بود و آنرا اساس صحت توبه و رجوع الی الله قرار داده بود .
– توبه وقتی صادقانه است که شخص از شهوات حیوانیه پرهیز کند . پس ریاضت و صیانت نفس اساس صدق توبه و رجوع الی الله است .
– ریاضت در لغت به معنی رام کردن و پرورش ستور است و در اصطلاح اهل الله عبارت است از تهذیب نفس از شهوات حیوانی . اکابر عرفا و صوفیه عقیده دارند که در نهاد آدمی عنصر شریری به نام روح حیوانی و شهوانی قرار دارد که او را به زشتی ها می کشاند که در لسان قران کریم نفس اماره نامیده شده است . عرفا عقیده دارند که تا آدمی بر قوای شهوانیه اش سلطه نیابد سخن از دین و ایمان بی اساس است . مراد از جوع پرهیز از طعام و اکتفا به حد ضرورت است .
در یکی گفته : ریاضت سود نیست / اندرین ره ، مخلصی جز جود نیست
در طوماری دیگر نوشته است که ریاضت هیچ سودی ندارد بلکه تنها راه نجات ، سخاوت و بخشش است

در یکی گفته که جوع و جود تو / شرک باشد از تو با معبود تو
در طوماری دیگر نوشته است که اگر ریاضت و پرهیز از طعام و بخشندگی را فقط به خودت منسوب کنی و خدا را در نظر نیاوری دچار شرک شده ای و برای حضرت معبود شریک قائل شده ای . پس هر که به مقام ریاضت می رسد باید تنها خدا را عامل قاهر بداند و لاغیر 
جز توکل جز که تسلیم تمام / در غم و راحت ، همه مکر است و دام
زیرا در همه امور و حتی به هنگام اندوه و آسودگی ، جز توکل و تسلیم کامل ، هر کاری ، مکر و دام است .
– توکل از عالی ترین مقامات عرفانی است ، مراد از توکل واگذار کردن امور است به وکیل جهان هستی که حضرت حق تعالی باشد . این مقام پس از رجاء حاصل آید زیرا تا رجاء و امید به حقانیت وکیل نباشد کار بدو سپرده نشود . ( مصباح الهدایه ، ص 396 ) . توکل برای عامگان مبتدی سخت ترین منزل و برای خاصگان ساده ترین راه است زیرا اینان یقین دارند که همه چیز در قبضه قدرت حضرت حق است و جز او موثر در عالم وجود نیست . ( شرح منازل السائرین ، ص 74 ) . جرجانی در التعریفات گوید : توکل یعنی اعتماد بنده به خالق و قطع امید از آنچه در دست خلق است . ابن عربی گوید : توکل اعتماد قلب است بر خداوند متعال ، بی آنکه از فقدان علل و اسباب طبیعی ، پریشانی و اضطرابی بر متوکل عارض شود . ( الفتوحات المکیه ، ج 2 ، ص 199 ) . سهل ابن عبدالله تُستَری گوید : اول مقام اندر توکل آن است که پیش قدرت حضرت حق ، چنان باشی که مُرده ، پیش مُرده شوی . چنانکه خواهد می گرداند . مرده را هیچ ارادت و تدبیر و حرکتی نباشد . عبدالرزاق کاشانی گوید : پس تسلیم نزدیکترین منزل به توحید ذاتی و بالاترین مرتبه در سیر فیِ الله و حصول کمال و سعادت است 

در یکی گفته که واجب ، خدمت است / ورنه ، اندیشه توکل تهمت است
در یکی دیگر از طومارها گفته است : آنچه بر سالک واجب است انجام خدمت است و گرنه بدون خدمت ، توکل نوعی ادعای پوچ و یاوه است .
– خدمت رسیدن به حاجات مردم و رفع و تخفیف آلام درونی و بیرونی آنهاست و نیز به جای کسی کار کردن است و کسی که این امر را بر عهده می گیرد باید بردبار و صبور باشد و منفعت دیگران را بر آن خود ترجیح دهد و چون خدمت مستلزم صبر و تحمل است بناچار در مداومت آن هوی و آرزو شکسته می شود . علاوه بر آنکه سالک خدمتگزار ، شادی به دل خلق می رساند که در آن برکت هاست و یکی از وظایف انسانیت است . صوفیه خدمت را از طریق مجاهده با نفس می دانسته اند و بدین جهت سالک را به تشخیص خود به به انواع کار از قبیل جارو زدن خانقاه و آشپزی و قیام به امور مسافران و تیمار ستوران وا می داشته اند .
در یکی گفته که امر و نهی هاست / بهر کردن نیست ، شرح عجز ماست
در یکی دیگر از طومارها گفته است : اگرچه امر و نهی در دین آمده ولی ذکر آن بدان جهت نیست که به آنها عمل شود بلکه مراد از امر و نهی بیان عجز و عدم قدرت ما انسانهاست .
تا که عجز خود ببینیم اندر آن / قدرت حق را بدانیم آن زمان
تا آنکه در آینه امر و نهی الهی ، عجز و ناتوانی خود را ببینیم و آنگاه به قدرت و توانائی حق پی ببریم .
– دو بیت اخیر بیان کننده نظر صوفیه اباحیه است که معتقدند تکلیف از انسان ساقط است و نیز مبین طریقه جبریه است که عقیده دارند بشر چون مختار نیست . امر و نهی نیز برای او مطرح نیست پس امر و نهی برای نشان دادن عجز اوست .
در یکی گفته که عجز خود م
بین / کفر نعمت کردن است آن عجز ، هین
در طومار دیگری گفته : مبادا اظهار عجز کنی که این عجز ، کفران نعمت الهی است که خداوند به ما عطا کرده چرا که قدرت ما متعلق به قدرت حق است . [ اظهار عجز کفران نعمت اختیار و ارده است ] .
قدرت خود بین که این قدرت ازوست / قدرت تو نعمت او دان ، که هوست
به قدرتی که در وجود تو نهاده شده بنگر که این قدرت از حق تعالی است . قدرتی را که در تو وجود دارد نعمت او بدان .
هو = صوفیه آن را بر ذات بسیط و مطلق بدون اعتبار اسماء و صفات و یا هستیِ الله اطلاق می کنند . و گاه به معنی وجود محض که از جهت غیبت یا عدم ، تفاوت دارد می گیرند . زیرا عدم ، شهودپذیر نیست و وجود محض ، مشهود است . اما اینکه از وی تعبیر به غایب می کنند . از آن جهت است که وجود محض ، جامع جمیع کمالات است و استیفاء و رسیدن  به کمال شهود آن میسّر نمی گردد . ( شرح مثنوی شریف ، ج 1 ، ص 210 ) . کلمه مبارکه هو گاه منادی واقع می شود و این نشان می دهد که هو یک هویّت ظاهر در مظاهر هستی است . مثلاّّ در آنجا که جبرئیل در خواب ذکر یا هُو یا مَن لا هُو اِلّا هُو را به حضرت علی (ع) تعلیم می دهد مبیین آنست که در اینگونه موارد ضمیر نیست زیرا ضمیر ، منادی واقع نشود . ( یازده رسالۀ فارسی ، ص 251 ) . در آیین هندو کلمه مقدس اوم معادل اسم شریف هُو است .

در یکی گفته کزین دو ، برگذر / بت بود هر چه بگنجد در نظر
در یکی از طومارها گفته : از اینکه خود را ناتوان بدانی و یا اینکه خود را به قدرت الهی قدرتمند بدانی چشم پوشی کن زیرا که در هر دو صورت وجود “من” همچنان باقی است و خود بینی برقرار است  و تا اینکه “من” محو نگردد . بت همچنان برپاست و هنوز مرحله فنا فرا نرسیده است و پس بر سالک است که فقط به حق تعالی درنگرد تا از شرک و بت پرستی برهد
در یکی گفته : مکش این شمع را / کین نظر ، چون شمع آمد جمع را
در طوماری دیگر گفته : شمع نظر و بحث و استدلال را خاموش مکن زیرا که این نظر و بحث و استدلال در بدایت سلوک به منزله شمعی است که قوای درونی ترا را متمرکز می کند و به تو قوت قلب می دهد
از نظر چون بگذری و از خیال / کشته باشی نیم شب ، شمع وصال
اگر در سلوک از رای و نظر و اندیشه و خیال دست برداری بدان ماند که در نیمه های شب تاریک ، شمعی را که می تواند ترا به کوی دوست برساندخاموش کنی .
– دو بیت اخیر نقدی است بر آن دسته از صوفیه که بحث و نظر را به کلی مردود می شمرند . حال آنکه برای سالکان و رهروانی که هنوز به شهود حق نرسیده اند و در اواسط راه به سر می برند لازم است که از شمع عقل و استدلال نیز بهره گیرند .
در یکی گفته : بکش ، باکی مدار / تا عوض بینی نظر را صد هزار
در یکی دیگر از طومارها گفته : شمع رای و نظر را خاموش کن و در باره هیچ باکی به خود راه مده تا به جای آن صد هزار شمع معنوی و نور قلبی پیدا کنی .
که ز کشتن ، شمع جان افزون شود / لیلی ات از صبر تو ، مجنون شود 
زیرا همینکه شمع رای و نظر را خاموش کنی ، شمع جانت شعله ورتر شود و محبوب و معشوقت عاشق تو می گردد .
– دو بیت اخیر مخصوص واصلان کوی حق و کاملان طریق حقیقت است و هر کسی را یارای رسیدن به این مقام و مرتبت نیست و مصراع دوم بیت فوق اشارت است به این کلام صوفیه که وقتی عاشق به کمال عشق رسد رابطه معکوس شود . یعنی عاشق ، معشوق گردد و معشوق ، عاشق .
ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش / پیش آمد پیش او دنیا و بیش
هر کس دنیا را به خاطر زهد و پارسایی خود رها کند ، دنیا بدو روی آرد . زیرا دنیا مانند سایه است اگر دنبالش روی از تو بگریزد و اگر از آن بگریزی در پی ات آید .
– زهد در لغت به معنی ترک تمایل به چیزی است و در عرفان و تصوف از جمله مقامات شریف معنوی است و آن بیزاری و دوری از دنیا و متنعلقات دنیاست .
در یکی گفته که آنچت داد حق / در تو شیرین کرد در ایجاد، حق
در یکی دیگر از طومارها گفته که هر آنچه را حضرت حق به تو عطا فرموده ، آن چیز را حضرت حق در عالم هستی بر تو گوارا و شیرین کرده است .
بر تو آسان کرد و خوش ، آن را بگیر / خویشتن را در میفکن در زحیر
آن کار را خداوند بر تو آسان و دلنشین کرده است ، آن کار را انجام بده و خود را بیهوده در سختی و مشقت میفکن .
–  خداوند فطرت آدمی را به گونه ای آفریده که برای باروری و رشد استعدادهای خود باید در حد ضرورت از شهوات حیوانی استفاده کند . پس تمتع لازم و نه افراطی از قوای شهوانی امری مجاز و بلکه لازم است و انکار کلی شهوات و امیال کاری بخردانه نیست . لفظ “آسان کردن” ممکن است به این مسئله ارشارت داشته باشد که می گوید “کار دین بر اساس آسانی و سهولت است ” چنانکه در قسمتی از آیه 185 سوره بقره آمده است “خداوند برای شما آسانی خواهد نه دشواری”
در یکی گفته که بگذار آن خود / کان قبول طبع تو ردست و بد
در یکی دیگر از طومارها گفته : مطابق خوی و سرشت طبیعی ات عمل مکن زیرا آنچه مقبول طبع توست ا
ز نظر حق ، زشت و مردود است . [ زیرا طبع آدمی معمولا به سوی راحتی و تنبلی می گراید و الزاما مصلحت او را تضمین نمی کند . چنانکه مثلا انجام گناه و خلاف معمولا مطابق امیال و شهوات آدمی است و امری سهل الوصول است ولی مطابق مصلحت حقیقی و سعادت او نیست ] .
– مضمون این بیت بر خلاف بیت پیشین ” آسانی” را رد می کند و “سخت گیری” در دین را تاکید می کند .
راه های مختلف ، آسان شده است / هر یکی را ملتی ، چون جان شده است
هر یک از راهها و مذاهب گوناگون برای دسته ای از مردم آسان و مطبوع می نماید و آن گروه ، مذهب و مرام خود را همجون جان ، عزیز می شمرند ، چراکه هر مذهب با خوی و سرشت عده ای در می سازد . [ چنانکه در قسمتی از آیه 32 سوره روم آمده است “هر گروهی به مذهب خود شادان است” .
گر میسر کردن حق ، ره بدی / هر جهود و گبر ازو آگه بدی
اگر چنین مقرر می شد که خداوند راه حقیقت را برای همگان آسان می ساخت بدین معنی که می فرمود بدون ریاضت هم می توانید به حقیقت رسید در این صورت هر حق ستیز کافری نیز از آن راه آگاه می شد در حالی که میان مومن و کافر تفاوت است .
– حقیقت تنها از راه ریاضت و صیانت نفس حاصل می آید و هر کسی نمی تواند بدان منزل درآید .
در یکی گفته میسر آن بود / که حیات دل ، غذای جان بود
در یکی دیگر از طومارها گفته است : آنچه خدا میسر ساخته عبارت است از حیات دل و غذای جان یعنی چیزی برای انسان قابل دل سپردن است که دل را زنده کند و روح را تغذیه نماید تا طاعات با بی میلی و مشقت صورت نگیرد 
هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت / بر نه آرد همچو شوره ، ریع و کشت
اگر طبع آدمی در جهت حیات معنوی حرکت نکند هر کاری که انجام دهد هیچ حاصلی جز زیان به بار نمی آورد مانند کشت بذر در زمین شوره زار . [ پس طبع آدمی وقتی او را به سعادت می رساند که مطابق با مصلحت حقیقی او حرکت کند نه در جهت امیال شهوانی .
جز پشیمانی نباشد ریع او / جز خسارت بیش نارد بیع او
در واقع دنباله روی از هوی و هوس جز پشیمانی حاصلی ندارد و از سودا و تجارت آن چیزی جز زیان بدست نمی آید .
آن میسر نبود اندر عاقبت / نام او باشد معسر ، عاقبت
پس نتیجه می گیریم که هر آن کار و عملی که مطابق میل و شهوت آدمی انجام گیرد گرچه ابتدا آسان و لذت بخش است ولی سرانجام دشوار و نفس گیر جلوه می کند زیرا اعمال هوسناکانه ، مصلحت و سعادت او را تباه می کند .
تو معسر از میسر باز دان / عاقبت بنگر جمال این و آن 
تو باید آن کاری که حقیقتا دشوار است از آن کاری که حقیقتا آسان است باز شناسی و سرانجام چهره حقیقی هر دو کار را تماشا کنی .
– کاری که مطابق امیال و شهوات انجام می شود معمولا آسان و دلنشین است و همین امر سبب اصلی روی آوردن عامه به سوی کارهای خلاف است ولی خردمند فرزانه به فراست درمی یابد که از هر آن کاری که مطبوع طبع و مخالف مصلحت حقیقی است باید بپرهیزد چرا که فرجام آن ندامت و شقاوت است پس کاری که ایجاد شقاوت می کند واقعا دشوار و جانکاه است گرچه در ظاهر ساده و جذاب نماید و شهوات حیوانی را ارضاء کتد .
در یکی گفته که استادی طلب / عاقبت بینی ، نیابی در حسب
در طومار دیگری گفته : در طریق سلوک باید مرشد و پیری طلب کنی که تشخیص فرجام بد و خوب از عهده حسب و نسب برنمی آید .
– این بیت لزوم داشتن مرشد را تاکید می کند یعنی می گوید موقعیت خانوادگی و تبار عالی نیز آدمی را نجات ندهد و تنها بایستی به پیری راه رفته و راه دان اقتدا کنی .
عاقبت دیدند هر گون ملتی / لاجرم گشتند اسیر زلتی
امتها و جوامع پیشین در نهایت کار خود ، دریافتند که بدون تمسک به هادی و راهبر به گمراهی و لغزش دچار خواهند آمد زیرا شخصیت و هویت انسانی محتاج به راهبر و مرشد است .
عاقبت دیدن ، نباشد دست باف / ورنه کی بودی ز دین ها اختلاف ؟
فرجام بینی کار آسانی نیست که از هر کس برآید و اگر حقیقت بینی و حقیقت یابی سهل بود کی میان دین ها و مرام ها اینقدر اختلاف رخ می داد .
در یکی گفته که استا هم تویی / ز آنکه استا را شناسا هم تویی
در طوماری دیگر گفته است : به مرشد و استاد نیازی نیست زیرا که تو خود عارف و مرشد و استادی 
مرد باش و سخره مردان مشو / رو سر خود گیر و سرگردان مشو
مرد حقیقی باش و مغلوب دیگر مردان مباش ، برو راه خود گیر و در طلب مرشد و استاد اینقدر به این در و آن در مزن و سرگردان مشو .
– دو بیت اخیر بازگو کننده مشرب عارفانی است که ظاهرا مرشدی نداشته اند و از روحانیت مشایخ استفاده می کرده اند که اصطلاحا به اینان اویسی یا خداپرورده گویند . اولیای مشهور این طایفه شیخ عطار ، شیخ حسن خرقانی و بهاءالدین نقشبند است .
در یکی گفته که این جمله ، یکی است / هر که او دو بیند ، احول مردکی است
در طوماری دیگر گفته : جوهر تمام ادیان یکی است گرچه صورتهای مختلف دارند و هر کس میان آنها جدائی بیند به لوچی بینش دچار آمده است .
– حقیقت یکی است و انبیا و اولیا و مشای
خ طریقت جملگی وحدت باطنی دارند و اختلاف تنها در صورت است .
در یکی گفته که صد ، یک چون بود / این کی اندیشد ؟ مگر مجنون بود
در طوماری دیگر گفته : مگر امکان دارد که “صد” همان “یک” باشد مگر ممکن است که آدم عاقل اینگونه اندیشه کند و بگوید که همه مذاهب یک جوهر دارند ؟  اینگونه افکار فقط به دیوانگان تعلق دارد .

هر یکی قولی است ضد همدگر / چون یکی باشد ، یکی زهر و شکر ؟
زیرا اقوال مذاهب با هم تضاد دارند . چگونه ممکن است که زهر و شکر با هم یکی باشند 
تا ز زهر و از شکر در نگذری / کی ز وحدت ، وز یکی ، بویی بری ؟
مادام که از اختلاف زهر و شکر صرف نظر نکنی ممکن نیست که از گلزار وحدت بوئی ببری . یعنی تا وقتی که در صورت ظاهری جهان کثرات و تعینات فرو مانده ای . هرگز نمی توانی به کوی حقیقت درآیی . [ این بیت نشان دهنده جهان بینی وحدت گرای مولاناست ] .
این نمط ، وین نوع ، ده دفتر و دو / بر نوشت آن دین عیسی را عدو
بدین سان آن وزیر مکار که دشمن دین عیسی بود . دوازده طومار مختلف در بیان آئین مسیحیت نوشت و به دست پیشوایان مذهبی مسیحی داد تا فتنه و آشوبی مهلک بر پا دارد .

حمید در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱ - آغاز سخن:

با سلام و عرض ادب
چون اول باید ظاهر را شناخت تا به باطن راه یافت
بنابراین باید اول از ظاهر شروع کرد
بسم الله الرحمن الرحیم ظاهر است

محمد در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:

Mh:
درود بر همه اساتید بزرگوار؛
در مورد حضرت حافظ این شائبه وجود دارد که حداقل در یکی از غزلیات خود مصراعی از یزید کار کرده است. دست بر قضا مطلع اولین غزل حافظ که حتماً خیلی هم مهم است. من نمیدانم این روایت ها مستند به چه چیزهایی هست. حقیقتا هیچوقت هم تحقیقاتی ولو در حد اطلاعات عمومی هم نکردم و این کار بزرگان شعر و ادب است.
اما خودم شخصا در یک منبع تاریخی ( البته نه مذهبی . و تصور میکنم تاریخ طبری بوده ) وقتی داشتم ماجرایی مناظره یزید با زینب را میخواندم مو بر تنم سیخ شد. آنجا که یزید به زینب یادآوری می کرد که پدران شما خون پدران ما را ریختند. و با زبانی دو پهلو که هم نشان از دلجویی داشت و هم شماتت به زینب گفت : اگر روزگار زمانی بر مراد ما نرفت همیشه بر همان حال نمی ماند پس نباید غصه خورد. تحقیقات مفصل در این مورد را به محققان عزیز واگذار میکنم.

مهدی بایندری در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۲۱ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۸۶:

مصرع اول را به این شکل نیز شنیده ام:
ای آنکه زبان دل لالان دانی

۱
۲۷۵۱
۲۷۵۲
۲۷۵۳
۲۷۵۴
۲۷۵۵
۵۷۲۳