دکتر صحافیان در ۷ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
در کانون توجه دلبر دل و دین( همه وابستگی ها) از بین رفته و خراب دوست شده است و دلبر به طنز( بر اساس ذهنیت اهل زهد) و شوق رها شدن عاشق از بندها می گوید تو خراب عشقی دیگر پیش ما نیا.
بیت2:آیا شنیده ای کسی در برابرت خوشدل و فارغ بنشیند و سرانجام جاذبه جادویی تو او را پشیمان نکند؟
بیت3: شمع نیز اگر در وصفت زبان بر آورد.شبها مجبور است در برابر عاشقان تو بسوزد.
بیت4:باد بهار نیز نه براب گل و سرو بلکه به شوق و عشق تو میوزد.
بیت5: تو مست و مدهوش زیبایی خود عبور می کردی اما ملکوتیان که در خلوت و آرامش حریم بی تضاد( فارغ از تزاحم های دنیایی) خویش هستند برای تماشای تو آشوب قیامت بپا کردند.
بیت6:چرا سرو خوش قامت که با ناز قد کشیده، راه نمی رود؟از زیبایی حرکات تو خجالت می کشد( حسن تعلیل برای پای در گل بودن سرو)
بیت 7: حافظ اکنون که خراب اویی و در نزدیکترین لحظه رسیدن به حال خوش، خرقه ریایی کرامت(کرامات عارفانه) را بینداز تا جان حقیقی ات به سلامت عبور کند که ازین خرقه ریایی آتش خودخواهی بر میخیزد
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روحاینستاگرام:drsahafian
دکتر صحافیان در ۷ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
در اعتراض به آنان که ظاهر دین برایشان جلوه گر شده، می فرماید آگاهی از رتبه و درجه سخن ها ندارند.
بیت 2: اعتراض در بیت اول تمام می شود و حافظ به درون خویش که سراسر حال خوش است برمیگردد:چه مبارک و زاینده است شور و شوقی که قصد آن را کرده ایم.( فراتر از دو جهان)
بیت3: حال خوش درونی و غوغای او را حس می کنم اما نمی دانم از کجا در دل زخم خورده ام آمده است.
بیت4:موسیقی ای برایم بنواز که دلم را دوباره موزون کند و یا دوباره به درون پرده برگرداند و محرم اسرار کند.
بیت 5:این جهان هیچ جاذبه ای برایم ندارد جز آنکه آیینه چهره زیبای توست.
بیت6: درون مشتاقم هیچ گاه از خیال رویت( که جوشش آن از دل متصل به خداوند است)منصرف نمی شود.زمان درازی است که در خماری ام شرابخانه را نشانم دهید
بیت 7: از ریا و اندیشه ظاهر بینان صومعه چنان خون دلم آنجا ریخته است ( یا خون دل هایی که در شوق یار ریخته ام)اگر مرا با شراب بشویید حق با شما و در دستان شماست.
بیت 8: آتش شوق که هرگز کشته( خاموش) نمی شود در دل ما هست و این راز ارزش ماست.
بیت 9:نوازنده در چه دستگاهی می نواخت که پس از پایان عمر نیز جانم پر از اشتیاق است.
بیت10:ندای درونی عشق تو در درونم پیچید دیشب( مثل " دوش" اشاره به آغاز آفرینش است) و پژواک آن هنوز در سینه من می پیچد.
نداها و نواهای فرازمانی همیشه در جان آدمی هستند.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روحاینستاگرام:drsahafian
عارف در ۷ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:
درود بر رضا و بر همتش
فاطمه در ۷ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳:
بیت 3
گر محبت باغبان گلشن جنت شود
پا نگیرد گلبن آسودگی در گلشنش
نسخه انصاری
عباس پالاش در ۷ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۴۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱:
بیت 12 مصرع دوم
میروم من هم ببینم ناکجا زنجیر پاست
تا کجا صحیح است نه ناکجا
امین در ۷ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۳۱ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - دماوندیۀ دوم:
به نظر من بر ری بنواز ضربتی چند درسته...
چون تو دماوندیه اول هم ملک الشعرا یه بیت داره که از ری میگه
شهر ری بی هنر فریسه توست
ای شیر برین فریسه غران شو
پس حتما منظور شاعر شهر ری هست
ممنون
مقصود صدّیق در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:
با درود به همه دوستان و پوزش از جسارت در محضر اساتید
.مصرع آخر اشکالی ندارد و حضرت شیخ اجل بسیار به زیبایی و ظاهرا با الفاظی که در نگاه اول معنی متناقضی با مصراع قبلی دارند- در دنباله چنین می فرمایند که وقتی معشوق در کنار و اسباب وصل فراهم است ، عاشقی آسان است اما اگر عاشق راستین هستی و مرد میدان اکنون که یار در کنارت نیست ، همچنان عاشق باش.
۸ در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
بهزاد
عفت پرهیزگاری و پاکدامنی است ، و کلام سخن
شمارا به " عفت کلام " سپارش می کنم
رستگار بوید.
یکی (ودیگر هیچ) در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
به نام او
ما علامگان دهر چون این شعر سعدی را در دبستان از حفظ بوده ایم همواره در این اندیشه ایم که معنی آنرا نیز فهمیده ایم و از ساده ترین اشعار سعدی است !!
در صورتیکه در عین ظاهر ساده از معنایی عمیق و کلیدی برخوردار است .
ابتدا باید بدانیم که لقب حکیم متعلق به کسی است که حکمت الهی به او اعطا گردیده است و کلام او تاثیر درمانی بر تربیت روح انسانی دارد.
بدون تردید آنان که دارای لقب حکیم هستند گفتارشان پندآموز عرفانی و الهی است.مانند سخنان لقمان حکیم
حکیم ابوالقاسم فردوسی و حکیم عمر خیام و حکیم نظامی گنجوی
گرچه سعدی شیرازی حکیم نبود ولی گفتار او سراسر پند و حکمت است.
واما بعد
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
جسم انسان بخاطر روح انسانی است که دارای ارزش و اعتبار است وگرنه این جسم بخودی خود هیچ ارزش و اعتباری ندارد.
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
اگر آدم همین چشم و گوش و دهان و بینی و شکل و شمایل انسانی باشد بنابراین بین نقاشی روی دیوار و مجسمه و انسان هیچ فرقی نیست.
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
خوردن و خوابیدن و خشمگین شدن و شهوترانی گمراهی و جهل و ظلمت را درپی به ارمغان می آورد. همانند حیوان زیستن باعث گردیده که از حقیقت آدم بودن هیچ فهمی نداشته باشیم.
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
در این اندیشه باش که حقیقت آدم بودن را درک نمایی و در آن مسیر گام نهی وگرنه حرف زدن به زبان انسان را مرغان مقلد نیز انجام می دهند.
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت
ما همه می اندیشیم که در مسیر آدمیت گام برمی داریم و آدم شریف و خوبی هستیم ولی نمی دانیم که اسیر دیو خودپرستی و شهوت و آز هستیم و همیشه در حال توجیه موقعیت ها به نفع خودمانیم.
فرشتگان نیز قادر به دستیابی به جایگاه آدم نیست
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
اگر این خوی حیوانی را از خود دور کنی و به مقام آدم بودن دست یابی در جایگاه روح آدمیت جاوید زنده خواهی بود.
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
آدمی به جایگاهی می تواند دست یابد که همیشه در حضور خدا باشد و به لقاء او برسد.
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
پرواز پرندگان را در فضای آزادی مشاهده می کنی .
اگر خود را از شهوت خواهش های دنیوی دور کنی از این فضای بستهء زمین آزادانه به سوی بالا پرواز خواهی کرد.
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
من از روی بزرگواری و تکبر و منیت اینها را نمی گویم بلکه برای پند دادن حکیمانه و از روی حکمت الهی می گویم زیرا که من هم از آنکسی که به مقام آدمیت رسیده بود وصف آدم شدن را شنیدم.
مهدی در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان به الهام حق تعالی:
شیخ خضرویه سرشار از خودخواهی است برای رسیدن به ثواب شخصی پول بسیاری را می خورد و طفلی را تا نماز دیگر می گریاند؛ تفکری پلیدانه
فررانه در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
دوتا بیت جا افتاده:
نشوی واقف یک نکته ز اسرار وجود... تا نه سرگشته شوی دایره امکان را
در سر زلف ندانم که چه سودا داری...که بهم برزده ایی گیسوی مشک افشان را
دیوان خواجه حافظ شیرازی به اهتمام ابوالقاسم انجوی شیرازی
جوزقی در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۴۰ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۱ - مناجات:
مهبط به معنی جای فرود امدن است
معمور به معنی اباد شده
علیرضا در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۰۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح صاحب ناصرالدین و تهنیت منصب:
معنی "تا سه فرزند آخشیجان را
چار مادر چنانکه نه پدرست
ناگزیر زمانه باد بقات
تا ز چار و نه و سه ناگزرست" چیه؟
پریا در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:
دوستان فاتحه شو تو یک سِری یا سَری؟
حجت الله ماله میر در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹:
عزیزان شعر را نخوانده اند
فرمود هیچ مگو غیر قمر هیچ مگو و تکرار کرد هیچ مگو این همه سخن بحث برای اثبات خود
اگر به درک این رسیده باشیم که فکرها بی اختیار است و آن که میگوید من فکر کننده هستم خود یک فکر است و در لحظه حضور در نماز متوجه فکر بی اختیار شده ایم
آنگاه درک هیچ مگو یعنی بی اختیار سخن نگفتن سکوت کردن در درون به گونه ای که واکنش فکری نداشته باشیم و در تماشای فضایی که ما هستیم بمانیم آنگاه بوسه میزنیم بر شعری که میگوید هیچ مگو سخن بیرونی سخن با خودت را ترک کن تا به ساحت مقدس حضور وارد شوی
تا درون ما یکی با ما حرف میزند تا در درون ما پر از تفسیر قضاوت واکنش هست هیچ صدای از حق را نمیشنویم
پس سکوت کن تا بگوشت سخنهای نهان بگوید
فقط اشاره ای به غقمر کنم
قمر در گردش است همچون یک سماع کننده ساکت
سماع کننده ای که در بیرون و درون هیچl صدای ندارد نه سوالی میپرسد نه فکری برایش بروز میکند فقط در تماشاست
مهران در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
جنابعالی بزرگوارید.
البته نیک میدانیم که جنابعالی، لطف بسیار مبذول مینمایید(با اغماض از اینکه شاید هندوانه زیر بغلمان می گذارید) ... ان چیز که مسلم است حرف های شما مارا به یاد سخن اطرافیان می اندازد که در باب اخلاق بنده تعریف ها نموده اند و نعوذبالله تا آن مرحله وسوسه گردیدیم که بمانند بایزید بسطامی فریاد ان الحق سر دهیم،
مهران سخن کفر نگفته ست و نگوید
منکر مشویدش
کافر بود آن کس که به انکار بر آمد
از دوزخیان شد
لازم به ذکر است آنگونه که بر می آید وی به مرحله ای خاص از عرفان رسیده بود و سخنش کفر نبود اما گفتنش همچنین جایز نیست.
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند.
اسماء جوان در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
با درود
مریدانی که شمس را اذیت میکردند هر یک در حد مرادی بودند که این خود جای اذیت شدن داشت . ما که باشیم ؟ گنجشکی؟
یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست.
چه افزود بر کوه و از آن چه کاست.
من آن مرغم و این جهان کوه من.
چو رفتم جهان را چه اندوه من.
..........................................
هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد....دل برد و نهان شد.
............................تو خود ندانی کیستی؟
تو قشریان را حسرتی .. تو وحدت اندر کثرتی..ما جمله سر گردان تو
هو
خسرو در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
با درود ، دوبیت آخر هیچ تناسبی با بقیه ابیات این شعر ندارد چون این شعر در مورد اولیاست که قبل از این دو بیت آمده و شعر تمام شده همچنین اولیاء ما از غیر خدا و بشر و مردگان نیستند بلکه آنان طیبانیند که بعد از مرگ در خلقتی جدید وارد روح خدا شده وبه زندگی جاودانه در جهان جاودانه رسیده اند که نام آنان در آیات 82 الی 90 سوره انعام آمده از جمله حضرت یوسف و ایشان انبیاء و رسولانی از خدا هستند که زمین را به ارث برده و خلیفه در زمینند و ایشان اولیاء ما در این دنیا و در جهان جاودانه اند
.
وما اولیاء شما در زندگانی این دنیای و در زندگانی این جهان جاودانه ایم و در آنجا هر
طور که دلتان بخواهد می شود و در آنجا هر چه را بطلبید ، همان می شود [فصلت 31]
علی در ۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۵:
بالاخره کی بود صحیحه یا که بود؟
دکتر صحافیان در ۷ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰: