گنجور

حاشیه‌ها

سعید در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۶:

با پای ناشکسته از این پل نگذری
سلام، با توجه به معنی قنطره، در بیت مذکور "پل" رست است نه "پول"

مارتیک در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۸:

بیت سوم کار عشقم بالا گرفته
بیت بعدی جای عقل عشقت یک جا گرفته

علی سید در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۲ - قطران تبریزی:

دوستان گرامی!
بنیان زبان دری و فارسی بلخ، غزنه و نیشابور (نیشاپور) است. که اکثر شعرا اینرا تایید و تذکر داده اند!!!

ایران در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۲:

شکر چون شاعر دانا و خوش بیانی چون مولانا باشد، میگوید: وجود عده ای انسانهای جاهل که چون مگس و برای سود و زیان خود غوغا میکنند را نادیده میگیرد(اصطلاح دنبال کان کسی افتادن هنوز رایج است) و مرغی که بر آن . . .. افرادی چون مولانا مانند کوهی هستند که مگس را پروا نیست و چون حقیقتی هستند که انسانهای نا آگاه و حاهلان بسادگی نمیتوانند در دل آنها نفوذ کرده،تغییری در حقیقت درونشان ایجاد نمایند یا مانع آنها گردند.

مهدی قناعت پیشه در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۳:

چون خوبی و هوش و زیبائی بدون بدی و جهل و زشتی و نفرت بی معنی هستند و با تجربه مکرر و مقایسه و تایید معیار دل که حقیقت است این اوصاف یک میانه و معیار در دل ایجاد میکنند که نسبت به ریاضت و شادی و عشقی که ما تجربه کرده و نه مطالعه نموده ایم جابجا میگردد یا در دل الگوی حقیقتی ایجاد مینماید که از زمان تولد صفر و خالص و معیاری تعریف نشده یا روح پاک و آماده شکل گیری بوده است و نهایت با تجربه مکرر ظلمت و تاریکی و ضد آنها حقیقت و نور و خدائی،روزی در مسیر اولیه و نورانی و خیره کننده جان ما افتاده و مسیر نورانی حقیقت را که بدون تجربه جهالت و تاریکی ممکن نیست ،خواهد یافت. مولانا میگوید چون جهان از اوست پس هر آنچه در آن است حکمت اوست از جمله گناه و بدی که این ما هستیم که بد میبینیم

محسن ، ۲ در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸:

متحیر جان
یک بیت از ” نیا “ می آورم که شرح حال امثال شماست
کفاره ی خطا و گناهان بی شمار
شرمنده پشت دست به دندان گزیدن است.

امین کیخا در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۳۸ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱:

کف در عربی افزون به کف دست در جای فعل به معنای دست نگه داشتن از کار یا چیزی است ، کف به معنای foam را رغوة میگویند . کف دست در پارسی هبک میشود .

جهن یزداد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۷ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » ماکو:

درزی پسری بود به دستش ماکو -- درزی به معنای خیاط

جهن یزداد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۱ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » ماکو:

اینگونه هم امده
دیدم پسری به حوزه بودش طلبه
من نیز شدم در طلب او طلبه
یک چند کنم توبه و مومن گردم
وقتی طلبه طلب کنی میطلبه

جهن یزداد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » ماکو:

دیدم پسری به حوزه بودش طلبه
من نیز شدم در پی ان بت طلبه
یکچند کنم توبه و گردم مومن
اغوش بتان چه چیزها میطلبه

جهن یزداد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۹ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » ماکو:

ای بچه عراقی از نباتت بخورم
بر ساحل دجله از فراتت بخورم
عین تو کجای دل خود بگذارم
من ان عتبات عالیاتت بخورم
--------
دیشب من و ان تازه گل باغ جهان
رفتیم و نشستیم بهم باده زنان
امروز زنش خبر شد از قصه ما
القصه خودت باقی این قصه بخوان

جهن یزداد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » ماکو:

شعر اینگونه بود و اشتباه نوشته شده
در.ی پسری بود به دستش ماکو

دوستی که پیشنهاد خیاط .نی دادند -- این نمونه شعر که از زمان عباسیان و از زمان ابونواس در عربی و بعدا در فارسی با نام شهر اشوب باب شد و درباره کسبه بازار و پسران صاحب شغل و قصاب و فقیه و خیاط و شیشه گر و از این دست است همه غ.ل م‍کر و همه درباره پسران و م‍کران هستند و خودش نوعی ادبی است که از لحاظ جامعه شناختی بسیار با ارزشند و الحق ابیات ملیحی هست مهستی گنجوی و سوزنی سمرقندی و مسعود سعد سلمان و خاقانی و انوری از مشهورین این نوع شعرند --- در عربی نیز ابونواس و الشاب ال/ریف - بسیار از این معنی دارند -
بیت زرگر که افکندست طرح دلبری با من
دمادم میکند از ناز جنگ زرگری با من

--
ان ماهروی خراط در هر کجا که باشد
روزی هزار عاشق از چوب میتراشد
---
دل من برده مردشو پسری
چه دلست این که مردشو ببرد
---
تا برده دلم ان پسر دانشجو
دیگر زمن دلشده کم دانشجو
لغزیده کمربند تو تا نیم سرین
لرزان لرزان همی روی تا لب جو

جهن یزداد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۲۳ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹ - تشنگی:

دوست عزیز مجناب محمد بختیاری بلی
سالها پیش هم از دیوان شاطر عباس و هم از اشعار قتیل هندوستانی اینگونه خواندم
مومن و ترسا چو روی خوب تو بینند
- این شعر از شاعری هندوستانی به نام قتیل است و از شاطر عباس نیست ---
البته این کمینه را اعتقاد بر اینست که شخصی به نام شاطر عباس صبوحی شاعر با این دیوان وجود خارجی ندارد و ادم خوش ذوقی این اشعار را هر یک از جایی بر زده و به نام شاطری بی سواد چاپ کرده و بیشتر اشعار او را در دواوین مختلف یافتم

جهن یزداد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۱۷ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳ - نقطه خال تو:

دوستی که نام شیخ رباط - نوشتید باید عروض و اوزان شعری را بخوانید و به این نوع نوشته غزل نمی گویند بیشتر ابیات وزن را شکسته اید و در ابیات ضعف تالیف نیز بسیار است ولی چون طبع شعر داری اگر جوان هستید و فرصت اینده دارید میتوان با خواندن عروض و تمرین شاعر شوید

جهن یزداد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۱۲ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳ - نقطه خال تو:

این شعر از فصیح الزمان رضوانی شاعر عصر ناصری و شاعر مخصوص ناصر الدین شاه است - اشعار دیگر شاطر عباس نیز از دیگران است و گویی ادم خوش ذوقی محموعه ای از بهترین اشعار این سبکی را جمع کرده و به شاطر عباسی منسوب کرده و در واقع همچین شاعری وجود خارجی ندارد --

جهن یزداد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۰۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران:

این شعر از میر زاهد لارستانی است و مانند اشعار دیگر اسنادش به شاطر عباس صبوحی اشتباهست

متحیر در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸:

سلام
برادر یکی و دیگر هیچ
ببخش بی پرده میگویم بعد از زهد در جوانی به کفر در پیری رسیدی البته بقول خودت اما به عقل من در جوانی هم در کفر بوده ای و لاف و گزافه را شما میزنی
به زعم شما پس امیرالمومنین عبث و بیهوده زیسته
نه پسر جان بیهوده این است که برای لذات زود گذر دنیای فانی آخرت ابدی را به لجن بکشیم
من خودم انسان گناه کاریم همه کارم میکنم اما به خودم دروغ نمیگم یا شما خیال میکنی با مرگ همه چیز تمام است باید بگویم یعنی خدا از کوزه گر مست هم بیفکر تر است نعوذبالله اگر با مرگ آدمی پایان پذیرد زیرا کوزه گر مست هم حاضر نیست کوزه ای بسازد و سپس بشکند
خالق خود برنامه را داده در قرآن خواه باور کنیم یا بهانه بتراشیم که دنبال لذات دنیوی باشیم
تو اگر بقول خودت در جوانی را انبیا رفته ای و به پوچی رسیدی بخدا قسم من در جوانی بر عکس انبیا رفتم و راه شیطان کامل پیمودم از هیچ چیز اکراه نکردم گناهانی را برای لحظه ای لذت کرده ام که فکرش شما را شرمنده خودتان میکند اما امروز همه بندهایی است بر جسم جان و روح و فکرم دست و پا میزنم تا از این لجن زار خارج شوم اما زهی خیال باطل بخدا آدمی طاقت تاوان دنیوی اعمال خویش ندارد چه رسد برزخی و اخروی
صلاح مملکت خویش خسروان دانند

محسن ، ۲ در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۶:

ثمین جان
گفت: «آن یار، کز او گشت سر دار بلند،
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد»

حمیدرضا در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:

مشغول خواندن بهشت گمشده از جان میلتون وترجمه شجاع الدین شفا بودم که نظرم به این توضیح ضفا افتاد که مناسب این گفتگو هست:
میلتون می کوشد تا مسئله غامض جبر و اختیار را حل کندو راهی برای توجیه گناه محتومه بیابد، ولی مثل همیشه، این کوشش به نتیجه رضایت بخشی نمی رسد.
در اینجا از زبان خداوند گفته می شود که:
آدم آزادانه خطا خواهد کرد، و با اختیار روی به جانب گناه خواهد برد، و ناچار بار مسئولیت این گناه را به دوش می کشد
ولی معلوم نیست چطور وی در ارتکاب گناهی اختیار دارد که خداوند، پیش از انجام آن به وقوع حتمی آن وقوف داشته و عواقب آن را هم به چشم می دیده است
اگر آدم می توانسته است به اختیار خود از آن سرباززند،در این صورت علم آن کس( که واقف السر و الخفیات، است )باطل می شده است.
این همان سخن خیام است که:
مِی خوردنِ من حق ز ازل می دانست
گر مِی نخورم علمِ خدا جهل بود
نیز، همان مسئله غامضی که قطعا مورد نظر حافظ بوده و با نزاکت تمام از طرف او مورد تخطئه قرار گرفته است:
گناه اگر چه نبود اختیارِ ما حافظ
تو در طریق ادب کوش و گو گناه من است!

ثمین در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۶:

شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود: عشق ممکن است رنجی برای عاشقان ایجاد کند اما خود عشق خسارت ها را جبران می‌کند
آبستان : آبستن: منظور میوه دادن شاخ خشک است.
وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود
آن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود
شاخهای خشک هم تبدیل به آتش فروزان و درخشنده می‌شود. یعنی عشق چنان می‌کند که همه چیز به چیزی ارزشمند تر از خودش بدل می‌شود و هیچ چیز را بی ثمر رها نمی‌کند.
آن این نباشد این شود: همه چیز قابلیت دگرگونی و تغییر پیدا می‌کند.
چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست
هر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود
مصراع اول ضرب المثلی است، یعنی حرف زدن زیاد تو از خصایص معشوق مثل این است که در حال مستی لب بام ایستاده باشی یعنی خودت را با زبانت به خطر می اندازی
اشاره به سرنوشت حلاج‌ دارد که با گفتن انالحق سرش را از تن جدا کردند.
آن که از او بود سر دار بلند. عیبش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
هر چیز که تو از او حیران شوی
حیرت مرحله ای مراحل سیر و سلوک است. یک مرحله مانده به آخر . یعنی سالکی که آن را تجربه می‌کند مسیری بسیاری را طی کرده و به کمال نزدیک است.
مقام حیرت و شگفتی
هر چه در این جهان باعث حیرت تو شده است خود در معشوق حیران مانده است.
حیرت مقامی است که در آن سالک از سر شگفتی ساکت می‌شود به همین خاطر می‌گوید دهانم بسته شده

۱
۲۶۲۵
۲۶۲۶
۲۶۲۷
۲۶۲۸
۲۶۲۹
۵۷۲۳