زهرا زارعی در ۶ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۸:
خطاب مولانا به شمس هست که:
ای کسی که حتی بیشتر از خودِ من، من هستی و در هم نیست شدیم... به جای دیده و چشم من بنشین تا همه جا تنها تو رو ببینم چون که روشنیِ جانت از ماه هم روشن تر هست... و با تو میتونم ماه رو معنا(وانمایان) کنم...
و حالا چون تو درون دیده ی من نشستی به هر جا نظر کنم تنها تو رو میبینم و با نگاه کردن من همه جا از "روشنیِ حضورِ جانِ تو" روشن میشه...
جعفر عسکری در ۶ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۹۱:
سلام.
گویا "گمان" نا درست و "کمان" درست تر است.
با روی چو نوبهار و با خوی دئی
با ما چو خمار و با دگر کس چو مئی
بخت بد ما همی کند سست پئی
ور نه تو چنین سخت کمان نیز نئی
جعفر عسکری در ۶ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۰۰:
سلام.
شکل درست بیت دوم:
گر اُشتر با تو از پی بارکِشی ست
من بارکِش غمم،مرا نیز بِــبَر
جعفر عسکری در ۶ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۲۶:
سلام.
گویا این رباعی از مسعودسعدسلمان است اما در جُنگی خطی عربی به دست شخصی به نام شعبان اصفهانی در سال 622 به شاعری ناشناس نسبت داده شده و مایر بر طبق اصول رباعیات مهستی،این رباعی رو از ایشان می داند.
مصرع اول هم مشکل وزنی دارد.
قاسم کوثری در ۶ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴:
در جواب محمد ادیب باید عرض کنم که با چه سندی میفرمایند که حافظ در وصف امام زمان شعر سرودن؟
من شنیدم که خواجه حافظ شیعه ای اسماعیلیه بوده و اسماعیلیه اعتقاد به دوازده امام ندارن اسماعیل پسر بزرگ امام صادق علیه السلام بوده که شیعیان شش امامی یا همان اسماعیلیه معتقدند که جانشین امام صادق بوده
تماشاگه راز در ۶ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱:
شرح غزل شماره 311: عاشق روی جوانی خوش نوخاستهام
معانی لغات غزل (311)
خوش : خوشرفتار، دلپذیر .
نوخاسته : نوجوان، نورسیده، تازه پا به میدان اجتماع نهاده .
عاشق : عاشق آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است. با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد ولی عشق او را مرگ باشد که از عشق چندان غصه و درد و حسرت بیند که نه در بند وصال باشد و نه غم هجران خورد زیرا که نه از وصال او را شادی آید و نه از فراق او را رنج و غم نماید همۀ خود را به عشق داده باشد (در جستجوی حافظ، به نقل از تمهیدات، صفحه 101) .
رند : لاقید، لاابالی، آنکه ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سالم باشد .
نظر باز : کسی که به روی زیبا نظر کند و لذت ببرد. « غزالی خاطر نشان می کند که اگر کسی از زیبایی آن گونه لذت ببرد که از نظر در سبزه و آب روان لذت می برد، نشانه ی آن است که شهوت در وی فروکش کرده است … به نظر می آید که در مسئله (نظر)، حافظ نیز همان رأی سعدی و شیخ روزبهان را دارد که مثل غزالی، می پنداشته اند وقتی از روی شهوت و هوس نباشد در آن ایراد نیست. » (از کوچه رندان)
نظر باز : صفت فاعلی مرکب مرخّم و در اصل به صورت نظربازنده بوده که مصدر آن نظر باختن و به معنای : نگاه و در پَسِ آن دل را از دست دادن است (در جستجوی حافظ)
نظر باز : کسی که به نگریستن به چهره زیبارویان عادت دارد. بسیاری از عرفا از جمله صدر الدّین قونوی ـ اوحد الدّین کرمانی ـ شیخ روزبهان ـ مولوی و حافظ به مقتضای (المجاز قنطرة الحقیقت) اعتقاد داشته اند که عشق زیبا چهرگان و نظربازی، وسیله ی نیل به جمال و کمال مطلق است. به همین دلیل شیخ روزبهان به (یوسف) که نمونه جمال است توجهی خاص دارد و حافظ نیز بنده طلعت کسی است که (آن)ی دارد و بالصّراحه می گوید : گر مُرید راه عشقی فکر بدنامی مکن. شیخ صنعان، خرقه رهن خانه خمّار داشت (در جستجوی حافظ).
پیراسته ام : پیرایه کرده ام .
خوش بسوز : با حالت خوش و نشاط بسوز .
جامه قبا : با جامه یی که از جلو چاک خورده و باز باشد .
معانی ابیات غزل (311)
1) عاشق روی نوجوانی خوشرفتار و نورسیده ام، و (خود) از خداوند شور و شوق و شادی حاصله از غم این عشق را درخواست کرده ام .
2) آشکارا می گویم که من عاشق و وارسته و جمال پرستم تا بدانی که وجود من به چه هنرهایی آراسته است .
3) از خرقه خود که به گناه آلوده و بر آن صد نیرنگ وصله زده ام شرمسارم .
4) ای شمع از غم او بسوز و بگداز که هم اکنون من هم به همین منظور آماده و بر پای خاسته ام .
5) با این همه کارکُشتگی، عنان اختیار از دست من به در رفت و هرقدر که دل و جان را فرسوده و از دست داده ام به اندوهم اضافه شده است .
6) مانند حافظ با پیراهنی که از گریبان چاک داده ام به سوی خرابات می روم، شاید که آن محبوب نوجوان مرا دربرکشد .
شرح ابیات غزل (311)
وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
بحر غزل : رمل مثمّن مخبون محذوف
*
در جای دیگر گفته شد که هرچه از زمان حافظ به دور می شویم معنی کلمه شاهد از پسر زیباروی به محبوب زیباروی تغییر می یابد و این به دو لیل است یکی اینکه رسم برده فروشی به تدریج ملغی و داشتن غلام زیباروی آنچنان که در زمان سلاطین ترک و از قدیم معمول بوده از بین می رود. دیگر اینکه در جامعه تشیّع حساسیّت و منع شرعی باعث براندازی این رسم و عادت می شود. از طرف دیگر، در جامعه تشیّع، صوفی گری جای مناسبی ندارد و راه صوفیان از متشرّعین جداست، به همین دلیل شیوه نظربازی را که صوفیان اکثراً به شرط آنکه از شهوت به دور باشد مباح میدانند عمل زشت به حساب می آید که جای افتخاری برای آن نمی ماند. به عنوان مثال اگرهمین غزل حافظ را در حال حاضر برای جوانان کمتر از بیست سال قرائت کنیم شاعر را مردی هم جنس باز تصوّر می کنند حال آنکه بر طبق عقاید صوفیه حکم مسئله فرق می کند و شایسته است در شرح این غزل آنچه را که دکتر زرّین کوب در کتاب از کوچه رندان در این باره شرح داده اند به اختصار بازگو شود تا موضوع هرچه بهتر روشن گردد :
« … این مسئله نظر ـ نظر به خوبرویان در نزد فقیهان و صوفیان که حافظ به حکم رابطه یی که در مدرسه با آن ها داشت و با انکارشان آشنا بود نیز سابقه یی دراز داشت. اِبنِ داود معروف که بعد از پدر در رأس فرقه (ظاهریّه) باقی ماند و در واقعه محاکمه ی حلاج رأی به تکفیر او داد، نظر بر زن بیگانه و بر کودک موی نارسته را مباح می دانست … ابوحمزه بغدادی هم در این باره اشکالی نمی دید و آن را بدان سبب که میل شهوانی را در انسان در مجرای دیگر می اندازد و از بین می برد همچون نوعی ریاضت تلقی می کرد . محمّدبن طاهر مقدّسی (557م) هم کتابی در این باب نوشت و به جواز آن رأی داد، چنانکه از صوفیان نیز کسانی چون احمد غزّالی، اوحد الدّین کرمانی و شیخ عراقی ظاهراً طلعت خوبرویان را مظهر جمال غیبی می دیده اند. حافظ نیز که آشکارا خاطرنشان می کند : در نظربازیِ ما بی خبران حیرانند. بی هیچ شکّ می بایست در مسئله (نظر)، مشربی شبیه به طریقه روزبهان و عراقی داشته باشد. به علاوه وقتی وی از (نظر) صحبت می کند و با ایهام زیرکانه یی که خود یک ویژگی عمده در طرز بیان او به شمار است از آن (چیزی مثل علم)، می سازد . ناچار می توان پنداشت که باید در این تعبیر، تمام آنچه را که چنین لفظی در فرهنگ عصر او می توانست القا کند به جدّ و هزل به هم درآمیخته باشد. در عین حال در علم کلام هم مفهوم (نظر) بی آنکه ربطی به تعبیر صوفیانه و شاعرانه یی آن داشته باشد چنان وسعت و غنایی دارد که میر سیّد شریف جرجانی در شرح موافق خود تنها در باب آنچه مربوط به کلام می شود فصل مبسوطی به (نظر) اختصاص می دهد و این امر نشان میدهد که آنچه لفظ (نظر) در ذهن یک شاعر عارف مسلک اهل مدرسه می توانسته است القا کند تا چه حدّ گونه گون و سرشار و پرمایه بوده است … »
اینک که مسئله نظربازی تا حدّی روشن شد حافظ که شیوه صوفیان و فرقه ملامتیّه را می پسندیده و بیش از هشتاد بار خود را رند ویا رند و نظر باز معرّفی می کند در این غزل خود را شیفته جوانی خوشرفتار که کارگر میخانه یی بوده است معرفی می کند اما در همان بیت نخستین، خواننده را از اشتباه بیرون می آورد و همانطور که در معنای لغت عاشق در همین غزل گفته شد مقصود وی عشق است و سوز و گداز عاشقانه را طالب است نه آن جوان نوخاسته را به دلیل اینکه در بیت چهارم صراحتاً می گوید :
خــوش بسوز از غـمش ای شمـــع کـه اینـک من نیز
هـــم بـدین کــار کــمر بســته و بــرخـاسته ام
بنابراین حافظ عاشق سوز و گداز عشق است و جمال برانگیزانندهِ عشق اوست
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی
جعفر عسکری در ۶ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۵۸:
سلام.
در "تاریخ گزیده" ی "حمدالله مستوفی" با اندکی اخنلاف آمده است:
هر کارد که از کشتهء خود برگیرد
وندر لب و دندان چو شکّر گیرد
گر بار دگر بر گلوی کُشته نهد
از ذوق لبش،زندگی از سر گیرد
مهدی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
سلام، من هم با کیا همنظرم. ابیات بعدی سنگینی وزن ابیات اول تا نهم رو نداره، ابیات بعدی، کار کیه؟ چطور میشا این دو تا بخش رو واحد دید؟
برگ بی برگی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:
آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به منِ مسکین داد
آن در اینجا اشاره به زندگی یا خداوند است که در وجود و هستی ( تو) تجلی یافته است ، تو یعنی کُلِ هستی و همچنین هر انسانی ، گُل در ادبیاتِ عارفانه یعنی گُل سرخ و نمادِ شکوفایی ، برافروختگی و عاشقی ست و گُلِ نسرین نمادِ بالندگی و رشد و کمال ، در مصراع دوم مسکینی یا فقر از مراحلِ اولیه سلوکِ عاشقانه است و صبر و آرام یعنی حرکتِ آرام همراه با صبر در پیمودنِ راهِ دشوار و پر مخاطره عارفانه است ، پس حافظ خطاب به پویندگانِ راهِ عاشقی میفرماید گُل را بنگر که چگونه ابتدا بصورتِ غنچه ای ناچیز پای در عرصه هسستی می گذارد ، سپس به آرامی و طیِ مراحلی شکفته و به زیبایی می رسد ، یعنی اینگونه نیست که به ناگهان گُلی کمال یافته ، با رنگ و بو از میانِ شاخه و خار سر بر آورد ، همینطور کُلِ جهانِ هستی نیز طیِ میلیاردها سال به صورت و رخسارِ امروز رسیده است ، پس طیِ طریقِ عاشقی نیز به همین ترتیب است و لازمه رسیدن به شکوفاییِ گُل و کمالِ نسترن صبر و شکیبایی می باشد و البته خداوندِ قادر که رنگِ رخسارِ عاشق را برافروخته است ، می تواند با لطف خود آن صبوری را نیز عنایت کند تا مسکینِ عاشق به آرامی با کارِ معنوی به رشد و کمالِ هر روزه برسد . در غزلِ دیگری نیز ناشکیبایی و شتاب را موجبِ بازماندن از ادامه راه می داند :
طریقِ عشق پُر آشوب وفتنه است ای دل ، بیفتد آن که در این راه پُر شتاب رود
وان که گیسوی تو را رسمِ تطاول آموخت
هم تواند کَرمَش دادِ منِ غمگین داد
در اینجا نیز اشاره به چرخِ هستی یا روزگار است و هنگامی که حافظ واژه " تو "را بکار می برد تاکید می کند که کُلِ هستی یک خرد و هشیاری بیش نیست ، پس جورِ گیسو که نمادِ کثرتِ جذابیت هایِ مادی و این جهانی ست نیز تطاول و جفایی ست که انسان بر خود روا می دارد و این رسمی ست که از دیرباز همچنان پابرجاست می باشد ، یعنی دل بستن و عاشق شدن بر گیسویِ هستی و طلبِ سعادتمندی از آن تاوانِ سنگینی دارد که هر انسانی چنین کند بدونِ شک باید بپردازد زیرا چنین رسم و قانونی را خداوند مقرر کرده است ، در مصراع دوم غمگین همان مسکینِ عاشق است که چون غمِ عشق دارد نامرادی ها و جفایِ گیسویِ زندگی را درمی یابد و طلبِ دادخواهی می کند ، پس خداوند با لطف و کَرَمش به این دادخواست رسیدگی کرده ، دادِ مسکینِ عاشق را میستاند ، یعنی دلِ مسکینِ عاشق را از گیسوی هستی بسوی رخسارِ خود تغییرِ جهت می دهد .
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنانِ دلِ شیدا به لبِ شیرین داد
این بیت نیز در ادامه مفهومِ ابیات قبلی ست ، فرهاد نمادِ عاشقِ مسکینی ست که او نیز برای وصالِ شیرین باید صبوری کرده ، آرام و پیوسته کوهِ ذهنِ خود را تیشه بزند تا سرانجام آبِ زلالِ زندگی در آن جریان یابد ، اما اگر فرهاد یا هر عاشقِ حقیقی دیگری ناشکیبایی نموده ، عنانِ اختیارِ دل را از دست داده ، با عجله بخواهد یکی دو روزه کوه را شکافته و به لبِ شیرین برسد ، حافظ میفرماید در اینصورت او همان روز یا لحظه از چنین عاشقِ شیدایی قطعِ امید می کند ، طمعِ عارف و بزرگان در رسیدنِ دیگر عاشقان به وصالِ معشوق ، پاک و از جنسِ زندگی ست و چنین پیغامهای معنوی و ابیاتِ ارزشمندی نیز در همین راستا می باشد ، پس بزرگی چون حافظ که طمع دارد بر رسیدنِ همه عاشقان به لبِ شیرین با این مثال تاکید می کند کارِ عاشقی و نفوذ بر کوهِ ذهن که کاری ست بس دشوار و طاقت فرسا ، تنها با صبر میسر است ، چنانچه در جایی دیگر نیز چنین فرموده است؛ گویند که سنگ لعل شود در مقامِ صبر / آری شود ،ولیک بخونِ جگر شود .
گنجِ زر گر نَبوَد کُنجِ قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان ، به گدایان این داد
حافظ اعتقاد دارد کمال طلبی موجبِ تعجیل در رسیدن به لبِ شیرین می شود که در نهایت نیز از آن باز می ماند ، شاهان یعنی بزرگانی چون حافظ ، فردوسی و عطار با صبوری و شکافتنِ کوهِ ذهنِ خود سرانجام به آبِ زندگی و گنجِ زر دست یافتند و پادشاهِ مُلکِ وجودی خود شدند که این گنجِ زر را عنایت و لطفِ آن یگانه پادشاهِ عالم به آنان داده است ، اما گدایان و مسکین عاشقانِ دیگر نیز از لطفِ خداوند محروم نیستند و همین که در راهِ عاشقی قرار دارند باید با تأسی به بزرگان و پادشاهان ، از آنان راهِ دستیابی به آن گنجِ زر را بیاموزند و سعی در بدست آوردن آن را داشته باشند ، اما خداوند به آنان نیز گنجی دیگر داده است و آن قناعت است ، یعنی با کسبِ اندک زری نیز خوشنود باشند و به آن قناعت کنند اما این به معنی توقفِ کارِ معنوی نیست ، بلکه با بهرمندی از آن مقدار زر که بدست آورده است در جهت افزایش و دستیابی به گوشه ای هرچند کوچک از آن گنجِ بزرگ کوشا باشد . کمال گرایی ، مقایسه و تفکُرِ ذهنیِ هیچ یا همه چیز موجبِ سرخوردگی و در نتیجه از دست دادنِ همان اندک زرِ کسب شده می گردد .
خوش عروسیست جهان از رَهِ صورت لیکن
هرکه پیوست بدو ، عمرِ خودش کاوین داد
حافظ تأکید می کند عدمِ قناعت موجبِ بازگشت به ذهن شده و درنتیجه انسان بار دیگر به جهان پیوسته و با عروسِ خوش ولیکن به ظاهر و صورت زیبایِ این جهان ازدواج می کند ، عروسی که به هیچ وجه وفادار نیست و درواقع عجوزه هزار داماد است که خود را بَزک کرده و هرکس به چنین عروسی بپیوندد نه تنها به سعادتمندی نخواهد رسید بلکه عُمرِ ارزشمند و فرصتی را که خداوند یا زندگی برای رسیدن به گنجِ زر به او داده است را از دست خواهد داد ، در جایی دیگر میفرماید؛ عروسِ جهان گرچه در حدِ حُسن است / زِ حد می بَرَد شیوه بی وفایی
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
حافظ میفرماید زین پس دست به دامن آن سرو سبز بلند بالا میشود که میتواند انسان کامل ، دلیل و راهنما و یا به قولی پیر مغان باشد و یا حتی لسان الغیب مستقیما به حضرت دوست اشاره میکند و از او یاری میجوید و لب جوی آب زندگانی مینشیند تا از این آبِ معرفت بهره ای ببرد بخصوص اکنون یعنی هر لحظه که باد صبا ( پیک ایزدی یا پیغامهای زندگی) مژده میآورد که فصل تحول و زنده شدن دوباره انسان به اصل خویشتن است و همانطور که در این فصل طبیعت نو میشود انسان نیز با الهام از طبیعت باید متحول و دگرگون شده از دلبستگی های خود به این جهان دست کشیده جای خدا را در مرکز خود باز کند .
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
حافظ ادامه میدهد دل انسان به دلیل پیوند با عروس و دلبستگی با چیزهایِ این جهان پر از درد و خون شده است و این دردها و غصه ها پایان پذیر نیستند و دورانی و پیوسته میباشد پس مادامی که این خون و درد و غصه ها از دل انسان رخت بر نبندند آرامش و شادی پایدار جایگزین آنها نخواهند شد . در مصرع پایانی همانطور که مولانا در بسیاری اوقات شمس تبریزی را رمز خدا میدانست حافظ نیز از خواجه قوام الدین یا اشخاص دیگری که آنان را دارای خرد ایزدی میدانست بصورت نمادین بهره برده است و از فراق روی معشوق فغان بر میآورد ، آرزوی وصل او و پایان گرفتن تمامی رنجها و خون دلها را میکند . غم و خونِ دل همچنین می تواند اشاره به غمِ عشق باشد و غمی ست که دوران یا روزگار بواسطه فراق و جدایی از اصلِ خود برای مسکین رقم زده و او را غمگین می نماید.
حفیظ احمدی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
با سلام و خسته نباشید!
این شعر زیبای فروغی را خوانندگان افغان شادروان احمد ظاهر، خانم پرستو و حیدر سلیم خوانده اند.
با احترام
حفیظ احمدی از افغانستان
آرش جوادی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت:
بدون جناح گیری به حاشیه های بالا باید خدمت دوستان عرض کنم که این شعر را « مشرف الدین مصلح ابن عبدالله » متخلص به سعدی شیرازی سرود اند.
پس وقتی میفرمایند :
به خدمت کمر بست و بازو گشاد/ سگ بی رمق را دمی آب داد
و در جای دیگر :
به احسانی آسوده کردن دلی / به از الف رکعت به هر منزلی
و اون حکایت ابراهیم خلیل الله :
شنیدم کن یک هفته ابن السبییل/ نیامد به مهمانسرای خلیل
.
.
منش داده صد سال روزی و جان / تو را نفرت آمد از او یکزمان
و و و ...
حضرت سعدی از چیزی فراتر از دین و نجاست و خوب و بد و راست و غلط حرف میزند.
مصطفی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸:
سلام وسپاس. بررسی وفهم امور با تقسیمات رایج ومعارف وعلومی که هر کدام با نسبیت هایی در گیرند ما را به عمق وحقیقت نمی بد.فلسفه وعرفان همچون سایر معارف وعلوم بشری هنوز در یافتن وارایه تعریفی قابل قبول عام و قابل نقد در مانده است. دین هم همچون این مولفه هاست.به طور مثال آنچه مردم از دین بر داشت کرده اند با برداشت عالمان وحقیقت دین در کتب اسمانی سه دین شناخته شده متفاوت ست. شرح هر کدام فرصتی می خواهد در خور .اما نه تنها خیام بله هیچ عاقل صاحب اثری را نمی توان ونمی بایست وشایسته نیست با انچه از فلسفه وعرفان ودین در حد تعاریف موجود وکتابی بررسی نمود وگفت خیام فیلسوف بود یا عارف یا مفتی یا ......چرا؟ زیرا نه دین نه عرفان نه فلسفه ونه علم گنجایش وسعت تجربه ودانش انسان را ندارد .یک انسان در عین حال می تواند عارف باشد و دیندار ومومن و فیلسوف وهیچ تناقضی هم نتوان یافت مگر در حد بیان بدون ادله . دینی که خیام دارد فلسفه ای که او دارد عرفانی که او دارد را نمی توان با تعاریف کتابی به ما رسیده که به حکم عقل همه قابل رد ونقد واصلاح وپرشسند شناخت.مثال : در هیچ کجای قران نیامده بروید دین داشته باشید ودین هم این مبانی واین مختصات را دارد . اصولا خداود معرفتش وجودش در دین محصور نمی شود می شد که نقص داشت. کسی همچون ابن عربی را با شاخص های فلسفی وعرفانی ودنی نمی توان شناخت وبرمعرفتش حد زد .آنچه ما داریم همین مقدار دانشسی ست که به ما رسیده با نقد ها وپرسش های بی شمار. از این روست که در تاریخ کسی نمی تواند بگوید ابن عربی عارف بود یا فیلسوف.شیعه بود یا سنی؟ بسیاری از شیعه او را لعن کرده اند ایضا اهل تسنن بسیاری از عرفان شناسان او را عارف کبیر نام می نهند وبسیاری از فیلسوفان او را دانشمندی رند و... بنده در دین حروف مشکل دارم پوزش از ساختار کلام
راضیه در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۷:
در خصوص بیت «روی تلخ بحر را گوهر تلافی می کند ... » توجه خوانندگان را به بیتی از حافظ جلب می کنم . حافظ می فرماید :
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
به هر حال هر کس شیرینی وصال معشوق را بخواهد باید تحمل اینگونه تلخی ها را هم داشته باشد که البته در برابر آن شیرینی ، هیچ است .
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
آرش جوادی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت:
در بیت ششم :
چو حق با سگی نیکویی گم نکرد
کجا گم شود خیر با نیکمرد؟
احمد در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۶:
بگذارد پای صحیح است نه بگزارد پای
احمد در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۷۰ - رفتن جمشید به دژ خورشید و دیدن او:
در بیت 15 تعویذ جان صحیح است.تعویذ دعایی برای رفع چشم زخم که به گردن آویز می کردند.
امیر مهدی عباسی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۱:
مصراع اول بیت اول : یــــــــــــار اشکم دید و شد ....
افسانه در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:
درود برهمه حافظ دوستان عزیز من خودم دوست دارم حافظ روابتدا کلمه به کلمه بفهمم بعد درک اینکه چه منظوری داشته فقط بادل خودم باشد من ازخواندن معنی ابیات استادگرانقدر رضا فوق العاده لذت میبرم وبه همه توصیه میکنم متشکرم
تنها خراسانی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه بر خیز
باشد که باز بینیم ان یار آشنا را
این بیت حافظ ادمی را به یاد این بیت از مثنوی معنوی مولانا جلاالدین می اندازد.
ادمی چون کشتی است و بادبان
تا کی آرد باد را ان باد ران ران
باری!
«کشتی شکسته جسم است کز روح دور مانده»
شهرام در ۶ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۳: