گنجور

حاشیه‌ها

احمد نیکو در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰:

متن رباعی بدین وزن صحیح است:
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
وز تار وجود عمر ما پودی کو؟

در چنبر چرخ جان چندین پاکان
می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو؟

احمد نیکو در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲:

می خور که فلک بهر هلاک من و تو
قصدی دارد بجان پاک من و تو
بر سبزه نشین که عمر بسیار نماند
تا سبزه برون دمد ز خاک من و تو

(رباعی شماره ۵۹ از عطار)

مختارنامه

 

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:

انسان از نظر جلال دین شاه هستی است همان گونه که در شاهنامه اولین انسان که کیومرث نام دارد اولین شاه نیز هست
بزرگی انسان و سروری او از خرد اوست
این بینش در ایران کهن ریشه دارد که اولین ایزد که مهر نام دارد از دل سنگی و در تاریک ترین شب پیدا میشود و زمین را خرم میسازد و به آسمان میرود و سوار بر گردونه خورشید میشود
در بینش رازورزی و یا عرفان همه عظمت و سروری انسان در حسی است که در او هست
و عشق نام دارد که همان مهر ایزدی است
در مقایسه با حس دیگری که در انسان هست که ترس نامیده میشود که همان کین حیوانی است
ترس حسی صاف و راست نیست ودر بسیای موارد دروغین و خطا کار است
حس های دیگری هم در انسان کار میکنندکه همگی آمیزه ای از راستی و دروغند که بین ترس و عشق قرار دارند
عشق تنها حسی است که سد در سد درست است و هیچ خطا در کار آن نیست و همین حس است که عارف سعی در پرورش و گسترش آن در خود دارد
خرد انسان از همه این حس ها بهره میگیرد

می طلبی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳:

عمر خسرو طلب از نفع جهان می طلبی
که وجودی است عطابخش و کریم و نفاع
"می طلبی"

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید
معاشران در اینجا یعنی حریفان یا هم نشینان که به یک منظور در جمع و مکانی حضور یافته اند، و در اینجا منظورِ آنان گره باز کردن از زلفِ یار و معشوق است. جمعِ معاشران و یار که فرد و یکی ست بیانگرِ این نکته است که یار همان معشوقِ ازلی ست، و گره از زلفِ یار گشودن استعاره از گشودنِ رازِ اوست. در مصراع دوم شب در اینجا یعنی لحظه ی حضور که از منظرِ عارفان خوش و لذت بخش تر از آن نیست و حافظ قصدِ آن دارد تا به این قصه( قصه‌ی گره گشایی از زلفِ معشوق)،‌ که همان گشودنِ رازِ عشق است این شب یا لحظه ی حضور را دراز و طولانی تر کند، همچنان که باز کردنِ گره از زلف موجبِ درازتر شدنِ زلف می شود خوش تر خواهد بود اگر این شب یا لحظه نیز به بلندایِ زلفِ معشوق باشد.
حضور، خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

حضور یعنی همان شب یا لحظه‌ی خوش که بجز عاشق و معشوق کسی یا چیزی در میان نیست، یعنی فراغتِ کامل از ذهن و هر چیزِ بیرونی، که حافظ آن را خلوت اُنس می نامد و بجز دوستان که جمعند غیر یا دشمنی در این خلوت نیست تا شب و  لحظه ی حضور را آشفته و خراب کند، در مصراع دوم  " و اِن یکاد" اشاره دارد به آیه ای از قران که بمنظورِ مصون ماندن از چشم زخمِ حسودان می خوانند،  و " فراز" که به غالبن به معنای بالا بکار می رود در اینجا معنایِ بستن را نیز تداعی می کند، پس حافظ که می خواهد تا این شب و لحظه ی حضور استمرار یابد از معاشران و دوستان می خواهد  و اِن یکاد بخوانند و در فراز کنند، به یک معنی در قدیم وقتی آیه‌ی فوق را می خواندند به بالا فوت می کردند تا با شمیمِ این آیه‌ی قرآن هوا را عطرآگین کنند و تاثیرش بر چشمِ حسود بیشتر شود، اما معنایِ دوم این که در را بر رویِ حاسدان و بیگانگان با عشق فراز کنند یا ببندند تا حسود و بیگانه‌ای به این خلوتِ اُنس راه نیابد. در هر صورت مُراد مصون ماندنِ حافظ و معاشران و دوستان از چشم زخمِ حسودان است که شبِ خوش و لحظه ی حضور را خراب می کنند و فرصتِ گره گشاییِ زلفِ یار را از آنان می گیرند.

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
اما حافظ که در مطلع غزل قول گشوده شدن راز وصل به معشوق را داده است استدلال میکند که رباب و چنگ که ریتم زنده زندگی بر مدار نظم هستی میباشند به بانگ بلند ندا سر می دهند که ای اهل عالم ، با گوش هشیاری و خرد خود به این پیغام اهل راز گوش کنید که بر آنند تا راز حضرت معشوق و یا هستی مطلق را برای شما بیان کنند . اهل راز عرفایی مانند مولانا و حافظ و عطار هستند که به این راز مهم دست یافته و بنا دارند ما را نیز از آن آگاه کنند و حافظ در ابیات بعد به این رازها می پردازد .
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
اولین راز :
در اینجا حافظ به جان حضرت دوست که جان همه باشندگان عالم نیز می باشد سوگند می خورد که اگر انسان به الطاف حضرت دوست اعتماد کند هیچ غم و اندوهی به دل او راه نخواهد یافت .غم و اندوه گاهی برای از دست دادن دلبستگی ها بوجود می آیند و گاه برای بدست نیامدن آنها .برای مثال شخصی به معشوق زمینی خود نمی رسد و گاه این غم را تا پایان عمر با خود حمل و با آن زندگی میکند و یا عزیزی را از دست میدهد و غم فقدان او هرگز رهایش نمی کند . همچنین ما برای بدست نیاوردن و یا از دست دادن اموالی در حزن و اندوه میشویم ، برای عارف همه این چیزها حزء آفلین و غروب کنندگان هستند و به همین دلیل مانند ابراهیم خلیل غروب کنندگان را دوست ندارند و با غروب آنها غم و اندوهی به دل راه نخواهند داد. عرفا تنها یک غم را جایز میدانند و آن غم فراق از حضرت معشوق است که آن غم را نیز بسیار شیرین و لذت بخش در می یابند .
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
راز دیگر حضرت معشوق ناز اوست و اینکه هرچقدر او ناز میکند انسان باید بر نیاز و فقر خود نسبت به او پافشاری کند تا به وصل او برسد زیرا معشوق برای آزمودن صحت ادعای عاشق پیوسته ناز کرده و او را از خود می راند و حضرت معشوق با آزمودن انسان در پی راستی آزمایی عشق او به خود می باشد تا ثابت شود در بین دو انتخاب مادی و الهی ، میل او به کدام جهت است
و این ناز فراق و دوری انسان از خدا یا هستی مطلق را رقم میزند وگرنه خدا که بالفطره از رگ گردن و یا رگ قلب به انسان نزدیکتر است و بلافاصله پس از آنکه انسان آسمان درون خود را باز کند حضرت معشوق را در آغوش خواهد کشید و خلوت انس او با حضرتش به جمع دوستان بدل خواهد شد .
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
راز سوم برگزیدن پیر یا انسان به حضور رسیده ای مانند حافظ و مولانا میباشد و البته اولین موعظه پیر این کلام است که انسان سالک از مجالست و مصاحبت با انسان هایی که از جنس عشق نیستند و هنوز در بند این جهان فرم و در ذهن گرفتار هستند پرهیز کند و دلیل این امر تاثیر منفی اینگونه اشخاص بر روی شخص سالک طریق عشق است که خطر بازگشت از این راه دشوار را به همراه دارد . پس شایسته است سالک هم جنس خود را برای دوستی و مصاحبت انتخاب کند .
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
در ادامه بیت قبل می فرماید چنین انسان هایی که دل در گرو چیزهای آفل این جهانی داشته و همه تمرکز و افکار و ذهنیت آنها بر حول محور این چیزها از قبیل پول و مقام و منزلت اجتماعی و باورهای سیاسی و مذهبی و حتی همسر و فرزندان خود
و زیبایی چهره و اندام ، جوانی و سلامتی جسمانی و .....
میگردد و بجز این چیزها حرفی دیگر برای گفتن ندارند ،پس آنها در حلقه عشق نبوده و دلها شان به عشق زنده نیست و طبعاً مصاحب خوبی برای انسان عاشق نیستند ، بلکه مردگانی هستند که باید بر آنان نماز میت خواند هرچند به ظاهر زنده و در قید حیات هستند .
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
حافظ در انتها میفرماید اگر بخواهد در ازای گشودن این رازها برای زنده شدن به حضرت معشوق انعام و یا دستمزدی طلب کند او را حواله به لب آن یار دلنواز دهید یعنی که او با وصال به حضرت معشوق جزای این آگاهی بخشی و راهنمایی انسانها را خواهد گرفت و چه انعامی ارزشمند تر از آن وجود دارد ؟

علی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۳۹ - لطف حق:

سلام
به نظرم علامت ویرگول در بیت
موجش اول وهله چون طومار کرد اشتباه گذاشته شده
چون معناش ظاهرا اینه که موج در اول کار طفل رو در هم پیچید و علامت ویرگول باید یک دونه بعد از وهله باشه فقط
موجش اول وهله ، چون طومار کرد
ولی در متن دوتا گذاشته شده
با سپاس

سید اسماعیل سادات در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ حزین لاهیجی » قصاید » شمارهٔ ۳۲ - در مدح حضرت علیّ بن ابیطالب علیه السلام:

ز تقلید و قیاست کی فروغ معرفت خیزد
شما تقلید و قیامت نگاشته اید.
سپاس.

حسین در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
یا ابا عبد الله الحسین
کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

mhoseinabbasi در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷:

این شعر رو محسن نامجو به اسم چشمی و صد نم خونده لطفا داخل فرم "این آهنگ رو چه کسی خوانده" بگذارید ممنون.
پیوند به وبگاه بیرونی

پیر مغان در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶:

درود!
*در رهن شراب* درسته یا *پر دُرد شراب* ؟

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳:

غزل یار غار
فرهنگ جلال دین که نتیجه همنشینی با شمس است، بر رابطه و دوستی و همنشینی دو انسان استوار است
درست مانند مَثَل یک دست صدا ندارد، عرفان جلال دین با دوستی دو انسان کار دارد و اینگونه شکل میگیرد و پیش میرود
یار غار ریشه دیرینه در فرهنگ ایران دارد و از آیین مهر بجای مانده است که با گردهم آیی یاران در غار با حضور پیر صورت میگرفت و سپس مهرابه ها ساخته شدند
البته نمونه افسانه ای چند یارمسیحی دوره دقیانوس بنام اصحاب کهف هم داریم و هم قصه ای در باره مصطفی و یارانش
ولی در فرهنگ جلال دین معنی دیگری بخود میگیرد و رابطه بسیار کمیاب و با ارزشی است که میان دو یار جانی و عارف و صاف پیدا میشود که به شکار معنی و نوسازی معنا ها می پردازند
که جلال دین آن را به خورشید و ماه تعبیر میکند و جای این دو عوض میشود گاهی این خورشید است و دیگری ماه و گاه برعکس و اصلن تفاوتی که میان ماه و خورشید آسمان است آنجا صدق نمی کند بلکه فقط تمثیل است

علی اکبر ملازهی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۱۳ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷:

فارد:
[رِ] (ع ص) یگانه. || درخت یکسو و تنها. (اقرب الموارد). || آهوی مادهء جدامانده از گله. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سکر فارد؛ شکر جید و سپید. (اقرب الموارد). || (اِ) یکی از بازیهای نرد است، و آن به فرید شهرت دارد. (برهان). خانه گیر. رجوع به فرید و خانه گیر شود.

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲:

غزل به ظاهر کمی دشوار می نماید اما در پایان با معنی 'جمع بودن' پیام غزل روشن میشود
جلال دین جمع بودن را آرمان خود و همچنین آرمان هستی می داند و آدم را پدیده ای میداند که جمع بودن هستی را ممکن میسازد
آفریدگاری هر لحظه یا به عبارتی هر روز و یا هر صبح حضور می یابد چون شاه و گوهری و بخششی را به هستی پیش کش میکند آن موجودی که همه بخشش های هستی را میتواند در یک جا جمع کند همانا انسان است
و اگر کسی این را باور نکند سنگ خواهد خورد و تبار شیطان است
آنچه که گوهر ها وبخشش ها را در می یابد دل است و آنکه آنرا بکار میگیرد و خرمی می آفریند جان است و آنچه که عقل را مست می کند عشق است و کسی که این بخشش های نو و تازه را نمی فهمد مذهبی کهنه پرست است که آنرا فتنه قلمداد میکند و همواره برایش سئوال برانگیز است
ولی عشق میداند که کهنه و نو و قدیم و جدید در هر لحظه بهم تبدیل میشوند و جای معلومی برای عبادت مانند قبله نداریم، همانگونه که عناصر هر لحظه بهم تبدیل میگردند، انسان جمعیت خود را در خود و در یار خود که آنهم انسان است می یابد و جمعیت در هستی با انسان پیدا میشود و اگر انسان نبود هستی پراکنده بود و پراکندگی هستی نامیده نمی شود و معنی هستی و معنی های دیگر با انسان که سینه صاف دارد پیدا میشوند

حسین غریب در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

با عرض سلام و خسته نباشید خدمتت تمامی استادان عزیز وحافظ شناسان

حسین غریب در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

خدا

علی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۵۲ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۰:

چقد شبیه شعر خیامه

علیرضا در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - تنبیه و موعظت:

بیت به این صورت صحیح است:
فی الجمله روح و جسم ز هم منفرق شوند
مرغ از قفس برآید و در آشیان شود

احمد مرشدلو در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

منظور از درویش در این شعر همان عشق است که انسان ها آن را تنها گذاشته و به دامن کینه و خشم افتاده اند

سیدکاظم محمدی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۵ - ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکّل و تسلیم:

در بیت دوم به جای پیغامبر، پیغمبر باید بیاید./

جواد در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴:

این رباعی عمر خیام عزیز در کتاب خطی 560 ساله به خوشنویسی شیخ محمود پیربوداقی که در کتابخانه دانشگاه آکسفورد نگهداری می‌شود اینچنین نوشته شده است
تا بتوانی طعنه مزن مستانرا
ازدست بهل تو حیله و دستانرا
گرزانک زعمر خویش خواهی آسود
یک لحظه مده ز دست مر پستانرا

۱
۲۰۵۰
۲۰۵۱
۲۰۵۲
۲۰۵۳
۲۰۵۴
۵۷۲۵