ترانه در ۵ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:
با عرض سلام
خانم شقایق و اقا ی ارمین
مهم نیس که هر کی چه تعبیری داره تعبیر و درک هر کس از مساله متفاوت از دیگری میباشد
ولی تعبیر من ترکبیب تعابیر شما هستش البته به اقا ی ارمین نزدیکتر می باشد
امیدوارم ایران و جانعه به جایی برسه که هرکی با طرز فکر مخصوص به خودش در اسایش کنار دیگری زندگی کند
همایون در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۸:
فرهنگ جلال دین
فرهنگ ماه نشان، فرهنگ های و هوی انسان و شکوه جان جان فزا، فرهنگ یگانگی با هستی از راه یگانگی با دوست و نزدیکی با آفریدگاری و درخدمت هستی بودن و آفریدن و نو شدن
پری در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۲:
سخن صورت نبندد
علی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:
جناب آقای محمود ادیب آیا به محمدرضا شفیعی کَدْکَنی باور دارند؟ بله مرحوم شجریان ادیب نبود اما در خواندن درست اشعار از یزرگان شعر کمک می گرفت. احتمالا آدرس شما رو نداشت.
احمد نیکو در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸:
با می بکنار جوی می باید بود
وز غصه کناره جوی می باید بود
این مدت عمر ما چو گل ده روزست
خندان لب و تازه روی می باید بود
(رباعی از حافظ)
ف.ش در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:
همینطور که دوست مون هم اشاره کردند، استاد افتخاری هم این غزل رو به زیبایی اجرا کردند اما متاسفانه چون تک آهنگ (با عنوان: سرمست) هست، امکان معرفیش رو در اینجا رو پیدا نکردم
کیمیا در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹:
حتی با باور بطلیموسی خیام هم اجرام آسمانی ساکن نیستند پس می فهمیم منظور خیام چیز دیگری بوده
ساکن بودن= اصلا حرکت نداشتن
تردد= رفتن و آمدن
سر رشته را گرفتن و رفتن=مستقیم رفتن
سر گردان بودن = به دور خود چرخیدن
گردان بودن=دایره ای در حرکت بودن
و خیلی جالب است که تردد که به معنای آمد و شد است نیز خود نشانه ی سرگردانی ست
این شعر به سطع درک و شهود اشاره دارد که همان خرد است. چون کوچکترین ذره می داند چه باید کند و شعور دارد هر چیزی را هم که تشکیل دهد شعور دارد. یعنی از شعور جز به شعور کل می رسیم و اینکه همه چیز در جهان تسبیح خدا را می گوید خود تایید این موضوع است.
برای همین جهان در نظم است. اما تنها موجودی که در دنیا ی شناخته شده ی ما و خیام می تواند این شعور را رد کند انسان است و شاید این دقیقا همان بلای میوه ی ممنوعه ست.
پس اجرام تنها می تواند به نوع خاصی از انسان اشاره کند که شعور را رد کرده است.
و همین نوع انساس است که باعث سرگردانی خردمندان می شود
مدبر=اداره کننده
سر رشته ی خرد را گرفتن و رفتن یعنی با توجه به خرد خود تصمیم گیری کردن.
اگر به جای خرد خود از طبقه بندی ای که دیگران برای ما انجام داده اند طبعیت کنیم چون آنها سرگردانند ما هم سرگردان میشویم
پس هر چه خیام در مصرع اول و دوم می گوید را دوباره برعکس می کند و در مصرع سوم و چهارم هم می گوید مثل اثبات یک رابطه ی دو طرفه ی ریاضی یکبار از طرف اول به طرف دوم رسیدیم و یکبار دیگر از طرف دوم به اول
Meli در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۷ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶:
سلام بجای وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن ،میشه گفت مستفعل مفعولن مستفعل مفعولن؟؟ یا مستفعل مستفعل مستفعل مستفعل؟؟
وحید در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:
این لطافت که تو داری همه دل ها برباید
وین بشاشت که تو داری همه غم ها بزداید
برگ بی برگی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
دشمنان ، دلبستگی های دنیوی انسان هستند که به دلیل کثرت آنها ، حافظ واژه هزار را در باره آن بکاربرده است . این دلبستگی ها قصد هلاک و نابودی اصل خدایی انسان را داشته و هرچه در توان دارند در این راه بکار می برند . تعلق خاطر و دلبستگی های دنیوی الزاماً به معنی دست یافتن به آنها نیست بلکه قرار دادن هر چیز مادی در مرکز و دل انسان است که پس از آن تمامی فکرهای برآمده از ذهن و همچنین رفتار انسان حول محور آن دلبستگی گردیده و در راه دستیابی به آن تنظیم می شوند .حافظ در مصرع دوم میفرماید انسانی که مانند او از دام چیزهای این جهانی رها شده و چیزی بجز حضرت معشوق در دل و مرکز او قرار ندارد و در یک کلام دوست و محبوبی بجز او ندارد ، پس چنین انسانی از دشمنان بیشمار تعلقات دنیوی باکی ندارد . برای مثال به ثروت یا مقامی دست می یابد ولی بدلیل ناظر بودن بر ذهن و تمایلات نفسانی خود ابتکار عمل را در دست گرفته و با نظارت کامل بر ذهن خود ، آن چیز بدست آمده را دشمن نفس خود انگاشته و کنترل میکند تا مبادا جایی در دل او برای خود باز کرده و به انسان القاء خوشبختی کند .
مرا امید وصال تو زنده میدارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
حافظ میفرماید امید به وصل حضرت معشوق است که او یا هر انسان عاشقی را از نظر معنوی زنده نگاه میدارد و این یادآوری دمادم انسان به خویشتن است (که از جنس خدا بوده و از اصل خود دور افتاده و در هجران بسر میبرد ) که بیم هلاکت از دلبستگی دنیوی را در دل سالک عاشق زنده نگاه میدارد ، این بیت اشاره به مرحله مراقبه در سلوک عاشقی دارد .
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
حافظ ثمره آن مراقبت را شنیدن بوی حضرت معشوق درهر نفس و لحظه از زندگی میداند که اگر حتی یک نفس انسان عاشق بوی و حضور حضرتش را حس نکند پس زمان و لحظه گریبان چاک کردن انسان از این غم فرا رسیده است .گریبان چاک کردن کنایه از یبیقراری و از دست دادن شکیبایی میباشد و انسان عاشق در می یابد غفلتی از او سر زده که از حس بوی حضرت معشوق محروم شده است .
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
پس حال که سالک عاشق چنین کابوسی را متصور شده ، جایز است که برای لجظه ای از یاد و خیال حضرتش غفلت کرده و به خواب ذهن رود ؟ حافظ خود پاسخ میدهد هیهات که چنین کند ، و در بیت قبل به تبعات چنین غفلتی که غم فراق و هجران است پرداخته بود و در مصرع دوم این بیت نیز میفرماید حاشا که دل عاشق توان تحمل و صبوری برای این فراق را داشته باشد ، پس بهتر آن است که سالک برای دوری از چنین غم بزرگی ، لحظه ای دست از مراقبت و نظارت کامل بر ذهن و نفس خود بر ندارد .
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
حضرت معشوق به دلیل غیرت عشق ، به دلبستگی های انسان زخم میزند زیرا تحمل قرار گرفتن چیزها که برآمده از ذهن و جسم هستند را در دل عاشق نداشته و به وسیله زخم زدن به آن چیزها به انسان یادآوری میکند که انسان از جنس جسم و چیزهای ذهنی نبوده ، پس چیزهای این جهانی توان خوشبخت کردن انسان را ندارند . اما دیگری که خود کاذب انسان است چیزهای این جهانی را مرهمی بر دردهای انسان دانسته و به انسان القاء دریافت خوشبختی از چیزها را میکند . حافظ میفرماید البته که این زهر برای کشتن دلبستگی ها در مرکز انسان از آن چیزی که مرهم می نماید بهتر و برای انسان مفید تر است .خود کاذب انسان دست یافتن به چیزهای برآمده از ذهن مانند ثروت ، شهرت، جاه و مقام دنیوی و هزاران چیز دیگر را عین مرهم و آرامش و خوشبختی برای انسان تلقی میکند .
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لأن روحی قد طاب ان یکون فداک
این شمشیر که در بیت قبل زهر نامیده شد برای کشتن دلبستگی های انسان به چیزها بوده و در این کشتن حیات جاودانه انسان وجود دارد . در واقع روح انسان اسیری در دست خود کاذب انسان است که با فدا کردن آن خود کاذب ، انسان به آرامش و شادی خواهد رسید .
عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم
سپر کنم سر ، و دستت ندارم از فتراک
پس حال که در این کشتن و فدا کردن دلبستگی ها و خود کاذب انسان چنین خاصیتی وجود دارد ، ای حضرت معشوق از این کار سر مپیچ ، زیرا اگر با شمشیر مبادرت به این کار کنی سر خود را که نماد خود کاذب ذهنی ام میباشد سپر خواهم کرد . یعنی انسان عاشق با رضایت کامل به حضرتش اجازه خواهد داد که سر من کاذب ذهنی اش را برای همیشه از او جدا کرده و شرش را کوتاه کند . دست نداشتن از فتراک نیز میتواند به معنی جلوگیری نکردن از بستن و کشیدن این سر ذهنی جدا شده بر زین اسب پادشاه یا حضرت معشوق باشد .
"به فتراک جفا دلها چو بر بندند بر بندند" ، در اینجا نیز سر کاذب ذهنی را به جرم دربند و وابسته کردن انسان به چیزهای این جهانی به فتراک جفا می بندند .
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
میفرماید با همه احوال ذکر شده برای انسان سالک و عاشق ، هر انسانی فقط به اندازه دانایی و قدرت اندیشه خود میتواند خدا را درک کند وگرنه با هیچ جهان بینی ، به کنه و ذات عظمت و جلال حضرت معشوق راه نیست . مولانا نیز میفرماید :
نقش میبینی که در آیینهایست
نقش تست آن نقش آن آیینه نیست
دم که مرد نایی اندر نای کرد
درخور نایست نه درخورد مرد
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
میفرماید از اینرو که حافظ روی فقر و مسکین وار خود را بر آستان و خاک کوی حضرت معشوق نهاده و خود را نیازمند آن یگانه دید به چشم و در نگاه خلق عزیز هر دو جهان شد . یعنی اگر هر انسانی خود را نیازمند به حضرتش دانسته و سر تسلیم بر خاک آستانش بساید بدون شک عزت و سربلندی شایسته و سزاوار او خواهد بود . احساس فقر نیز یکی از اولین مراحل سلوک میباشد .
hamo در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴:
که آبروی شریعت بدین قدر نرود ، دقیقا حافظ چی میخاد بگه اینجا
hamo در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴:
درود در مصرع که آبروی شریعت بدین قدر نرود ، چی میخاد بگه دقیقا حافظ
رضا جوان در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰:
استاد علی جهاندار در آلبوم خموشان نیز این غزل را در آواز دشتی اجرا کردهاند.
ccc در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۰ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷:
سلام کسی معنی این قصیده رو داره لطفا راهنمایی کنه ممنون میشم
حسین در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹:
دوست عزیزم برگ بی برگی. تحلیل بسیار زیبا،عارفانه و عاشقانه ای از قدح آیینه کردار در این غزل داشتند. نکته بجا و عالیی بود
سیدمسعود در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۵۰:
با توجه به همه موارد تکرار کلمه ویشه این کلمه باید به معنی " بیشتر است " باشد ویشه به معنی بیشه یعنی بیشتره
محسن عبدالهی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱:
ای آمده از عالم روحانی ،...– ای که از جهان معنا آمده ای
تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت –در کالبد و مکان و زمان و زمینی معلق در آسمان ها : خلاصه به جهان ماده آمده ای و در تب ماده و تغییرات جهان مادی گرفتار شده ای .
می نوش ، ندانی ز کجا آمدهای ؟!- از اینکه می دانی از کجا آمده ی می نوش و سرمست باش
خوش باش ، ندانی به کجا خواهی رفت ؟!- و خوش باش که می دانی از ماده دوباره به جهان معنوی خواهی رفت .
می نوشی و خوش باشی و شادمانی از درک آغاز و فرجام انسان که جهان معناست حاصل می شود و راه رهایی از تب ماده فهم معنوی جهان است که انسان موجودی در پیوند با معنا و بودن همیشگی ، خویشتن و خودانگیختگی خود را می یابد و اسیر و گرفتار و زندانی جبر ماده نمی شود و خویشتن را در اتصال با هستی هوشمند می یابد و زندگی سراسر سرمستی و خوشی می شود .
و پاسخ است به این اندیشه :
ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی – ای انسان که صرفا ماده هستی و از برهم کنش جهان ماده بوجود آمده ای
وز هفت و چهار دایما در تفتی – و از تاثیر اینها در تکانش هستی و آرامش نداری
می خور که هزار بار بیشت گفتم – علاج این است : می خور ، که بیشتر از هزار بار به تو گفتم :
بازآمدنت نیست چو رفتی رفتی- چون مردی دیگر باز نمی گردی به این جهان و جهان دیگری هم نیست ،
هم زمان دو اندیشه ی بازگشت به این جهان( تناسخ) و وجود جهان معنا را نفی می کند و می خوارگی علاجی برای آرامش و زیستنی در لحظه است و اندریافت آنی که غنیمت است و دیگر هیچ گاه پیش نمی آید ، زندگی پیمانه ای است که با مرگ پایان می پذیرد ، پس ارزش آن را دریاب و می خور .
الف_ر در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵:
در بیت پنجم (هرچه بودش) درست هستش یا (آنچه بودش) ؟؟؟
همایون در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۶:
انسان زاده هستی و طبیعت است ولی نقشی که هستی به انسان داده است بزرگی و بزرگتر شدن است، بطوریکه بزرگی نهفته در هستی با انسان آشکار و کارامدتر میشود، کار انسان رهایی از محدودیت هاست که گاه برخی از آنها توسط خود انسان ها شکل میگیرد تا به انسان یک نقش قانونی شرعی و یا اجتماعی اخلاقی ثابت بدهند
نقش انسان بی نقشی است و همه جان ها با این نقش بی نقشی است که به ذوق درمی آیند و همراه کسی میشوند که قصه رهایی انسان را سرمیدهد
میثم در ۵ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ عمان سامانی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸ - در ستایش دو علت ایجاد و دو مایه خلقت بنی آدم النبی الاکرم و الولی الافخم صلوات الله علیهما: