محسن در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد سوم » نغمهٔ حسرت:
فغان در هر شکل بیان زمان و حال هجران است و یک معنی دارد
پریسا در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:
بعضی از غزلیات سعدی در باب عشق زمینی ست و بعضی در باب عشق الهی! به نظرم منافاتی نداره! مگر نه اینکه عشق زمینی مقدمه ی عشق الهی ست!
اصلان در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:
سلام خدمت دوستان اهل ادب من معمولا تفاسیرشما را مرور میکنم واز تفاوت نظرها که گاها کاملا مخالف هم هستند.بعضی ها پای ثابت تفاسیر هستند .
بنده میخواستم چند اصل کلی که تا بحال متوجه شده ام را بیان کنم
1. اغراق یکی از اصول شعر است که باعث زییاتر شدن وتاثیر کلام است وشاعری موفقتر است که بتواند اغراق قوی تری داشته باشد.مثل قد چون سرو، گیسوی به بلندای کمان یا چاه زنخدان
2.در قرون گذشته از شعون زیبایی بانوان قد بلند،موی بلند وسیاه،ابروان پیوسته و کشیده،چشمان سیاه و بزرگ، بینی و دهان کوچک، داشتن گودی روی چانه(زنخ)گردن کشیده و کمر باریک و.... بوده حالا هر شاعری که این ترکیبات را به حد اعلا برساند شعرش جذابتر است پس وقتی حافظ کمر را به موی تشبیه میکند منظورش نهایت باریکی کمراست که فقط بهدرد شعر میخورد ودر عالم واقع امکان ندارد
3.نسبت تقابل اشعار حافظ با قران یک جفا به این شاعر محترم است ،زیرا حافظ تمام سرمایه وجودی اش را از قرآن میداند
"ندیدم خوشتراز شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری"
"........ هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم"
" عشقت ........... قرآن زبر بخوانی با چهارده روایت
4.کلید دریافت وفهم اشعار حافظ آشنایی با عبارات و تعابیر عرفانی است واگر کسی مایل است به این استعارات دست پیدا کند پیشنهاد میشود کتاب" حسن ودل" را چندین بار مطالعه کند.( با جستجو در گوگل قابل دریافت است)
Moheb در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
بیت پنجم نه ای تصحیح شود نئی
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
نستوه در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳۲:
صائب در سرودن غزل و انتخاب ردیف، به قافیه و ردیف مصرع اوّل بیت زیر از عطار نظر داشته است:
تو مباش اصلا ً کمال این است و بس
تو ز تو گم شو، وصال این است و بس
منطق الطیر، تصحیح دکتر شفیعی کدکنی، ص 238
هانیه سلیمی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۰ - اضافت کردن آدم علیهالسلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی:
دکتر عبدالکریم سروش در جلسه هفتاد و دوم از سلسله جلسات شرح مثنوی، این بخش را شرح و تفصیلکرده و راجع به جبر و اختیار و نظر اشاعره و مفاهیم ابیات سخن گفته. این فایل صوتی یک ساعت و سی و یک دقیقه و شانزده ثانیه هست علاقمندان میتونن گوش بدن.
رامین عباسی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۷:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من یعنی اینکه در این دنیای خاکی با اطلاعات و آگاهی اندک این اسرار فاش نخواهد شد مگر به کمال و تعالی برسی و .. هست از پس گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من ؛ مفهموش اینه که در آخرین آزمایش یعنی در قبل از الست و در بهشت عدن یعنی قبل از رضوان بهشت آگاهی و جاویدان بعد از یوم القیامه اگر هر یک از فرم های مجادله آدم یعنی همه آدمیزادها پیمان الست را اجابت بکنند ( با من خدایی یا بی من خدایی اشاره به آیه 172 سوره اعراف الست بربکم ... ادم را در ذریه و صلب و پشت آدم جمع کرد و ازشون پیمان بندگی و اینکه آفریدگارتان من هستم و... ) این پرده میفته و تمامی اسرار برایتان هویدا و آشکار خواهد شد یعنی همان وحدت وجود یکی شدن با خدا
سعید ج در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:
ﺍﯾﺎ ﺑﺎﺩ ﺳﺤﺮﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺧﺮﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﻓﮑﻦ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﺤﻤﻞ
* ای باد سحر اگر میخواهی که این شب همچون روز روشن شود باید تلاش کنی و آن پرده و حجاب محمل را از آن خورشید خرگاهی( معشوقه خیمه نشین) برداری.
مولوی:
ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺻﺒﺎ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺷﻬﺮﻩ ﻗﺒﺎ
ﺗﺎ ﺯ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﺑﺮ ﺍﻭ ﮔﺮﺩﺩ ﮐﺎﺭﻡ ﻫﻤﻪ ﺯﺭ
ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻢ ﮔﺮ ﺑﯿﺎﻻﯾﺪ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﺷﺎﯾﺪ
ﻧﻪ ﻗﺘﻠﻢ ﺧﻮﺵ ﻫﻤﯽﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ﻗﺎﺗﻞ
شاعر علاقه و شوق وصلِ یار را ترجیح میدهد بر جان خود؛ هرچند که مردن برایش سخت و ملال آور است اما برای قرب و وصل دوست آن را تحمل میکند.از زاویه ای دیگر، جسم و تن انسان مانع آزادی روح و جان انسان است و راه رهایی جان و آزادی از قفس تَن، مُردن است.
سعدی:
ﻭﺭ ﺑﻪ ﺗﯿﻐﻢ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺧﺼﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺧﺼﻢ ﺁﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﯿﻐﺖ ﺳﭙﺮﺳﺖ
حافظ:
ﻋﻨﺎﻥ ﻣﭙﯿﭻ ﮐﻪ ﮔﺮ ﻣﯽﺯﻧﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮﻡ
ﺳﭙﺮ ﮐﻨﻢ ﺳﺮ ﻭ ﺩﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﻓﺘﺮﺍﮎ
کاظم ایاصوفی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۵۶ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۲:
هر دو مصراع بیت آخر مشکل دارد. احتمالا باید اینجور باشد
خسرو بخیال لب لعل تو شب و روز
جز فکر لب کشت و می ناب ندارد
ریژنە در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:
در متنھای دستخط بە جای گرد نوشتەاند کرد!
برگ بی برگی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷:
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایل
هر کو شنید گفتا للهِ دَرُّ قائل
حافظ تا الان نکته های بسیاری در باره خدا ،خلقت و آفرینش ، معنویت ، می و شراب الهی ، معشوق ، سلوک و وادی عاشقی هدف از حضور انسان در جهان ، وظیفه و کار انسان ، پیر مغان و معلم معنوی ، میخانه خرد ایزدی و نکات مهم دیگر با ما سخن گفته است و همه آنها به منظور ارائه تصویر روشن از حضرت حق تعالی و هستی مطلق با جهان بینی عاشقانه بوده است . در مصرع دوم حافظ میفرماید نکته جالب اینکه هر انسانی این سخنان معنوی را شنید بر آن صحه گذاشته و تایید کرد که این مطالب حقیقت محض میباشند .یعنی به دلیل اینکه ذات انسان از جنس خدا میباشد سخنان حق را بخوبی درک میکنند اما چرا فقط انسانها معدودی در راه معنویت قدم گذاشته و این قابلیت تبدیل شدن انسان را به فعل در می آورند ؟
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حافظ ادامه میدهد که انسانها حقیقت را شنیده و درک میکنند ، برخی نیز تصمیم به عمل و ورود به وادی عاشقی میگیرند و با خود می اندیشند که حافظ و یا سایر بزرگان سنجیده و به حق و زیبا سخن میگویند پس بهتر است در این راه عاشقی و رندی قدم نهاده و با خدا یکی شوند تا به نیکبختی ابدی دست یابند و این کار را سهل و راحت می پندارند در حالیکه نمیدانند حافظ یا بزرگان عرفان چه سختی ها در این راه کشیده و با سوختن لحظه به لحظه جان به فضایل و معنویت کنونی دست یافتند
یعنی گمان مبرید بزرگانی همچون عطار ، مولانا ، حافظ و سایر عرفا دفعه العین و به یکباره به این مراتب رسیدند و یا از بدو تولد عارف پای به جهان گذاشتند ، اینگونه نیست و آنها با کار بسیار و تحمل سختی های طاقت فرسا به چنین مراتبی رسیدند و راه برای سایر انسانها نیز باز بوده پس اگر سخنان بزرگان را حقیقت میدانند و تصمیم به تحول بگیرند باید در این راه ثابت قدم باشند.
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند امثال این مسائل
حافظ ادامه میدهد ممکن است شخصی بخواهد با دانش ذهنی مذهبی و عبادت بر مبنای ذهن به این مطلب زنده شدن به خدا و یکی شدن با او دست یابد که این تصوری باطل است . وقتی حافظ شافعی را مثال میزند ، منظور تمامی مذاهب برآمده از تصور و ذهن و پیروان آن مذهب میباشد که با تعصب کورکورانه بدون مطالعه بر مبنای تقلید از والدین و یا دیگران آن مذهب را حقیقت محض و سایر باورها را باطل مطلق میداند . چنین انسانی که با نگاه داشتن و حتی پرورش کینه در مرکز خود نسبت به سایرین و نگاه خشم آلود به هر باوری بجز باور خود که دردهای بسیار دیگری را نیز پدید می آورد هرگز معنای عاشقی و یگانگی با خدا را درک نخواهد کرد . حافظ میفرماید این مطلب مهم را حلاج (حسین بن منصور حلاج) به خوبی و به حق بر سر دار می سرود و زمزمه میکرد . حلاج عارف بزرگی بود که به وحدت رسیدن و یگانگی خود را با خدا آشکار نمود و مذهبیون سطحی نگر مانند شافعی ، حنبلی و سایر مذاهب که مغز و اصل دین را رها کرده و با پوسته آن هم هویت شده بودند و در نتیجه هدف اصلی دین که یگانگی انسان با خداست را درک ننمودند حکم به ارتداد حلاج داده و او را بر دار کردند . حافظ میفرماید هدف او از عدم توبه در برابر سطحی نگران مذهبی و رهانیدن جان خود ، اشاره به این مطلب مهم یکی شدن انسان با خدا ست که هدف اصلی خدا و پیامبران الهی میباشد .
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل
پس راه و چگونگی یکی شدن با خدا چیست و چگونه میتوان با خدا به وحدت و یگانگی رسید ؟ جان انسان خمیرمایه اولیه و ذات خدا را با خود دارد ولی بسیار ناتوان و ضعیف است و حافظ میفرماید این جان اصلی خدایی ، وقتی پر و بال گرفته و تقویت میشود که جان کاذب انسان از بین برود . جان و خود کاذب انسان پس از بدو تولد انسان و ورود به این جهان ماده و فرم ، شکل گرفته و به تدریج جان خدایی انسان را به حاشیه میبرد . این طرح زندگی یا خدا برای استمرار و بقای جان جسمانی انسان بر روی زمین فرم بوده است که منجر به تشکیل خود کاذب در انسان میشود .پیغام خدا با برگزیدن پیامبران در تمامی دوران این بوده است که انسان این خود کاذب شکل گرفته درون او نیست زیرا این خود از جنس ماده و فرم میباشد در صورتیکه انسان از جنس خدا و بی فرمی ست و انسان باید خود کاذب اولیه خود را فراموش و رها کرده ، به اصل خدایی خود بازگردد .
دل دادهام به یاری شوخی کشی نگاری
مرضیّةُ السجایا محمودةُ الخصائل
حافظ در ادامه به توصیف یار اصلی و خدایی پرداخته و میفرماید او یا انسان بایستی دل به چنین یاری بدهد و نه آن یار کاذب و جعلی که فقط به منظور خواب و خوراک و امور روزمره انسان در او شکل گرفته بود . جان و خدای اصلی دلربا (شوخ) ، دلکش ، و نگاری زیبا روست ، او سجایا و خلق مرضیه دارد ، یعنی اخلاق نیکو و پسندیده دارد ، همچنین اشاره به نام دختر پیامبر اسلام که در سجایای اخلاقی زبانزد است داشته بخصوص که بی درنگ نام دیگر پیامبر اسلام محمود را به زبان می آورد . این پدر و دختر نمونه ای از انسانها کامل بودند که به وحدت با خدا رسیدند و حافظ میفرماید اگر بخواهی از خصیصه های یار اصلی خود بدانی ، به این دو بنگر که آیینه وار خدا را در آنها خواهی دید .
در عین گوشهگیری بودم چو چشم مستت
و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
اما وظیفه انسان در این جهان چیست و اکنون که حافظ و دیگر بزرگان به ما آموزش دادند چه باید کنیم تا به اصل و حان خدایی خود بازگشته و به وحدت برسیم ؟ گوشه گیری کنایه از زمین فرم بوده و انسان نا آگاه در عین اینکه در فرم و مادیات زمین گیر کرده است و همچنان ستیزه کرده و خود را از جنس ماده میداند ، اما به چشم مست حضرت معشوق یا خدا نیز شبیه است .یعنی به دلیل اینکه ذات و اصل انسان از جنس خداست با وجود اینکه خود کاذب انسان تمامی ابعاد وجودی او را اشغال کرده است اما دید و نگاه مستانه خدا را فراموش نکرده و پس از اینکه همه تصورات ذهنی و دید مادی خود را باطل یافت ، چنین انسانی به سوی اصل خود جذب میشود . مولانا نیز در این رابطه میفرماید با وجود گوشه گیری و پیمایش راه باطل بر اصل و جوهر انسان ضرر وارد نمیشود ، بلکه این قشر و پوسته انسان است که آسیب دیده و هر لحظه امکان بازگشت انسان وجود دارد :
کس نیابد بر دل ایشان ظفر ، بر صدف آید ضرر نه بر گهر
در مصرع دوم حافظ میفرماید پس اکنون که راه برای زنده شدن به خدا باز است او یا انسان باید به جرگه مستان وارد شود ، یعنی از هوشیاری دید جسمی دست کشیده و به هشیاری و جهان بینی خدایی و جان اصلی بازگردد . ابروی حضرت معشوق که نماد هستی و گنبد نیلی این جهان فرم میباشد خمیده است یعنی کل هستی از حماد و نبات و حیوان و کل کاینات در برابر حضرتش خمیده و تسلیم محض هستند و فقط انسان است که مقاومت و ستیزه میکند و او نیز سرانجام در برابر خدا خاضع و تسلیم خواهد شد .
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم
وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل
آب دیده در اینجا اشک چشم نبوده ، بلکه نگاه انسان به چیزهای مادی این جهان فرم است که از آنها آب زندگانی و سعادت و آرامش بدست آورد، درصورتیکه خدا آرامش ظاهری حاصل از چیزها را مانند طوفان نوح ، بر هم میزند تا به انسان یادآوری کند که او از جنس چیزها و ماده نیست . در ابیات دیگری حافظ این کار خدا را از روی غیرت میداند که نمیتوان بپذیرد جسم و ماده جایگاه او را که در دل و مرکز انسان است اشغال کند و به همین دلیل اگر انسان عاشق چیزها شده و چیدمانی از آنها را مانند پول ، خانه ، اتومبیل ، همسر و فرزندان ، باورها و اعتقادات ، دانش و اعتبار ، مقام و شهرت و هر چیز برآمده از ماده و ذهن را در دل خود قرار داده و با اندک جابجایی این چیدمان خشمگین و غمگین شود ، پس خدا بسان طوفان نوح این نظم را بهم میزند تا انسان را از خواب ذهن بیدار کند . انسانهای خردمند و زیرک همچون حافظ نه تنها از طوفان و در هم ریختن نقش دلبستگی های دنیوی ناراحت و غمگین نمیشود ، بلکه با رضایت وشادمانی نقش زیبای هستی یا خدا را که اصل زندگی میباشد در سینه
و مرکز خود حفظ میکنند و این همان تسلیم و رضایت است که موجب باز شدن آسمان درون انسان و مقدمه تبدیل او به عدم و بینهایت خدا میشود . در رابطه با چیدمان چیزها نقل کرده اند روزی درویشی از بازار و مقابل دکان فرید الدین عطار نیشابوری گذر مینمود و چون عطار را مشاهده کرد که در نهایت وسواس به تزیین دکان خود مشغول است توقف کرد و خیره به او نگریست و چون عطار سبب این تعجب را از درویش بپرسید او پاسخ داد در شگفتم که چگونه خواهی جان به جان آفرین تسلیم کرد در حالیکه تا این حد به نظم دکان خود دلبسته ای ؟ عطار از درویش سوال کرد تو خود چگونه خواهی مرد؟ درویش دستار از سر باز نموده ور مقابل دکان عطار خوابیده و دستار بر روی خود کشیده و گفت اینچنین خواهم مرد . پس از اندکی عطار دریافت که درویش بواقع از دنیا رفته است پس حال او دگرگون شده مغاره و زندگی مادی خود را رها کرده و تا پایان عمر در راه معنویت کوشید .
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است
یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل
هادی رشیدی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:
این غزل چرا مهجور است چنین؟؟!!
کسی میتواند مفهومی کلی از سرودن این غزل برای من روشن سازد؟
محمد در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲:
در گلهای رنگارنگ300 توسط استاد شهیدی و همراهی جناب یاحقی اجرا شده است.
سمیرا در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۲:
دوستان معنی این بیت نکوهیده دل را بکاهد همی
رو کسی میدونه؟
nabavar در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۳ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸:
گرامی محمد
وان باد چون درفشِ دی و بهمن
خوش چون بخارِ عود، مطرا شد
حسین رضوان دوست در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۵:
صورت درست مصرع دوم اینه: ز غمت به سینه کم آتشی که نزد زبانه کما تشا
محمد در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸:
با سلام.در بیت سوم آیا درفش ،مکسور است؟عود چطور؟عود کسره می گیرد؟
جواد در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۴ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳:
وزن:فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن بحر رمل مثمن سالم
اصغر در ۵ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹:
چگونه میتوان پراکندگیِ انسان را در یگانگیِ واقعی ذوب کرد، مگر با رسیدن به مقام فنا و غرقشدن در شوق الهی که واقعیترین و متعالیترین نحوهی بودن هرکس است؟ این نوع بودن، با حضور در تاریخی ممکن است که انسان خود را با ارادهی الهی در آن تاریخ یگانه کند. در این حالت است که در انسان کثرتها عین وحدت و وحدتها عین کثرت احساس میشود و این معنایِ بودنِ آنهایی است که چیزی بیش از نیازهای حیوانی در خود پروراندهاند. و مهمتر از آن میفهمند در چه تاریخی زندگی میکنند.
پریسا در ۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱: