گنجور

 
صائب

پامنه بیرون ز حدِِّ خود کمال این است و بس

پیشِ اهلِ دید ملکِ بی‌زوال این است و بس

دردِ خودبینی بود صد پرده از کوری بتر

اخترِ اربابِ بینش را وبال این است و بس

خونِ دل خوردن پشیمانی ندارد در قفا

گر شرابی هست در عالم حلال این است و بس

چشم‌پوشیدن جهان را زیرِ بال‌آوردن است

شاهبازِ معرفت را شاهبال این است و بس

باطنِ خود را مزین کن به اخلاقِ جمیل

کانچه می‌ماند به حسنِ لایزال این است و بس

گوشِ سنگین، سنگِ دندانِ سبک‌مغزان بود

هرزه‌گویانِ جهان را گوشمال این است وبس

از گناهِ خود اگر شرمنده‌ای دیگر مکن

شاهدِ خجلت، دلیلِ انفعال این است و بس

خویش را نزدیک می‌دانی، ازان دوری ز حق

دورشو ز اندیشهٔ باطل، وصال این است و بس

عشرتِ ما در رکابِ معنیِ نازک بود

عیدِ ما نازک‌خیالان را هلال این است و بس

تا مگر بر چون خودی در گفتگو غالب شوند

مطلبِ اربابِ علم از قیل و قال این است و بس

تا به خودداری گمانِ علم و دانش، ناقصی

چون به نقصِ خود شدی قایل، کمال این است و بس

دستِ تحسین بر سرِ دوشِ قلم صائب بکش

منتهای فکرِ اربابِ کمال این است و بس

 
 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
غزل شمارهٔ ۴۸۳۲ به خوانش فاطمه زندی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم