برگ بی برگی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:
خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
کارگاه دیده همان ذهن انسان است که هرچه را می بیند در این کارگاه تجزیه تحلیل کرده و خروجی آن ، نقش و صورت آن چیز میباشد و نه کنه و ذات آن چیز . به دلیل اینکه انسان از جنس بینهایت خداوند است پس هر چه را که تا کنون ندیده است نیز میتواند تصور و خیال کند و این همان قدرت خلاقیت ذهن انسان است ، اما وقتی بخواهد خدا را با ذهن خود تصور کرده و تصویری ذهنی از او برای خود خلق کند درمانده و ناتوان از این کار شده و حافظ میفرماید تصوری ذهنی از خدا را نه کسی شنیده و نه دیده است . بنظر میرسد حافظ قصد آن دارد بگوید این درست است که ذات انسان از جنس بینهایت خداوند است اما هیچکس را به کنه و ذات حضرتش راه نیست و میان عاشق و معشوق فرق بسیار است . در جایی دیگر نیز میفرماید :
با هیچکس ندیدم زان دلستان نشانی
یا من خبر ندارم ، یا او نشان ندارد
مولانا نیز میفرماید ؛
نازنینی تو ولی درحد خویش
الله الله پا منه از حد بیش
وباز هم حافظ ؛
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
و ابیات دیگری با همین مضامین .
حافظ همین معنا را در بیت بعد به شکل دیگری ارائه میفرماید
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
باد شمال هموار کننده مسیر باد صبا ست و باد صبا در ادبیات عاشقانه عرفانی تنها واسطه ارتباط معنوی با حضرت معشوق میباشد ، پس حافظ میفرماید این درست که او یا هر عاشقی در اشتیاق رسیدن ووصل به حضرت معشوق سراپا طلب است و مانند نسیم شمال مرتفع کننده مسیر باد صبا به منظور دریافت پیغام حضرت معشوق است والبته که این ارتباط برقرار شده و تا حدودی موجب نزدیک شدن انسان به حضرت معشوق میگردد اما مرتبه حضرت معشوق آنچنان رفیع است و فاصله آنقدر زیاد که دست انسان عاشق به گرد پای حضرتش نیز نخواهد رسید . سرو در ادبیات عرفانی نماد خدا و گاه نیز انسان کامل است . سرو خرامان یا سرو روان نوعی سرو را گویند .
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
انسان سالک و عاشق گاه در شب بسر میبرد و گاه در روز ، شب نماد دلبستگی ها و گذران امور دنیوی و روز مره انسان است و روز نماد نور و حضور و وصل انسان عاشق به منشاء هستی ، این دور و چرخه رفت و برگشت همچنان ادامه دارد تا زمان زندگی در شب به حداقل کاهش پیدا کرده و انسان حداکثر زمان خود را در روز بسر ببرد . روز عمر موفقیت ها و آرامش و خوشبختی دنیوی انسان است و حافظ میفرماید او یا هر انسان عاشقی به امید آرامش و خوشبختی در این جهان نیست که در شب زلف حضرتش بسر می برده است و پس از شب ذهن امیدوار به دیدار روی حضرت معشوق و وصل او دارد اما با توجه به ابیات ذکر شده پیش ار این ، بنظر میرسد که باید از این طمع خام برای کامیاب شدن از دهان حضرت معشوق و وصل او دل ببرد .
به شوق چشمه نوشت چه قطرهها که فشاندم
ز لعل باده فروشت چه عشوهها که خریدم
حافظ ادامه میدهد که به شوق رسیدن به سرچشمه آب حیات و زنده شدن به حضرت معشوق چه غمها که نخورده و چه اشکها که از چشمهای او جاری نشده است و چه عشوه ها بی که از سوی حضرت معشوق به جان نخریده است . باده فروش در اینجا حضرت معشوق است که با وجود بهرمند ساختن حافظ و انسان عاشق از می خرد ایزدی ، برای تقاضا و تمنای وصل حافظ یا انسان عاشق ، عشوه آمده ، پاسخ منفی داده و امید او را برای وصل نقش بر آب میکند .
ز غمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی
ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
دل ریش و زخمی انسان که زخم خورده از جفای خود کاذب انسان برای بدست نیاوردن یا از دست دادن چیزهای مادی و ذهنی این جهان است و هنوز هم اجسام و چیزهای ذهنی را در مرکز و قلب خود نگهداری و مراقبت میکند بوسیله تیرهای غمزه حضرت معشوق هدف قرار میگیرند تا از بین رفته و جا برای حضور حضرتش باز و مهیا شود ، حافظ میفرماید که چه تبرهایی را از سوی حضرتش پذیرا بوده است به امید و شوق وصل و یکی شدن با حضرت معشوق و چه غمهای فراقی را در سر کوی حضرت دوست تحمل نموده است ، و همه اینها به امید وصال و یکی شدن با او بوده است اما اکنون نومید از این وصل به این واقعیت پی برده است که درآمیختن محض با حضرتش میسر نبوده و باید به همین اندازه بسنده کند .
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
خون دل بواسطه درد و غم فراق یا همان عشق است . تراب یا غبار کوی حضرت معشوق یعنی جنس و اصل خدایی انسان که در آموزه های دینی از آن به خاک تعبیر شده است . حافظ میفرماید او بوی عشق را از دل زخم خورده از غم عشق حضرت معشوق بواسطه اینکه او نیز از جنس خداست شنیده است یعنی اگر انسان از جنس خدا نبود که این عشق را درک نمی کرد
اما اکنون که زمان وصل فرا رسیده است پی به این مطلب مهم برده که به گرد آن سرو خرامان نخواهد رسید .
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
حافظ آدمه میدهد که انسان در این ماجرای عشقی گناه و قصوری نداشته است که عاشق سرو بینهایت خدا شده است .او میداند که انسان کجا و آن سرو رفیع و بلند بالا کجا . پس گناه این عشق را از چشم سیاه حضرت معشوق میداند ، یعنی چون او جهان را از منظر چشم خدا نگریسته است پس لاجرم عاشق خد یا هستی مطلق شده و مانند آهوی وحشی که از صیاد خود می گریزد ، از آدمیت خود بسوی انسانیت و جان خدایی خود رمیده است .شاید مراد از گردن دلخواه وجه جمالی حضرت معشوق باشد .
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
همانطور که با وزش نسیم صبحگاهان غنچه های گل باز میشوند ، نسیم صبا از سر کوی حضرت معشوق به سوی غنچه وجود و اصل خدایی انسان عاشق وزیده و او را شکوفا میکند . و حافظ میفرماید وزش نسیم صبا بواسطه پرده دری دل خونین آنسان است که از سوی حضرت معشوق وزیده است . انسان عاشق با شنیدن بوی حضرت معشوق است که پرده دل خونین را می درد . دل خونین نشانه غم عشق به ذات هستی یا حضرت معشوق و خداست .پرده دل خونین را می درد همچنین نشانه رها کردن دلبستگی های دنیوی ست که پیشتر ذکر آن رفت و توسط تیرهای غمزه حضرتش در دل انسان هدف قرار گرفته بودند تا جای برای حضور حضرت معشوق باز شود. یعنی انسان عاشق با دریدن پرده دل خونین خود اجازه میدهد دردها و غمهای ناشی از دلبستگی های دنیوی بصورت خون از دل او جاری شده و بیرون بریزد و آنگاه است که غنچه اصل وجود خدایی او شکوفا شده و مانند گل باز میشود .
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم
خاک پای حضرت معشوق همان ذات و اصل خدایی انسان است و حافظ به آن قسم میخورد ، همچنین به نور چشمان خود که همان جهان بینی خدایی اوست . حافظمیفرماید همه اینها را ذکر کرده است که انسان کجا و حضرت معشوق کجا ، و وصل و دیدار روی حضرتش محال است، ولی نکته اینجاست که حافظ یا هر انسان عاشق و کاملی اگر روی حضرت معشوق را ندیده باشد پس این فروغ و پرتو نور ناشی از جهان بینی خداگونه حافظ از کجا ست ؟ یعنی که قطعاً بزرگان و انسانها کاملی مانند او به دیدار روی حضرتش نایل آمده و به حضور رسیده اند و این جزوی از اسرار انسانهای کامل است که اگر هویدا کنند مانند منصور بر دار خواهند شد .
محسن در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:
فوق العاده
میترا شهبازی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۶ - در شکایت از زندان:
جان شد اینجا چه خا بیزد تن
*که آبخوردش ز آب دان برخاست*
این که در دیگر نسخه ها نوشته شده به نظر درست تر و ظریف تره
نستوه در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ خواجه عبدالله انصاری » مناجات نامه » مناجات شمارهٔ ۸۸:
در مصرع 4 پس از رضای او، حرف ربط و جا افتاده است.
امیررضا کفاشی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶:
سلام دوستان عزیز
ببینید محتای این غزل بیان ترجیح مرگ اختیاری بر اضطراری هست. و این مرگ اختیاری به معنای انعدام وجود مادی نیست بلکه به این مفهوم هست که هرجه در هستی اتفاق میفته فاعل و موثرش رو حضرت حق بدونیم.به این میگن فنای فی الله.
در مورد بیت آخر هم خموشید بصورت فعل امر باید خوانده بشه تا این معنی که «موتوا قبل ان تموتو» القاء بشه مولانا میفرماید قبل از اینکه به مرگ اجباری بمیرید ،تسلیم اراده و مشیت حق باشید و هرچیزی و هر فعلی رو از خدا بدونید و تسلیم او باشید و گرنه به هنگام مرگ جسم،خواه نا خواه تسلیم خواهیم شد و در مصرع دوم میگه که این انانیت و منیت هست که مانع از تسلیم در برابر اراده حق میشه و موجب نفور و گریز ما از فنای درحق که همون تسلیم اراده وفعل خدا بودن هست میشه
محسن در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۲:
حاشیه قبلی درباره ی بکار رفتن نادرست واژه ی ترک به جای توز بود. اما شوربختانه به درستی چاپ نشد.
در بسیاری از ابیات به جای (توران) واژه ی (ترکان) نوشته شده که نادرست است و در حاشیه ی پیشین توضیح دادم که چرا اینگونه است.
محسن در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۲:
در تمام بیت ها واژه ی <> به جای <> به کار رفته که نادرست است.
1.<> در اوستایی به معنی پسر عمو است و ربطی به <> ندارد.
2. ترکان در اواسط دوران ساسانی به آسیای میانه وارد شدند، اما بخش کیانی شاهنامه، به گفته ی برخی مربوط به دوران اشکانی، و به گفته ی برخی دیگر مربوط به دوران پیش از هخامنشی است. در هر دو حالت تورانیان که در آسیای میانه زندگی می کردند و با ایرانیان می جنگیدند، فامیل های دور ما بودند و ربطی به ترکان ندارند.
دکترمحمدرسول بیاتی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴۱:
در نسخ اصلی افسرده مرقوم است نه آشفته ، از لحاظ معنی آشفته با افسرده متفاوت میباشد ، فی الواقع از منظر روانشناسی کسی که دچار افسردگی هست حال نالیدن ندارد بلکه سکوت و عزلت را ترجیح میدهد و آنکه آشفته است ناله و شیون سر میدهد مانند کسی که مشوش حال شده .... با تشکر
عابر در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۹ - حکایت دهقان در لشکر سلطان:
هزار آفرین به مهدا و پدر و مادرش. ای کاش همه کودکان ایرانی همینقدر با ادبیات فارسی مانوس بودند.
رنجبر در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۶ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » مسمطات » جمهوری نامه:
در شعر اصلی «رضا خان کهنه الدنگ قلندر» هست که اینجا به اشتباه ببین آن کهنه الدنگ قلندر آمده و این شعر هم از مرحوم میرزاده عشقی هست
علی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۴ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » تصنیفها » در دستگاه ماهور:
عزیزی که گفته اند چگل یعنی چو گل نه اینگونه نیست. همان چگل با کسره چ و گ درست است. . از نظر درست نویسی زبان فارسی برای نوشتن چو گل هیچگاه حرف حذف نمی شود . مثل چونکه که هیچگاه چنکه نوشته نمی شود .
شعیب در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۷:
بنای من به گرد / خویش / گردیدن به پا دارد
رضا شاهی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۳:
کلمه مغناطیس از مگنتیت گرفته شده است ،من اولین بار که این شعر را خواندم از دیدن این کلمه تعجب کردم..
کسی کاربرد و معنی درست این لغت را در این شعر میداند؟
رضا شاهی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۳:
جالینوس نام پزشک یونانی است ،و همراه اوردن با بوعلی که خود نیز پزشک است شاهکار مولانا است درین بیت..
دکتر صحافیان در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
بشتاب ساقی که معشوق پرده از چهره اش کنار زده و کار خلوت نشینان ازین پس رونق گرفته است
ِآن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
هر دم چهره اش چون شمعی فروزان(برای بهتر سوختن سر فتیله را می بریده اند)دلربایی می کند و این پیر سالخورده( منتظر دیرین) دوباره جوان و جاودان میشود.
3- خبر خوش دیگری رسید که مفتی شریعت( خانلری: تقوی) کنار رفته و دشمن طریق احتیاط در پیش گرفته است.
4- امان از این سخن گفتن شیرینت! گویا از پسته دهانت شکر می ریزد.
5- آن سنگینی اندوه که جانمان را می آزرد، با مسیحا نفسی چون تو از میان رفت.
6- آن خوش قامت( خانلری: حوروش)که ماه و آفتاب مشتری زیبایی اش بودند با آمدنت پی کار خود گرفت.
7-قصه عشقمان در هفت آسمان پیچیده( عشق کیهانی)، چه کوته بین است آنکه دست کمش بگیرد .
8- حافظ این سخن های کیهانی را از که آموخته ای، که سرنوشت از آن دعای دفع بلا می خواهد و با طلا می نویسد.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
شهریار همتی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » ساقینامه:
باسلام
به نظر می آید در این بیت اشتباه نوشتاری صورت گرفته است
بس آلودهام آتش می کجاست
پر آسودهام نالهٔ نی کجاست
صحیح آن
بس آلودهام آتش می کجاست
بر آسودهام نالهٔ نی کجاست
با تشکر
رضابلدی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده:
سلام در بیت بر هر ورقی که حرف راندی نقش همه در دو حرف خواندی منظور از دو حرف چیه؟
مجید صداقت در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیهالسلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد:
درود بر دوستان عزیزم
. ترس چیست؟میخواهیم نظر خود را درباره ترس بیان کنیم
به نظر شما ترس چیست؟ نوعی واکنش طبیعی که کتمان آن محل تامل است؟یا فعلی اکتسابی که در شرایط محیطی مختلف متفاوت بوده؟. هر تفسیری به زعم خویش میتوان برای ترس بیان کرد. بعبارت دیگر ترس در علوم مختلف ،معانی متفاوتی دارد. مثلا در علم روانشناسی ترس ریشه در اتفاق یا حادثه ای در گذشته داشته یا بطور مثال درعلم فلسفه ، انسان در جوار حواس پنجگانه دارای خصائصی از جمله ترس می باشد. البته نگاه علم فلسفه به ترس کمی واقع گرایانه تر از دیگر علوم است. دلیل اول اینکه از ترس بعنوان یه خصیصه یاد میشود و دوم اینکه ترس قابل کتمان نیست ودر وجود همه بالقوه واکنش ترس وجود دارد. من خود بشخصه قبل از این تعریفی متفاوت از ترس داشتم. بگذریم،نمیخواهیم زیاد سلیقه ای به مقوله ترس نگاه کنیم. از اینرو مشتاقانه به سراغ ادبیات خودمان میرویم. میخواهیم ترس را از قول مولانا تعریف کنیم
.
مؤمنان از دست باد ضایره
جمله بنشستند اندر دایره
یاد طوفان بود و کشتی لطف هو
بس چنین کشتی و طوفان دارد او
پادشاهی را خدا کشتی کند
تا به حرص خویش بر صفها زند
قصد شه آن نه که خلق آمن شوند
قصدش آنک ملک گردد پایبند
آن خراسی میدود قصدش خلاص
تا بیابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نه که آبی بر کشد
یاکه کنجد را بدان روغن کند
گاو بشتابد ز بیم زخم سخت
نه برای بردن گردون و رخت
لیک دادش حق چنین خوف وجع
تا مصالح حاصل آید در تبع
همچنان هر کاسبی اندر دکان
بهر خود کوشد نه اصلاح جهان
هر یکی بر درد جوید مرهمی
در تبع قایم شده زین عالمی
حق ستون این جهان از ترس ساخت
هر یکی از ترس جان در کار باخت
حمد ایزد را که ترسی را چنین
کرد او معمار و اصلاح زمین
این همه ترسندهاند از نیک و بد
هیچ ترسنده نترسد خود ز خود
هیچ وهمی بیحقیقت کی بود
هیچ قلبی بیصحیحی کی رود
آن حکیمک وهم خواند ترس را
فهم کژ کردست او این درس را
مؤمنان از باد زیان آوری که بود دست بر دعا برداشتند ویاد طوفان لطف هو را بخاطر میآورد، پادشاهی را خدا کشتی میدهد تااز روی حرص وطمع ونگه داشتن تاج وتخت به جنگ دشمن رود، نه از برای ایمن ساختن مردمش بلکه برای ایمن ساختن قلمرو تاج وتخت خویش.
بعبارتی دیگر از ترسِ از دست دادن قلمرو، مردم خود را از آسیبها حفظ مینماید.ویا آن خر آسیابی که می دود قصدش گرفتن روغن کنجد نیست بلکه میخواهد از آن زخم سریعتر بگریزد ولی بدون توجه مشغول به خدمترسانی است ویا گاو که با شتاب میرود، قصدش این نیست که گاری را جابجا کند بلکه از خوف درد است که خدادر دل او نهاده ، ویا کاسبی که دردکان مشغول کاسبی است از ترس گذران امورات زندگی وامرار معاش است ونه اصلاح جهان اما با این کار بدون اختیار مشغول به خدمت رسانی خلق است، خلاصه این که خدا اساس جهان را بر ترس نهاد وهر کسی از ترس جان زندگی میکند وامورات میگذراند.می بینیم که ترس در ادبیات ما به معنی وهم نیست و هر کس که این برداشت را از ترس داشته باشد به بیراهه رفته است وحمد خدای عز وجل که ترس را این چنین معمار واصلاح زمین قرار داد.
آری، خداوند ترس را قرار داد تا چرخ گردون بخوبی بچرخد، همه از روی ترس تن به کار میدهند واز این رو کار جهان بخوبی پیش میرود.
همیشه خشنود باشید ورستگار
حامد رئیس یزدی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۰:
البته به گمانم ، بخت جوان درست تر و به خاطر تضادی که دارد ، زیباتر است. اما "صلای پیر آموزی" دقیقا چه معنایی دارد؟
امیر ارسلان طاحونی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۳: