گنجور

حاشیه‌ها

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۰:

 

" شراب "


چندان بخورم شراب کاین بویِ شراب
آید زِ تُراب چون شوم زیرِ تُراب


تا بر سرِ خاکِ من رسد مَخموری
از بویِ شرابِ من شود مست و خراب


- چندان: به حدی، آنچنان
- شراب: شرابِ معرفت، حکمت، عشق
- بخورم شراب: درونم را لبریز از عشق و معرفت کنم
- بوی: آثار، نشانه ها
- تُراب: خاک، گور
- چون شوم زیرِ تُراب : بعد از اینکه از دنیا رفتم
- تا : وقتی که
- مَخموری: معتاد به شراب، تشنگانِ حقیقت و معرفت
- شود مست و خراب: بدمست شود، لبریز از معرفت و حکمت شود


برداشت آزاد:
آنچنان جامِ دل و وجودِ خود را از شرابِ دانش و معرفت لبریز کنید که آثارِ آن، حتی پس از مرگ نیز سالیانِ سال نمایان باشد. تا روزی اگر کسی شیفته یِ یادگیری و رشد بود، با مراجعه به آثار و فعالیت هایِ شما ، بتواند خود را سرمست از معرفت و حکمت کند.
جالب این است که دقیقا همین پیش بینی برای خود خیام در حال رخ دادن است. همه کسانی که رباعیاتِ خیام یا دیوانِ حافظ و آثارِ دیگر بزرگان را عمیقا می خوانند و عمق مفاهیم اشعار را با تمامِ وجود متوجه میشوند, می توانند جوششِ این شور و مستی را در درونِ خود به خوبی احساس کنند.


بیا و کَشتیِ ما در شطِ شراب انداز
خروش و وِلوِلِه در جانِ شیخ و شاب انداز


مرا به کَشتیِ باده دَراَفکن ای ساقی
که گفته اند نکویی کن و در آب اَنداز


مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بَر در خُمِ شراب انداز


زِ جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سویِ دیوِ مِحَن ناوَکِ شهاب انداز


دیوان حافظ » غزل 263


- بیا و کَشتیِ ما در شطِ شراب انداز: ای ساقی! بیا و لطفی کن! وجودِ تشنه یِ ما را به درونِ رودخانه یِ خروشانِ عشق انداز! چرا که نوشیدنِ اندک اندک شرابِ عشق و معرفت دیگر عطشِ ما را فرو نمی نشاند!
- خروش و وِلوِلِه در جانِ شیخ و شاب انداز: شورِ عشق و هیاهو و شادی بی سبب در دلِ هر پیر و جوانی بیانداز
- مرا به کَشتیِ باده دَراَفکن ای ساقی: ای ساقی! مرا به درونِ کَشتیِ شراب بیانداز و مرا غرقِ شور و شادی کن
- که گفته اند نکویی کن و در آب اَنداز: بدان مَثَلی که سعدی گفته است که " تو نیکویی کن و در دِجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد باز "
- مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند: مگذار مرا پس از مرگ زیرِ خاک دفن کنند
- مرا به میکده بَر در خُمِ شراب انداز: وصیّت می کنم که مرا به میخانه برده و داخلِ یکی از خُمره هایِ شراب بیاندازید
- زِ جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت: اگر زمانی همچون حافظ، از نامهربانی و ستمِ روزگار، جان به لب شدی
- به سویِ دیوِ مِحَن ناوَکِ شهاب انداز: با پیاله هایِ شراب (با شادی و شور) که همچون تیرهایِ آتشین است به سوی همه یِ اندوه و ناراحتی ها که همچون دیوی است، مبارزه کن

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۵۰:

 

" آیینه یِ صبح "


هنگامِ سپیده دَم خروسِ سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری


یعنی که نِمودند در آیینه یِ صبح
کَز عمر شبی گذشت و تو بیخبری


- خروسِ سحری: خروسی است که فقط هنگامِ سحر آواز سر می دهد و مانندِ خروسِ بی محل! که گاه و بیگاه می خواند، نیست
- سپیده دَم: بامداد، سحر، زمانِ گرگ و میش قبل از صبح
- نوحه گری: گریه و زاری با صدایِ بلند
- نِمودند: نشان دادند
- آیینه یِ صبح: صبح به آیینه ای تشبیه شده که گذرِ عُمر را به وضوح نشان می دهد


برداشت آزاد:
آیا می دانی چرا خروس هنگامِ سحر شروع به آواز خوانی می کند؟ در واقع این آواز، آه و ناله ای است سوزناک از بی خبری و نا آگاهی ما از آنچه که هر روز در حال از دست دادن آن هستیم. صبح همچون آیینه ای است که به وضوح گذرِ شبی از عُمرمان را نشان می دهد و این در حالیست که ما اصلا متوجه نیستیم که این شبی که گذشت بخشی از عمر کوتاه ما بود که دیگر بر نخواهد گشت!


سرودِ مجلسِ جمشید گفته اند این بود
که جامِ باده بیاور که جَم نخواهد ماند


غنیمتی شُمَر ای شمع! وصلِ پروانه
که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند


بدین رواقِ زِبَرجَد نوشته اند به زَر
که جز نکوییِ اهلِ کرم نخواهد ماند


دیوان حافظ » غزل 179


- جمشید: جمِّ درخشان ، از پادشاهان ایرانِ باستان که 700 سال بر جهان پادشاهی کرد. در شاهنامه، تمدن بشری به دورانِ پادشاهیِ وی نسبت داده شده است. سرانجام بخاطر خودپسندی و ناسپاسی پادشاهی را از دست داد و گرفتار ضَحّاک شد و با اره به دو نیم شد!
- جامِ باده بیاور: بیا شادمانی کنیم و از تاریکی و پلیدی دوری کنیم، بیا خوب باشیم و خوبی کنیم تا شادی واقعی و پایدار را در اعماقِ وجودمان حس کنیم
- غنیمتی شُمَر: قدردانِ تک تکِ لحظه هایِ زندگی باش
- شمع: مردم، که عاشق را نیز شامل می شود
- وصلِ پروانه: داشته ها و یافته ها، حال خوش و احساس شادی، یکی از این نعمتها می تواند رسیدنِ به معشوق باشد
- معامله: زندگی، حالِ خوش
- تا صبح دَم: اشاره به زندگی کوتاهِ ما و خوشیهایِ زودگذر و ناپایدارِ دنیا دارد
- زِبرجد: سنگِ قیمتی است که در صنعت جواهرسازی استفاده می شود
- رواقِ زِبَرجَد: گنبدِ ساخته شده از سنگ قیمتی آبی رنگ، آسمانِ نیلگون
- به زَر: با آبِ طلا
- که جز: تنها, فقط
- نکوییِ اهلِ کرم: بخشش و خوبیِ خوبان و سخاوتمندان

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۱۳:

 

" حقیقت "

آنها که زِ پیش رفته اند ای ساقی
در خاکِ غرور خُفته اند ای ساقی


رُو باده خور و حقیقت از من بِشِنو
باد است هر آنچه گفته اند ای ساقی


- زِ پیش رفته اند: گذشتگان
- ساقی: دوست، همدم، یار
- خاکِ غرور: غرور به مرگ تشبیه شده است
- خُفته اند: بی خبرند یا مرده اند
- رُو باده خور: بدنبالِ شادی باش و اندوهگین مباش
- باد است: حرفِ بی پایه و اساس


برداشت آزاد:
آنهایی که پیش از ما زندگی می کردند و به دارایی و داشته هایِ خود فریفته شده بودند را نگاه کن که کجا آرمیده اند! پس با نگاهی عبرت آمیز، امروز و این لحظه حال را خوب دریاب ، در جستجویِ شادی و شادمانی باش و غم و اندوهِ بیهوده به دل راه نده، چرا که قولِ فردا به هیچ کس داده نشده است!


هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد
سعادت همدمِ او گشت و دولت همنشین دارد


به خواری مَنگر ای مُنعِم ضعیفان و نحیفان را
که صدرِ مجلسِ عشرت گدایِ رَهنشین دارد


چو بر رویِ زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیرِ زمین دارد


دیوان حافظ » غزل 121


- خاطرِ مجموع: خیالِ جمع، آسوده خاطر
- مُنعِم: کسی که توانایی مالی, بدنیِ و... بالایی دارند
- ضعیفان و نحیفان: افرادی که از نظر مالی و یا قوای جسمانی ضعیف هستند
- صدرِ مجلسِ عشرت: شادمانی به دورهمی و مهمانی تشبیه شده که بهترین و بالاترین مکان این مهمانی عاشق پیشگانِ درویش پیشه اختصاص دارد
- رهنشین: خانه به دوش، آواره
- هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد: کسی که دلی آرام و همدمی دلآرام دارد
- سعادت همدمِ او گشت و دولت همنشین دارد: بدون شک رستگاری نصیبِ او و بخت و اقبال نیز همراه او شده است
- به خواری منگر ای مُنعِم ضعیفان و نحیفان را: ای کسی که دارای ثروت و قدرت فراوان و از توانایی زیادی برخوردار هستی، هیچگاه به چشمِ خواری به افراد ضعیف نگاه نکن
- که صدرِ مجلسِ عشرت گدایِ رهنشین دارد: چرا که بیشترین میزانِ شادمانی به درویشانِ خانه به دوشی تعلق دارد که در ورای این دنیا و در عالم عشق و شور در حال سیر و سلوک هستند و تو تنها جسمِ رنجور آنها را می بینی
- چو بر رویِ زمین باشی توانایی غنیمت دان: هنگامی که از نعمتِ زندگی برخوردار هستی، قدردان تمامی نعمتهایی نظیرِ تندرستی، زیبایی، شادابی، دارایی و... باش
- که دوران ناتوانی ها بسی زیرِ زمین دارد: چرا که روزگار در یک چشم بهم زدن تو را غافلگیر کرده و دست تو از این دنیا کوتاه میشود و کاری دیگر از تو بر نمی آید و نمی توانی به این دنیا باز گردی

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۵۶:

 

" فاخته "


آن قصر که بر چرخ همی زَد پهلو
بر دَرگهِ او  شَهان نهادندی رو


دیدیم که بر کُنگره اش فاخته ای
بِنشسته و می گفت که  کوکو کوکو


- چرخ: آسمان
- همی: همیشه
- زَد پهلو: از نظر شکوه و بزرگی برابری می کرد
- دَرگه: درگاه، در
- شَهان: پادشاهان، بزرگان
- نهادندی رو: به نشانه احترام و تعظیم چهره یِ خود را به خاک می مالیدند
- کُنگره: دندانه‌های سه گوش یا نیم‌دایره که بر بالایِ دیوارِ کاخ ها و قلعه ها می ساختند
- فاخته: پرنده‌ای خاکی‌رنگ با طوق دور گردن که کوچک‌تر از کبوتراست.
- کوکو: کجاست! کجا هستند!


برداشت آزاد:
این خرابه ای که اکنون فاخته ای روی آن نشسته و در حال نوحه سرائی است، روزگاری کاخی بلند بوده که از لحاظِ شکوهِ و بزرگی با آسمان برابری می کرد و بزرگانِ زیادی از رویِ ناتوانی و ترس به نشانه یِ سرسپردگی رویِ خود را بخاکِ درگاهش میمالیدند. فاخته با آوازی اندوهگین به ما گوشزد می کند که: آن کاخِ باشکوه کجاست؟! و آن کسانی که در این کاخ زندگی میکردند هم اکنون کجا هستند ؟!


سرانجام بِستر جُز از خاک نیست
از او بهره  زَهرست و تریاک نیست


تُرا زین جهان  شادمانی بس است
کجا رنجِ تو  بهرِ دیگر کس است


تو رَنجی و  آسان دگر کس خورد
سویِ گور و تابوتِ تو  ننگرد


بَر او نیز شادی سرآید همی
سَرَش زیرِ گَرد اندر آید همی


فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 18


- سرانجام بِستر جز از خاک نیست: آخرِ کارِ همگی ما، چیزی جز مردن و خفتنِ در گور نیست
- از او بهره زَهرست و تریاک نیست: نصیب ِ تو از این روزگار چیزی جز درد و رنج نخواهد بود
- تُرا زین جهان شادمانی بس است: از زندگی دنیا، تنها باید به شادمانیِ آن بسنده کنی
- کجا رنجِ تو بهرِ دیگر کس است: برای اینکه حاصلِ رنج و زحمتِ بیشترِ تو، نصیبِ کسِ دیگری خواهد شد، چرا باید با رنج کشیدن و زحمت بیهوده به فکر بازماندگان باشی در صورتی که آنها اگر خود تلاش کنند به هر چیزی دست پیدا میکنند و نیازی به غصه خوردن تو نیست
- تو رَنجی و آسان دگر کس خورد: تو با سختی تلاش می کنی و پول و دارایی جمع می کنی و کس دیگری به راحتی از آن بهره خواهد برد
- سویِ گور و تابوتِ تو ننگرد: به قبر و جنازه تو نگاه هم نخواهد کرد (که اگر این چنین نبود، گورستان ها همیشه شلوغ بود! و سر هر قبری بستگانِ مُردگان نشسته بودند و در حال گریه و زاری بودند)
- بَر او نیز شادی سرآید همی: همچنین شادیِ او نیز پایان خواهد یافت
- سَرَش زیرِ گَرد اندر آید همی: او نیز خواهد مُرد و در قبر خواهد خُفت!

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴:

 

" نام و نشان "


اِی بَس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زِ ما و نی نِشان خواهد بود


زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خِلَل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود


- اِی: شبه جمله ای است برای اظهار انزجار یا نارضایتی
- بَس: بسیار، فراوان
- نی: نه
- نام: یاد و خاطره، آوازه
- نِشان: رد، اثرِ بودنِ ما در این دنیا
- خِلَل: کاستی، تباهی، نقص


برداشت آزاد:
این روزگارِ بی وفا پس از مرگِ ما ، سالیانِ سال ادامه خواهد یافت و این درحالیست که هیچ اثری از بودنِ ما که به این دنیا این چنین سخت دل بسته بودیم، نخواهد بود. پیش از اینکه به دنیا بیائیم روزگار سِیرِ و گردشِ خود را بی هیچ کم و کاستی انجام می داده و پس از مرگِ ما نیز همین گونه خواهد بود. بنابراین بود و نبودِ ما برایِ روزگار هیچ تفاوتی نداشته و دل بستن بدان جز پشیمانی و زیان چیز دیگری در پی نخواهد داشت. در حقیقت دنیا چون کاروانسرایی است که یک مدت به اینجا آمده ایم که تجربیات مختلف را بدست آورده و سردی و گرمی روزگار را بچشیم و پخته شده و دستِ پُر از اینجا برویم نه اینکه حسِ تَملک کاروانسرا را داشته و به آن دل ببندیم.


بیا که قصرِاَمَل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیادِ عمر بر باد است


مَجو درستی عهد از جهانِ سست نهاد
که این عجوز عروسِ هزار داماد است


نشانِ عهد و وفا نیست در تَبسّمِ گُل
بِنال بلبلِ بی دل که جایِ فریادست


دیوان حافظ » غزل 37


- قصرِاَمَل: کاخِ آرزوهایِ دور و درازی که انسان برایِ خود می سازد و حاضر است برای ساختنِ این کاخ موهومی و پوشالی از زمان حالِ خود و شادمانی کردنِ آن صرفنظر کند، در واقع نقد حقیقی را به نسیه خیالی می دهد!
- سخت سست بنیاد: بسیار سست پایه
- بیار باده: بیا از لحظه یِ حال لذت ببریم، بیا شادمانی کنیم و غم و غصه ها را از دلِ خود بیرون کنیم
- بنیادِ عمر: اساس زندگییِ دنیا
- بر باد است: بر نابودی و فنا بنا شده است
- مَجو درستی عهد: انتظار وفاداری نداشته باش
- سست نهاد: بی بنیاد، پست فطرت
- عجوز: پیرزنِ کهنسال
- تَبسّمِ گُل: دل خوشی هایِ زودگذرِ دنیا
- بلبلِ بی دل: ای کسی که به این دنیا دل داده ای

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۲ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۳۴:

 

" مقصود "


با باده نشین که مُلکِ محمود این است
وز چنگ شِنُو که لحنِ داوود این است


از آمده و رَفته دگر یاد مکن
حالی خوشباش زآن که مقصود این است


- با باده نشین: با شادی همنشینی کن
- مُلک: پادشاهی، بزرگی، موهبت
- محمود: ستایش/ستوده شده
- وز چنگ شِنُو: به آهنگ های زیبا گوش بده
- لحنِ داوود: آوای بهشتی، اشاره به حضرت داوود (ع) دارد که بسیار خوش آواز بوده است، وقتی نوایِ راز و نیازش با خداوند بلند می شد، پرندگان به سوی او می‎آمدند و حیواناتِ وحشی گردن می‎کشیدند تا صدایِ دلنشین او را بشنوند
- آمده و رَفته: گذشته و گذشتگان
- حالی: هم اکنون
- مقصود: خواسته، نهایتِ آرزویی که انسان باید در این دنیا داشته باشد


برداشت آزاد:
براستی؛ شادمان زندگی کردن یک موهبتی است ستایش شده که اگر همراه با نغمه هایِ دلنشین نیز باشد، شیرینیِ بودنِ در بهشت را به ارمغان می آورد، در واقع بهشت از همین دنیا آغاز می شود! برای رسیدنِ به چنین آرزوئی باید گذشته ها را فراموش کرد و با آگاهی کامل و بودنِ در زمانِ حال، از تک تکِ لحظاتِ زندگی نهایتِ شادمانی را بُرد.


غمِ دنیایِ دَنی چند خوری باده بنوش
حیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد


دَلق و سجاده یِ حافظ بِبَرد باده فروش
گر شرابش زِ کفِ ساقیِ مَهوَش باشد


دیوان حافظ » غزل 159


- دَنی: پست، خوار، فرومایه
- چند: تا کِی، تا چه زمانی
- باده بنوش: شاد باش و اندوهگین مباش
- حیف باشد: موجب پشیمانی و افسوس است
- دلِ دانا: اندیشه یِ کسی که خوب و بد را می شناسد و به مرتبه ای از آگاهی رسیده است
- مُشَوَّش: پریشان، ناراحت، هراسان
- دَلق: جامه درویشی، پوستین، جامه پشمینه، هرگونه لباسی که نشان دهنده زهد و تقوای آن فرد باشد که در واقع نمادِ ریا و دورویی است
- سجاده : همچنین نماد ریا و دورویی است، انسان برای راز و نیاز با خدایِ خویش، نیاز به جلوه گری و تظاهر ندارد!
- مَهوَش: ماه مانند، به زیباییِ ماه

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » درد زندگی [۲۵-۱۶] » رباعی ۲۵:

 

" فَلَک "


گر بر فَلَکم دَست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فَلَک را زِ میان


از نو فَلَکی دگر چنان ساختمی
کآزاده بکامِ دل رسیدی آسان

- فَلَک: جهانِ هستی، روزگار
- دست بُدی: توانائی داشتم، دسترسی داشتم
- چون یزدان: همانند خداوند
- برداشتمی زِ میان: از بین می بردم، خراب می کردم
- از نو: دوباره
- آزاده: آزادمرد(م)، جوانمرد(م)
- به کامِ دل رسیدن: به آرزویِ خود رسیدن


برداشت آزاد:

ای کاش می شد این جهانِ پستِ سرشار از درد و اندوه را یکجا خراب کرد و بجای آن جهانی نویی ساخت که در آن هر آزادمردی(آزادمردمی) به راحتی می توانست به آرزوهای خوب و زیبای خود برسد. جهانِ دلخواهِ حکیم خیام، جهانیست پُر از شور و عشق و مستی که ناپاکان و فرومایگان، هیچ جایگاه و مرتبه ای در آن ندارند.



سینه مالامالِ درد است ای دریغا مَرهَمی
دل زِ تنهایی به جان آمد خدا را همدمی


چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرُو
ساقیا جامی به من ده تا بیآسایم دَمی


آدمی در عالَمِ خاکی نمی آید به دست
عالَمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

دیوان حافظ » غزل 470


- سینه مالامالِ درد است ای دریغا مَرهَمی: سینه ام لبریز از درد و اندوه است، افسوس که هیچ دارویی برای بهبودی این همه درد وجود ندارد
- دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی: دلم از دردِ تنهایی جان به لب شده! خدایا آرامشی نصیبم کن که همیشگی باشد
- چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرُو: چه کسی انتظار آسودگی و شادکامی از روزگاری که بی وقفه در حالِ گذر است دارد؟
- ساقیا جامی به من ده تا بیآسایم دمی: ای ساقی (پیر، مراد)، به من جامی از باده یِ عشق و معرفت بچشان تا برای لحظه ای هم که شده از این روزگار و گرفتاریهایِ آن آسوده شوم
- آدمی در عالَمِ خاکی نمی آید به دست: در دنیایی که براساس مادّیات، منِ ذهنی و هم هویّت شدگی ها بناشده، عشق و محبّت و هرآنچه که مربوط به انسانِ کامل باشد، بدست نمی آید
- عالَمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی: بنابراین برای رسیدن به این ارزش های والای انسانی باید تمامی ساختارهای منِ ذهنی که ریشه ی همه ی بدبختیها هست را ویران کرده تا با رهایی از آنها، بتوانیم زندگیِ دوباره بیابیم

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵:

 

" فَلَک "


گر بر فَلَکم دَست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فَلَک را زِ میان


از نو فَلَکی دگر چنان ساختمی
کآزاده بکامِ دل رسیدی آسان


- فَلَک: جهانِ هستی، روزگار
- دست بُدی: توانائی داشتم، دسترسی داشتم
- چون یزدان: همانند خداوند
- برداشتمی زِ میان: از بین می بردم، خراب می کردم
- از نو: دوباره
- آزاده: آزادمرد(م)، جوانمرد(م)
- به کامِ دل رسیدن: به آرزویِ خود رسیدن


برداشت آزاد:
ای کاش می شد این جهانِ پستِ سرشار از درد و اندوه را یکجا خراب کرد و بجای آن جهانی نویی ساخت که در آن هر آزادمردی(آزادمردمی) به راحتی می توانست به آرزوهای خوب و زیبای خود برسد. جهانِ دلخواهِ حکیم خیام، جهانیست پُر از شور و عشق و مستی که ناپاکان و فرومایگان، هیچ جایگاه و مرتبه ای در آن ندارند.



سینه مالامالِ درد است ای دریغا مَرهَمی
دل زِ تنهایی به جان آمد خدا را همدمی


چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرُو
ساقیا جامی به من ده تا بیآسایم دَمی


آدمی در عالَمِ خاکی نمی آید به دست
عالَمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی


دیوان حافظ » غزل 470


- سینه مالامالِ درد است ای دریغا مَرهَمی: سینه ام لبریز از درد و اندوه است، افسوس که هیچ دارویی برای بهبودی این همه درد وجود ندارد
- دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی: دلم از دردِ تنهایی جان به لب شده! خدایا آرامشی نصیبم کن که همیشگی باشد
- چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرُو: چه کسی انتظار آسودگی و شادکامی از روزگاری که بی وقفه در حالِ گذر است دارد؟
- ساقیا جامی به من ده تا بیآسایم دمی: ای ساقی (پیر، مراد)، به من جامی از باده یِ عشق و معرفت بچشان تا برای لحظه ای هم که شده از این روزگار و گرفتاریهایِ آن آسوده شوم
- آدمی در عالَمِ خاکی نمی آید به دست: در دنیایی که براساس مادّیات، منِ ذهنی و هم هویّت شدگی ها بناشده، عشق و محبّت و هرآنچه که مربوط به انسانِ کامل باشد، بدست نمی آید
- عالَمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی: بنابراین برای رسیدن به این ارزش های والای انسانی باید تمامی ساختارهای منِ ذهنی که ریشه ی همه ی بدبختیها هست را ویران کرده تا با رهایی از آنها، بتوانیم زندگیِ دوباره بیابیم

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۷۶:

 

" میِ ناب "


من بی مِیِ ناب زیستن نتوانم
بی باده کشیدِ بارِتن نتوانم


من بنده ی آن دَمَم که ساقی گوید
یک جامِ دگر بگیر و من نتوانم


- بی: بدونِ
- مِیِ/ باده یِ ناب: شادی راستین و حقیقی، حالتی عرفانی همراه با سبکی روح و رهایی از جسم
- زیستن نتوانم: نمی توانم زندگی کنم
- بارِتن: سنگینیِ بدن
- کشیدِ بارِتن: زنده بودن
- بنده: شیفته، مشتاق
- دَم: لحظه
- ساقی: میگسار، کسی که راهِ شادی و خوشبختی را نشان می دهد
- یک جامِ دگر بگیر: بیشتر از این شادی کن، سرمست تر شو!


برداشت آزاد:
بدون شادیِ حقیقی نمی توان زندگی شیرین داشت و یا زنده بود! هدف زندگی باید رسیدن به سطحی از شادی و سرخوشیی باشد که بیشتر از آن دست نیافتنی بوده و آن هم ممکن نیست جز اینکه بدانی که کیستی و چرا به این دنیا آمده ای که اگر دانستی, قطعا به شادی حقیقی رسیده ای. وقتی این هدف ما شد، آنگاه تک تکِ لحظاتِ زندگی ما شیرین و گوارا خواهد بود.


مِی خور که هرکه آخرِ کارِ جهان بدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت


بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشته اند
کآن کس که پخته شد میِ چون ارغوان گرفت


دیوان حافظ » غزل 87


- مِی خور: شاد باش و اندوهگین نباش
- آخرِ کارِ جهان: ناپایداری و بی وفایی دنیا که همان مرگ و نیستی برای ماست
- از غم سبک برآمد: رنج و اندوهِ دنیا را آسان و بی ارزش گرفت
- رَطل: پیاله ی بزرگِ شراب
- گران: فراوان، انبوه
- رطلِ گران گرفت : به شادمانی و دوری از رنج و درد پرداخت
- بر برگِ گل به خونِ شقایق نوشته اند: چون نیک به طبیعت نگاه کنی می بینی همه موجودات در حال نشان دادنِ این نکته هستند
- کآن کس که پخته شد: که آن کسی که سرد و گرم زندگی را چشید و به سطحی از دانایی و آگاهی رسید
- میِ چون ارغوان گرفت: غم و اندوهِ دنیا را هیچ انگاشته و به شادمانی می پردازد

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲:

 

" میِ ناب "


من بی مِیِ ناب زیستن نتوانم
بی باده کشیدِ بارِتن نتوانم


من بنده ی آن دَمَم که ساقی گوید
یک جامِ دگر بگیر و من نتوانم


- بی: بدونِ
- مِیِ/ باده یِ ناب: شادی راستین و حقیقی، حالتی عرفانی همراه با سبکی روح و رهایی از جسم
- زیستن نتوانم: نمی توانم زندگی کنم
- بارِتن: سنگینیِ بدن
- کشیدِ بارِتن: زنده بودن
- بنده: شیفته، مشتاق
- دَم: لحظه
- ساقی: میگسار، کسی که راهِ شادی و خوشبختی را نشان می دهد
- یک جامِ دگر بگیر: بیشتر از این شادی کن، سرمست تر شو!


برداشت آزاد:
بدون شادیِ حقیقی نمی توان زندگی شیرین داشت و یا زنده بود! هدف زندگی باید رسیدن به سطحی از شادی و سرخوشیی باشد که بیشتر از آن دست نیافتنی بوده و آن هم ممکن نیست جز اینکه بدانی که کیستی و چرا به این دنیا آمده ای که اگر دانستی, قطعا به شادی حقیقی رسیده ای. وقتی این هدف ما شد، آنگاه تک تکِ لحظاتِ زندگی ما شیرین و گوارا خواهد بود.


مِی خور که هرکه آخرِ کارِ جهان بدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت


بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشته اند
کآن کس که پخته شد میِ چون ارغوان گرفت



دیوان حافظ » غزل 87


- مِی خور: شاد باش و اندوهگین نباش
- آخرِ کارِ جهان: ناپایداری و بی وفایی دنیا که همان مرگ و نیستی برای ماست
- از غم سبک برآمد: رنج و اندوهِ دنیا را آسان و بی ارزش گرفت
- رَطل: پیاله ی بزرگِ شراب
- گران: فراوان، انبوه
- رطلِ گران گرفت : به شادمانی و دوری از رنج و درد پرداخت
- بر برگِ گل به خونِ شقایق نوشته اند: چون نیک به طبیعت نگاه کنی می بینی همه موجودات در حال نشان دادنِ این نکته هستند
- کآن کس که پخته شد: که آن کسی که سرد و گرم زندگی را چشید و به سطحی از دانایی و آگاهی رسید
- میِ چون ارغوان گرفت: غم و اندوهِ دنیا را هیچ انگاشته و به شادمانی می پردازد

میهن پرست در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ عطار » بیان الارشاد (مفتاح الاراده) » بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم:

درود
بر پایه چه مدرک و دلیلی چند تا از کتابهای عطار نیشابوری را به متعلق به فرد دیگری می دانید؟
اگر نسخه خطی به دست آورده اید با ما هم به اشتراک بگذارید.
در چند کتاب راجع به عطار دیده ام که نویسندگان کوته نظر بیشتر اشعار و کتب عطار نیشابوری را به کسی دیگر به نام عطار تونی نسبت داده اند و وی را جاعل و متقلب و یا عطار قلابی لقب داده اند، جدا از اینکه شاعر واقعی چه کسی است ا، ین بی حرمتی به ساحت یک شاعر بلند مرتبه از دید عرفانی و سرایشی است. بتازگی هم در اینجا چشمم به اسم یک شخص دیگر به نام محمد عصار لواسانی خورد. اگر سند مکتوبی هست بفرمایید تا عطار دوستانی امثال اینجانب هم مطلع شوند. اگر نیست فعلا از چند پارگی کردن کتب عرفانی پرهیز کنید.

بهرام اسم رام در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

سلام دوستان.
قبل ازهرچیزباید(عهدوجانان)راازدیدگاه حافظ معنا کردتابتوانیم درمصرع دوم تعهدوپایداری به عهدرادرک کنیم.
برای درک مطالب حافظ تقاضامیکنم به خلقت انسان وهدف ازخلقت واینکه پیروی ازپیام اوران ازطرف خداوند.فکرکنید.خواهیددیدقلبتان نورانی خواهدشد.

ملیکا در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۳:

بیت 154‌
چو برداشتم جام پنجاه و هشت/ نگیرم به جز یاد تابوت و «رشت»
رشت به معنی خاک و خاکروبه است.

پوریا در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:

ببخشید ولی ماها خیلی در مقابل ادب ایشون ناچیزیم که در مورد ایشون که یکی از بزرگترین شاعران ایران هستند خیلی با کمال دانایی نظر می دهید و تازه پا را فراتر گذاشته غلط هم میگیرید. مشکل ما ایرانیه اینه که هیچی سر جای خودش نیست

ایمان عبیدی در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۵:

خوانش الهی قمشه ای به مناسبت نوروز 1400
www.aparat.com/v/Zrdu8?t=1979

ایمان عبیدی در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۲:

خوانش الهی قمشه ای به مناسبت نوروز 1400
پیوند به وبگاه بیرونی

ع م در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:

عُجب به معنی خودبینی و غرور است

ع م در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۶ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:

« اثر از دیر و حرم هیچ ندیدم هر چند » درست است .

ع م در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:

اثر از دیر و حرم هیچ ندیدم هرچند

sunset در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۵:

بدیل شاعر فوق العاده توانا در شعر فارسی هست و شعرهایی که می گه عالی هست... متأسفانه یا خوشبختانه به قدری با سواد بوده که برای درک ابیاتش باید خواننده سوادی هم تراز با شاعر داشته باشه که خیلی سخته...

۱
۱۷۸۶
۱۷۸۷
۱۷۸۸
۱۷۸۹
۱۷۹۰
۵۷۲۶