نعمت ا.. در ۵ سال قبل، دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۲۱:
یا مثلا
خونِ جگرم به دیده گان می بندم
نعمت ا.. در ۵ سال قبل، دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۱۹ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۲۱:
مصرع آخر می تونه اینگونه باشه
آب از مژه ام به روی آن می بندم
نسیم شاهواری در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » نای خروشان:
در بیت اول "به سینه" را به اشتباه بسینه نوشتید و خوانش شخصی که شعر را خوانده هم غلط است! بیت آخر را هم اشتباه خواندند!
فروزان در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:
استاد شجریان این شعر رو در اجرای خصوصی آذرخش بینهایت زیبا اجرا کردند
اییار در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
با سلام
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
نکن به فسق مباهات زهد هم مفروش
حافظ اینجوری دوس داره!
مریم در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ کمالالدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۷۳ - وقال ایضاً بمدح الصاحب عمیدالدین الفارسی:
مبشه تفسیر کنید؟
مه چهارده در شب شود پدید و ترا
زماه چارده شب می شود پدیدار
الهه در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
این شعر با صدای شهرام ناظری نازنین غوغاست
اییار در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
با درود
این جهان چون کوزه دل دریای آب
این جهان چون کوچه دل شهر عجاب
چیست اندر کوزه کاندر بحر نیست؟
چیست اندر کوچه کاندر شهر نیست؟
بدین خردی که آمد حبهٔ دل.
خداوند دو عالم راست منزل.
جهان چون دل شد و دل چون جهانی
از این پاکیزه تر نبود بیانی
تنها تو را میجوئیم و برای یافتن تو از خودت یاری میخواهیم
که این پویش راه عشق است . و جز این بیراهه و گمراهی است و تو را خوش نیاید ای پیر مغان ..
پوزش.
حسین در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:
حاشیه ها بسیار پر بار بود.
در خصوص هشتن(در بیت ششم)توجه به این نکته ضروری است که هشتن به معنای گذاشتن یا رها کردن از روی اختیار است. نه از روی نا آگاهی و نادانی.
حسن بابایی در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:
مصرع دوم بیت دوم بهتر که به صورت ذیل باشد:
ای که دستت می رسد کاری بکن
«پیش از آن دم کاز تو ناید هیچ کار»
لطفی در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۸:
این بیت واقعا شاهکاره
سپر از تیغ تو در روی کشیدن نهی است
من خصومت نکنم گر تو به پیکار آیی....
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳:
"مِی فروشان"
تا زُهره و مَه در آسمان گشت پدید
بهتر زِ مِیِ ناب کسی هیچ ندید
من در عَجَبم زِ مِیفروشان کِایشان
به زانکه فروشند چه خواهند خرید
- زُهره: ناهید (ونوس)، دومین سیارهیِ منظومهیِ شمسی که بسیار درخشنده است ؛ در ادبیاتِ کهنِ ما، سیاره یِ زُهره نمادِ نوازندگی، رقص و آوازخوانی است
- مَه: ماه، نمادِ زیبایی
- ناب: صاف و پاک، خالص
- مِیِ ناب: شادی و سرخوشیِ پاک، بی آلایش و به دور از گناه
- در عَجبم: شگفت زده هستم
- مِیفروشان: کسانی است که بجای شادی و لذت بردن از لحظه هایِ زندگی، عُمر خود را صرف جمع آوری مال و بدست آوردن قدرت و مقام و... می کنند. در واقع شادمانی خود را با چیزهای ناپایدار و بی ارزش معاوضه می کنند.
- کِایشان: که ایشان
- به زآنکه: بهتر از آن چیزی که
برداشتِ آزاد:
از آغازِ آفرینشِ جهانِ هستی تا به امروز چیزی با ارزش تر از شادمانی پاک و بی آلایش وجود نداشته و نخواهد داشت. من در شگفتم که چگونه مردمان برای رسیدن به پول، قدرت، شهرت، عنوان و یا حتّی وعده یِ رسیدن به بهشت از شادی و سرخوشیِ که از الطافِ خداوندی و تنها چیزِ با ارزشِ این دنیا است، به راحتی چشم پوشی می کنند. آیا رسیدن به این دلبستگی ها و اینگونه باورهای اشتباه، ارزش از دست دادن لحظات شادِ زندگی را دارد؟ متاسفانه هرکس به نحوی سرگرم به چیزی است و قدردانِ زمانِ حالِ خویش نیست.
مَفروش به باغِ اِرم و نِخوتِ شَدّاد
یک شیشه مِی و نوشِ لبیّ و لبِ کِشتی
تا کِی غمِ دنیایِ دَنی ای دلِ دانا
حیف است زِ خوبی که شود عاشقِ زشتی
آمُرزشِ نقد است کسی را که در این جا
یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
دیوان حافظ » غزل 436
- باغِ اِرم: باغی دربهشت
- شَدّاد: کسی بود که کاخی بزرگ ساخت که یک خشت آن از طلا و یک خشت از نقره بود. باغی به بار آورد که از درختان گوهرها آویخت و بجای خاک، عنبر و مشک و زعفران ریخت و بجای آب و شن در جوی ها، عسل و شیر و لؤلؤ و مرجان به کار داشت. او به این دلیل این کار را کرد که حضرت داوود او را بخدای یگانه فراخوانده بود و به او وعده ٔ بهشت داده بود، بنابراین شَدّاد خواست که خود در این جهان بهشتی چون بهشت خدا برپا کند . آنگاه که کاخ ها و باغها به پایان رسید چون خواست برای تماشای آن از اسب فرود آید پایی بر زمین و پایی بر رکاب، عزرائیل جان او را گرفت.
- نِخوتِ شدّاد: وعده یِ بهشت زاهدان و عالمانِ دینیِ ریاکار
- نوشِ لبی: یاری شیرین دهان و شیرین سخن
- لبِ کِشت: کنارِ سبزه زار، باغی سرسبز و با صفا
- دنیایِ دَنی: روزگارِ پست و بی وفا
- خوبی: انسان با همه ویژگی ها و توانائیهای خوب و نیکویش
- زشتی: دلبستگی و وابستگی های دنیوی نظیر پول، قدرت، شهرت، مقام ...
- آمُرزشِ نقد: نقداً آمرزیده شده، پیش از آنکه به آخرت سفر کرده باشد، گویی موردِ لطف و رحمت خداوند قرار گرفته و دربهشت برین ساکن شده است!
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۹۳:
"قدیم و مُحدَث"
چون نیست مُقامِ ما در این دَهر، مُقیم
پس بی مِی و معشوق خطائیست عظیم
تا کِی ز قدیم و مُحدَث امیّدم و بیم؟
چون من رفتم، جهان چه مُحدَث چه قدیم
- مُقام: جایگاه
- دَهر: دنیا، جهان
- مُقیم: همیشگی و جاودان
- قدیم/ مُحدَث (1): نامی از نام های خداوند/ نامی از نام های قرآن مجید
- امید و بیم : امیدِ بهشت و ترسِ از جهنم
- مُحدَث (2): نظریه فلسفی ای که می گوید جهان هستی برای مدّت زمانی نبوده و سپس به وجود آمده است
- قدیم (2): نظریه فلسفی که به ازلی بودن جهان هستی و بودن آن از آغازِ آفرینش تاکید دارد.
برداشت آزاد:
چون زندگی ما در این دنیا همیشگی نیست، بنابراین بدون شادمانی و با اندوه و رنج زندگی کردن اشتباهی بسیار بزرگ است. تا چه زمانی قرار است بخاطر ترسِ بیجا از خدا و قرآن و رفتنِ به بهشت یا جهنّم که ساخته شده یِ ذهنِ عده ای است ، از شاد زیستن و عشق ورزیدن که از نعمتها و الطافِ خداوندی است، خود را بی بهره کنیم؟ تا چه زمانی قرار است بخاطر افکار ِبیهوده که این دنیا چطور و چه موقع بوجود آمده و سوال هایی از این دست، عَمر خود را تلف کرده و خود را از زندگی کردن محروم کنیم!
چو امکانِ خُلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مَجالِ عیش فرصت دان به فیروزی و بِهروزی
سخن در پرده می گویم چو گُل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حُکمِ میرِ نوروزی
به عُجبِ علم نتوان شد زِ اسبابِ طَرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هَنیتر می رسد روزی
دیوان حافظ » غزل 454
- خُلود: جاودانگی، همیشه بودن
- فیروزه ایوان: آسمان آبی، دنیا
- حُکمِ میرِنوروزی: اشاره به رسمی کهن است که براساس آن از روز نهم تا پایان روز سیزدهم فروردین، یک نفر را برای خنده و شادمانی به عنوان پادشاه بر تخت می نشاندند واطرافیان نیز اوامر او را اجرا و به شادمانی می پرداختند.
- عُجب: خودپسندی، فخرفروشی
- عُجبِ عِلم: غروری است که در دانشگاهیان و علما وجود دارد که خود را متمایز از مردم عادی می دانند! و به همین دلیل از خیلی از لذت هایی که مردم عادی از آن بهره می برند، خود را بی نصیب می کنند
- اسبابِ طَرب: شادمانی
- هَنیتر: گواراتر، بدون دردسر
- چو امکانِ خُلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست: ای دل وقتی که قرار است همه چیز در زیرِ این آسمانِ آبی نابود شود و هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا جاودان نیست
- مَجالِ عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی: پس با شادکامی و داشتن اوقاتِ خوش سپاسگزار و قدردانِ این فرصتِ زندگی باش
- سخن در پرده می گویم چو گُل از غنچه بیرون آی: سربسته و مختصر به تو می گویم که همچون گُل از پرده یِ خودخواهی و خودپسندی بیرون بیا و بی دریغ و بدونِ توقع, به دیگران خوبی کن و شادی ببخش
- که بیش از پنج روزی نیست حُکمِ میرِ نوروزی: که شادابی و جوانی همانند پادشاهیِ میرِ نوروزی ناپایدار و زودگذر است. این پنج روزه یِ عُمر را غنیمت دان و در شادمان کردن دیگران سهیم باش که خیلی زودتر از آنچه که می پنداری زندگیت به پایان خواهد رسید
- به عُجبِ علم نتوان شد زِ اسبابِ طرب محروم: نباید بخاطرِ غرور و تَوهم بیجایِ علمی و خوددانشمند بینی! خود را از لذتِ زندگی کردن محروم کرد!
- بیا ساقی که جاهل را هَنیتر می رسد روزی: ای ساقی (خطاب به همه ما که توانایی خوشحال بودن و خوشحال کردنِ دیگران را داریم) بیا مثلِ کودکان که از گیر و دارِ این دنیا آسوده اند, ما نیز خود را به نفهمی زده که از قدیم گفته اند، قسمت و روزیِ افراد نادان گواراتر و بدونِ دردسر می رسد
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۱۱:
" ترکیبِ طبایع "
دارنده چو ترکیبِ طبایع آراست
از بهرِ چه او فِکَندش اندر کم و کاست؟
گر نیک آمد، شکستن از بهرِ چه بود؟
وَر نیک نیامد این صُوَر، عیب کِراست؟
- دارنده: خداوند
- چو آراست: هنگامیکه آفرید
- ترکیبِ طبایع: جهانِ هستی پُر از سرشت های گوناگون و متضاد همچون اهلی و وحشی ، قوی و ضعیف، زشت و زیبا و ...(سیارات و کل کائنات و موجودات زنده در آنها)
- از بهر چه او فِکندش اندر کم و کاست: به چه دلیل خداوند این جهان را پُر از عیب و نقص آفرید
- نیک: کامل، تمام، بی عیب و نقص
- شکستن: نابودی، مرگ
- صُوَر: جهان آفرینش، کائنات
- عیب کِراست: این عیب مربوط به چه کسی می شود
برداشت آزاد:
برای چه خداوند این جهانِ هستی را با سرشت های گوناگون و متضاد و پر از عیب و ایراد آفرید؟ اگر جهان هستی تمام و کمال است پس نابودی و مرگ به چه دلیل وجود دارد؟ و اگر این جهان ناقص و معیوب است، مقصر این همه بی عدالتی و درد و رنج چه کسی می تواند باشد؟
در واقع حکیم خیام به این نکته اشاره می کند که اگر زندگی تنها محدود به این دنیا باشد و ادامه ای نداشته باشد، پس جهان هستی سرشار از کاستی و زشتی است و اصلا کامل نیست، ولی اگر ادامه زندگی در جهان دیگر ممکن باشد که ما از اسرار و چگونگیِ آن آگاه نیستیم, دیدگاه و قضاوت ما متفاوت خواهد بود.
اگر تُندبادی برآید ز کُنج
به خاک افگند نارسیده تُرُنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟
هنرمند دانیمش ار بی هنر؟
اگر مرگ داد است بیداد چیست؟
زِ داد این همه بانگ و فریاد چیست؟
از این راز جانِ تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست
شاهنامه فردوسی » سهراب » بخش 1
- تُندباد: حادثه ای مرگبار
- کُنج: کُنجگاه، قضا و قدر الهی
- به خاک افگند: از بین ببرد، نابود کند
- نارسیده تُرُنج: منظور سهرابِ 12 ساله است که با پدرش رستم مبارزه کرد و سرانجام با حیله و نیرنگِ رستم کشته شد.
- هنرمند/ بی هنر: درست/ نادرست
- اگر تُندبادی برآید ز کُنج: اگر حادثه ای مرگبار از رویِ قضا و قدرِ الهی رُخ دهد
- به خاک افگند نارسیده تُرُنج: و جوانِ نورسیده ای همچون سهراب را بر خاک اندازد و توسط پدرش از بین ببرد
- ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟ آیا آن پیشامدِ ناگوار ظالمانه است یا بر اساس عدل و داد؟
- هنرمند دانیمش ار بی هنر؟ این پیشامد سزاوار است یا ناشایسته؟
- اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ اگر مرگ حق است، پس ناحق چیست؟
- زِ داد این همه بانگ و فریاد چیست؟ پس اگر مرگ حق است، برای چه اینقدر بی تابی و شیون و زاری می کنیم؟
- از این راز جانِ تو آگاه نیست: دل و وجودِ تو به رازِ مرگ هیچ آگاهی ندارد و نخواهد داشت
- بدین پرده اندر تو را راه نیست: بنابراین تو به درونِ پرده ای که رازِ مرگ را در خود پنهان کرده است راهی نداری و تا زنده ای تلاشِ تو بی فایده خواهد بود و تنها بعد از مرگ هست که اسرار آن هویدا می شود. بقول علی(ع)، بزرگترین اسرار مرگ است.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱:
" ترکیبِ طبایع "
دارنده چو ترکیبِ طبایع آراست
از بهرِ چه او فِکَندش اندر کم و کاست؟
گر نیک آمد، شکستن از بهرِ چه بود؟
وَر نیک نیامد این صُوَر، عیب کِراست؟
- دارنده: خداوند
- چو آراست: هنگامیکه آفرید
- ترکیبِ طبایع: جهانِ هستی پُر از سرشت های گوناگون و متضاد همچون اهلی و وحشی ، قوی و ضعیف، زشت و زیبا و ...(سیارات و کل کائنات و موجودات زنده در آنها)
- از بهر چه او فِکندش اندر کم و کاست: به چه دلیل خداوند این جهان را پُر از عیب و نقص آفرید
- نیک: کامل، تمام، بی عیب و نقص
- شکستن: نابودی، مرگ
- صُوَر: جهان آفرینش، کائنات
- عیب کِراست: این عیب مربوط به چه کسی می شود
برداشت آزاد:
برای چه خداوند این جهانِ هستی را با سرشت های گوناگون و متضاد و پر از عیب و ایراد آفرید؟ اگر جهان هستی تمام و کمال است پس نابودی و مرگ به چه دلیل وجود دارد؟ و اگر این جهان ناقص و معیوب است، مقصر این همه بی عدالتی و درد و رنج چه کسی می تواند باشد؟
در واقع حکیم خیام به این نکته اشاره می کند که اگر زندگی تنها محدود به این دنیا باشد و ادامه ای نداشته باشد، پس جهان هستی سرشار از کاستی و زشتی است و اصلا کامل نیست، ولی اگر ادامه زندگی در جهان دیگر ممکن باشد که ما از اسرار و چگونگیِ آن آگاه نیستیم, دیدگاه و قضاوت ما متفاوت خواهد بود.
اگر تُندبادی برآید ز کُنج
به خاک افگند نارسیده تُرُنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟
هنرمند دانیمش ار بی هنر؟
اگر مرگ داد است بیداد چیست؟
زِ داد این همه بانگ و فریاد چیست؟
از این راز جانِ تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست
شاهنامه فردوسی » سهراب » بخش 1
- تُندباد: حادثه ای مرگبار
- کُنج: کُنجگاه، قضا و قدر الهی
- به خاک افگند: از بین ببرد، نابود کند
- نارسیده تُرُنج: منظور سهرابِ 12 ساله است که با پدرش رستم مبارزه کرد و سرانجام با حیله و نیرنگِ رستم کشته شد.
- هنرمند/ بی هنر: درست/ نادرست
- اگر تُندبادی برآید ز کُنج: اگر حادثه ای مرگبار از رویِ قضا و قدرِ الهی رُخ دهد
- به خاک افگند نارسیده تُرُنج: و جوانِ نورسیده ای همچون سهراب را بر خاک اندازد و توسط پدرش از بین ببرد
- ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟ آیا آن پیشامدِ ناگوار ظالمانه است یا بر اساس عدل و داد؟
- هنرمند دانیمش ار بی هنر؟ این پیشامد سزاوار است یا ناشایسته؟
- اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ اگر مرگ حق است، پس ناحق چیست؟
- زِ داد این همه بانگ و فریاد چیست؟ پس اگر مرگ حق است، برای چه اینقدر بی تابی و شیون و زاری می کنیم؟
- از این راز جانِ تو آگاه نیست: دل و وجودِ تو به رازِ مرگ هیچ آگاهی ندارد و نخواهد داشت
- بدین پرده اندر تو را راه نیست: بنابراین تو به درونِ پرده ای که رازِ مرگ را در خود پنهان کرده است راهی نداری و تا زنده ای تلاشِ تو بی فایده خواهد بود و تنها بعد از مرگ هست که اسرار آن هویدا می شود. بقول علی(ع)، بزرگترین اسرار مرگ است.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۱:
"نهالِ عُمر"
آنگَه که نهالِ عُمرِ من کَنده شود
واجزایِ مُرکّبم پراکنده شود
گر زانکه صُراحیی کنند از گِلِ من
حالی که پُر از باده کنی زنده شود
- نهالِ عمر: عمر به نهالی تشبیه شده که شادابی و کوتاهی زندگی را تداعی می کند
- اجزایِ مُرکّب: جسم انسان که از اندام های آمیخته و درهم تنیده تشکیل شده است
- گر زانکه: همانا اگر از آن
- صُراحی: ظرفِ بلوری یا سفالی با شکمی متوسط و گلوگاهی تَنگ و دراز که در آن شراب می ریزند و در میهمانی ها از آن برای ریختن مِی در پیاله، جام یا قدح استفاده می کنند.
- حالی: همین که، به محض اینکه
برداشت آزاد:
زندگیِ کوتاهِ ما همچون نهالی است که با مرگ به آسانی از بیخ کَنده می شود. با گذرِ زمان جسمِ ما تبدیل به گرد و غبار شده و پراکنده خواهد شد. در این دنیا, تنها به یک شرط امکانِ بازگشت و زندگیِ دوباره به ما داده خواهد شد و آن اینست که از خاکِ ما صراحیی بسازند و پُر از شراب کرده و در مهمانی ها برایِ شادمانیِ مردم استفاده کنند. در واقع، ریخته شدنِ شراب در صراحی همچون دمیده شدنِ دوباره روح در کالبدِ جسمانیِ ما است که اکنون به شکلِ صُراحی درآمده است!
به بیانِ دیگر اگر بعد از مرگ، مردم از آثار و کارهایِ نیک ما بهره مند شده، دردی از آنها درمان شود و باعث خوشحالی و رفعِ گرفتاریِ آنها شود، مثلِ این خواهد بود که ما هرگز نمرده ایم و زنده هستیم. دقیقا همانندِ خود خیام، حافظ یا بزرگان دیگر که بخاطرِ آثارشان همیشه زنده اند.
صبح است ساقیا قَدَحی پُرشراب کن
دُورِ فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالَمِ فانی شود خراب
ما را زِ جامِ باده یِ گلگون خراب کن
روزی که چرخ از گلِ ما کوزها کند
زِنهار کاسه یِ سرِ ما پُر شراب کن
دیوان حافظ » غزل 396
- ساقی: کسی که توانِ ایجادِ شور و اشتیاق در دیگران را داشته که به فرا خورِ موقعیت و استعداد می تواند هر کدام از ما باشد
- قَدَح: کاسه ای دونفره برای نوشیدن شراب
- دُورِ فلک: گردشِ روزگار، گذرِ عمر
- درنگ ندارد: معطّل ما نخواهد شد
- باده یِ گلگون: شرابِ سرخرنگ، هر چیزی که باعث شور و مستی در وجود انسان شود
- خراب کن: از خود بیخود کن، سرمست کن، شور و اشتیاق ایجاد کن
- زِنهار: به هوش باش، فراموش نکن
- صبح است ساقیا قدحی پُر شراب کن: دوباره یک روزِ دیگر به ما هدیه شده، ای کسی که توانایی خوشحال کردن دیگران را داری، برخیز و بارِ غم و اندوه را از دلِ دیگران بردار (دیگران می تواند همه یِ آفریده های خداوند از جمله انسان باشد! )
- دُورِ فلک درنگ ندارد شتاب کن: گردشِ روزگار برای هیچ کس باز نخواهد ایستاد، بنابراین هرچه زودتر دست به کار شو, معلوم نیست تا کِی زنده باشی
- زان پیشتر که عالَمِ فانی شود خراب: پیش از آنکه این دنیایِ پست و ناپایدار از بین برود، یا پیش از آنکه دنیای ساخته شده توسط ذهن ما با آمدنِ ناگهانیِ مرگ نابود شود
- ما را زِ جامِ باده یِ گلگون خراب کن: با شور و مستی که در درونِ ما ایجاد می کنی، ما را از خود بیخود کن
- روزی که چرخ از گلِ ما کوزِها کند: زمانی که کالبدِ ما تبدیل به خاک شود و دستِ روزگار بخواهد که از خاکِ ما چندین کوزه بسازد!
- زنهار کاسه یِ سرِ ما پُر شراب کن: مبادا که فراموش نکنی تا کوزه ایِ که از خاکِ سرِ ما ساخته می شود را پُر از شراب کنی که با این کار جانی دوباره خواهم یافت.
مانی والیزاده در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ - حکایت:
بسیار زیبا بود
ممنون
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵:
"صحرایِ عدم"
بر مَفرشِ خاک، خُفتگان می بینم
در زیرِ زمین، نَهُفتگان می بینم
چندان که به صحرایِ عدم مینگرم
ناآمَدَگان و رَفتگان می بینم
- مَفرَش: فرش، گستردنی
- مَفرَشِ خاک: سطحِ کره یِ زمین، محلِ زندگی ما در این دنیا به فرشی پُر نقش و نگار تشبیه شده است.
- خُفتگان: بی خبران، کسانی که در ناآگاهی بسر می برند و از جایگاهِ کنونیِ خود غافلند
- نَهفتگان: مردگان، کسانی که اسیرِ خاک اند و از دیدِ ما پنهان هستند
- چندان که: همین که، به محض اینکه
- صحرایِ عدم: دنیا، روزگار، به صحرایِ نیستی و نابودی تشبیه شده است
- ناآمَدَگان: آیندگان
- رَفتگان: گذشتگان
برداشت آزاد:
خوب که نگاه می کنم، روی زمین پُر است از انسان هایی که گرفتارِ روزمرگی شده و از گذرِ شتابانِ عمرِ خود بی خبرند و اطلاعی از این که چرا به دنیا آمدند و اصلا هدف از بدنیا آمدن چه بوده است، ندارند. این در حالیست که زیرِ خاک، مملو از رفتگان و مُردگانی است که دستشان از زندگی کوتاه است. براستی، دنیا وادیِ نیستی است که پُر است از آیندگان و گذشتگانی که یا هنوز به دنیا نیامده اند و یا که از دنیا رفته اند. زندگی بسیار کوتاهِ ما زنده گان همچون درخششِ آذرخشی (صاعقه ای) است که در آسمانِ زندگانی ناگهان دیده شده و سپس برای همیشه ناپدید می شود.
خوشتر زِ عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست گو سببِ انتظار چیست
هر وقتِ خوش که دست دهد مُغتنم شُمار
کس را وُقوف نیست که انجامِ کار چیست
پیوندِ عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوارِ خویش باش غمِ روزگار چیست
دیوان حافظ » غزل 65
- عیش و صحبت: شادمانی و هم نشینی با خوش صورتان و خوش سیرتان
- باغ و بهار: گشت و گذار آنهم در موسمِ بهار
- ساقی کجاست گو سببِ انتظار چیست: کجا هستند کسانی که با توانایی ها و استعدادشان می توانند باعث شادمانی و شور و مستیِ در دیگران شوند و اندوه را از دل و سیمایِ مردمان بزدایند؟، برای چه زود دست به کار نمی شوی و بی دلیل تعلل می کنند؟
- دست دهد: رخ دهد
- مُغتنم شُمار: بها بده، قدردان باش
- وُقوف نیست: آگاهی نیست، نمی داند
- انجامِ کار: پایانِ کار، عاقبت
- پیوندِ عمر: پیوستگی و تداومِ زندگی
- بسته به موییست: به مویی بند است، هر لحظه ممکن است که پاره شود
- هوش دار: هوشیار باش، غافل نشو
- غمخوارِ خویش باش: در فکر شادمانی و سرخوشیِ خود باش، به درونِ خویش بپرداز، دل و روانِ خود را از آلودگی ها و تشویش هایِ ذهنی پرداخته کن
- غمِ روزگار: درد و رنج دنیا، پرداختن به دنیایِ بیرون و گرفتاریهایِ آن
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۵ سال قبل، یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۷۹:
" تلقین "
چون فوت شوم به باده شویید مرا
تلقین ز شرابِ ناب گویید مرا
خواهید به روزِ حَشْر یابید مرا
از خاکِ درِ میکده بویید مرا
- چون فوت شوم: وقتی که بمیرم
- به باده شویید مرا: با شراب مرا غسلِ میّت دهید
- تلقین : آنچه که در حینِ دفنِ مرده از اعتقادات اسلامی با آدابی خاص در گوشِ او خوانده می شود
- شرابِ ناب: شور و سرخوشیِ پاک
- روزِ حَشْر: روزِ رستاخیز، روزِ قیامت
- بویید: جستجو کنید
برداشتِ آزاد
هنگامی که از دنیا رفتم، مرا با شراب غسل دهید و بجای گفتن تلقین، از خوبیها و ویژگیهای شرابِ ناب (عشقِ پاکِ الهی) سخن بگویید تا حتی این تلخترین لحظه یِ جدایی نیز با شادمانی همراه باشد.
با این اوصاف! برای پیداکردنِ من در روز رستاخیز که همه یِ مردگان از خاک برمی خیزند، برایِ پیدا کردنِ من باید اطرافِ میکده را جستجو کنید!
شرابِ تلخ می خواهم که مردافکن بُوَد زورَش
که تا یک دَم بیآسایم زِ دنیا و شَر و شورَش
سِماطِ دَهرِ دون پرور ندارد شَهدِ آسایش
مَذاقِ حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
کمندِ صیدِ بهرامی بیفکن جامِ جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورَش
دیوان حافظ » غزل 278
- شرابِ تلخ می خواهم که مَرداَفکن بُوَد زورَش: شرابی کهنه، ناب با گیرایی بالا می خواهم یا چنان عشق و شوری را خواهان هستم که حتی نیرومندترین و عاقل ترین انسان ها را نیز از خود بی خود کند!
- که تا یک دَم بیآسایم زِ دنیا و شَر و شورَش: تا برای یک لحظه ای کوتاه هم که شده، بتوانم دنیا و تمامیِ گرفتاریهایش را به بادِ فراموشی بسپارم
- سِماطِ دَهرِ دون پرور ندارد شَهدِ آسایش: در سفره ای که روزگار ظاهراً برای پرورشِ افرادِ پست گسترانیده، خوردنی و شیرینیِ آسایش و راحتی وجود ندارد، دنیا به کامِ نااهلان و فرومایگان است و برای صاحبدلان و عاشقان به غیر از درد و رنج چیزِ دیگری ندارد
- مَذاقِ حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش: ای عزیزِ دل، چشم و دهان حرص و طمع را از این دنیا بردار که همه وقایع آن با تلخی و شوری همراه است
- کمندِ صیدِ بهرامی بیفکن جامِ جم بردار: همچون بهرامِ گور و مهارتش در شکار با کمند، تو نیز اندیشه و توانِ خود را تنها برای بدست آوردنِ جامِ می و شادمانی صرف کن نه چیزِ دیگری
- که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورَش: برای اینکه من سالیانِ درازی است که در این دنیا زندگی می کنم و اثری از بهرام و گورِ او (قبرِ او یا گورخری که بهرام را به درون غاری کشاند و برای همیشه ناپدید شد) ندیدم، در این دنیا همه چیز نابود شدنی است، کسی ماندگار نیست
- بهرامِ گور: فرزند یزدگردِ اول که در شکار, بزم و رزم بی همتا بود. در شاهنامه یِ فردوسی تعداد همسرانِ بهرام را 930 نفر نام برده که همه ی باج و خراج روم که شاملِ چندین پوستِ گاو پَر از سکّه هایِ طلا بود، خرجِ همسران و همسرداریِ بهرام می شد! مصرع آخر اشاره به سرنوشتِ بهرامِ گور دارد که روزی بهرام در صحرا، به دنبالِ شکارِ یک گورخر به درونِ غاری کشیده شده و در آن ناپدید می شود. نظامی گنجوی در کتابِ هفت پیکرِ به زندگیِ بهرامِ گور پرداخته است.
- جام جم: اشاره به جامِ مِیِ جهان نمای جمشید دارد که تمام دنیا و پیشامد هایش را در آن مشاهده می کرده است
نعمت ا.. در ۵ سال قبل، دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۲۹: