میم کاف در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
سلام و هراران
نیم بیتِ "چو عشاق را نه کفر است و نه ایمان" به
" چو عاشق را نه کفر است و نه ایمان"
لطفاً تصحیح شود.
حبیب سعادت در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۵:
با درود و احترام به نظرات عزیزان. دیوانگی به معنای حرکت جوش و خروش و دلدادگی است و لنگر عامل توقف و ایستایی و در جا زدن است. مولانا قدرت عشق و دیوانگی از این نوع را میگوید و توانایی آنرا در پاره کردن و گسیختن زنجیرهای رکود و خمودگی و حرکت و شناور شدن در دریای عشق.
حبیب سعادت در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۵:
البته آنگونه که داریوش عزیز مرقوم کرده اند بسکلد به معنای پاره کردن و گسیختن باشد، همانگونه که در غزل آمده درست است.
حبیب سعادت در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۵:
با درود و احترام به نظرات عزیزان. اگر به مفهوم شعر نگاه کنیم دیوانگی همان جوش و خروش و دلدادگی و حرکت است و در مقابل لنگر عامل سکون و ایستایی و رکود است. حضرت مولانا اشاره دارد که این دیوانگی زنجیرهای خمود و ایستایی را از هم پاره میکند و ترا در دریای عشق الهی شناور میکند. بنظر میآید بگسلد به مفهوم شعر نزدیکتر است.
اسماعیل در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۱۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۱:
تا دهن بازست روزی می رسد از خوان غیب
به نظرم این درسته
سشسش در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۶:
باز بهار می کشد زندگی از بهار من
کنایه از دوباره زنده شدن به عشق میباشد
به معنای کشتن نه بلکه به معنای کشیدن. در آوردن
سورِنا در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۳۲ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۹۴ - در محرم:
سندی شاهک بر زِهادشان پیغمبر است
علامت کسره باید برای حرف ر باشد برِ
با جابجایی کسره حرف (ز) زُهّادشان کسره گرفته
البته من در زمینه ی ادبیات چیز زیادی نمی دانم
امیرحسین اسماعیلی مطلق در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
دوست عزیز و بی نشانم
عرض سلام و ادب و احترام
جهت تایید یا رد فرمایشات حضرتعالی چندین بار پیامتان را مرور کردم اما در نهایت این مهم دست یافتم که : بایست بگردم و کسی پیدا کنم تا بتواند ابتدا پیام حضرتعالی رو تفسیر کند سپس به مباحثه در رابطه با تفسیر غزل حضرت مولانا بپردازیم . تفسیر و معنای این غزل به مراتب ساده تر و روان تر از فهمیدن پیام حضرتعالی بود . اگر نیت تفسیر اشعار و استخراج معانی نهفته در آن ها است لطفا برداشت و تفسیرتان را مقداری عامیانه تر ، سلیس تر ، روان تر و گویا تر بیان بفرمایید . البته کلیت منظورتان را متوجه شدم ولی متعجب از نوع نوشتار و انتخاب لغات در پیامتان شدم . در هر روی ممنون و سپاسگزار از دقت نظر و توجه جنابعالی هستم . اسماعیلی
پارمیس حکیمی سبزواری در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۲۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶:
دوشینه نوشتید دوشنبه
صداقت در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:
سلام
این سروده در توصیف بزرگان عرفان و عارفان حقیقی از نظر مولوی هستند که صفاتی مشخص دارند از جمله شهدای کربلا که در زندان دنیا را شکسته و از جان و جان رهیده اند ،
در ثانی نگفته، شهیدان کربلا ، تا در مورد آنها باشد
بلکه شهیدان کربلایی ، ی در آخر نشانه صفت است ، صفت نسبی .
کربلایی مثل نیلوفری و آسمانی و زمینی و.. منسوب به نیلوفر و آسمان و زمین است نه خود آنها
اینجا هم کربلایی نسبت داده شده به دشت کربلا
موید این مطلب این است که در آخر ، از سر سلسله اولیا و عرفان حقیقی - در نظر خودش- شمس یاد می کند که اصل اصل اصل هر ضیاءو نور هدایت است
برگ بی برگی در ۵ سال قبل، شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶:
روزِ هجران و شبِ فُرقتِ یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
حافظ در این غزلِ عارفانه می فرماید او یا سالکی که طیِ طریقِ عاشقی می کند گاهی در روز بسر می بَرَد که هجران است و دوریِ از معشوق و گاه نیز در شبِ ذهن بسر می برد که فُرقت یا فراق است و بطورِ کلی در نقطه مقابلِ وصل قرار دارد، اما سرانجام این هجران و فُرقت آخر شد و اکنون در این لحظه و فارغ از زمان یا روز و شب، موعدِ وصال فرا رسیده است در مصراع دوم فال زدن یعنی با خوش بینی نَفَسِ خیر داشتن است که امروزه هم فالِ نیک زدن یا فالِ بد زدن گفته می شود اما در اینجا معنیِ طالع بینی نیز مدِ نظر می باشد، و بدونِ شک طالعِ سعد آمده که موعدِ وصال فرا رسیده است و اختر یا ستاره نحسی که هر دَم پوینده راهِ عاشقی را به جهت هایِ روز یا شب می بُرد گذشته و افول کرده است، در نتیجه کارِ معنویِ او به فرجام رسیده و آخر شد، البته که کارِ معنوی هیچگاه و حتی پس از مرگِ جسمانی به پایان نخواهد رسید و بینهایت راه است و در اینجا منظور از آخر شد این است که به سرانجامِ خوبی منتهی شد.
آن همه ناز و تَنَعُّم که خزان میفرمود
عاقبت در قدمِ بادِ بهار آخِر شد
در این بیت در مییابیم آن اختری که افول کرد همین خزان است یا خویشتنِ توهمیِ انسان که وقتی انرژیِ زندگی را میگرفت و سپسبه درد و غم تبدیل می کرد بسیار به آن کارِ خود مباهات نموده و بر زمین و زمان ناز می فروخت که اوست که چنین قدرتی را دارد، او می تواند به جوانی و یا قدرتِ بدنیِ خود بنازد و بر اطرافیانِ خود ظلم روا دارد، یا مقامی داشته باشد و حقوقِ مردم را پایمال کند و یا با بدگویی در دیگران تولیدِ درد و رنج کرده سرسبزی و شادابیِ آنان را به یغما ببرد، و یا با وعده و وعید شخصی را فریب داده و به عنوانِ شریکِ جنسی از او بهره برداری کند، انسان گمان می کند با این قبیل کارهایی که برآمده از خویشتنِ توهمیِ اوست متنعم شده و می تواند غذایِ خوبی برایِ این خودِ کاذب بدست آورده و لذتِ آن را بِبَرد.حافظ لفظِ محترمانه "می فرمود" را برایِ او بکار می برد یعنی بدگویی و لعن و نفرین فرستادن بر چنین خویشتنی که خود را رقیبِ جانِ اصلیِ انسان می داند کاری ست بیهوده و نتیجه عکس می دهد، پس سالک می تواند با نرمخویی و صبوری و کارِ مستمر بر روی خود این خویشتنِ توهمی را در کنترلِ خود درآورده و امورِ خود را به دستِ خویشِ اصلی بسپارد، که در مصراع دوم می فرماید در اینصورت عاقبت همه آن ناز و تنعمی که خزان یا خویشتنِ خزان پرستِ انسان میفرمود با طلیعه بهار و در قدمِ بادِ بهاری به باد رفته و آخر می شود.
شکرِ ایزد که به اقبالِ کُلَه گوشه گُل
نخوتِ بادِ دی و شوکتِ خار آخر شد
گُل در اینجا رمزِ انسانِ عاشقی ست که به مرتبه متعالیِ ذکر شده رسیده است و خزانش مُبَدل به بهار گردیده باشد، که در اینصورت کلاه یا تاجِ پادشاهیِ خود را بازپس میگیرد و به اقبال و میمَنَتِ فقط گوشه ای از این تاج است که تکبُرِ سردیِ بادِ زمستانی و همچنین آن شوکت و شکوهِ توهمی را که از ایجادِ درد و خار بودن برای خود و دیگران، به او دست داده بود، همگی آخر شده و به پایان رسیده است و خدا را شکر که چنین سرانجامی نتیجه آن کوشش و کارهایِ معنوی شد.
صبحِ امید که بُد معتکفِ پرده غیب
گو برون آی که کارِ شبِ تار آخر شد
انسانِ عاشق و دارایِ طلب که وضعیتِ اندوه بارِ خویشتنِ توهمی و خزان و نخوتِ خود را می بیند نه در مسجد و بوسیله ذهن، بلکه در پرده غیب امیدوارانه به اعتکاف می نشیند تا شایدِ لطفِ خداوند مشمولِ حالش شده و از این بادِ دی و شبِ ذهن خلاصی یابد و حافظ میفرماید به آن صبحِ امید بگویید با الطافِ خداوند صبحِ امیدواریِ دولتش دمیده، پس از پرده بیرون بیاید زیرا که کارِ شبِ تارِ ذهن به آخر رسیده و صبحِ امید طلوع کرده است.
آن پریشانیِ شب هایِ دراز و غمِ دل
همه در سایه گیسویِ نگار آخر شد
حاصلِ شب هایِ دور و درازِ ذهن همه تشویش و نگرانی و پریشانی ست و غمی که نتیجه این پریشانی ها می باشد بر دلِ انسان مستولی می گردد، پس حافظ میفرماید در زیرِ سایه گیسوی نگار یا عنایتِ حضرت معشوق که سراسر آرامش و امنیتِ خاطر است، همه آن پریشانی و نگرانی ها به پایان می رسد، با توجه به اینکه گیسو نمادِ کثرتِ جذابیتهایِ این جهانی نیز هست و از طرفی نگار تداعی کننده تصویر یا انعکاسِ رخسارِ حضرتِ دوست و تجلی او در جهان ماده است، پس می توان گفت که همه آن پریشانی ها در سایه گیسویِ حضرت معشوق رقم خورده بود که می توانست مأمن و محلِ آرامشِ انسان باشد اما انسان بدلیلِ نخوتِ بادِ دی و بادِ تکبری که در سر داشت، خود موجبِ پریشانی و آشفتگیِ خود را فراهم ساخته بود که سرانجام آخر شد و جایِ خود را به آرامش و امنیتِ خاطر داد.
باورم نیست ز بد عهدیِ ایام هنوز
قصه غصه که در دولتِ یار آخر شد
حافظ آن آشفتگی را که حتی زیرِ سایه گیسویِ نگار گریبانِ انسان را گرفته بود کارِ بد عهدیِ ایام یا روزگار می داند، به اینصورت که انسان از گیسو و جذابیتهایِ این جهانی طلبِ آرامش و خوشبختی می کند اما قانونِ روزگار به این منوال است که بدونِ توجه انسان به رُخسارِ حضرتش، او را در کامیابی از نعمتهایِ بیشمارِ این جهان ناکام می گذارد، یعنی امکانِ اینکه انسان زیرِ این سایه به موفقیتِ تحصیلی و شغلی، کسبِ درآمد و ثروت، پیدا کردنِ همسرِ خوب و ایدهآل، نعمتِ فرزند ، شهرت و محبوبیت، و هزاران خواسته برحقِ خود برسد وجود دارد اما اگر انسان زیرِ سایه این گیسو که تجلی و نگاری از رخسارِ حضرتِ دوست است به مُتجلی و رخسار وصل نگردد و او را در مرکزِ توجهاتِ خود قرار ندهد، پس ایام بد عهدی نموده و او را از کامیابیِ حقیقی در زیرِ سایه گیسو محروم می کند، اما با آخر شدنِ ناز و تنعمِ خزان و خویشتنِ توهمی قصه هایِ فراوانی که همه ما تجربه کرده ایم، از جوانیِ خود، زیبایی و قدرتِ خود، و از همسر و شغل و مقام گرفته تا فرزندان و باورهایِ گوناگون که قصه هایی سراسر غُصه و دردمندی بوده اند و ناکامی، همگی ناباورانه و در کمالِ حیرت به یکباره در دولتِ یار به پایان رسیده و پس از آن از هرآنچه زیرِ سایه گیسویِ آن نگار بدست می آید انسان را به دولت و سعادتمندی می رساند.
ساقیا لطف نمودی قدحت پُر مِی باد
که به تدبیرِ تو تشویشِ خُمار آخر شد
ساقی می تواند رمزِ خدا باشد و یا انسانی که به عشق زنده شده است مانندِ مولانا و حافظ ، پس حافظ به شکرانه اینکه لطفِ ساقی موجبِ آخر شدنِ خزان و خویشتنِ ذهنیِ او شده و به تدبیرِ او بوده است که تشویش و نگرانی از کمبودِ شراب به پایان رسیده است، از خدا می خواهد تا قدح و جامِ وجودِ او که بینهایت است همواره لبریز از میِ ناب باشد، تا پس از این هرگز هیچ عاشقی در این جهان دچارِ خُماری نشود.
در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را
شُکر کان محنتِ بی حدّ و شمار آخر شد
نسبت دادنِ غزلی به این زیبایی و عارفانه به شاهانی که خود خزان بوده و ناز و تَنَعُم به جهان می فروختند در شمار نیاوردنِ حافظ به حساب می آید، یعنی کسی به حافظ نمی بیند که به عشق و بینهایتِ خداوندی زنده شده باشد، زیرا تصورِ عامه از حافظ در آن دوران و متأسفانه امروزه نیز عشرت طلبی بوده و می باشد، اما حافظ خداوند را شکر می گوید زیرا رنج و محنت و دردهایِ بیشماری که در دورانِ خزان و شوکتِ خارِ خویشتنِ ذهنی بر او وارد شده بود، همه آن قصه هایِ غُصه به آخر رسیده و اکنون که تشویشِ خُمار آخر شده ، هرچه هست قصه شادی و شادکامی و سعادتمندیِ اوست و دلی که به عشق زنده شده است.
امیر میرزا خطر در ۵ سال قبل، شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
یکی از زیباترین اجرا ها اثر دکلمه زنده یاد داوود رمزی در آلبوم چشمه خورشید است. این آلبوم با همکاری سهراب اندیشه بیش از سی سال پیش در آمریکا منتشر شد.
بهرام نبی پور در ۵ سال قبل، شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷:
در مصراعِ: منقل بگذار در شبستان
«بگذار» در این مصراع به معنای «رها کن» است. یعنی منقل را در شبستان به حال خود رها کن.
منصور قربانی در ۵ سال قبل، شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » کنز الحقایق » بخش ۳۰ - در صفت حضرت مهدی:
دربیت 4 بجای یشناسی باید نشناسی باشد
صدرا فقیه در ۵ سال قبل، شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ کمالالدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۴۲۳:
به نظر میرسد «کوه» اشتباه تایپی باشد و «کو» درست تر است
Hosein در ۵ سال قبل، شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:
به نظرم مفهوم بیت چهارم این که
در دنیایی که حکومت سلیمان با آن همه شوکت و جلال ازبین رفت پس همه چیز فناپذیر است ، اگر دل بهیچ چیز نبندی و از قید دلبستگی به هر چه در جهان هست آزاد و رها باشی مثل این است که باد را مسخر و رام خودت کرده ای ک به نظرم به مفهوم توانایی درونی واقعی هست
Rezvan در ۵ سال قبل، شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۲ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۶۵:
میشه یک نفر معنی ابیات رو دقیق بیان کند؟!
نیما داودی در ۵ سال قبل، شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۱۱ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۹ - قاعده در شناخت عوالم پنهان و شرایط عروج بدان عوالم:
تمام حاشیه هایی که گذاشته شده نشان از ناآگاهی ار تصوف است .
در عرفان و تصوف مرد به کسی گفته میشود که انسان کامل را درک کرده و یا در مسیر رسیدن به او حرکت میکند بقیه آدمیان که هیچ درکی از عرفان ندارند چه مرد و زن (همانهایی که "اولئک کالانعام بل هم اضل " هستند ) همگی زن هستند .
سیروان در ۵ سال قبل، شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۰:
گنگ فصیح است، گوش نی و سخن یاب
لنگ رونده است، چشم نی و جهان بین
تیزی شمشیر دارد و روش مار
کالبد عاشقان و گونۂ غمگین.
به گمانم اینگونه بهتر است.
محمد سالمی در ۵ سال قبل، یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۵۰ - مقالت شانزدهم در چابکروی: