گنجور

حاشیه‌ها

سایه ی هیچ در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

با درود فراوان:

دوستانِ بزرگوارم، شادروان دهخدا در لغت نامه در برابر خربنده نوشته اند:

خربنده. [خ َ ب َ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) کسی را گویند که خر و الاغ بکرایه می دهد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری) (فرهنگ جهانگیری). خربان که معاش روزگارش از کرایه خر بود. و بتازیش مکاری خوانند. (شرفنامه منیری). مُکارم. (دهار) (حبیش تفلیسی). الاغدار. خرکچی.(یادداشت بخط مؤلف). ج ، خربندگان : یحیی بن یزید بیرون آمد پشمینه پوشید و کلاهی برسم خربندگان و سر و پالانی بر دوش گرفته. (ترجمه طبری بلعمی). و نمونه های دیگری از نظم و نثر فارسی آورده اند...

نیما نجاری در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۱:

خوش خرام در لغتنامه ها به ناز و آهسته رفتار نمودن آمده است، فکر میکنم جناب بافقی در مصرع اول میخواهد این موضوع را برساند که دلبر حتی با ناز و به آهستگی هم که راه برود در نظر عاشق تند و سریع است و مجال توجه به تمام و کمال نمی‌ماند.

که در بیت چهارم هم باز اشاره به این عدم دسترسی عاشقانه دارد ؛

کامی نیافتم ز لب او به بوسه ای...

 

و باز هم در بیت آخر نام غزال را می آورد که تیز پاست(ترکیب دو کلمه وحشی+غزال)  و بعد از آن کلمه ی آرمیدند که نشان آهستگی و طمانینه را دارد 

گمان میکنم جناب بافقی در این غزل سراسر سعی بر این داشت که به مخاطب بگوید دلبر با آن همه آرامش و خرامانی اش در نظر عاشق سریع است و زمان با او بودن بسیار کوتاه است گویی.

مهدی روستانوحدانی در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۳۹ - توانا و ناتوان:

عالیه  والبته پند آموز

Mahdi Ramezani در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۲:

درود بر شما، در خیلی از اشعار بجای( ک),( گ)گذاشته تصحیح نمایید .

در سکوت در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

فرهاد در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۰ در پاسخ به سیدعلی ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:

ممنونم آقای ساقی

محسن جهان در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۴:

تفسیر ابیات ۱ و ۲ فوق:

عارف وشاعر نامور قرن صفوی در این دو بیت می‌فرماید: 

ای دل راحت طلب دنیا پرست، اگر بخواهی آن وجد و طرب درونی را حس کنی بایست از این زرق و برق عالم ظاهر دست بکشی. و اگر جهان بینی تو الهی بوده و به چشم باطن به احوالات دنیا نظر کنی، در همین عالم بهشت ابدی را تجربه خواهی کرد.

و درصورتیکه از همانیدگی و وابستگی مادی دنیوی گذشتی و نظری به روز الست و جاودانگی خود کردی، میتوانی قدمی به اسرار نهان و ذات هستی نزدیک شوی.

 

هادی اسدی در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۵ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷:

بسیار زیبا 😍😍

برگ بی برگی در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست 

که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست 

حافظ راهکار رهایی و رستگاری  انسان را در همین بیت مطلع غزل بیان میکند ، ارادت در اینجا به معنی بندگی و تسلیم شدن محض در پیشگاه و آستان حضرت دوست است و سر ارادت یعنی بنای تسلیم شدن میباشد ، انسان پس از متحمل شدن درد و رنج بسیار در زندگی که از طرف خود و دیگران بر او وارد شده است پناه دیگری جز آستان و پیشگاه حضرتش نمی یابد تا او را از اینهمه درد رهایی بخشد ، پس‌مصمم میشود تا سر خود را در اختیار خداوند حکیم قرار داده و از او بخواهد برای درمانش هرچه اراده و مشیت اوست  بر سر ذهنیش بیاورد تا از این زندان  و دردهای آن آزاد شود .

نظیر دوست ندیدم ، اگر چه  از مه و مهر 

نهادم آیینه ها در مقابل رخ دوست 

حافظ در این بیت به علل ایجاد درد در انسان پرداخته و مثالی از ابراهیم خلیل  می آورد ، ابراهیم  شاید اولین انسانی بود  که به اشکال اساسی در نگرش انسان به هستی پی برده و مصمم به تغییر و تبدیل می گردد  ، او به ماه و خورشید که نماد جذابیت و زیبایی های این جهان هستند نگاه کرده و آنها را رب و آله خود می خواند ، اما پس از گذشت چند ساعتی می بیند که خورشید غروب کرد و کمی بعد ماه نیز به همین سرنوشت دچار شد ، پس اظهار برائت کرده و می گوید  که افول کنندگان  را دوست ندارد و در می یابد که در عالم نظیری برای حضرت دوست وجود نداشته ، پس‌او را پرستش می کند . حافظ ادامه میدهد که نوع انسان پس از حضور در این جهان ستارگان و ماه و خورشید  ، یعنی چیزهای جذاب و زیبای این جهان را در مرکز توجه خود گذاشته و با بی اعتنایی به عشقی که خداوند در روز الست در دلش قرار داده، در عمل حب و دوستی چیزهای آفل این جهانی را مقدم داشته و آنها را چون آیینه در مقابل حضرت دوست  قرار می دهد ، اما خداوند دل عاشق اولیه انسان را طلب میکند تا خود را در آن ببیند نه این دلی که مأوای حُب چیزهایی مانند  جواهرات ، خانه و اتومبیل  ، یا ریاست و مقام و امثال آن شده است ، پس به صبا امر میکند تا شرح حالی از این دل داده و بگوید که چه بر سر آن آمده و این آینه ها چیست که انسان نظیر خداوند و در برابر رخسار او  قرار می دهد ؟ 

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد ؟

که چون شکنج ورق های غنچه تو در توست 

حافظ می‌فرماید صبا چگونه شرحی از این دل برای خداوند ببرد و چه توضیحی بدهد ، که چگونه  انسان ماه و خورشید های آفل این جهانی را  اصل زندگی قرار داده  و همچون چین های تو در تو و لایه به لایه درهم تنیده است ، بگونه ای که گسست این لایه ها و فروریختن آنها بسیار دشوار می نماید ، واز  آن دل گسترده و بینهایتی که در الست مملو از عشق بود خبری نیست ،بلکه این دل  اکنون بسیار تنگ و منقبض شده است و حال خوبی ندارد .

نه من سبوکش این دیر رند سوزم و بس 

بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبو ست 

رندان زیرک و آگاهی چون حافظ از حال خراب اینچنین دلی می سوزند و افسوس می خورند  ، سبو در اینجا نماد سر یا ذهن انسان است و حافظ حال خراب دل انسان را دستاورد ذهن و سر ذهنی و سبوی  او دانسته و می‌فرماید  تنها او یا تعداد محدودی از انسانها نیستند که چنین سبویی را با خود حمل می کنند ، بلکه چه بسیار سر هایی هستند که در سبوی ذهن زندانی شده اند یعنی تقریبآ  همه انسانها . حافظ از سبو برای بیان این مطلب بهره می برد زیرا  انسان گمان میبرد  در این سبوی ذهن  آب زندگانی هست و او می‌تواند با سبو کشی از چیزهایی مثل ثروت ، شهرت ، علم ، خانواده و فرزندان ، و همچنین تایید دیگران به آب حیات  و خوشبختی جاودانه  برسد در حالیکه چیزی جز درد  و رنج نصیبش نخواهد شد . کارخانه یعنی این جهان و انسان چاره ای ندارد در این چند روزه زندگی با کار بر روی خود، سرانجام سنگی بدست آورده و با شکستن سبوی ذهنش خود را رها سازد و مانند ابراهیم  ماه و خورشید و افول کنندگان را  نفی کرده و خالصانه بگوید که از جنس آفلین و چیزهای این جهانی نیست ،‌ بلکه از جنس عشق و بینهایت خداوندی ست . اشاره به دیر می تواند بیان این نکته باشد که باورمندان مذهبی نیز از این سبو کشی در امان نبوده و با عدم درک صحیح از آموزشهای اعتقادی  ،  بوسیله باورهای غلط و خرافی ، زندانی سبوی ذهن خود شده اند ، آنها هم  که برای‌ خود و دیگران تولید درد  میکنند باید فکری به حال  خود کرده و در این کارگاه  سعی در بدست آوردن سنگی کنند .

مگر تو شانه زدی زلف عنبر افشان را ؟

که باد غالیه سا  گشت و خاک عنبر بوست 

انسانهای عاشقی که مانند خلیل به علم الیقین رسیده و با طلب و سپس سعی و تلاش خود و لطف خداوند سنگی بدست آورده ، این سبو را شکسته و از زندان ذهن خود رهایی یافتند ، از آشفتگی زلف به نظم خواهند رسید یعنی زندگی آنها هدفمند شده و می دانند که از زندگی خود چه می خواهند ، پس آنان  جهان و هرچه در آن است را عنبر افشان می بینند و بوی خوش عشق را از آن استشمام میکنند و زین پس زلف معطر حضرت دوست ، ‌یعنی زیبایی های این جهان را جزوی از مایملک خود تلقی نکرده و با نظاره مظاهر و جلوه های حضرتش در این جهان مادی ، ارتعاش زندگی را در زلف عطر آگین حضرت دوست احساس می‌کنند ، مصرع  دوم نیز به همین مطلب اشاره می‌کند ، بوسیله باد غالیه ساز  ابرها به حرکت در می آیند  و با همکاری خاک  نعمتها و ثمرات لذیذ و معطر  و عنبر بوی این جهان مادی  را به انسان هدیه می دهند ، و اکنون عاشق رها شده از سبوی ذهن می تواند از لذات آن بهرمند گردد بدون آنکه تعلق خاطری نسبت به آن لذایذ داشته باشد ، یعنی اینکه انسان  با حمل سبو  و گرفتاری در ذهن حتی با دستیابی به نعمتهای این جهان ، از  لذت حقیقی آن چیزها بهره ای نمی برد .همین اتفاق مبارک برای دیر نشینان یا باورمندان نیز افتاده و آنان هم پس از شکستن سبو یا سر ذهنی خود ، از عبادت و راز و نیازهای خود حظ و بهره لازم را خواهند برد و خدای حقیقی را پرستش میکنند و نه مذهب خود را .

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است 

فدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست 

برگ گل نماد لطافت است ، پس چمن یا هستی و کائنات همه لطافت و پاکی را نثار رخسار انسان پوینده راه عاشقی میکند تا او هر لحظه زیباتر و لطیف تر شود ، در مصرع دوم سرو بن یعنی ریشه و ذات هشیاری خداوندی که بر لب جوی و در آب جاری حیات ریشه دوانده و پیوسته از این آب برخوردار است،  لذا همیشه سبز باقی می ماند پس‌چنین سروی نیز فدای قد یا رشد و تعالی چنین انسانی میگردد ، یعنی همه خصلتهای خود را به انسان عاشق تفویض میکند .

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است 

چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست ؟

زبان ناطقه یعنی کلام با قدرت بالا ، در واقع غالبن تاثیر کلام بیشتر از نوشتار است زیرا سخنور با  تغییر لحن و آهنگ بیان ، اوج و فرود آنرا در اختیار گرفته و تاثیر دلخواه خود را بر مخاطب میگذارد ، اما حافظ شکسته نفسی میکند زیرا که ابیات و اشعارش از چنان لحن و موسیقی قدرتمندی برخوردار  است که  ، خواننده میتواند نکات برجسته مورد نظر شاعر را از متن شعر استخراج کند .حافظ می‌فرماید وقتی حتی یک انسان عاشق ، زلف عنبر افشان حضرت معشوق را شانه زده و به اصطلاح دلش به عشق زنده شود زبان ناطقه هم  از وصف شور وشوق پدید آمده در جهان و کائنات  عاجز می ماند ، چه رسد به قلم و نوشتار ، بویژه که قلمی ناتوان و بیهوده گو باشد ، در غزلی دیگر و در رابطه با شورانگیزی کائنات برای قد کشیدن سرو عاشق می‌فرماید  ؛ مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت/ به تماشای تو آشوب قیامت برخاست 

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست 

اکنون که سبو و سر ذهنی شکسته شده و ریشه این سرو در آب حیات جاری در جوی زندگی قرار گرفت ، پس دل حافظ یا انسان‌ عاشق جلا و صیقل یافته و گلبرگهای تو در توی غنچه فروریخته است  ،  انتظار این است که  رخ  حضرت دوست در آن نمایان شود و او به مراد خود برسد  ، حال دلش خوب شده و رها از درد و رنج  ، خوشبختی ابدی را در آغوش بگیرد ، در مصرع  دوم حافظ امیال ذکر شده در مصرع اول را فالی نکو میداند که در پس آن  ، حال خوب و نکوست که به انسان دست خواهد داد ، یعنی ایجاد طلب و درخواست برای شروع  کار معنوی و  پای گذاشتن در طریق عاشقی .

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است 

که داغدار ازل همچو لاله خودروست

 می‌فرماید  گمان مبرید الان حافظ با سرودن این غزل  احساساتی شده  ، در آتش هوسی زودگذر می سوزد و پس از گذشت چند ساعتی  دوباره به سبوی ذهنی خود باز می گردد و روز از نو ، روزی از نو ، درواقع حافظ این نکته را در جهت  بیدارباش و هوشیاری عاشقانی بیان میکند که گمان می برند کار تمام شده و با شکستن سبوی ذهنی امکان بازگشت نخواهد بود ، بلکه ذهن انسان همواره  قادر به ساخت کوزه ای جدید است ، اما بزرگانی چون حافظ  اجازه چنین کاری به ذهن و سر ذهنی خود نمی دهند  و عشاق دیگر نیز بطور فطری و ذاتی از این توان برخوردار هستند زیرا این آتش عشقی ست ازلی که همچو لاله خودرو بوده و تنها با اندکی آگاهی در انسان زبانه می کشد .

 

جلیلی در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۳۵ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶:

درود

ایزدان اساطیری ایران، نمود انسانی چندانی ندارند و مانند خدایان یونانی زاد و ولد نمی‌کنند،  اهوره (سرور) مزدا (فرزانه) در راس قرار دارد و باقی ایزدان، مزدا داته‌اند. (مزدا داده، نه زاده).

جناب کیخا برای دات به معنی عمر شاهدی در متون سراغ دارید؟

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۵۵ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

از بس نظرات جورواجور و عتیقه در پایین این شعر خوندم از خنگ رودکی هم گذر کردم و شدم یک خنگِ خنگ

 

آخه چرا این طور بی رحمانه با شعر مردم رفتار می کنیم؟

این شعر هیچ عیبی ندارد هر عیب که هست از شاعری ماست

لطفا خودمان شعر بگوییم و منتشر کنیم و هرچه هم دلمان خواست تغییرش بدهیم

می بینید مولانا و دیگران هم به جای ایراد گرفتن از شعر زحمت کشیدند خودشون شعر گفتند

شنیده بودم ما ایرانی ها در سه چیز استادیم در پزشکی و فقه و سیاست

انگار باید مورد چهارمی هم به آن افزود

جهن یزداد در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۱۸ در پاسخ به عليرضا قراباغى دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۲:

برادر چیزی که پیوسته باید  به یاداورد اینست که خاندان  گرشاسپ از زمان فریدون پشت و پناه ایرانند و  فریدون به  منوچهر گفته و منوچهر به نوذر که  سر از فرمان  این خاندان مپیچید و خاندان رستم  از زمان گرشاسپ پشت و پناه ایرانند  و تاج شاهی را انان بر سر شاه مینهند  و شاه با گزینش انان شاه میشود و اگر داستان کیخسرو را به یاد اوریم  کیخسرو از زال خواست  لهراسپ را بپذیرند و در این باره زال  نمیپذیرفت چرا که او را شایسته نمیدانست ودر پایان زال  پاس کیخسرو  پذیرفت  خاندان رستم نه تنها نزد  شاهان که نزد همه پهلوانان و  همه  مردم ایران  مهست و مهین بوده و پیوسته خاندان رستم هرگاه به دربار می امدند شاه سران ایران را به دو روز  راه به پیشباز انان میفرستد و هربار میبینی   پذیره شدن را  بیاراستند برای نمونه بنگرید به  هنگامی که کیخسرو به ایران می اید رستم  شاد است  که کیخسرو امده و در همین شادی نگران ایرانست و  و دلش برای ایران میلرزد    چرا که نمیداند کیخسرو کیست  ایا  بودنش به سود ایران است یا نیست این  دلنگرانی رستم برای ایران  پیوسته  پیداست و همه میدانند  و ااو نزد همگان پشت و پناه ایران است  و نگهدار ایران و ایرانیان است  کیخسرو میگوید   همه شهر ایران به تو زنده اند اگر شهریار و اگر بنده اند کسی از سخن انان در نمیگذشت . و انان نیز هیچ چیز  برایشان جز ایران و مردم ایران  پیش چشم نبود برای همین  پیوست درشاههنامه  فردوسی و دگر شهنامه ها چون گرشاسپ نامه و نوشت های  دگر  پیوسته انان را  با نامهایی میخوانند که   همه نشان از این میدهد  مانند نگهبان  ایران و تخت شهی -
پناه و دل و پشت ایران تویی
نگهدار تخت و دلیران  تویی
-
 این خاندان انچنان در دل و جان ایرانیان جای داشتند که سپس در زمان اشکانی و ساسانی نیز  خاندان سورن که  انان را  از تبار می شناختند تاج بخشی شاه ایران به دست انان بود
پیوسته افراسیابیان  میگفتند اگر بتوانیم  لشکر بزرگی گرد اوریم و  خاندان سام را بکشیم  دگر دلیران ایران پراکنده  میشوند و ایران را میگیریم 

جهن یزداد در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۲۵ در پاسخ به علی خیاط دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱:

خوب برادر اینم که اوردی  میشود که سست هم باشد چون  داستان  مرگ سرو است  و چیز دگریست داستان  اینجا چیز دگریستت و  درخت کیانی زنده است  مُست است   مست بارها بچم گله و ستم و زاری امده  در دستنویسهای کهن همه مست و مستی  امده و پس از سده هشتم که  که نویسکاران نادان فراوان شده اند انرا تراشیده و سستی کرده اند -
 در این سروده فردوسی  نمیخواهد بگوید بیخ سست شده میخواهد بگوید بیخ  که کیقباد است خوبست  و کیکاووس بد  و کژ لست

نمیدانم دوستانی که چیزهای امروزی و ساده مانند سستی را  درست میدانند و هیچ  نمیبییند که  دگران که وازه ای نا اشنا  و کهنتر را می  گویند و معنی ان وازه کهن را میگویند  ایا مثلا گمان میکنید  ما خوشمان می اید کل کل کنیم  یا انکه میخواهیم سخن فردوسی  سخت بشود ؟ یا مثلا نسخه ژول مول و مسکو را ندیده ایم؟  شما که  واٰه را مَست میخوانید و نمیدانید مُست  چیست  ژول مول و مسکو میشناسید و دیده اید  ما  ندیده ایم؟  دست کم  اندکی بیندیشید شاید انگونه درست باشد ؟

دست کم بخوانیم که بیخ گیاهی نامش مُستی است 

جهن یزداد در ‫۴ سال قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۰۲ در پاسخ به 7 دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱:

ریک درست است ریک / اریک  حقد است  و به گونه  ریغ /اریغ هم بسیار امده
- و از واژگان فردوسی و اسدی طوسی  است

جهن یزداد در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۷ در پاسخ به سهیلا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱:

مازندان مصر است در نوشته های کهن بارها و بارها گفته اند مازندران مصر است و هیچ جای دگر را نگفته اند

جهن یزداد در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۵ در پاسخ به ولگرد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱:

نخست اتنک بیخ مست و بیخ سست هردو یک وزنند پس  نگران وزن نباش دگر انکه  یکی از بدبختی ها اینست که نمیدانی  مُست چیست  و گمان میکنی مَست  است و داستان میبافید و شاهنامه را نابود کردید با این هم ندانستنهایتان 

جهن یزداد در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۲ در پاسخ به خواجوی کرمانی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱:

مُست  است برادر  داستان اینست ک بیخ سست نشده  بیخ  پایدار و استوار است   بیخ مُست است  و دارد از مُستی  و نیکوییو استواری  قباد که بیخ است و  کژی و سستی  کاووس میگوید  چگونه بیخ را سست کند ؟  ایا میدانی که مُست بیح گیاه نیز باشد؟
 ای از ستیخش تو همه مردمان بمست
مستی مکن که نشنود او مستی
مستمند را یاد اورید

جهن یزداد در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۵ در پاسخ به فاطمه دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱:

آبجی خشمگین نشو  همه میدانیم که سرزمینی که در ایران میان گیلان و گرگانست  نامش طبرستان بوده  و نویسنده بزرگ   طبرستان  جریر طبری  که آگاه ترین  به  طبرستان و تاریخ ایرانست است مازندران را مصر میخواند و این در  شاهنامه ابومنصوری  و تاریخ طبرستان و گردیزی  نیز امده  همچنین در کوش نامه  مصر  را  مازندران دانسته  - شوربخته از سده شش و هفت که کم کم دانش ایرانیان کم شده نام  بلند طبرستان را بر بنیاد لغزشی مازندران  میخوانند - شما تنها  این سرود  را مبین سپس پس از ان  بدیهایی که برای ان مازندران میشمارد ببین - طبرستان در شاهنامه کهنترین جای ایرانست  هوشداریم که  مازندران را بیرون از ایران   و دور میخواند

۱
۱۴۲۰
۱۴۲۱
۱۴۲۲
۱۴۲۳
۱۴۲۴
۵۸۰۸