گنجور

حاشیه‌ها

ahmad aramnejad در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:

درود وعرض ادب:
اگر "دست من است ودامنت"را ردیف بدانیم آنگاه قافیه های مختلف در یک غزل برای چیست؟

علیرضا افشارنادری در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۲۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۴ - نیایش کردن مجنون به درگاه خدای تعالی:

من که پایم بسته است امید از دلم رسته است

 

 

ح ارسنجانی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان:

شعر خیلی سخیف هست، مطمئنید تمام ابیات از سعدی هست. کاری به معنا ندارم، شعر ضعیف هست. در ضمن یادمون نره از زنی که دوره ای همسر سعدی بود، که بعد از اینکه پدرش سعدی را از بردگی خرید ، او را به عقد دختر خود در آورد و ..... در گیریهای سعدی با آن زن، عذرا نامش بوده. و به قول سعدی، به سعدی میگفته تو همانی که پدرم به صد درهم آزادت کرد و سعدی میگفته و به هزار درهم در بند تو کرد (مهریه) و..... و افراد بر اساس تجارب شخصی در مقطعی از زندگی شعر گفته میشود. همین سعدی میگه،  دلارامی که دار دل در او بند ، دگر چشم از همه عالم فروبند .

سفید در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۳۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۴:

 

شادم ز پیچ و تاب محبت که می‌رسد

آخر به زلفْ سلسله‌ی پیچ و تاب‌ها...

 

سپیتامن آرین در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۶ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۶:

تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم 

دانم من این قدر که به ترکی است آب سو 

آب حیات تو گر از این بنده تیره شد 

ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو

  رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست 

ای تو هزار دولت و اقبال تو به تو

مولوی در اینجا به صراحت گفته ترکی بلد نیست،و معشوق را ترک ترک خو و غارتگر دل معرفی میکنه

مجتبی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۲ - احسان بی ثمر:

سلام و عرض شب بخیر.
در دیوانی که بنده حقیر در دست دارم بعد از بیت سوم این بیت میباشد:


پژمرده بود تازه گلی دوش وقت صبح
من دیدم این معامله و رنگ باختم.


لیک این بیت گویا جا افتاده. سپاس

عباس یاری در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۴ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۱ - بهشت خدا:

بعد از لحظه 25:35 تعدادی از ابیات خوانش شده:

پیوند به وبگاه بیرونی

 

 

 

سپیتامن آرین در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۶ در پاسخ به ادب دوست دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۶:

مولانا خودش بلخی بوده یکی از شهرهای کهن اوستا شکی در فارسی گو بودن ایشان نیست ،پسرش سلطان ولد که در قونیه به دنیا اومده هم ترکی بلد نبوده،ودر کتاب ولدنامه اینجور گفته:     گذر از گفت ترکی و رومی   

  چون از آن اصطلاح محرومی  

   لیک از پارسی گوی و از تازی   

  چونکه در هر دو خوش همی تازی

علی ک در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:

بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر

 

کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند

Mahmood Shams در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۵۶ در پاسخ به متین دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

درود ، بنده ام با شما موافقم و در ادامه همین شعر همانطور که دوستان اشاره کردند در بیت از ثری تا به ثریا به عبودیت او / همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود /  نظر شاعر عیان است ،  حضرت سعدی به قول استاد اسماعیل آذر شریعت مدار ترین شاعر ماست ، و بارها از عبادت خداوند و بندگی و ستایش و شکرگزاری خالق هستی و مدح پیامبران سروده به زیبایی و مهارت ، ضمن اینکه دوست گرامی که به شعری از بوستان اشاره کردند طریقت به جز خدمت خلق نیست ..... آمده که در سخنان و احادیث بزرگان دین بیان شده ، کلمه عبادت بارها در آثار سعدی به کار گرفته شده  که چند نمونه می آورم در غزل معروف به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست می فرماید پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است / که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست / یا در اولین غزل همچون اول بوستان و گلستان که بنام و عشق خداوند شروع می کند می فرماید: خداوندا بدان تشریف عزت / که دادی انبیا و اولیا را / بدان مردان میدان عبادت / که بشکستند شیطان و هوا را / یا در خود بوستان که می فرماید: عبادت به اخلاص نیت نکوست / وگر نه چه آید ز بی مغز پوست ؟ اینها فقط دو سه مورد بود همچون افرادی که از حافظ برنمی تابند بیانی از قرآن و اسلام و مسلمانی را و فقط شراب و عیش و عشرت را می پذیرند نه کلامی که مخالف عقیده و باورشان باشد!! شگفتا به قول قدیمی ها کافر همه را به کیش خود پندارد !!

سپیتامن آرین در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۸ در پاسخ به niyaz دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۶:

مولانا چندبیت ترکی بیشتر نداره به همون اندازه هم شعر یونانی داره،آیااین دلیل بر یونانی بودن مولاناست؟

Ali agha در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۰ در پاسخ به morteza دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۷ - رفتن امیر خشم‌آلود برای گوشمال زاهد:

گرز آهنین.

بابک بامداد مهر در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۹:

همایون جان تحلیل ونگاهی جالب داشتید.قابل تفکراست.

صابر قنبری در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

این غزل چه ربطی به سوره انشقاق داره؟! اصلا معنی کلمه  ''انشقاق''  یعنی جدا شدن و پراکندگی در حالی که این غزل تماما با مضمون وحدت است. تمام سوره انشقاق هشدار و انذار است ولی این غزل زیبا بطور کل بشارت است و امید.

سفید در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۳:

 

بی‌طاقتی‌ست قسمت منعم ز جمع مال

از گنج پیچ و تاب بود رزقْ مار را...

 

زیبا روز در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۷:

تفسیر چند بیت: نکات ظریف عرفانی در این غزل کم نیست .نخست این که در بیت زیر : هر ‌‌گل خندان‌که‌رویید‌‌ از لب‌‌‌ آن جوی‌‌ مهر رسته بود از خار هستی‌‌ جسته‌‌ بود از ذوالفقار... این نام شمشیر علی مرتضی ست . یعنی من در باغ مفاهیم ناشی از عشق بودم ؛ که در آن هر گل خندانی که بر لب جوی محبت روییده بود از خار هستی مادی رهایی یافته و از شمشیر پیر شکفته بود) در بیت هفتم منظور از جهان پنج و چهار جهان پنج حس ما و چهار عنصر ست می فرماید : در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست ... یعنی این که روی یار و می و خود عشق چون آتش شده اند نشان می دهد که ذات همه ی این صورتها همان آتش است که نمادی ست از مفهوم عشق . یعنی مفاهیم مجرد در جهان آب و گل صورتی می پذیرند . بیشمار حرف ها این نطق در دل بین که چیست ... یعنی مفاهیم مجرد از ماده در جهان اعلی وجود دارد که وقتی به ذهن آدمی می اید؛ در قالب کلمه بر زبان می آید .ولی این مفاهیم می توانند به صورت های دیگری هم به ذهن آدمی برسد. مثلاً موسیقی یکی از آنهاست .عواطف بدون احتیاج به کلمه می تواند توسط آهنگ و نوا از فردی به فردی منتقل شود .مثالها فراوانند .

زیبا روز در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۷:

پیوند به وبگاه بیرونی

یاسان در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۳:

بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا

جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

در حاشیه‌ها دیدم که دوستمان با نام «محمد» برداشت اشتباهی از این بیت کرده‌اند.

حال آن‌که سخن این بیت روشن‌تر از این است. مولانا می‌گوید:

هنوز چند بیت برای سرودن باقی مانده [و سخن تمام نشده] اما ای جان من! در این لحظه مرا به جایی بردند[حالی دست داد] که آنجا جهان را کوچکتر از این می‌بینم که شعر را ادامه دهم.

گویی در لحظات آخر حالتی به مولانا دست داده که انگیزه‌اش را برای ادامه سخن از دست داده.

 

اما بگذارید کل این اتفاقی که برای مولانا افتاده را برای درک بیشتر آن تصویرسازی کنیم:

 

مولانا را حالی خوش دست داده و آغاز به غزل کرده. او هنوز ما را برای شنیدن [و شاید خود را هم برای گفتن] آماده نمی‌بیند. پس مثل همیشه شبیه آغاز دم گرفتن صوفیان در حلقه سماع، غزلش را با ضرباهنگی سنگین و تکراری شروع کرده:

شمس و قمرم آمد

سمع و بصرم آمد

وان سیمبرم آمد

وان کان زرم آمد...

این ذکر و تکرار و تمرکز در بیت‌های میانی غزل به بار می‌نشیند.

آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او را [فلاش بک: «دی شیخ با چراغ همی گشت...»]

امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد

غزل از نیمه می‌گذرد. سرها گرم و پلک‌ها سنگین شده‌اند. حالا مولانا بیت‌های ساده و ریتمیک را به معنای بیشتر می‌آمیزد:

از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم...

سپس از چشمه‌ی سخنش مستی می‌افزاید. اکنون شوری در حلقه سماع افتاده و:

وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم...

می‌گویند در اوج مستی و نشئه[برق زدن هوش] ممکن است احساس پرواز به شخص دست دهد:

وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد...

حال اگر این مست، مولانا و آن «برق»، از جام مولانا باشد چه:

وقتست که درتابم چون صبح در این عالم

وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد...

کار از پرواز گذشته او دیگر خود را در جایگاه خورشید می‌بیند. شعر/سماع هنوز تمام نشده اما...

از پرواز کردن و از خورشید شدن بالاتر چه؟ چه می‌شود اگر کسی را حالی فراتر از این دست دهد؟ اکنون مولانا چنین شده اما «چنین حال» و «چنان چیزی» چیست؟ چگونه توصیفش می‌توان کرد و اصلا در این مرتبه چه انگیزه‌ای برای شعر سرودن و خلاقیت هنری می‌ماند؟ انسان را در این مرتبه چه سخنی برای گفتن و اصلاً چه چیزی برای خواستن و چه گونه‌ای برای بودن است؟

مولانا که قصد نداشته به این زودی غزل را به مقطعش برساند و چند حرفی بیشتر برای گفتن در نظر داشته بود، در مواجهه با چنین حالی که قابل توصیف نیست و حتی انگیزه‌ای برای سرودن و برگفتنش نمانده یکباره غزل را به پایان می‌برد و عذرش را از ما و همه مخاطبانش در قرن‌های آینده [که با لفظ «جانا»! خطاب قرار داده] می‌خواهد:

بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا

جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

 

محمد یوسفی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت:

با سلام و احترام

آیا تنها به صرف بردن نامی از روم نتیجه گیری شد که منظور مولاناست؟

 

بابک بامداد مهر در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

سپاس از اصلاح ویادآوری دوستان فرهیخته

۱
۱۳۹۶
۱۳۹۷
۱۳۹۸
۱۳۹۹
۱۴۰۰
۵۸۰۸