بدون نام در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۳۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:
درود بر شما، با وجود این که نظرات گوناگون وجود دارد و قرار نیست همه مانند یکدیگر اندیشه کنند،، ولی چیزی که برای من جالب است این اشتیاق و ذوق افراد در بیان مطالب است، این یعنی میتوان به آینده امیدوار بود چون نسل جوان حتی (تعداد کم) با شعر و مطالعه آشنا است.
درخصوص این بیت به نظر بنده حقیر، حضرت خیام به جنگ با صوفیان و بزرگان رفته اند و ذر دل خواننده شک ایجاد میکند (نسبت به بزرگان قبلی)
شمعی در باد در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۴۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰۳:
درود چه قدر سخت، بیان موضوع شده ! رسالت شعر و ادبیات چیست
شمعی در باد در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۴۳ دربارهٔ خلیلالله خلیلی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵:
درود در واقع با نگاهی گذرا هیچی متوجه نمی شم از شعر ! یه جور بازی کلامی انگار مثل وقتی که می گن کی دوست داره با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست بشه جسارت منو بپذیرید تخصص من ادبیات نیست.
نردشیر در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۷ دربارهٔ خلیلالله خلیلی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵:
سرخ بت و خنگ بت
ریحانه reyhane۷۰۲۵@gmail.com در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:
معنی بیت سوم هم میشه یکی بگه؟
ریحانه reyhane۷۰۲۵@gmail.com در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۲۱ در پاسخ به آشفته آنم دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:
خیلی ممنونم ازتون
امیرعباس محمدپور یزدانی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۶ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۷:
سلام
من خودم این شعر را با صدای استاد محمودی خوانساری و ویولن استاد حبیب الله بدیعی می پسندم در برنامه برگ سبز شماره ۱۷۷ که در ابتدای برنامه هم استاد محجوبی با پیانو بسیار زیبا در بیات زند می نوازند و بعد استاد بدیعی با استاد محمودی خوانساری همکاری دارد
و به نظرم بهترین اجرا همین اجرا بوده
مجتبی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۶ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۵۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۵۹ - نهال آرزو:
سلام
واقعاً چه زیبا بانو اعتصامی علم را اینجا بلند مرتبه خوانده و گفته به دنبال علم بروید و فقط علم است که به انسان ها برتری میدهد.
مجتبی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۶ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۳۶ - پیک پیری:
سلام و باید گفت چه تمثیل زیبایی ست این تمثیل از گذر عمر.
که جوان ها گاهی وقت ها افراد مسن و از سن گذشته را تمسخر میکنند و خود روزی میرسد که بدین تقدیر دچار میشود
آری، پیری، مرگ، تقدیرییست که دیر یا زود بر همگان نازل میشود..
,,شاهرخ کاظمی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۶ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
سلام
با ادب عشق یکی شدن با خداوند
که بحث بسیار مفصلی را می طلبه
منظور از شمس همان خداونده
منظور از تبریز, فضای یکتائی این
لحظه است
انسان در این دنیا
دو تا خاصیت خداوند ابدیت
وریشه بینهایت خداونده
باید بهش برسه وکرنه
عمر را به فنا داده
شمعی در باد در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۶ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۰۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵:
درود.
در واقع خیام عزیز، بابت سبک زندگی و عقائدش، خودش رو لایق بهشت آسمانی نمی دونه. ولی به لذتی زمینی دچاره، که براش یه بهشت دنیوی ساخته و از اونجا که خیام مرگ اندیش، منفعل و مایوسه، که تربیتش بر اساس طرح واره و یک سوپر ایگوی سخت گیره، چندان تقلای جدی برای تغییر شرایط نداره. خیام در واقع صادق هدایته، گرفتار جوکی ها، رقص مارها، صدای نی لبک، گرفتار سراب عقده ها. یک دریچه هست، یک زاویه ی دید مشترک مورد توافق و اون خودآگاهیه. خروج از نیمه هوشیاری، خروج از وضعیت ذهنیه بی زمانه ی یبس. همه می دونیم چی کار کردیم. درد هم زیاده. راه خروج هم مشخصه، اما همون مستی مالیخولیاییه زمینی، نمیذاره بلند شیم و یه آبی به صورت بزنیم. نظر من اینه خیام با واقعیت پیوند بگیره. اگه بابت درک زشتی، به صداقت درونی با خودش رسیده، نباید اینهمه لج باز بود ! بت حور سرشت خاص، خیام رو مشروط به وقت و موکول به تفاوت و فصل کرده. حتی شاید سالها خیام رو قال بذاره یا حتی ازش اخاذی عاطفی کنه ! مگه شوپنهاور هم با وجود ملال، یه وقتا تو کف امیال نبود ؟ اصلا همین بت، خیامو به این روز انداخته. جن عاشقی که دور و بر همه ی شاعرای ما چرخیده. حافظ با این جن به مسالمت رسیده، اما خیام باهاش خیلی جاها درگیره ! جناب خیام، چه دلش خوشه که چونه هم می زنه که لا اقل همون یک پیاله، باید پرو پیمون، مکش مرگ من و موثر باشه! شاید اصلا امید داره به ریشه گرفتن و بالیدن، از دست همون بت. بتی که خودخواهه. خود شیفته س. نارسیسته. اگه بت، اختلال شخصیت نداشته باشه که بت نمی مونه، چند تا حرکت مفید می زنه، به یه جایی می رسه، رشد می کنه، همه چی بدست می یاره. یه خودآیه ناواقع گرا می شه واسه خودش. نه اینکه همش ول بچرخه تو زندگی این و اون. اصلا می گم خیام، وابستگی معتاد گونه پیدا کرده، سودا زده تر از سهراب و نیما یا حتی خمارتر از ساقی. والا ما که گیج شدیم. اینهمه شکسته نفسی خیام از یک طرف و اونهمه خط و نشان برای نحوه ی بده بستان از یک طرف دیگه. جسارتا دشمنا، از همین فروتنی می خورن و افعی می شن! تعادل خیام بهم خورده. این بت هر جایی سنگ دل، قصد نابودی خیام بیچاره رو کرده. اگه نه، چرا دم به تله نمی ده ؟ خیام فقط ذکر بگه! خودشو به چیز دیگه ای مشغول کنه، با دوستای غیر شراب خوار ارتباط بگیره ! اصلا شاید امثال بت، حتی یه بارم دل به خیام نداده باشن. شاید الکی می گن قصد ادامه تحصیل دارن ! اصلا شاید سرشون جاهای دیگه گرمه. که از پیاله ی اون شاعر، پس مونده وردارن، دهنی شده، بریزن تو جام یکی دیگه ! بعضی بت ها، محقق اند، نویسنده ان، خودشون دنبال موش آزمایشگاهی، واسه استفورد ذهن اند! خیام خودش هم فهمیده، ولی انگیزه نداره ! خیام، غیرتت کجا رفته ! بهداشت روان مهم نیست برات؟! اینهمه آدم دور و برت اند. به خودت بیا برادر! کاسه و کوزه رو جم کن بذار کنار. چاره ش فقط، ذکر و تنبه از گذشته و رجعت به دارالسلام آینده س. گیرم هیچ کار بدی هم نکردی. اما واقعیت هر کس، حافظه ی اونه. چرا علف هرز درش رشد کنه ؟! حال و هول، مهمه، چون نیازه، حتی اصلا طبق نظریه نسبیت، زمان وجود خارجی نداره، اما تغییر، یه حقیقته. داریم می بینم. ما محکوم ایم به تغییر! چه بهتر که مسئولیت هامونو پیدا کنیم و در یه فضای نسبتا آزاد، یه معنای مفید برا وجودمون بسازیم. رج خوردن فریم های بیهوده، بدجور مهم و خطرناکه. مرزی ها و ضد اجتماعی ها رو ببین خیام! اصلا بدون کنترل، لذت هم، کم کم بی معنیه! در گوشی بگم، یه چند تا مطلب بی دی اس ام دیدم. بخدا می گفتن کنترل، خیلی هم بد نیست! اصلا، شاید خیام ما، وگانیسم شده باشه. قوت نداره انگار. مرد باید یه کم آلفا داشته باشه ! همش یه جا بشینی، زخم بستری، بگم! مگه ما چند بار عمر می کنیم، برای کسب رضایت و آرامش درون ؟! گور پدر بت بی پدر، که نذاشته دید ما، مرتفع، وسیع و پاک بشه. بت، مادام بوگاسیه، کولی دوره گرد، هند جگر خوار موذی، زن هوسبازه قاتل یحیای پیامبر، حتی کمی شبیه حوا و ذلیخاست، شاید یه جورایی عایشه اس و جسارتا، لایق پوزخند. نه حتی در حده یه ناسزای بد. چرا؟! چون تازه تو باید بری ازون مراقبت کنی. براش بشی از صفر، جای یه پدر، جای یه استاد راهنما! حوصله شو داری؟ زن ناخوب، ایگوش ضعیفه. منطق نداره. موطلاییه احمقه. مرلین مونرو، لیدی گاگا و هزار تای دیگه اس. پر مشکله. حسوده، حساسه، زودرنجه. می خواین تا آخر عمر، فقط مشاعره کنید و شب شعرا رو بچرخین؟ دیگه وقتی چیزی مبرهن بشه، برا آدم، شکوه و رمز واره گی نداره. قابل بهت نیست. می شه ازش به سادگی گذشت. دو تا دخترای بوگاسی ام، برن سراغ نفرای بعدی، نیچه و اوشو. خواستی زن بگیری هم، حتما چند جلسه مشاوره برو، افسردگی تو درمان کن، بعد! بدرود.
حفیظ احمدی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۲۶ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵:
با سلام و خسته نباشید !
زنده باد احمد ظاهر خواننده افغان این شعر شادروان ملک الشعرا بهار را در آهنگی سروده است.
فرزین نافعی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸:
نَتَوان کرد درست است.
رضا از کرمان در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰۳:
سلام بر آقا مرتضی
بصورت اتفاقی حاشیه شما را دیدم وخیلی متاسفم که باوجود کثرت حاشیه نویسان که بعضی حتی روزانه بر روی چندین غزل حاشیه میگذارند پس از ۳ سال واندی شما را بی پاسخ گذاشتهاند بگذریم
در ادب پارسی از تعبیر حباب وکف ودریا زیاد استفاده شده است خصوصا در اندیشه های مولانا زیاد با این مساله روبرو میشویم طلسم وجود همان حجاب خود بینی ومنیت است که مانع وصول شخص به دریای بیکران حقیقت میگردد وفقط بر سطح دریا خود نمایی میکند واز خود عمقی ندارد وتا در این حباب گرفتار باشی نمیتوانی با دریای وحدت یکی شوی واز این رو افسردهای بیت آخر هم همین موضوع را به گونهای دیگر عنوان میکند سیاه مست به کسی اطلاق میشود که از فرط نوشیدن مسکرات در حالت بیهوشی واز ازخود بیخبری قرار گرفته در اینجا صایب داره به ما هشدار میده که این مردم زمانه که به دریای حقیقت وصل نشده اند مست در خود بینی ومنیتند وشاید به نظر مست بیایند یا تظاهر به مستی کنند ولیکن از جام حقیقی وشرب طهور بهره نبرده وغرق در خود بینی ومنیتند وبهتر است که از اینان دوری کنی یا بقول عراقی در غزل 103 که چقدر به موضوع انتخاب شده صایب نزدیک است میخوانیم :
هرکه او دعوی مستی میکند
آشکارا بت پرستی میکند
هستی آن را می سزد کز نیستی
هرنفس صدگونه هستی می کند
هرکس از خاک درش رفعت نیافت
لاجرم رو سوی پستی می کند
درست مثل کسی که یک کتاب تفسیر غزل یا مثنوی را میخره و با عدم رعایت حق مولف وناشر فقط در سایتهای ادبی با نام خودش هرروزه نشر میده واظهار فضل میکنه وامثال من وشما را بی پاسخ میگذارند .
حرف درویشان بدزدیده بسی تا گمان آرند او هستش کسی
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۴۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۵۷:
فراق و جدایی از یاران و عزیزان، شاید بدینسبب جانکاه و جانسوز است که یادآور جدایی آدمی از نیستان وجود و تبعید مرغ باغ ملکوت به محنتآباد زمین است. وقتی عزیزی از دست میرود، انگار نمک بر زخم کهنه پاشیده میشود. درد و سوزش شدّت میگیرد و چرک و خون بالا میآید. در سنن ادبی ما، درد فراق وصفناپذیر دانسته شده است. به همین سبب باباطاهر در بیت دوم، غم یار را سه بار تأکید و تکرار کرده است. این سه تأکید، نهاد یا مسندالهی هستند که مسند آنها حذف شده است. باباطاهر نمیگوید غم یار چیست؛ زیرا آن را غیر قابل توصیف میداند. گویی پس از غم یار سه نقطه گذاشته تا هرکس آن را با توجّه به تجربه و احساس خود بیان کند.
حافظ نیز این غم را غیر قابل وصف دانسته ترس و عذاب قیامت را ذرّهای از آن میداند:
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت / حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت / کنایتیست که از روزگار هجران گفت
خواجة شیراز در بیت دیگری وصف فراق را ناممکن میداند:آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات / در یکی نامه محال است که تحریر کنم
سعدی درد فراق را مساوی جانکندن، فرورفتن نیشتر در استخوان و سرازیرشدن خون از صحن و سرای خانه میداند:من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او / گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
مولانا تاب و توان هر بلا و مصیبتی جز فراق را در وجود خود میبیند؛ به همین سبب، از خدا میخواهد که ازمیان بلاها و مصائب، او را به درد فراق مبتلا نسازد:نیست در عالم ز هجران تلختر / هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن
باباطاهر در ابیات دیگری نیز سختی فراق را وصف کرده است:مو کز سوتهدلانم چون ننالم / به گل بلبل نشیند زار نالد
مو کز بیحاصلانم چون ننالم / مو که دور از گلانم چون ننالم
چون ننالم: استفهام در معنای امر است؛ یعنی باید ناله کنم. «سوتهدل»، «بیحاصل» و «ناله»: تناسب.|| 2. گلان: استعاره از زیبارویان. «گل»، «بلبل» و «ناله»: تناسب. «به گل» و «دور»: تضاد.بلبل با آنکه در کنار گل نشسته است؛ از ترس فراق ناله میکند من که از گلها و عزیزان خود دور هستم، باید ناله کنم. شاعر خودش را به بلبل و محبوب را به گل تشبیه کرده، بلبلی که در فراق گل ناله میکند. تشبیه عاشق و معشوق به بلبل و گل از مضامین رایج در اشعار فارسی است.
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست / که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
(حافظ)بیته گلشن چو زندانِ به چشمم / بیته آرام و عمر و زندگانی
گلستان آذرستانِ به چشمم / همه خواب پریشانِ به چشمم
آذرستان: جای پر از آتش.|| 2. مانند کردن گلستان بییار، به زندان و آذرستان، ازنوع تشبیه تمثیل است. در بیت دوم نیز زندگی در فراق یار به خواب پریشان تشبیه شده است.|| 3. خواب پریشان: کابوس، خواب ترسناک.
اگر تو نباشی زندگی من مثل کابوس، ترسناک و غیر قابل تحمّلی میشود.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۲۰:
بوته ظرفی است که زرگر، طلا را در آن ذوب میکند. در اینجا استعاره از قلب آتشین است که شعلههای عشق از آن زبانه کشیده است. شاعر نمیگوید قلب من مانند کورة زرگری است، ادعا میکند که در سینة من یک کورة مذاب وجود دارد. در این کوره به جای طلا، دل و جان من قرار دارد. همانگونه که زرگر طلا را در کوره میگذارد تا ناخالصی آن جدا شده طلای ناب و خالص به دست آید، آنچه در کورة دل، به سبب عشق و دلدادگی خالص میگردد، جان و دل است که مانند طلا گرانبها است و در عین حال نیازمند پالایش و تصفیه. عشق آتش است، قلب کوره است و طلای پالودة آن دل و جان آدمی است. (هرکه را جامه ز عشقی چاک شد / او ز حرص و عیب کلی پاک شد)
در سنتهای ایرانی یکی از علائم استقبال از مهمان و شوق دیدار او، آب و جارو کردن راه اوست. (آب زنید راه را هین که نگار میرسد.) در دو بیت زیر، پا را از حد محبوب به سگ او میکشاند سگی که در فرهنگ اسلامی و سنّتهای ادبی ما، نماد ناپاکی، نجاست و فرومایگی است (سگ به دریای هفتگانه مشوی که چو تر شد نجستر باشد) که اگر سگ تو با همة ناپاکی پا بر چشم من نهد. برای خوشامد او به استقبالش رفته با جارویی از مژگان دیده، خاک راهش را میروبم، بدیهی است که در تضاد موجود بین پای سگ و مژگان چشم و تعبیر «جارو کردن خاک را برای پای سگ دوست آن هم با مژگان» اغراق شاعرانهای وجود دارد که شدت ارادت عاشق به محبوب را نشان میدهد:
سوته: سوخته.|| 2. روته: جاروکرده.
آینهٔ صفا در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۰۴ در پاسخ به محمود غفاری دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۰ - بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیهالسلام:
آقای محمد علی موحد در سال ۱۳۹۶ تصحیح جدیدی از مثنوی معنوی با اتکا به نسخههای خطی کتابت شده در ۱۵ سال پس از فوت جلالالدین به چاپ رساندند. در این تصحیح جدید، بسیاری از ایرادات، حذفیات و اضافاتی را که در طول قرون به مثنوی وارد گشته تصحیح کرده و نسخهی حاضر را با عنوان «نزدیکترین به آنچه مولوی سرود» در اختیار فارسیزبانان قرار دادهاند.
مثنوی معنوی در سایت گنجور از روی این تصحیح نگاشته شده است. اگر علاقهمند هستید، میتوانید به مقدمهی محمد علی موحد رجوع کرده و شیوهی تحقیق وی را مطالعه کنید و از صحت آن مطمئن شوید. همچنین با نظر به گنجینهی تصویری گنجور (در بالا) خواهید دید که در معتبرترین نسخهی دستنویس مثنوی (نسخه قونیه) نیز ابیات به همین شکل نگاشته شدهاند.
آنچه شما نوشتهاید احتمالا توسط دیگران برای تفهیم بیشتر و یا بنا به سلیقهی شخصی و یا اشتباه در کتابت وارد نسخهای گشته و سپس به عنوان اصل در نظر گرفته شدهاند.
مهدی رضایی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان:
در کتاب قلب سلیم شهید دستغیب در قسمت گناه نفاق این شعر به زیبایی آمده و ایشان منافقین رو به این فرد گلخواردتعبیر کرده است که به ظاهر فکر میکنند که بخدا نیرنگ میزنند اما زهی خیال باطل که خدا هست که به ان ها نیرنگ میزند. طبق ایه142 سوره نسا
حامد سلطانیان در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱ - پادشاهی فریدون پانصد سال بود:
چرا بخش قبل از این بخش گذاشته نشده؟
(البته گفتند که این بخش از جهای دیگر شاهنامه جمع شده است...)
پادشاهی فریدون:
بیا تا جهان را بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر ترا سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوار مایه مدار
سخن را سخندان ز گوهر گزید
ز گوهر ورا پایه برتر سزید
تو ای آنکه گیتی بجویی همی
چنان کن که برداد پویی همی
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز انبر سرشته نبود
بداد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی
یکی پیشتر، بند ضحاک بود
که بیدادگر بود و ناپاک بود
دو دیگر که گیتی ز نابخردان
نپردخت و بستد ز دست بدان
سدیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
نگه کن کجا آفریدون گرد
که از شاه ضحاک شاهی ببرد
ببد در جهان پانسد سال شاه
به آخر بشد ماند ازو جایگاه
برفت و جهان دیگری را سپرد
بجز درد و اندوه چیزی نبرد
چنینم اینجا که و مه، همه
تو خواهی شبان باش، خواهی رمه
منبع شاهنامه به تصحیح فریدون جنیدی
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹: