گنجور

غزل شمارهٔ ۶۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او

عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست

می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش

گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست

ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر

وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست

بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد

که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد

حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

منیره نوشته:

من این شعر را بعد از جستجوی زیادی پیدا کردم .الان که آن را اینجا یافتم واقعا خوشحال هستم .از شما ممنونم به خاطر دسترسی راحت وپیدا کردن سریع آن.پدرم هفت سال پیش این شعر را در شب عروسی من خواند ولی به دلیل وابستگیش به من به شدت احساساتی شده بود وبا بقضی در گلو داشت فقط توانست این تکه از شعر را بخواند:کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشم.وبقیه آن را فراموش کرده بود.الان که دارم این را مینویسم یک سال است که پدرم فوت کرده ومرا تنها گذاشته .با خواندن این شعر یاد پدرم افتادم وبا اشکهایم این نامه را مینویسم.لطفا برای شادی روحش یک صلوات بفرستید .ممنون.

محسن نوشته:

سلام
امشب که این متن رو مینویسم شب یلداست.بیت اول این شعر رو برای مراسم هفتمین روز درگذشت پدرم انتخاب کرده بودیم،چند روز دیگه اولین سالگرد پدرمه .امشب که سری به سایت گنجور زدم و خواستم فال بگیرم چشمامو بستم و موسو روی شماره های غزلیات حافظ تکون دادم روی عدد ۶۸ وایستاد تمام خاطرات مثل برق از جلو چشمم گذشتن ،بغض گلومو گرفت و اشکم بی اختیار سرازیر شد آخه پدرم خیلی به حافظ ارادت داشت و بیش از نصف غزلاشو حفظ بود.خدا همه پدر و مادرارو حفظ کنه و اونایهم که دستشون از دنیا کوتاهه غرق در رحمت بی انتهاش کنه…

ناشناس نوشته:

پدر

مریم نوشته:

محسن و منیره جان خدا رفته های شما رو بیامرزه , من این شعر رو خیلی دوست دارم ازین به بعد هر بار بخونم واسه پدرهای مهربونتون فاتحه میخونم .

فرهاد پرنیان نوشته:

با سلام و تشکر از دست اندرکاران این سایت بسیار زیبا

در بیت اول احساس می شود غلط املایی باشد . البته مطمئن نیستم

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

احساس می شود

“حال هجر تو” ملموستر و موزون تر از “حال هجران تو” باشد

متشکرم

فرهاد پرنیان نوشته:

البته با کمی مکث (بصورت ویرگول) بعد از” هجران” ملموس تر بنظر می آید

امین کیخا نوشته:

فرد لغتی پهلویست به معنی تنها و به عربی راه یافته است شادروان صادق هدایت انرا بجای تنها در متون محاوره ای به کار برده مثلا ، فرد رفت نشست او نجا یعنی تنها رفت نشست انجا ، این نوشته از داستان دون جوان کرج بود نوشته هدایت

بهزاد نوشته:

یاد همه رفتگان بخیر ، من هم این بیت اول غزل را از پدر بیاد دارم. جالب اینکه قدیمی ها شاید بدلیل اینکه صدا و سیما و اینتر نت و . . . را نداشتند بیشتر با دیوان شعرا انس داشتند .

دکتر ترابی نوشته:

زبان این غزل زیبا به زبان استاد سخن سعدی نزدیک است و غزل معروف :

دو هفته میگذرد کان مه دو هفته ندیدم
به جان رسیدم ……..

شمس الحق نوشته:

جناب فرهاد خان محترم قطعاً تا حال متوجه شده اند که ” حال هجران تو ” با کسر حرف ن خوانده نمیشود که بتوان بجای هجران ، هجر نهاد و منظور شاعر اینست که بگوید تو حال هجران چه دانی ، عجب دارم که این نکته را دوستان از سال ۹۱ تا حال تذکر نداده اند .

شمس الحق نوشته:

آری متوجه شده اند و من ندیدم ، بعد از هجران مکث یا ویرگول است .

امین کیخا نوشته:

اینکه فرد پهلوی است مشکوک است مطمئن نیست .نظرم را باز پس می گیرم .

رضا نوشته:

مصرع اول را این طور هم گفته اند:
ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالی است
خداوند همه رفتگان را قرین مغفرت و رحمت خود نماید.

روفیا نوشته:

مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست

یعنی مردمک دیده در چهره او از فرط لطافت عکس خود را دید و گمان کرد بر چهره او نقطه سیاهی وجود دارد .
یعنی تنها سیاهی بر صفحه هستی خودبینی است و باقی همه نیکی و زیبایی است .
اگر فقط خودمان را ببینیم فقط سیاهی نصیبمان می شود .

مصطفی قلاوند نوشته:

با سپاس از دکتر کیخواه، بنظر میرسد جوهر فرد در اینجا مراد همان کوچکترین جزء هر عنصر باشد که قابل تقسیم و رؤیت نیست.
بیت آخر چقدر زیبا تداعی میکند؛ بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل، چون میتواند کشیدن این پیکر لاغر من؟!…

حسین نوشته:

در بیت اول مصرع دوم در جواب دوستمان آقای پرنیان:
می فرماید حال هجران یعنی غم یا حس و حال فراق و دوری تو چه دانی که چه حال سختی و دشواری است

نیکومنش نوشته:

درود ببکران بر دوستان جان
_ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
(ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالی است)
ان ماهرخ که چشم دلم به سیمای او روشن شده بود این هفته از نظرم ناپدید شد (از شهر خویش بیرون رفت) و چهره بر من پوشاند وگویی این جدایی یک سال است که بر من می گذرد و چه می داند کسی که حال هجران و دوری از معشوق چه حال سنگین و غیر قابل وصفی است
۲_مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
به هنگام شهود ان خورشید من که در مقابل روشنایی رخ او قرار گرفته بودم و ماه ،سیمای او را بر من می تاباند تصویر سیاهی از خودم (مردم چشم )از شدت نوررخ او بر روی تصویر او که بر صفحه ماه نقش بسته بود ،به صورت خال سیاهی مشاهده کردم و پنداشتم که این نقش من بر سیمای او ،چون خال زیبای سیاهی است.
۳_می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش‌‌
گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست
این غزلیات زیبایی که من در وصف او می سرایم همانند شیری است که از لبان شیرین او بر دهان من جاری می شود هر چند که پس از شهود چهره او هر مژه اش همچون تیر بر دلم فرود می اید و جانم را به لب می رساند
۴-ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر
وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست
ای معشوقه همچون ماه من که همگان تو را به نشان کرم و بخشش در اسمان به هر ماه و هر روز نشانت می دهند چرا بر عاشقان غریب دور افتاده از رخت ،رخ نمی نمایی و در این کار سستی می کنی
۵_بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد‌
که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست
هستی و جوهره عاشق مقیم به وصال دهان تو با لبان او است که عاشق به یمن چنین موهبتی وجود و هستیِ واقعی پیدا کرده و کل وجودش به انوار تو روشن شده و هرچه می سراید از دهان تو می سراید و در این حال است که دیگر نمی توان در خصوص وجود ان عاشق شک و شبهه ای داشت چرا که دیگر به جاودانگی رسیده است
۶_مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
این نوید به گوش جانم رسید که دوباره روی بر من خواهی گشود و سیمای خود بر من خواهی نمود، معشوقا این نیت پاک را از من مگردان چرا که این مژدگانی بخت بزرگی در حق من خواهد بود.
_کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست
غم جدایی از تو چون سنگینی کوه غمی است که بر دل حافظ نالانِ تن
خسته یِ نی اندام مینشیندو جانش را زجر کش می کند
سربه زیر و کامیاب

رضا نوشته:

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران، تو چه دانی که چه مشکل حالیست؟
ماهم : ماهِ من، “ماه” کنایه ازروی ِزیبا، لطیف ودرخشنده ی معشوق است.
این هفته برون رفت: این هفته به جایی دورازچشم من رفت. ازدسترس من خارج شد.
به چشمم سالیست: این چند روزبقدری سخت گذشته که درنظرمن به اندازه ی طول مدّتِ یکسال شده است.
حال هجران : حالِ غریب و اندوهناکِ عاشقی درفراق معشوق. کسی که به دردِ عشق ودوری مبتلانشده و این حال را تجربه نکرده باشد هرگزنمی تواند دشواریِ تحمّل سوز هجران را درک کند. حافظ این مصرع را به نصحیت کنندگان و آنانکه منع عشق می کنند وعاشقی تجربه نکرده اند گفته است.
معنی بیت: این هفته، ویااینکه چند روزیست که محبوبِ خوش سیما و آن عزیزِعزیزترازجانم، مراترک کرده ورفته است، این یک هفته به قدری سخت گذشته که برای من به اندازه ی درازی یکسال است. (البته روشن است که برای عاشق، نه یک هفته بلکه هر ثانیه ی فراق به اندازه ی یکسال است، “هفته” دراینجا به ضرورتِ شعری بکارگرفته شده است.)
درمصرع دوّم: آری ای ناصح و ای کسی که منع عشق می کنی، توکه عاشقی تجربه نکرده ای، چه می دانی که حال عاشق در دورانِ هجران، چقدرتوان سوز وجانکاه است وایّام فراق چقدرکُندسپری می گردد؟
درتاییدِ این مطلب روانشاد، سلطان شهرعشق استادشهریار،یک گام فراتر نهاده وغزل نغزو زیبایی بااین مَطلع سروده است:
دروَصل هم زعشق تو ای گُل درآتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم!
مردم ِ دیده ز لطفِ رُخ او در رُخ او
عکس خوددیدگمان بُردکه مِشکین خالیست
مردم دیده: مردمک چشم
زلطف رُخ او: ازبس که رخساراوپاک و سپید ونورانی مثل آئینه هست.
معنی بیت: ازبس که رخسار لطیف و نورانی ِاوهمانندِ آئینه، عکس همه چیزرا باز می تاباند،مردمکِ چشمانم عکس خود رادررخساراومشاهده کردچنین گمان نمود که درصورتِ اوخال ِ مِشکین می بیند! درحالی که سیاهی ِ خودش رامی دید.
می‌نمایدعکس می دررنگِ روی مَه وَشت
همچوبرگِ ارغوان برصفحه ی نسرین غریب
می‌چکدشیرهنوز ازلب همچون شکرش
گر چه درشیوه گری هر مژه‌اش قتّالیست
“شیرازلب چکیدن” کنایه ازنوجوان بودن وخُردسالیست.
شیوه گری: عشوه وشیوه های دلبرانه بکارعاشقان بستن
قتّال: قتل کننده
معنی بیت: بااینکه درعاشق کُشی، هریک ازمژه هایش آلتِ قتلیست وباشیوه ها وعشوه هایش جان ودل عاشقان رابه یغما می برد لیکن هنوزبه بلوغ کامل نرسیده ونوجوان است ،گویی که هنوز از لب شکّرینش بوی شیرمادرمی‌آید!
از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم
این شکر گِرد نمکدان تو بی چیزی نیست
ای که انگشت نمایی به کرم درهمه شهر
وَه که در کارغریبان عجبت اِهمالیست
انگشت نمایی: مشهورهستی
اهمال :سستی وسهل انگاری
“غریبان” دراینجا کنایه ازعاشقان است.
عجبت اهمالیست: عجب توراسستی هست،شگفتا که سهل انگاری می کنی
معنی بیت: تودرلطف وعنایت و بزرگواری شُهره ی شهرهستی وبه همه خوبی واحسان می کنی درشگفتم که نسبت به غریبان(عاشقان خویش) چقدر سهل انگاری وبی توجّهی می کنی!
تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است
جانا مگراین قاعده درشهرشما نیست
بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تودراین نکته خوش استدلالیست
شایبه: شک و تردید
جوهرفرد: کوچکترین جزءِ اصل و عصاره ی هر چیز، هر چیزی که قایم به ذات خودش است. ذرّه که قابل تجزیه نباشد. درقدیم که علم همانندِ امروزتوسعه پیدا نکرده بود درمیان دانشمندان درموردِ همه چیز به ویژه،اتم وجوهرهرچیزی اختلاف نظرها بودوبعضی به دیده ی شک وتردید می نگریستندتاآنکه استدلالی منطقی و محکم ومناسب پیداشود، اشاره به این مطلب است. حافظ بادستمایه قراردادن این موضوع، مضمونی زیبا درموردِ کوچکی دهان یارخَلق کرده است.
خوش‌استدلالی است: مناسب‌ترین دلیل و گواه است.
معنی بیت: ازاین به بعد من هیچ تردیدی دروجودِ “ذرّه ای قایم به ذاتِ خودش و غیرقابل تجزیه” نخواهم داشت زیرا دهان توآنقدرکوچک است که برای اثباتِ این نکته استدلال ومنطقی قابل قبول است. وقتی دهان به این کوچکی وجوددارد بنابراین کوچکترین جزء قائم به ذاتِ خویش نیزدرهرچیزی انکارناپذیراست.
هیچ است آن دهان ونبینم ازاونشان
موی است آن میان وندانم که این چه موست.
مژده دادند که برما گذری خواهی کرد
نیّتِ خیر مگردان که مبارک فالیست
بشارت دادند که قصد کرده ای به ما سری خواهی زد وما را بانعمتِ دیدارخود مستفیض خواهی نمود تصمیم واراده ی خویش را تغییرمده که این نیّت بسیار خوش یُمن ومبارک است.
هرچندکان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می کشم فال دوامی می زنم
کوه اندوهِ فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که ازناله تنش چون نالیست
نال: نی باریک و میان‌تهی، کنایه از لاغری
معنی بیت: اندوهِ دوری تو همانندِ کوهی بردوش حافظِ دلخسته است که ازناله وفغان، تن ِ اوهمچون نی لاغر وباریک شده است،حال بااین وضعیّت ،چگونه حافظ خواهدتوانست این بارگران ِ اندوه را به دوش کشد؟
وقت است کزفراق ِ تو وسوزاندرون
آتش درافکنم به همه رَخت وپخت خویش

غلامرضا سیسکانی نوشته:

با سلام خدمت دوستان
بنظر بنده در بیت زیر نال بمعنی نعل اسب است
حافظ خسته که ازناله تنش چون نالیست
نال: همان نعل اسب است که همیشه تحت فشار بوده و در زمانهای گذشته به نال معروف بوده . در حال حاضر افاغنه عزیز که در زمان نبود مرزها هموطن ما بودند نیز به نعل ، نال میگویند

نیکومنش نوشته:

درود و سپاس
اقای سیسکانی عزیز نال در ارتباط معنایی با ناله تن بوده و این تصویر را تداعی می کند که وجود عاشق از جور معشوق چون نی تو خالی شده و ناله های عاشق از نی تن خسته او به گوش می رسد و نمی تواند معنی نعل را داشته باشد .

نگار نوشته:

روفیا، به نظرم از بیت مذکور میشه درک کرد که انقدر رخ یار زیبا و بی نقصه که اگر انعکاس رخ عاشق در آن بیفته به شکل یه خال سیاه ناچیز روی صورت یار دیده میشه. انقدر زیبایی یار عظیم هست که کل صورت معشوق در مقابل اون به منزله یک خال بیش نیست. و انقدر عاشق در معشوق غرق هست که خود را به عنوان جزئی از کلیت او میبینه. حافظ خال مشکین رو به عنوان یه چیز بد و زشت نمیبینه در اشعارش و در نتیجه تفسیر شما نمیتونه درست باشه

روفیا نوشته:

این ابیات از شیخ محمود شبستری رمز گشاست :
بر آن رخ نقطهٔ خالش بسیط است
که اصل مرکز دور محیط است
از او شد خط دور هر دو عالم
وز او شد خط نفس و قلب آدم
از آن حال دل پرخون تباه است
که عکس نقطهٔ خال سیاه است
ز خالش حال دل جز خون شدن نیست
کز آن منزل ره بیرون شدن نیست
به وحدت در نباشد هیچ کثرت
دو نقطه نبود اندر اصل وحدت
ندانم خال او عکس دل ماست
و یا دل عکس خال روی زیباست
ز عکس خال او دل گشت پیدا
و یا عکس دل آنجا شد هویدا
دل اندر روی او یا اوست در دل
به من پوشیده شد این راز مشکل
اگر هست این دل ما عکس آن خال
چرا می‌باشد آخر مختلف حال

روفیا نوشته:

خال در این ابیات نقطه ایست که با امتدادش همه اشکال پدید می آیند.
می شود گفت نماد هستی است.
لیک وجوه دیگری در خال از جمله سیاهی قابل تامل هستند :
از آن حال دل پرخون تباه است
که عکس نقطه خال سیاه است
و دو دیگر وجه سادگی یا بساطت.
بقیه اجزاء صورت همگی مرکب تر از خال هستند. متشکل از چندین رنگ و فرم و جنس هستند. ولی خال تنها یک نقطه سیاه است.
از اینرو شبیه دل ما بسیط و غیر قابل تجزیه است. شبیه خودآگاهی ما. وقتی شما می گویید من به یک حقیقت بسیط اشاره می کنید. نه به همه سلول ها و گلبولهای بدنتان:
به وحدت در نباشد هیچ کثرت
دو نقطه نبود اندر اصل وحدت

روفیا نوشته:

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

روفیا نوشته:

در ابیات بعد شاعر می گوید از آنجا که ما هم به هر حال موجودیت و ادراکی از خود داریم نمیدانم آیا او آینه ایست که عکس دل ما بر وی چون خال سیاهی می نماید یا دل ما آینه ای است که عکس خال او بر آن فتاده.

روفیا نوشته:

گویند عربی زنی اختیار کرده بود چون شب سیاه.
ازو پرسیدند این چه انتخابیست؟ گفت : الناس تعشق من خال بوجنته فکیف بی وحبیبی کله خال
مردم عاشق کسی هستند که یک خال سیاه بر چهره دارد.
حال آنکه یار من کلا خال است!
این داستان به نقش سیاهی در جهان هستی اشاره می کند. که سیاهی نیز در جهان جایگاهی دارد. ولی مانند خال و به اندازه خال نه اینکه همه جهان را فرا بگیرد.

لیلا همایون پور نوشته:

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالی است
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالی است
این سه بیت از این قسمت در وبسایت آوای جاوید توسط حمیدرضا فرهنگ خوانده شده است،آدرس صفحه:http://avayejavid.com/SazoAvaz/AvayeJavid_43.html

کانال رسمی گنجور در تلگرام