گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است

عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان

گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رحمانی نوشته:

در بیت پنجم به نظرم به جای دل افتاده باید دل افکنده باشد.

👆☹

حمیدرضا نوشته:

@رحمانی:
حرف روی قافیه‌ی این غزل «..اده» است:
آزاده، ننهاده، باده، زاده، …
به این قرینه «افکنده» در جایگاه قافیه مسلماً درست نیست.

👆☹

علی فیضی نوشته:

معنی بیت سوم:اگر از آنآدم هایی هستی که آرزوی بهشت داری با چند آدمیزادفرشته نژاد به عیش و نوش بپرداز.
در بیت آخر نیز خواجه جلال الدین وزیر شاه شجاع بوده که نام او تورانشاه است و حافظ در چند غزل وی را ستوده است

👆☹

اندیشه نوشته:

این شعر -به ویژه بیت چهارم- در رد آراء ساده دلانى است که روانشناسى مثبت نگر را فقط در طرح شعارهایى کلى، مبهم و به ظاهر مثبت چون “من موفق هستم” و ” من ثروتمندم” و … خلاصه کرده اند و واقع بینى؛ کسب توانایى و مهارت؛ و گردآورى اسباب آن را نادیده میگیرند.

👆☹

عشرت نوشته:

آفرین به اندیشۀ عزیز که نکته سنج هستند و دایرۀ تفاسیر را گسترش میدهند. واقعا ادبیات پتانسیل برداشتهای روانشناسی و جامعه شناسی را بسیار دارد. اندیشه جان اگر بتوانی مباحث را دسته بندی کنی و به نتیجه برسانی کار بسیار موفقی خواهدشد.
مباحث هوش عاطفی، من والد و کودک شاعر، گستردگی من اجتماعی در شاعران مختلف و بسیاری از مباحث دیگر جایشان خالیست.
بازهم منتظرم از شما بخوانم. سپاس.

👆☹

سعید نوشته:

اندیشه جان هله (آگاه باش) که تحت تاثیر این آفرین ها و زنده بادها قرار نگیری که بد دامیست که در آن سرها بریده بینی !عزیزم بگذار حالا که از روانشناسی گفتی چشمانت را باز کنم وآگاهت کنم نسبت به تکانه های رهگذرها و عشرت ها که سوپاپهای اطمینانی هستند که برای رهایی از انفجار ناهشیار ..اندیشه جان هر که باشی با هر سواد و ذوقی !اینجا امنیت نخواهی داشت تا امثال عشرت و رهگذر و..هستند پس دعوتت میکنم خواندن و اندیشیدن تا ندانستن و نوشتن خاصه این نوع نوشتن که با یک دابل کلیک ساده بر روی هر واژه در فضای همین تارنما هم امکان پذیر است پس خاموش بخوان به امید روزی که باز همه بیاییم و بنویسیم موافق و مخالف بدون تاختن به دیگری و بدون بی احترامی

👆☹

عشرت نوشته:

سلام سعید عزیزم. ممنون که لغت نامه و دابل کلید را گوشزد کردی. بخدا نمیدانستم و به نوشتۀ سایت هم توجه نکردم! از همینجا از همه عذر میخواهم که تکرار مکرارات کردم، شرمنده.

👆☹

اندیشه نوشته:

درود.
دوستى به من فرمودند ذیل غزل شماره ٤٨١ حافظ در گنجور، بر حاشیه ات، حواشى زده اند(!).
دیدم و خواندم، عشرت و سعید عزیز!
هر چه از دوست میرسد، نیکوست؛ ولى من سخنانتان را درنیافتم!
کاش کمى روشنتر بنویسید…
سپاسگزارم.

👆☹

امین کیخا نوشته:

درود بر اندیشه نیکو رایم بله حق باشماست کمی تیرگی پیش امده بود میان دوستانمان به لطف پروردگار گذشت . اما چکیده نوشته ایشان این است که از نوشتن چون تویی همه به وجد امده ایم و اگر به ما منت بگزاری( بگذاری) باز بنویسی همه خواهیم خواند درود بر تو و نام بلندت

👆☹

امین کیخا نوشته:

شمس الحق خجسته ام من همه چیزهایی را که دیگران ممکنست نپذیرند مثل غلت( غلط) در کمانک می نویسم تا خدای ناکرده گمان نرود که به شکل معمول نگارش ان اگاهی نداشته ام ، شما یک بار هم بفرمایید من در گوش می گیرم . الان هم دارم می خندم و شوخی سرم می شود !

👆☹

شمس الحق نوشته:

دکتر جان ای آدم تلخ وجدی
برای خنداندن تو باید کلی زحمت کشید . این را هم میگویم که ای بسا لبخندی ، پوزخندی ، تلخندی ، زهرخندی ، تبسمی ، مبسمی !! دیگر بفرمایی وفراموش مکن که ضرب المثل چینی میگوید هر شوخی پنجاه در صدش جدیست .
با ما هم آری ؟ دکتر ! غلط و غلت یک چیز است و منت گزار و منت گذار یک چیز . درهر حال بیش میازار مرا . اگر یک روز صبح از خواب بر خواستی و دیدی بقتل رسیده ای ، بدان کار ، کار کیست .

👆☹

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
این صفحه که همه شمس الحق شد . جای عشرت جان خالی که یک قطار از انواع چربکی ها نثار ما فرماید . براستی دلم برای زبان تیز وگزنده اش تنگ شده است . چکنم دوستان حقیر آرد خود بیخته و الکش آویخته . کار وباری که ندارم و در خانه نشسته ام ودلم از این اخبار بی بی سی و صدای آمریکا هم که بهم میخورد که تا بسراغشان میروی میگویند امروز دستکم !! ۵۰ نفر در بغداد در اثر انفجار بمب کشته شدند و ۵۰۰ نفر لت وپار ، گویی که اینها مگس اند و اما وای به وقتی که یک آمریکایی و یا انگلیسی کشته شود ، یک هفته تمام میگویند که ای داد و ای فریاد که یکی از نوادگان محترم جسی جیمز و هفت تیر کشان وقاتلان حرفه ای و جانیان مادرزاد سقط شد . حقیر سی سال درمیان این جماعت زیسته است و آنها را از مادر بزرگشان هم بهتر می شناسد . فجیع ترین و حیوانی ترین و کثیف ترین جنایتکاران همه تاریخ جهان این هایند . آشنایی و شناخت من از این بزرگترین کشور جهان تنها به این سی سال زندگی در آنجا خلاصه نمیشود . از ۷ - ۸ سالگی تقریباً کتابی که نویسنده اش آمریکایی باشد وجود ندارد که نخوانده باشم از آغاز با رمان های پلیسی و جناب مایک هامر قهرمان اف بی آی و سپس سپید دندان وجویندگان طلا و آوای وحش جک لندن و بعد با تام سایر و هاکلبری فین مارک تواین که اسم واقعیش ساموئل لانگهورن کلیمنس است تا پیرمرد ودریای ارنست همینگوی و جاده تنباکو و هر آنچه که فکرش را بکنید از یخچال های آلاسکا با سگهای سورتمه رانش تا نیویورک ومحله هارلمش وفلوریدا و تامپا و شیکاگو وآل کاپون و حدود ۸۰۰۰ هزار کیلومتر از ساحل شرقی تا سواحل غربی از ۵ دریاچه شمالش وآبشار نیاگارا تا میامی قدم به قدم و وجب به وجب این کشور عظیم را مطالعه کرده ام و پدرسوخته تر و سنگدل تر و جنایتکار تر از این جماعت در هیچ کجای جهان نیافته ام . رویشان هم که مثال سنگ پای قزوین است . تقریباً کشوری در جهان نیست که اینها به آنجا حمله نظامی نکرده باشند . خلاصه کنم دوستان ، اینها چون خودشان فاقد فرهنگ وتمدن اند با هر چه تمدن وفرهنگ باستانیست دشمنی دارند . می بینید چه بر سر ژاپن و کره و ویتنام و حالا هم عراق و افغانستان ولیبی وسوریه ومصر آوردند . آری در خانه نشسته ام و کارم علاوه بر پاسخ دادن به ایمیل های شاگردان قدیمی خود مراجعه به این سایت مستطاب گنجور است و اگر چه بر خلاف قوانین گنجور است گاهی علاوه بر اظهار نظر درخصوص آنچه که در تخصص و اطلاعاتم است با دوستانی مثل دکتر کیخا و سعید جان و تاوتک و سایر دوستان جدیدی که یافته ام گپی هم میزنم که کارم نوشتن است واگر ننویسم می گندم ، پس پرگویی ها و زیاده گویی هایم را ببخشید ، همچنانکه حمید رضای عزیز صاحب گنجور که ادرس ایمیل شخصی اش را هم بمن مرحمت فرموده و در آنجا با او گفتگو میکنم مرا از این بابت بخشیده اند وکوشش دارم در میان این سخنان حرفی تازه و سخنی آموزنده هم بگنجانم باشد که مورد استفاده خواستارانش قرارگیرد .

👆☹

تاوتک نوشته:

استاد جانم درود
سایه تان بر سر ما و گنجور و گنجوریان مستدام و پاینده باد.

👆☹

شمس الحق نوشته:

تاوتک عزیز
دیگر قرار نبود حقیر را اینگونه شرمنده کنی که این قبیل فرمایشات دو عیب وضرر بزرگ دارد . اول آنکه شنونده را دچار غروری بیهوده و خطرناک میسازد فرعون وار . حقیر خوشبختانه در مکتب مثنوی از اینگونه خطرات در امان است . شما را رجوع میدهم به حکایت شغالی که اندر خم رنگ فتاد و چون بیرون شد تصور کرد که طاووس علیین شده [ بالاترین طبقه از طبقات بهشت ] چند بیت ازاین حکایت را که نمیدانم در کدام دفتر مثنویست وازبر دارم درزیر برایت میاورم وخود ارتباطش با فرعون وغرور خطرناک فرعونی را خواهی دانست :
آن شغالی رفت اندر خم رنگ
وندرآن خم کرد یکساعت درنگ
چون برآمد پوستش رنگین شده
که منم طاووس علیین شده
دید خود را سبز و سرخ وفور وزرد
خویشتن را برشغالان عرضه کرد
کای شغالان هین مخوانیدم شغال
کی شغالی دارد این چندین جمال
آن شغالان آمدند آنجا به جمع
همچو پروانه بگرداگرد شمع
که چه خوانیمت بگو ای گوهری!!
گفت طاووس نر چون مشتری

ازاین به بعد را بیشتر دقت کن ای عزیز و بدان که من تنها ابیات مهم وکلیدیش را برایت نبشتم ورنه حکایت بسی مفصل و مطول تر است :

همچو فرعون مرصع کرده ریش
برتر از عیسی پریده از خریش
اوهم از نسل شغالی ماده زاد
در خم مالی و جاهی در فتاد

پس از این ابیاتی در این خصوص که اطرافیان فرعون با تعریف و تمجید از او آن غرور کاذب را در ذهن او ایجاد کردند میخوانی و سپس میفرماید خطاب به فرعون و هر آنکس که همچون او مغرور شده است چه بخاطر مال وجاهی که دارد و چه بخاطر تملق اطرافیان که :

هان ای فرعون ناموسی مکن
تو شغالی هیچ طاووسی مکن
ای سگ گرگین زشت از حرص وجوش
پوستین شیر را بر خود مپوش
غرش شیرت بخواهد امتحان
نقش شیر و آنگه اخلاق سگان ؟
…………….
خدمتت عرض کردم آنچه شما فرمودی دو عیب دارد . عیب اول را که بر من حقیر شغال وارد میشود در بالا خواندی واما ضرر دوم که ممکن است بخاطرش از من برنجی ، اما من رنجش تو را بر خطر آن ضرر که بر تو و گوینده چنین سخنانی مثل :
سایه تان برسر ما مستدام باد و انواع دیگرش وارد میشود ترجیح میدهم وآن سلب آزادگی توست ای عزیز ! آزادگی بسی از آزادی مهمتر است . انسان ممکن است در زندان و در بند باشد اما آزاده بماند شما در تصور خود بخیال آنکه من چهار تا کتاب از شما بیشتر خوانده ام و چهار پیرهن بیشتر پاره کرده ام مرا بزرگ تر و مهتر از خود می پنداری ، من حتی از لقب استاد شنیدن هم گریزانم تا چه رسد به آنگونه کلمات که شما بر من روا میداری . نه ای عزیز ادب یک چیز است و تملق چیزی دیگر . شما خواستی ادب خود به بزرگتر نشان بدهی که کاریست نیکو اما نه با این کلمات واین جملات . من وتو در دریای دانش عظیم بشری هر دو بر یک قایق سواریم . گیرم من از شما چند ماهی و صدف و مروارید از این دریای عظیم بیشر صید کرده ام . فقط همین .

👆☹

تاوتک نوشته:

سپاس جناب شمس الحق عزیز .خدمتتان عرض کنم که نوشتارک من هدفمند نوشته شده است.اگر دقت بفرمایید ابتدایش با درود شروع میشود که اینکار کمتر رایج است و آن به چند دلیل است نخست اینکه مخاطب خاص داشت و سپس اینکه شما در نوشته تان یادی از بنده و چتکی !که هر از گاهی علیرغم قوانین گنجور انجام میدهیم فرموده بودید ،درودی عرض کردیم که هم گفتگویی کرده باشیم و هم شما بدانید که هستیم.استاد را هم که همیشه بنده برای شما و دیگر دوستانی که لایق این واژه میبینمشان استفاده کرده و میکنم اما میماند بخشی که شما به واسطه مهربانی و دلسوزی پدرانه تان به من گوشزد فرمودید و آن سایه ایست که امید تداومش میرفت و همچنان میرودکه این قسمت از نوشته ام هم به آن دلیل بود که هم پاسخی باشد به حالاتی که بنده گمان میکردم بر شما مستولی شده که آن هم از خواندن نوشتارتان دستگیرم شده بود آنجا که فرموده بودیز آرد را بیخته و الک را آویخته اید و کار و باری ندارید به جز سر زدن به گنجور و ..باری خواستم عرض کنم که قدرتان را میدانیم و مهم هستید و همین که حضور دارید برایمان ارزشمند است و از مستدام استفاده کردم به خاطر رواجش و از پاینده به خاطر پارسی بودنش خواستم جناب کیخا نیز بدانند آهن سرد نمیکوبند و ما شاگردان استفاده ها میکنیم از آموزه های ایشان به هر روی استاد باز هم سپاسگزار شما هستم و میخواهم عرض کنم بنده به رسم ادب با شما چنین گفتم و از این بابت نگران نباشید وقتی شما خالصانه و ادبمند خود را حقیر میخوانید ادب حکم میکند شاگردانتان هم ارادتمند باشند هر چند که مداح!در نظر آیند

👆☹

شمس الحق نوشته:

درود بر شما جناب تاوتک هدفمند حاشیه ۱۴
از نثر دلپذیر و بدون غلط شما که بسیار کم دیده میشود لذت بسیار بردم و گویا اینگونه در نظر آید که حقیر حریف زبان و قلم شما یک تن نمی شود و این تمجید را دستکم نگیرید که حقیر بیهوده و یا با هوده چنین شهرت یافته است که با زبان و قلمش مار را از سوراخش بیرون میکشد . آرزوی عزت و سربلندی شما را دارم و دعای خیر من همواره همراه شماست و در عین حال از شما خواهش میکنم حکایت آن شغالی که اندر خم رنگ رفت را اگرچه که بسی مطول است و در چندین بخش مثنوی آمده تا به آخر بخوانید . دوستدار شما حمیدرضا

👆☹

مجتبی خراسانی نوشته:

سلام
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
اغراق نیست (توضیحی پیرامون اغراق: احتمال دارد عقل بپذیرد عرف نپذیرد. غلو: نه عقل می پذیرد و نه عرف. مبالغه: هم عقل می پذیرد و هم عرف) اگر بر سردر جهان نوشته شود.
ورق باطن انسان است. نباید همانند چرک نویس خط خطی شود.
شک نیست که این همه مرقومات م

👆☹

مجتبی خراسانی نوشته:

سلام
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
اغراق نیست (توضیحی پیرامون اغراق: احتمال دارد عقل بپذیرد عرف نپذیرد. غلو: نه عقل می پذیرد و نه عرف. مبالغه: هم عقل می پذیرد و هم عرف) اگر بر سردر جهان نوشته شود.
ورق باطن انسان است. نباید همانند چرک نویس خط خطی شود.
شک نیست که این همه مرقومات ما را در مزاج قابلیت او تاثیری بی نهایت خواهد بود و محتاج به تادیبی فوق غایت نخواهد شد.
والسلام خیر ختام

👆☹

روفیا نوشته:

خاطرت کی رقم مهر پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
از همان سادگی سخن می گوید که منشا بسیاری برکات است و همی دانم من و تو …
در جایی خواندم شاعری در عهد ویکتوریا به نام رابرت براونینگ کلمه قصاری گفت که به فارس ترجمه شده است : کمتر بیشتر است یا کمتر غنی تر است !!!
less is more
این کلام اسمانی هم با اموزه های مذاهب گوناگون سازگار است و هم می گویند جرقه پیدایش سبک minimalism در هنر بوده است و به دوستان پیشنهاد میکنم اثار هنرهای گوناگون که متاثر از این سبک هستند اعم از نقاشی و عکاسی و معماری را در google image مشاهده نمایند و از جادوی سادگی لذت ببرند و در عرصه های گوناگون زندگی خود و عزیزانشان را از برکات بی مانند سادگی بهره مند سازند .

👆☹

مهسا نوشته:

سلام
عذر میخوام که بنده ادبیاتی همچون ادبیات زیبای شما ندارم..اما دلم گرفتبین این افراد غنی..یکی هم به “غلت” و “غلط” اشاره نکرد..شاید وبگذری به اینجا رسید و دانش نداشت و در همین نادانی ماند و رفت…توضیح بدهید که غلت ریشه ی فعل غلتیدن است و غلط همان اشتباه…تصحیحات بر عهده ی جنابان…فقط لطفا در جهل بیشتر نگذارید مردمان را…به اندازه ی کافی هست…هست…هست…

👆☹

drjackool نوشته:

سلام
من معنی بیت سوم رو مخصوصاً مصرع دوم رو هرچی فکر میکنم نمیفهمم منظورش چی بوده پر از ابهامه
لطفاً اساتید یه توضیحی بهم بدن
با تشکر

👆☹

ناشناخته نوشته:

جناب شمس،
باور بفرمایید که ” منت ” میگذارند 
چه منت گذاشتنی است و نه گزاردنی.

👆☹

مهناز ، س نوشته:

drjackool گرامی

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی
می گوید: اگر دوست داری در بهشت زندگی کنی ، با مردم پری سیرت و فرشته خوی دوست باش که عیشی ست بهشتی
مانا باشی

👆☹

پیمان نوشته:

بسی جای حیرت است که غزلی به این زیبایی، روانی و پر نغز را بخوانی و بعد حاشیه بزنی که منظور از جلال الدین وزیر فلان شاهک بوده است.
ای وای من، ای وای من، ای وای من.
غزل فریاد میزند: ورق ساده و عیش از بخت خدا داده بکن، ورنه خون خوری. شاه شجاع کیست که وزیرش که باشد؟!!
از جلال الدین به غیر از رومیش هیچ کس را حافظ منظور نیست.

👆☹

مرتضی نوشته:

باسلام خدمت اساتید بزرگوار.به نظرتون مصرع «گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است»اینگونه نبوده?:::گر از آن آدمیانی که بهشتست هوس….
به نظرم اینجور به وزن شعر بیشتر میخوره.
ممنون

👆☹

امیر نوشته:

خون خوری گر طلب روزیه ننهاده کنی.
جناب حافظ
به اسناد و احکام و اخبار و افکارِ شخص شخیص هر جنبنده ای متناسب با احوالاتشان، آن دم ک در حال خواندن غزل است
معنی خاصّه ای میبخشد.
از بابت اینکه ( معنیِ شعر، درون دل شاعر باشد(علی الخصوص حافظ) ) هیچ احد الناسی توانای تفسیر ابیات

👆☹

نوری نوشته:

حافظ در سطر سوم، گر از آن آدمیانی ….. میگوید که:
اگر از آن آدم هایی هستی که بهشت را می خواهی
تو پری زاده ای، تا چند می خواهی با آدمیان در عیش و عشرت باشی ( بطور خلاصه، اگر معنوی هستی به مادیات دل خوش نکن)

👆☹

آذرگشسب نوشته:

شمس الحق
ای آفتاب حقیقت، ای صاحب اسماء مختلف،
غمین و ملول گشتم که چگونه آن قطب دانش، بعد از آن همه پلیدی که در وجود آن کافرکیشان به چشم دل دیده و مصائبی که از آن طایفۀ خونخوارِ یانکی بر سرخاب رویان و زردآب چهرگانِ عالم رفته را، به چشم عین رؤیت کرده ؛ هنوز مجبور به چله نشینی و سلوک الی الحق در آن ورطۀ هلاک و تحمل غمِ جانکاهِ دوری از خانقاه و پشمینۀ خویش است.
ای پیر ما ! همچنان دُّرو گوهر بیفشان و گرم بِران و به آوای آن از حق بیخبران میندیش که هر دَم گویند:
“باری اگر بر سرسفره ما نشستی عمری و حال نیز وظیفۀ مکفیِ بازنشستگان تو را میرسد، لااقل دشنام مده” که این خود کلام شیطان باشد مر پیرانِ صالح را.

👆☹

محسن نوشته:

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

مفهومش اینه که زمانی به فیض و لذت میرسی که از سوالات هدف آفرینش و قیل و قالی که آن ایجاد میکند رها شوی در بیت بعدی هم در تایید بیت قبل میگه کار دنیا رو به کرم و آنچه مقدر شده رها کن تا به عیش بسیار دست یابی

👆☹

حسین،۱ نوشته:

گمانم در مصرع :
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
به این صورت درست تر است:
کار خود گر به کرم بازگزاری حافظ
در اینجا ”کار“ چون نه مادُیست و نه قابل انتقال ، بهتر است گزار با ” ز “ نوشته شود.
با احترام

👆☹

ناشناخته نوشته:

باز گذاشتن،
مصدر مرکب ( مصدر پیشوندی ) سپردن ، تفویض
رها کردن . ترک کردن .

👆☹

سهیل قاسمی نوشته:

کار ِ خود گر به کرم بازگذاری حافظ…
اگر کار خود را به کَرَم واگذار کنی.

بازگذاری اینجا درست مثل واگذاری امروز به کار رفته. یعنی اگر کار ِ خودت را به کَرَم واگذار کنی…

👆☹

احسان نوشته:

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی … به گمانم …

از کثرت به وحدت برسی … ا

ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد …

👆☹

ب نوشته:

به نام خداوند مهربان

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

“هر چه از دوست رسد نکوست”

یعنی از فرمانهای الهی در تدبیر امور بهره بریم و یا تدبیر و تعقل رها کنیم؟بسیار تدابیر موشکافانه را ما در وادی تعقل
می پنداریم و می اندیشیم این راه صحیح است،چه باید کرد من ندانم که مقصود چیست؟راهنمایی می کنید لطفا

👆☹

یاسر رحمانی نوشته:

این درسته به نظرم
کار خود گر به خدابازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با لطف خداداده کنی

👆☹

یاسر رحمانی نوشته:

به نظرم این درسته
کار خود گر به خدا بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با لطف خداداد کنی

👆☹

عبد الرحمان نوشته:

سلام
اندیشیدن و تدبیر و تعقل ما قدرتی است که خداوند به ما عنایت میکند ، این جا منظور اینه که به آنچه بالاتر از توان توست ( عقلی و روحی و مالی و جسمی و …. ) نیندیش چون چنین توانی نداری چون این اندیشیدن نیست بلکه تصوریر ذهنی ( خیالات و توهم )
و در ثانی هر تدبیری هم کنی اول و آخرش ختم به خداوند میشود

و نکته اینکه زمانی تدبیر در کاری و امری نمیشود که عاشق آن کار یا چیز یا امر باشی و از هر جای بویی از آن حس کنی به سمتش میروی بدون تعقل و همین خطرناک است ، چون شاید بوی از طرف نادرست آشنا برات بیاد و به سمتش بری و در دام افتی
بدرود

👆☹

عبد الرحمان نوشته:

با تقدیرت نجنگ

👆☹

حسن ک نوشته:

بیت ششم را خانم پریسا با گروهی که یکی از اعضا آقای ذولفنون بودن خوندن

👆☹

رضا ساقی نوشته:

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
حافظِ فرزانه دراین غزل زیبا یک الگوی رفتاری حافظانه ای برای سعادت ونیکبختی ارایه می دهد. الگویی که پیشنیازآن رهایی ازغم وآماده شدن برای پذیرش شادمانیست. شادی درنظرگاه حافظ، تنها خندیدن دایمی و خوشگذرانی نیست بلکه زندگانی متفکّرانه، عشق ورزی وجستجوی حق وحقیقت است. دراین الگوی رفتاری رضابه داده دادن،قناعت ومهمترازهمه دل سپردن به عشق است که آدمی رابه سرمنزل سعادت رهنمون می سازد. یک آدم شاد هزارباربهتر وباکیفیّت ترازیک آدم عبوس، عبادت می کند بهتر عشق می ورزد وبهترمی تواند بردَم غنیمتی ودرلحظه زندگی کردن تمرکزکند. کسی که به خرسندی رسیده ودارای چهره ای خندان است درزدودن غم واندوه غمدیدگان ،پاک کردن اشک دیگران ونشاندن لبخند برلب آنها بسیارتاثیرگذارتر وموفّق تراز دیگران عمل می کند وحافظِ فرهیخته دراین غزل ناب وحکمت آمیز می خواهد مارابا این الگوی سعادت بخش آشناسازد.
نکته: مسئله ی لطیف وظریفی که با دقّت نظر به‌دست آید.، جمله ی لطیفی که در شخص تٲثیر کند و مایه ی انبساط خاطر شود.
خون خوری : غصّه و اندوه می خوری، خودرابه رنج وعذاب دچارمی کنی
روزیی ننهاده: آن چیزی که سهم تونیست وبرای تو مقدّر نشده است.
معنی بیت: این مسئله ی لطیف ودقیق را بادقّت بشنو وبپذیرتا بدینوسیله توانسته باشی خودرااز دام غم واندوه نجات دهی مسئله این است که تومی بایست بدانی که اگرمدام درحسرت بدست آوردن چیزی باشی که سهم تونیست وبرای تومقدّرنشده بی گمان دررنج واندوهی بی پایان گرفتارخواهی شد. باید درقدم اوّل ازآنچه که داری رضایت داشته وشکرگذار باشی وسپس برای رسیدن به کمال قدم بعدی رابرداری. بدون رضایت وسپاسگزاری ازداشته ها، به رنج واندوهِ حسرتِ نداشته ها گرفتارشده وازجاده ی نیکبختی منحرف خواهی شد.
رضا به داده بده وزجبین گره بگشا
که برمن وتو دراختیارنگشادست
آخرالامرگل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
آخرالامر: سرانجام
سبو: کوزه ای که درآن شراب یاآب ریزند.
معنی بیت: به هرموفّقیتی که برسی عاقبتِ کار روزی رخت بربسته ازاین جهان به جهانی دیگرخواهی شتافت وجسم تو تبدیل به گِل زیرپای کوزگران خواهدشد شایسته آن است که امروز که فرصت داری کوزه ی دل وجان را ازشراب عشق ومعرفت پرکن بنوش ،وبه دیگران بنوشان که تنها راه نیکبختی همین است.
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
برآن سراست که ازخاک مابسازدخشت
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی
بهشتت هوس است: توراهوس بهشت در سر است
آدمی ای : آدمیزاده ای.
پری زاده: پری نژاد، کنایه اززیبارویان
معنی بیت: اگرازآن آدمیان هستی که آرزوی بهشت رفتن درسرتوست درهمین چندروزه فرصتی که داری باپرداختن به عیش وعشقبازی بازیبارویان درهمین جا بهشت راخَلق کن. بی تردیددرآن دنیا نیزاگربهشتی بوده باشد ازآن ِ کسانی خواهدبود که سبوی جان پرازباده ی عشق و شادمانی کرده،خودنوشیده به عیش پرداخته وبه دیگران نوشانیده اند نه ازآنِ کسانی که به جای نشستن باشاهد،عبوس نشسته ، یارضابه داده نداده وروزی ننهاده طلب کرده وبه جای نشاندن لبخند برلب دیگران، باتندخویی اشکی برگونه ی آنهانشانده است.
زمیوه های بهشتی چه ذوق دریابد؟
هرآنکه سیب زنخدان شادی نگزید
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگراسباب بزرگی همه آماده کنی
به گزاف: از روی مبالغه وبسیار خواهی، بیهوده وعبث
معنی بیت: نشستن برجایگاه بزرگان،فرهیختگان ووارستگان، تنهابابلندپروازی ولاف وگزاف گویی میسّرنمی شود بایدسعی وتلاش کنی، ،باید شاگردی ِ استاد کنی وهمه ی آنچه راکه برای بزرگ بودن لازم وضروریست فراهم کنی تاشایستگی گرفتن مزد رابه دست آوری.
سعی نابرده دراین راه به جایی نرسی
مزد اگرمی طلبی طاعت استاد ببر
اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
اجر: پاداش، ثواب
خسرو: شاه.
دل افتاده: عاشق و دل از دست داده.
معنی بیت: ای پادشاه شیرین سخنان ونوشین لبان، اگربه عاشق ِ خویش که همچون فرهاد، درعشق تودل ازدست داده وشیداشده است التفاتی بکنی بی تردید اجروپاداش زیادی نصیب توخواهدشد.
یارب اندردل آن خسروشیرین انداز
که به رحمت گذری برسرفرهاد کند
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
خاطر: دل، قلب، ضمیر
رقم پذیرفتن: صورت گرفتن
فیض: بهرمندی ازلطف واحسان خداوند.
هیهات: افسوس، هرگز
نقش پراکنده: تصویرهای گوناگون،رنگارنگ ومتفرقّه. هوسها وآرزوها یابُتهای گوناگونی که درصفحه ی ذهن آدمی شکل می گیرند.
“ورق” کنایه ازذهن یاخاطر
ساده کردن: دراینجا کنایه ازپاک کردن افکارمتفرّقه
معنی بیت: زمانی که خاطر ودل وجان تو، ازهوسها وآرزوها ومِهربُتان لبالب است هرگزاز لطف واحسان خداوندی بهره مند نخواهی شد برای پیدا کردن شایستگی ولیاقت، می بایست صفحه ی ذهن خودرا ازافکار متفرقّه وگوناگون پاک کنی.
زفکرتفرقه بازآی تاشوی مجموع
به حکم آنکه چوشداهرمن سروش آمد
کار خود گر به کرَم بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
معنی بیت: ای حافظ اگرامورات خودرابه خداسپرده وبه اوتوکّل کنی اگربه لطف و احسان خداوند اطمینان داشته وامیدوارباشی چه بساکه لطف خدا شامل حال توگردد وازبخت واقبال خداداده عشرت ها بکنی.
تورا که حُسن خداده هست وحجله ی بخت
چه حاجت است که مشّاطه ات بیاراید؟
ای صبا بندگی ِخواجه جلال الدین کن
که جهان پرسَمن و سوسن آزاده کنی
معنی بیت: ای باد صبا اگربرای خواجه جلال الدّین تورانشاه (وزیرباکفایت شاه شجاع ودوست صمیمی حافظ) خدمتگری کنی ازصفای باطن اوبهره مندمی شوی وجهانی را می توانی به گلشن به تبدیل کرده وهمه جارا پر از گلهای سوسن ویاسمن کنی.
توبدین نازکی وسرکشی شمع چگل
لایق بندگی خواجه جلال الدّینی

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام