گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد

فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود

به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

ببین در آینه جام نقش بندی غیب

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ

کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » فریاد » ساز و آواز

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جمشید پیمان نوشته:

جمشید پیمان

نترسم از غم غربت ،اگر تو پیش منی
هزار باغ بروید ،بگویی ار سخنی .
مُـبَـشِّری ـ که مرا مژده ی رهایی داد ــ
نهان به قاب نقابش؛روانِ اهرمنی.
زبـس که تیغ نهادند بر گلوی بهار
بغیر خون نچکد از ستاکِ نسترنی .
خمیده گردن بیدی، شکسته قامت سرو
بوَد اگر که نشانی ز چینی و شکنی .
مگو که؛اینهمه ظلمت زچشم من زاید
مگر تو می شنوی عطر نافه ی ختنی؟
به تـیـغِ شیخِ ستمکار غرقه در خون شد
اگر بخاطر عشقی ، شکفته شد دهنی.
به سایه سار زمستان نمی شود پیدا ؛
«فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی»*
*از حافظ:
دو یار زیرک و از باده ی کهن ؛دومنی
فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی

Faraz نوشته:

اونایی که میگن حافظ سخن از باده عرفانی میکنه
تشریف بیارن اینجا بگن “باده کهن دومنی” حکایت از چی میکنه؟؟؟

امین کیخا نوشته:

هر چند روان بنویسی و هر چند روان بخوانی حافظ لسان غیب است باید گوش داشت باده که گفته شده هیچ نامی از پاکی برهمن هم امده که بلند نظری و تساهل واسانگیری در دینداری اشکار است که شیوه حافظ است

ناشناس نوشته:

برای آن دوستانی که در خصوص باده کهن سوال داشتند باید گفت از نظر بنده که حافظ را در کنار سایر متون ادبی و عرفانی مطالعه کرده ام، باده کهن در مصراع اول را باید با کتاب در مصراع دوم همزمان دید. منظور از باده کهن سخن حق است که از ازل در این دنیا جاری و ساری بوده است.
از طرف دیگر “دو یار زیرک” با “تو و من” در چهارم و “حکیم و برهمن” در بیت آخر کاملا مرتبط می باشند. (درخصوص برهمن که تنها در این غزل حافظ از آن یادشده می توان در متون کهن مشرق زمین و هندوستان مطالعه کرد.)
از نظر بنده این غزل حافظ صحبت وی به عنوان مرید، با استاد و مراد خودش است.
خلاصه کلام:
حافظ، اسرار الهی کس نمی داند خموش…

سید فرهود کاظمی نوشته:

استاد شجریان در آلبوم فریاد ابتدا بیت ۶ و سپس بیت ۵ را خوانده اند.
مفهوم شعر رساتر شده است.
البته من نمیدانم کدام ترتیب صحیح است.

مینا نوشته:

بیت اول در بعضی نسخه ها به جای زیرک ونازک آمده یعنی با دو دوست نازک بین و هوشیار ودومن شراب کهنه و آسوده دلی ودفتر شعری در کنار چمن باغ نشستن به به موقوف المعانی از آب درآمد به فال نیک میگیریم مقام و مرتبه ای را که اشاره شد به دنیا نمیدهم اگر چه بد گویی مرا کنند

مینا نوشته:

خوانده ام که این غزل راجع به حوادث تیمور لنگ در شیراز است و اوضاع سیاسی آن زمان ولی مرجعش را شوربختانه فراموش کرده ام

شکوه نوشته:

فسق در اینجا یعنی نافرمانی و فاسق میشود عاصی ولی فاسق به معنی عاشق و یا شریک جنسی برای زن است امروزه بهاالدین خرمشاهی در کتاب از واژه تا فرهنگ ۲۳۵ واژه که درگذشته معنیشان با امروز تفاوت دارد آورده و تازه این بخشی از آن کتاب ارزشمند است

من...هستم نوشته:

اشعار حافظ با کوته اندیشی و کوته بینی تفسیر نمیشود…
جام و می حافظ را شراب و خمر و مستی اینچنین دانستن کوته اندیشی ست…

رضا نوشته:

نمی دانستیم که عرفان هم کیلویی هست؟؟!!!! دو من عرفان!!!!

شمس الحق نوشته:

آقارضا جان اینجا صحبت ازشراب است و درگذشته برای خرید و فروش شراب آنرا توزین میکردند و هر من شراب تقریباً معادل ۴ بطری معمولی امروزین بوده است :
خیام میفرماید :
گر دست دهد ز مغز گندم نانی
وزمی[دومنی] زگوسپندی رانی
با لاله رخی نشسته دربستانی
عیشی بود آن نه حدّ هرسلطانی
اتفاقاً چندین ماه قبل ازین بخاطردارم بمناسبتی ازاین رباعی یاد کردم و درحاشیه نوشتم بنظرمن براین بساطی که خیام بعنوان یک عیش کامل که در حدّ هر پادشاهی هم نیست درخیالش [و ای بسا هم درواقعیت!! الله اعلم بالصواب] برپای کرده هیچ چیز دیگری نمیتوان افزود که برکیفیت یا کمیت آن بیفزاید چه اگر بنظر آسان و ساده میرسد اما چون نیک درنگری خواهی دید که همه جزییات بروفق مراد کامل و اکمل یک آدم عیاش است که البته با امکانات آن زمان یعنی هزارسال پیش ازاین میسور و ممکن بوده است . حال بخاطر دارم که برآن حاشیه یک دوست خوش ذوق و فرهیخته چیزی افزود که اگردرست بیادم بیاید سخن از اینترنت و گویا کتاب فرمودند که اگر باشد بهتراست و درکل زیاد با نظر حقیر موافقت نفرمودند . بنده هم که راستش کمی جا خورده بودم قدری با ایشان تندی کردم و با بدخلقی خدمتشان عرض کردم که برادر من آخرقرار بر عیش است و طرب و ترقص و تفرج و تنعم و تنقل و نه تلمذ و تکفر و تثکر آخردرمیان عیش اولاً که اگراینترنت و کتاب را برای خواندن شعری و غزلی و ترانه ای هم بخواهی تازه آنجا استاد شعر و تغزل یعنی خیام نشسته است پس چه جای تأمل . اما ایشان در جواب من پاسخی نوشت که هنوز که هنوز است من از آن سخن درست و ازآن حرف حساب سر در گریبان دارم و آرزو دارم تا یکباردیگر ایشان روی خط بیایند تا کلاه از سر بردارم و از صمیم دل از ایشان عذر تقصیر بخواهم . میدانید ایشان چه فرمود ؟ فرمودند :
“من خود یک لاله رخم” !!!!

تاوتک نوشته:

استاد شمس الحق عزیز من از همان زمان و بلکه قبل از آن مفتخرم به شاگردی شما !

تاوتک نوشته:

استاد از همان زمان با من نمی ساختید !!

شمس الحق نوشته:

درادامه روی سخنم آقایانست که واقعاً ما موجودات خودبین و خودخواهی هستیم و خانم ها هرچه بما بگویند حق دارند . چه اکنون و چه هزارسال پیش ازاین ما زن را فقط برای تلذذ و کامجویی خود میخواهیم وبس وبرای اوهیچ حقی قایل نیستیم . خیام هم همان کرده که ما امروز می خواهیم . باغی باشد و کبابی و شرابی و چه و چه و همه اینها بدون یک لاله رخ به هیچ نیرزد یعنی مقام زن را درحد یکی از همین وسایل عیش ترسیم میگنیم مثل شراب و کباب !!
آخر فکرش را بکنید [ نه خیام و نه ما هرگز به این نیندیشیده ایم ] که یک خانم زیبا درآن باغ با ۸ بطر شراب و یک ران گوسفند بریان با سس و سبزیجات و متعلقات کنارش با نان سفید برشته و گیرم درآن باغ بلبلان هم بخوانند و میوه ها از شاخه ها آویخته و شور هادر دلها انگیخته ، اما ، اما … آنجا دیگرچیست؟ هیچ یک خانم زیبای دیگر !! …
خوب این لاله رخ ما چه کند . گیرم لقمه ای کباب و جامی شراب هم نوشید و با آن یکی لاله رخ هم دزخصوص همه چیز صحبتی کرد . دیگرچه . اسمش را برای آن زن میتوان یک عیش گذاشت . البته که نمیشود . چه عیشی .
مگرزن حق ندارد عیش کند . اول به این سؤال پاسخ بدهیم .
میدانم پاسخ اینست :
بستگی دارد که آن زن چه زنی باشد .
آن زن اگرخواهر و دختر و همسر ماست ، خیر غلط میکند عیش کند !!
اگر غیر از این ۳ مورد باشد یعنی یک لاله رخ ناشناس است عیب ندارد عیشی هم بکند و چرا که نکند ، اما ، اما ، اما !!! اما طرف عیش ایشان و درآن بستان و آن دومن می و آن ران گوسپند بریان و نانهای تازه برشته و صدای بلبلان وآوای فاخته و نسیم خنک شامگاهی که ازروی شاخساران پرازشکوفه میوه و عطر بهار نارنج برمی خیزد و آن گوجه های قرمز و آن خیارهای سبز بستان و پرواز چلنگرهای پرنده و نورافسونگر ماه کامل و صدای موسیقی دل انگیز چنگی که آن لاله رخ در دست دارد و نرنم ترانه ای که میخواند و اگرهم بخواهیم ترقصی هم بفرماید و جام های پی درپی بریزد و لقمه های کوچک از آن کباب بگیرد و در آنجا چه کسی باشد ؟ البته که شخص شخیص ما و لاغیر . یعنی بازگشتیم بخانه اولمان .

شمس الحق نوشته:

تاوتک جان سلام برشما کجا بودید
با این فرمایش میخواهید بفرمایید که شما تاوتک جان همان لاله رخ گمگشتۀ من هستید . در اینصورت وای برمن .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق پرگست ! پرگست ! ( نعوذ بالله )

شمس الحق نوشته:

تاوتک جان ! ای لاله رخ گمشدۀ . من غلط میکنم با شما نسازم . من ارادت دارم خدمتتان . بفرما این هم ۳ بیت شعر فی البداهه که نگویید حقیر شاعر نیستم :
عنایتی که ترا بود گر مبدل شد
خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست
مرا به هرچه کنی دل نخواهی آذردن
که هرچه دوست پسندد بجای دوست رواست
خوشست با غم هجران دوست سعدی را
که گرچه رنج به جان میرسد امید دواست

شمس الحق نوشته:

دکترجان !
مگرفراموش کرده ای تقریباً شب ژانویه است ! نگران نباش !

شمس الحق نوشته:

نام احمد نام جمله انبیاست
چونکه صد آمد نود هم پیش ماست
شاید دکترکیخا حق دارد فردا سالروز رحلت رسول الله است و شهادت امام اول و من دارم شوخی شب ژانویه میکنم ، اما آخر مگر نه عیسی علیه السلام هم پیامبر خداست و مگرنه سورۀ مریم قران کریم او را روح الله میخواند . از آن گذشته حقیر که بباغ خیام نرفته و تعیش آغاز نکرده است . اینجا در اندوه نشسته ام و آن شعر مطرح شد . حتی اگر کفر هم باشد که نیست نقل کفر که کفر نیست دکترجان . ما همه در پناه خداییم و جز او پناهیمان نیست . اگر این یک مسلمانی را از ما بگیرند دیگر چه داریم .
الحمدلله حق حمده والسلام و الصلواة علی خیر خلقه محمد و آله و ذریاته الطیبین و الطاهرین .

تاوتک نوشته:

استادعزیز سلام از ماست
کوتاهی این کلام از ماست
لطف و خرد و بزرگی از تو
شرمندگی مدام از ماست

سام نوشته:

جمشید پیمان عزیز با ان شعر زیبا، بسیار عالی بود! درود بر حافظ رند که بازار دین فروشان را به اتش کشید

مهدی همدانی نوشته:

خود حافظ پاسخ میدهد که: غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست جز این خیال ندارم خدا گواه من است
دوستان اینجا صفحه نظر دهی اخصاصی تا راهی به کلام حافظ بگشاییم و شایسته نیست مانند صفحه چت به گفتگو و احوالپرسی خودمانی بپرازیم

هادی نوشته:

دوستان جان! میشه لطفا بیت آخر رو تفسیر کنید؟

سمانه ، م نوشته:

هادی خان
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
میگوید از ظلم تیمور لنگ روزگارمان سیاه شده
و ارزوی نجات دهنده ای خردمند ، خون برهمن را دارد

سمانه ، م نوشته:

ببخشید
آرزوی امدن خردمندی چون برهمن را دارد

بابک نوشته:

سمانه خانم عزیز،
اشاره مشخص به تیمور لنگ؟
اگر حافظه خطا نکند حافظ دوران چهار حاکم و جنگ و جدل و خرابیهاى آنان را دیده و این به گمانم اشاره به مجموع آن حوادث و نظایر آن مى باشد.
در بیت آخر فکر حکیم اشاره به “حکمت”، و راى برهمن هم به گمانم بر گرفته از داستان سعدیست ( باز هم اگر حافظه خطا نکند) که زمانى که سپاه سلطان محمود مکانى را در هند مورد حمله قرار داده بودند برهمنان از “همت “خود استفاده کرده و طلسمى را ایجاد مى کنند که سپاه عاجز و درمانده مى شود، و فقط زمانى که دانایان سپاه محمود بدین راز پى میبرند و از همت خود استفاده مى کنند مى توانند آن طلسم را بشکنند…
در اینجا حافظ مى گوید که توسط حکمت و همت مى توان طلسمى ایجاد کرد که جهان را از آفات و خرابیها در امان داشت…

سمانه ، م نوشته:

بابک گرامی
با احترام به نظر و نقد حضرت عالی
چون به طلسم و جادو یا شعبده و چشم بندی اعتقادی ندارم ، هرگز به دنبال توجیه چنین اتفاقاتی که فرمودید نمی روم که هیچ ، همیشه مخالف چنین برداشتهای غیر واقعی و اسطوره گونه بوده ام
این بیت : به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
بیشتر به اشاره ی حافظ به انگشتری سلیمان در دست دیو شبیه است تا به برهمن هندو
ولی این مثال باشد برای آنان که در پی توجیه کار آیی ماورأ طبیعت می گردند
ولی این نقد را میگیرم که : در پی متواری شدن شاه زین العابدین از شیراز به سال ۷۹۰ هجری
ِو آمدن تیمور و نزول بلاها در شیراز ، چشم امید حافظ به ظهور کار گشایی است که نگین ثمین این ملک را از بلا نگهدارد
و دست از آن نسیه ی برهمن های هند ، و طلسمات شان بر میدارم
با احترام مجدد

مستر مهدی نوشته:

وسط جنگ و حمله تیمور کی به دنبال شراب عرفانی می‌رود؟! در غزل کامل در نسخه قدسی، ابیات دیگری هست که معنای روشن غزل با آنها نشان داده میدهد . در نسخه قزوینی حذف بیتها، کار معنی را دشوار کرده است.
حافظ در این غزل، وحشت ویرانگری حملات تیمور به ایران را ثبت کرده است و از گوشه نشینی خویش حرف زده است و صبر و پناه بردن به شراب انگور. ابیات در نسخه قدسی کاملا برتری دارند. مثل “رنگ گل و بوی یاسمن” . که برتری دارد بر بوی گل و رنگ یاسمن! و “عجب فتنی” برتری دارد بر عجب زمنی! چون در مصراع قبل از آینه جام و نقشبندی غیب حرف زده است. ابیات اضافه هم با ابیات موجود همخوان و همراهند. مثلا بیت “به گوشه ای بنشین سرخوش و تماشا کن …) همخوان است با مطلع غزل.
شکوه و گله حافظ از آتش جنگ و ویرانگری است (مزاج دهد تبه شد در این بلا حافظ) و در آرزوی اندیشه‌ها و افکار صلح جو است (فکر حکیم وار، نظر برهمن وار).

کلا این غزل طبق نسخه قدسی ارجح است به نسخه قزوینی که در گنجور ثبت شده است. غزل کامل را درج میکنم.
اختلافات واژگان در ابیات مشترک را داخل ” ” گذاشته ام، ولی بیت‌های اضافه‌تر را درون ( ) نوشته ام.

* * * غزل کامل طبق نسخه قدسی این است:

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پیم افتند “خلق” انجمنی

هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

(نگار خویش بدست خسان همی بینم
چنین شناخت فلک، حق خدمت چو منی)

(بشد ز فُرقَت یوسف، دو دیده یعقوب
بیار باد فرحبخشِ بویِ پیرهنی)

ببین در آینه جام، نقشبندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب “فتنی”

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
“عجب که رنگ گلی ماند و بوی یاسمنی”

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی، به دست اهرمنی

(به گوشه‌یی بنشین سرخوش و تماشا کن
ز حادثات، زمانی، رخ شکر دهنی)

(به روز واقعه، غم با شراب باید گفت
که اعتماد به کس نیست، در چنین زمنی)

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر “حکیمیّ” و رای برهمنی؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام