گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم

شیوه مستی و رندی نرود از پیشم

زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست

من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم

شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را

زان که در کم خردی از همه عالم بیشم

بر جبین نقش کن از خون دل من خالی

تا بدانند که قربان تو کافرکیشم

اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا

تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم

شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان

که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم

من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس

حافظ راز خود و عارف وقت خویشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

اینجا بخوبی گذر از خرد و در رسیدن به پایه و مرحله پس از خرد اشکار است یعنی به گفته مولانا سوختن پس از پختگی

امیر نوشته:

به نظرم منظور جناب حافظ این بوده که هرکسی هرچه کند نمی تواند مرا از رندی و مستی بیرون کشد ………… و کمی هم به افکار غلط مدعیان پرداخته اند

محبت الله نوشته:

به نظرم املای کلمه “بدهیست” نادرست باشد. این کلمه سه کلمه ی مجزا است که در تلفظ شعری “بدهیست” خوانده می شود ولی املای درست آن این است:
“به دهی است”

زهد رندان نو آموخته، راهی به دهی است!

امین کیخا نوشته:

بدیهی عربی است از لغت فارسی پدید بر ساخته شده است یعنی آنچه به خود آشکار است و پیداست

امین کیخا نوشته:

البته بیشتر فرهنگ ها آن را از بدا یعنی ابتدا کردن می دانند یعنی بدیهی معنی ابتداییات می دهد.

تاوتک نوشته:

در بیت دوم راهی به دهی صحیح است و اینجا به معنی بر آن حرج و ایرادی نیست آمده است

شمس الحق نوشته:

تاوتک جان معلوم است که این راهی به دهی است بوده که درشعر راهی بدهیست شده و غلطی در آن نمی بینم .

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

حافظ و مدعیان
مدعیان و خرده گیران و عیب جویان از حافظ ،اغلب زاهدان ریاکار و عیب جو هستند
این ها افراد مغرور وبدخو، ظاهر پرست و عبوس وخود بین هستند.
همواره خود را محق و دیگران را ناحق میدانند. روش دوست داشتن و خداپرستی را برای دیگران دیکته میکنند. رابطه عاشق و معشوقی حقیقی را تعیین میکنند.
* به رغم مدعیانی که منع عشق کنند………..جمال چهره تو حجت موجه ماست *
مدعی نخود هر آش هست و فضولی کار اوست و پیله کردن عادتش
* ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست…..احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است*
این مدعیان رندی حافظ را بر نمیتابند وحسودند و فضول حتی شعر های اورا به باد انتقاد میگیرند
وبه سخره میگیرند.چون از عالم رندی او خبر ندارند
* همچو حافظ به رغم مدعیان……شعر رندانه گفتنم هوس است *
این مدعیان بعضا ادعای دوستی و همیاری و غمخواری دارند.و مصلحت خواه میشوند امّا ذات خرابشان و نیت بدشان معلوم است.میان یاری و دوستی و دشمنی زیاد فرق هست
* حدیث مدعیان و خیال همکاران…….همان حکایت زردوز و بوریاباف است *
مدعی ادعا میکند همه چیزمیداند و با رمزو راز دهر آشناست و بر همه امور واقف است
در صورتی که خیلی از مرحله و حقیقت پرت است
* راز درون پرده چه داند فلک خموش……ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست *
میگه حافظ تو بکار خود باش که این مدعیان بی خبر و بی هنر انگل در راه عشق هستند و مزاحم اند
* حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی …….هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت *
در راه رندی و عشق و ،مستی و راستی راهی دیگر نمیپوید واین را مدعیان نمیتوانند هضم ودرک کنند او مسلمانی واقعی و تسلیم آزادگی وراد مردیست.و رندیست بلا منازع رند از نوع
خودش رندی حافظانه که مدعی درکی و فهمی از آن ندارد.و سر حود را باید به خشت بکوبد
* سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها…….مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت *
مدعی جانوریست که حتی رعایت و عنایت او را رد میکند و جور حبیب را ترجیح میدهد.
* هر چند بردی آبم روی از درت نتابم…..جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت *
مدعی کار را بدانجا میرساند که برای او ایراد میگیرد . و لغز و نکته فروشی میکند و حافظ با اعتماد بنفس و قدرت نکته دانی وهنر خود مشتی به دهان او میکوبد.
* مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش…..کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد *
حافظ با توجه به دشمنی مدعیان و صدمه انها ،توکل بر خدا و عنایت الهی را بر همه ترجیح میدهد و واقف بر رحمت الهی است
* تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار…..که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند *
حتی طبیبان معالج درد که مدعای طبابت و شفا ی درد را دارند حافظ آنا نیز ترد میکند و بدامن خدا متوسل میشود
* دردم نهفته به ز طبیبان مدعی …….باشد که از خزانه غیبم دوا کنند *
ابایی از سرزنش مدعیان نارد و شیوه رندی خود را ادامه میدهد چون او شخصی آزاده و حق پرست هست ،مستی و راستی را ترجیح میدهد.
* گر من از سرزنش مدعیان اندیشم………..شیوه مستی و رندی نرود از پیشم *
با مدعی ونزد او نباید سخن عشق و اسرارمستی از عشق را بر زبان راند و او را باخبر ساخت زیرا او سزاوار جهالت است تا جاهل بمیرد و رمز رموز ساحت عشق را حتی بگوش خود نشنود.
* با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ………تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی *
با حبیب میگوید ،من سوز و سازلذت سوختن از این عشق و رموز عشق را میدانم.و مدعی از آن بیخبر است این رموز را از من بپرس که مثل شمع میسوزم از عشق تو نه از مدعی که مثل باد هواست .
* من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی………..از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس *
تهیه و تدوین
جاوید مدرس رافض

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

تاریخ و شان نزول غزل :
این غزا در تاریخ ۷۵۵ و نزدیک به یکسال بعد از پیروزی امیر مبارزالدین بر شاه شیخ ابو اسحاق است . بعد از گریختن ابواسحاق دوستان و طرفداران شیخ ابواسحاق به سه دسته تقسیم شدند .:
۱: افرادی که در وفاداری نسبت به او پایدار مانده و بعضی کشته و بعضی زندانی و عده ای از کارهای دولتی اخراج شدند که حافظ جزو این گروه بود .
۲: عده ای دست ارادت به امیر مبارزالدین دادند و به خدمت او در آمدند و شروع به دشمنی با ابواسحاق کردند و نام چنین کاری را تقیه نهادند . از جمله ی آنان شیخ زین الدین علی کلاه که تا قاضی القضاتی شیراز نیز رسید و موضوع اکثریت غزل های حافظ مبارزه ی حافظ است با این ریاکاران و جور و ستمی که در طول چهل سال مبارزه با اینان تحمل کرده است و چنان که در غزل ۱۸۳ خواندیم :
هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد
که برآن جور و جفا صبر و ثباتم دادند .
۳: افرادی که از محدوده ی حکومت امیر مبارزالدین گریختند و جان خویش نجات دادند از جمله عبید زاکانی که به بغداد گریخت و سلمان ساوجی به آذربایجان .
شرح غزل ۳۴۱
بیت ۱
گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
شیوه مستی و رندی نرود از پیشم
شرح :
حافظ می فرماید :
اگر من هم مانند اکثریت افرادی که تحت عنوان تقیه رنگ عوض کردند و در صف دشمنان شیخ ابواسحاق در آمدند و دست ارادت به امیر مبارزالدین دادند عمل می کردم و از سر زنش دشمنان ابواسحاق می ترسیدم و به عبارت دیگر اگر از ترس کشته شدن و بیکار شدن و غیره نان به نرخ روز می خوردم دیگر حق نداشتم سخن از رندی و شیوه ی مستی که مردان شجاع و دلیر و پاکباختگان راه حقیقت به آن ها تمسک می نمایند سخنی بگویم .
بیت ۲
زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
شرح :
حافظ خود را در مقام مقایسه با رندان تازه به دوران رسیده مقایسه می کند و می فرماید :
این زاهدان تازه به دوران رسیده که سعی در آموزش صوفیگری و رندی دارند کارشان قابل توصیف است و راهی به دهی دارد .و یعنی می شود کارشان را قبول کرد زیرا هنوز تازه کارند و فعلا نمی توان دریافت که تا کجا پیش خواهند رفت ولی من که نزدیک به چهل سال دارم و در رندی شهره ی جهانی شده ام چه باید بکنم . آیا می توانم با ظاهر سازی خود را درستکار جلوه دهم ؟ یعنی نمی توانم ئبا ریاکاری خود را پرهیز کار و درستکار معرفی نمایم . یا باید بدون تعارف در صف امیر مبارزالدین ریاکار باشم و یا جور و جفای امیر مبارزالدین را به جان بخرم و رند پرهیزگار باقی بمانم و حافظ راه دوم را انتخاب می نماید . یعنی پاک باز و رند پرهیزگار را انتخاب می نماید
بیخود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند
باده از جان تجلی صفاتم دادند
هاتف ان روز به من مژده ی این دولت داد
که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند .
یعنی نتیجه ی این انتخاب ها بود که دوش وقت سحر ار غصه نجاتش می دهند و باده از جام تجلی صفاتش می دهند .
بیت ۲:
شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را
زان که در کم خردی از همه عالم بیشم
شرح :
روی سخن حافظ با خود است که در آن تاریخ نزدیک به چهل سال دارد و می فرماید من جوان تازه به دوران رسیده نیستم کخ خرقه ی تزویر بر تن کنم و زهد فروشی نمایم و سعی کنم با سرودن غزل هایی امیر مبارزالدین را تعریف کرده و ستایش کنم . تا به نوایی برسم . من شوریده سری دارم که سامانی ندارد و هیچ کس و چیز را به حساب نیاورده و شخصیت خود را فدای مقام و جاه نمی کنم . بگذار تازه به دوران رسیده ها مرا دیوانه و کم خرد ترین فرد این مجموعه به حساب آورند .ومن از سرزنش تازه به دوران رسیده ها هم ترسی ندارم .
بیت ۳
بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
تا بدانند که قربان تو کافرکیشم
شرح :
در گذشته و حال وقتی می خواستند حیوانی از جمله گوسفندی را قربانی کنند بر رپیشانی او ئ یا بر گردن او دستمال قرمزی می بستند و در کوچه و محله نگهمیداشتند و اگر حیوان بزرگی چون شتر بود آن را در محلات شهر می گرداندند و مردم می دانستند که این شتر به زودی قربانی خواهد شد و چه بسا قربانی جهت نذری بود که اگر بیماری بهبود می یافت آن را قربانی می کردند و مردم با دیدن شتر دست به دعا بر داشته و طلب بهبودی بیمار را از خداوند می کردند و گاه قربانی گوسفندی بود که قربانی می کردند و قره ای از خون گوسفند را به پیشانی بیمار می زدند و نذر می کردند که در صورت بهبودی شتری را قربانی کنند و « شتر را که بر پیشانیش از خون گوسفند زده شده بود در شهر می گرداندند و مردم با دیدن آن می دانستند که نیازمندی احتیاج به دعا دارد و…
حال حافظ خطاب به شیخ ابواسحاق می فرماید :
از خون دلم بر پیشانی من خالی بزن تا مردم بدانند که من کسی هستم که خودم را در راه نجات تو قربانی خواهم کرد . یعنی وجود خون بر روی پیشانی من نشان آن است که عهد کرده ام که اگر از دست خونخواری چون امیر مبارزالدین جان سالم به در ببری و دگر باره بر کرسی سلطنت ایران تکیه بزنی من جانم را فدا خواهم کرد .
اما واژه ی کافر کیش حالت طنزی دارد که امیر مبارزالدین لقب کافر کیش را به شیخ ابو اسحاق داده بود و این همان لقب است که حافظ به تیمور می دهد تحت عنوان دجال فعل ملحد شکل !آن جایی شاه منصور با موفقیت وارد شیراز نی شود و حافظ در غزلی می فرماید :
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
که در شرح غزل اشاره کردیم منضور از ملحد شکل دجال فعل امیر تیمور است و ملحد شکل در معنای فاسق نظر به امیر تیمور است که در لباس صوفیگری ریاکارانه به گروه صوفیان در آمده بود .
بیت ۵
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم
شرح :
روی سخن حافظ با اطرافیان خود است و می فرماید :
این خرقه ای که بر تن دارم به دلیل فقر و نیاز مندی است و از سر ناچاری است و هرگز آن را نشانه ی ریا کاری من به حساب نیاورید . من در وفاداری خود پابر جا هستم و شما با نگاه های خود مرا سرزنش نکنید که این خرقه از فرط نداری است که پوشیده ام .
حافظ در دوران ابواسحاق یکی از همنشینان دایمی او در بزم و مجالس شراب نوشی بود و حال امیر مبارزالدین او را به جرم شراب خواری کافر کیش معرفی می کند و از دستگاه حکومتی و دیوان پاکسازی می نماید و چون حافظ به مرحله ای می رسد که فقر و نداری روزگارش را سیاه می کند ، خرقه ی کهنهای که از دوران صوفی گریش باقی مانده بود می پوشد و غافل از این که مردم چنین انتظاری از او نداشتند و خیال می کردند که حافظ هم در صف مخالفان شیخ ابواسحاق در آمده است و حال حافظ آنان را قسم می دهد که با آن دیدگاه به او نگاه نکنند .
بیت ۶
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان
که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
شرح :
و در این بیت روی سخن با باد صبا است و حافظ از باد صبا می خواهد که این غزل خونبار او را به دست ابواسحاق برساند و به او بگوید که چسان با تیر مژگان خود دل او را نشانه رفته و این چنین او را اسیر و شیفته و عاشق خود کرده است .
در واقع حافظ به شیخ ابواسحاق می فرماید که مبادا فکر کند که به صف امیر مبارزالدین در آمده است . او اسیر عشق اوست و تا ابد به او وفادار است .
بیت۷
من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس
حافظ راز خود و عارف وقت خویشم
شرح :
در پایان می فرماید :
من رند روزگارم و می دانم چه می کنم و از سر زنش های ریاکاران و دلسوزی ریاکارانه ی آنان نیز ترسی ندارم و خودم صلاح خودم را می دانم و احتیاجی هم به همدردی و دلسوزی افرادی چون شیخ زین الدین و حخواجوی کرمانی و غیره ندارم . من موقعیت خود را خوب می شناسم و عارف وقت خودم هستم و این که باده می نوشم و یا نمی نوشم به کسی مربوط نیست و خودم می دانم .

شمس الحق نوشته:

جنابان رافض و شرح سرخی خداوند شما را حفظ فرماید .

کانال رسمی گنجور در تلگرام