گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت توست

سرشک من که ز طوفان نوح دست برد

ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست

که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست

چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست

که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز

نمی‌کنی به ترحم نطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بزرگمهر وزیری نوشته:

آصف بر پایۀ داستان های اسلامی، وزیر سلیمان بود. خاتم «جم» همان انگشتر «سلیمان» است. پس از حملۀ عرب به ایران شخصیت جم یا جمشید در برخی از موارد با سلیمان به هم آمیخت.

👆☹

فرشاد موسوی نوشته:

بر خلاف اکثر نظرات جناب آقای حسینعلی حروی از شارحان بزرگ دیوان حافظ معتقدند که منظور از آصف در شعر حافظ خود حضرت سلیمان می باشد.مگر در برخی موارد معرود که خواجه با صراحت به وزیر یا شخص معینی این لقب را داده اند.
همانطور که در بیت :
زیان مور به آصف دراز گشت و رواست…
میبینیم ، زبان مور به آصف دراز گشته و بر او خورده گرفته است؛حال آنکه طبق روایات تاریخی بین مور و وزیر سلیمان(یعنی آصف)هیچگونه برخوردی نبوده است و مور فقط با جناب سلیمان مکالمه و مجادله داشته.پی نتیجه می گیریم منظور از «آصف» در این بیت و به طور کلی در دیوان حافظ «سلیمان» است. بیت دیگری از خواجه هم شاهدی بر این مدعاست:
شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر
به باد رفت و ازو خواجه هیچ طرف نبست
همانطور که می دانیم در اختیار داشتن باد و منطق طیر و شکوه، از مواهبی بود که خداوند متعال به حضرت سلیمان داد نه به آصف

👆☹

شادان کیوان نوشته:

بیت کامل شاهد اول جناب آقای موسوی در مورد شخصیت و هویت آصف و سلیمان این است:
زبان مور بر آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست
اشارهُ این بیت به داستان سپردن خاتم از طرف سلیمان به آصف و ظاهر شدن دیو در هیئت سلیمان بر آصف و پس گرفتن خاتم از اوست.و اینکه با این اشتباه اصف، خاتم سلیمانی از دست میرود و چند صباحی دیو با آن خاتم کارهایی میکند که نباید و نشاید. باین ترتیب و بر اساس این داستان ، باید آصف و سلیمان دو شخصیت جدای از هم بوده باشند و اشاره به زبان درازی مور بر آصف هم احتمالا بر این محمل است که حتی مورچگان هم زبان به اعتراض بر این اشتباه آصف گشودند.
در بیت دوم مورد اشارهُ جناب موسوی هم میتوان منظور خواجه را اینگونه تعبیر کرد که دستگاهی که وزیری به جلال و شکوه حضرت آصف داشت و باد همچون اسبی راهوار در خدمت بود و پرندگان فرمان بردارش بودند، همه بباد رفت و سایر قضایا. تا نظر دیگر دوستان چه باشد.
صبح نخست در بیت ششم بمعنای صبح کاذب است .توضیح علمی پدیدهُ صبح کاذب اینستکه در مواردی این اتفاق میفتد که با جریانات جوی و صعود توده ای ازهوای گرمتر از معمول به لایه های بالایی جو، جایی که اولین اشعه های آفتاب در ساعات اولیهُ بامداد به آنجا میتابد، تغییراتی در ضریب شکست نور بصورت موضعی ، در آن لایه جو پدید میاید که باعث میشود نور آفتاب به گونه ای بتابد و آسمان منطقه ای روشن شود که هنوز موعد طبیعی و واقعیش نرسیده. با بالاتر آمدن خورشید و تغییر زاویهُ تابش آفتاب و رد شدن این تودهُ هوای گرم از مسیرنوری که بخشی از آسمان را پیش از موعد روشن کرده بود، این اثر از بین میرود و آسمانی که تا چند دقدیقهُ پیش تا حدی روشن شده بود، دوباره تاریک میشود. باین پدیده صبح کاذب یا به فرمودهُ خواجه، صبح نخست میگویند.
در بیت تخلص هم خواجه اشارهُ ظریف و ملیحی فرموده باین مطلب که : از دلبران و زیبارویان انتظار حجاب و محجوبی نداشته باشید چرا که در باغ (جهان هستی) چنین گیاهی (حجاب دلبران) نروییده است و نمیروید! پری رو تاب مستوری ندارد چو در بندی سر از روزن برارد!

👆☹

امین کیخا نوشته:

به پارسی اوستایی ناترا میشود نخست و اناترا میشود ازل و خود ازل پهلویست از اسر یعنی سر ندارد و ازل گردیده به عربیست

👆☹

امین کیخا نوشته:

که با شکستگی ارزد سد هزار درست
درست یعنی دل درست که یعنی نشکسته اما درست به معنی سکه کامل هم هست و سد هزار درست یعنی سد هزار سکه کامل

👆☹

حسین ملیحی شجاع نوشته:

جا دارد تشکر ویژه از مدیران این سایت داشته باشم
همچنین از فرهیختگان صاحب نظر چون جنابان: بزرگمهر وزیری ، فرشاد نظری ؛ امین کیخا که همیشه مطالب دقیق درست درج میکنندو باارزوی طول عمر برای دکتر جلالیان عزیز.

👆☹

امین کیخا نوشته:

سپاس از همراهی و مهرورزیتان

👆☹

امین کیخا نوشته:

نطاق یعنی کمربند و نطاق و سلسله سست شاید درست تر باشد؟

👆☹

شکوه نوشته:

میشود به اینصورت معنی کرد :از دست عشق تو دیوانه کوه و بیابان شدم با این حال زنجیر جفا را سست نمیکنی با اینکهدیوانه شدم یعنی التفات نمیکنی و به نظر بنده [و]نمی خواهد البته وستاخی مرا حتما خواهید بخشید شما خود استادی بزرگوارید

👆☹

شکوه نوشته:

با سپاس از دوستانی که درست را درست معنی کردند .همیشه فکر میکردم چرا به سکه کامل میگفته اند درست و متوجه نمیشدم تا امروز در کتاب دکتر جلالیان خواندم .درست اصطلاحیست که به سکه های صحیح الضرب گفته میشده .در قرون گذشته دو نوع سکه در میان مردم رایج بوده یک نوع سکه ای که دارالضرب دولتی میزده و بصورت دایره بوده و اطراف آن دندانه دار و پشت و رویش نشانی بوده یا تصویری و البته وزن و بهایش و نشان شاه مانند سکه های امروزی و این درست نام داشته اما از آنجایی که تعداد این سکه ها کم بوده هر شهر یا استانی سکه مخصوص خودش را داشته که این سکه ها گردچکشی بودند و در اثر ساخته شدن با دست اطرافشان دایره کامل نبوده و گاه در اثر ضربه ترک میخوردند که به این خاطر به آنها شکسته میگفتند شکسته ها ارزششان در داخل و خارج از محدوده ضرب یکی نبوده چون بافرض اینکه کسی سکه ای در خارج از محدوده ضرب داشته میبایست به شهر محل ضرب سکه میرفته تا بتواند با آن داد و ستد کند

👆☹

شکوه نوشته:

به همین خاطر ارزش سکه درست بیشتر از شکسته بوده .و برای پول خرد واعشار هم پشیز را داریم که انهم خیلی زیباست و در جایی که به واژه اش بر خوردم درباره اش مینویسم

👆☹

بی ستاره نوشته:

درود بر ایران مهرورزان.در شرح بر بیت تخلص،توهم حجاب از کجا ناشی شده است؟انچه از قراین ابیات پیشین و از سیاق ذهن و ذووق حافظ بر می اید،باید موجب رنجش و کناره جویی بی مهری و کم لطفی یا بی وفائی و بی صداقتی دلبران و ماهرویان باشد که در باغ عشقشان گیاه مهر و وفا و صدق کمتر می روید.

👆☹

روفیا نوشته:

از توضیحات اقای امین کیخای گرامی سپاسگزارم و دوست دارم اضافه کنم پیشوند الف در پهلوی که صدایش مشابه صدای شوا در انگلیسی است مفهوم کلمه را بر عکس میکند درست مثل زبان لاتین . در پهلوی هو بمعنای خوب بود و هوتن یعنی خوب تن یا well-built body پس اهو یعنی چیزی که خوب است ولی یک نقص دارد .
مثل tone در لاتین یعنی قوام عضله و atony یعنی فقدان قوام عضله .

👆☹

روفیا نوشته:

مثال زیبایی از کاربرد کلمه درست به معنای سکه :
سخن سنجی امد ترازو به به دست
درست زر اندود را می شکست
نمیدانم در چه دوره ای اصل بودن سکه ها را با ترازو تشخیص میدادند .
اگر سکه ای با فلز بی ارزشی درست شده بود و تنها روکشی از طلا داشت از روی وزنش معلوم میشد .
نظامی در خمسه میگوید ان سخن سنج با ترازوی درک سخن ، درست زراندود یعنی سکه تقلبی یعنی نقره با روکش طلا را از سکه اصل جدا می کرد و می شکست . یعنی سخن واقعا طلایی را از سخن روکش طلا تمییز می داد .

👆☹

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
مراد از آصف در این بیت حضرت سلیمان است
زبان مور بدین سبب بروی حضرت سلیمان بازشد که آنحضرت انگشتری را که به آن اسم اعظم حک شده بودرا از دست داد ودر پیداکردن آن کوشانبود.

👆☹

دان یئلی نوشته:

دلیلی بر اینکه ازل برگرفته از اسر اوستا باشد و عربها ازل را از اسر اقتباس کرده اند وجود دارد؟ یا تخیلات خود را شرح می دهید؟

👆☹

سهیل قاسمی نوشته:

که خواجه خاتم ِ جَم یاوه کرد و باز نجُست.

این «خواجه» را یک جای دیگر هم دیده بودم:

امام خواجه که بودش سر نماز دراز

طوری طعنه به نظرم آمد. مثلِ وقتی که الان هم می خواهیم کار ِ کسی را نکوهش کنیم از عبارت «آقا» یا مشابه آن استفاده می کنیم:

آقا تا لنگ ِ ظهر خوابیده حالا پا شده اومده فلان!

اینجا هم: خواجه خاتم ِ جم رو یاوه کرده! (به فنا داده) دنبالشم نرفته!

👆☹

رضا نوشته:

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست
“خواجه” لقبی بوده که درآن روزگاران بیشتربه صاحب منصبان وافرادی داده می شد که دارای صفاتِ بارزاخلاقی ونفوذکلام بودند. مقصود حافظ از “خواجه” دراغلبِ غزلیّات، وازجمله همین غزل،جلال الدّین محمد وزیر شاه شجاع است. ضمن آنکه خودِ حافظ نیز به خواجه مشهوربود. حافظ هم باتورانشاه وهم باشاه شجاع که هردو اهل دل وشعر وادب بودند،دوستی ورفاقت صمیمانه داشت.
حق قدیم وعهد درست: اشاره به دوران دوستی ِ بی غَل وغش وصادقانه ی گذشته است که بین آنهاجریان داشته، لیکن بنابه دلایل رخ دادهای سیاسی اجتماعی وغیره ،ظاهراً متوقّف ویاکم رنگ شده است. حافظ دراین غزل قصد بازیادآوری خاطراتِ دوستی رادارد .
معنی بیت:
ای خواجه، به جان شما وبه حقّ ِدوستی صمیمانه ای که ازگذشته های دور،بین ماجاری بوده وبه آن عهد وپیمانی که درمیان مابود سوگندیادمی کنم که هنوزبرآن عهد وپیمان وفادارم وسلامتی تورا دردعاهای سحرگاهی آرزومندم.
نه حافظ می کندتنهادعای خواجه تورانشاه
زمدح آصفی خواهدجهان عیدیّ ونوروزی
سرشکِ من که ز طوفان نوح دست بَرَد
ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
سرشک: اشک چشم
دست بَرد: پیشی گیرد، ازاوپرقدرت تراست
لوح: تخته یاکاغذ وصفعه ی فلزی که مطلبی برآن نویسند
نیارست: نتوانست
نقش: دراینجا اثر
معنی بیت: قدرت ِ سیل یاشک چشم من که بیشترازطوفان نوح است با این همه نتوانست آثارمهرومحبّت تورا ازصفحه ی سینه ام پاک کند.
پیش چشمم کمتراست ازقطره ای
این حکایت ها که ازطوفان کنند
بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
روی سخن همچنان باخواجه تورانشاه است.
“بکن معامله ای” یعنی دلم رابه دست آور وقدم پیش نه تا آشتی کنیم
درست: اشاره به سکّه های اصلی درمقابل سکّه های کم ارزش محلّی که به شکسته معروف بودند دارد. ظاهراً درقدیم دونوع سکّه رایج بوده ، یکی همان اصلی که ازطرف دولت ساخته می شده وبه “درست” معروف بوده ودیگری که ارزش کمتری داشته وباامکاناتِ محدودِ محلّی یا استانی ساخته می شده ودارای تَرَک ها وشکسته گیهایی بوده است. حافظ به مددِ نبوغ خویش، زخم ها وشکستگی دل خویش را باشکستگی سکّه ها درآمیخته ومضمونی زیباخَلق کرده است.
معنی بیت: ای خواجه، بیا بامن معامله ای بکن ودلم رابدست آور، گرچه شکستگیهای زیادی دارد، امّا گوهروذاتِ اصیلی دارد وازسکّه های درست(دلهای نشکسته)بسیارباارزش تراست. وفادار است وعهدنمی شکند.
بی معرفت مباش که درمن یزیدِ عشق
اهل نظرمعامله باآشنا کنند
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنَجُست
این اشاره ای لطیف به داستان گستاخی ِ مورباسلیمانست که دراثربی مبالاتی انگشتریِ جادوییِ سلیمانی رامدتی گم کرده بود.
امّا چرا حافظ دراینجا می فرماید زبان موربه آصف درازگشت؟ مورکه باسلیمان گفتگویی راانجام داده بودنه باآصف!
بعضی ازشارحان محترم که دلیل قانع کننده ای برای این سئوال پیدانکرده اند درمقام توجیه برآمده وداستانهای من درآوردی ساخته ودرنهایت چنین نتیجه گرفته اند که منظور حافظ از”آصف” همان “سلیمان” است !!!
آخرمگرمی شود کسی درمیان سخنانش اسم خاصی مانندِ “فرهاد”را به میان آورد ویکی دیگربیایدبگوید منظوراوازفرهاد، بابک است.!!
بعضی دیگر که دریافته اند این تعبیر،قابل قبول نبوده وخیلی خنده داراست، گفته اند ازآنجاکه آصف وزیر سلیمان بوده وباید حواسش راجمع می کرد تاسلیمان انگشتری اش را گم نکند، بنابراین اونیز درگم شدن انگشترمقصّربوده وحافظ به همین علّت زبان مور به آصف درازگشت را گفته است!!! به عبارتی مور حیا کرده وبه سلیمان نتوانسته جسارت کند لذا به آصف زبان درازی کرده است!
اینکه ضمن آنکه خنده دارترازبرداشت اوّلی شده! سببِ تحریفِ داستان نیز گردیده! چراکه درهیچ کجا سندی وجودندارد که مور باآصف سخن گفته باشد! اوکه به زبان حیوانات مسلّط نبوده است!
امّا حقیقت چیست وچرا حافظ به صراحت از زبان درازی مور باآصف سخن گفته است.؟
حافظ دراینجا به سیاقِ همیشگی، داستانی تاریخی وافسانه ای را دستمایه قرار داده تا مضمونی درخور موضوع خلق کند. اصلاً حافظ دراینجا قصدِ بیان داستان سلیمان راندارد. اودراینجا ازروابطِ شخصی خودبا آصف(خواجه تورانشاه) صحبت می کند نه ازآصف وزیرسلیمان! لیکن باهوشمندی وبانظرداشتِ اینکه لقبِ تورانشاه(آصف) با اسم وزیرسلیمان یکی بوده،سخن را دربستر این قصّه ی تاریخی پهن کرده تاباشبیه سازی، قصّه ی خود باتورانشاه رابازگوکند ومضمونی نو وقصّه ای نو خَلق کند. حافظ هرگاه به داستانهایی مثل یوسف وزلیخا،فرهاد وشیرین،سلیمان وانگشترش اشاره کرده، قصّه ای نو وحافظانه با مضمونی جدید ساخته وپرداخته کرده وبه بازگویی ِ همان ماجرابسنده نکرده است.
حافظ ازجسارتی که دراین بیت،به تورانشاه می کند،به جبران این گستاخی، خودرادرنقش مور فروبرده وبه آصف (تورانشاه) زبان درازی می کند، به همان سیاق که موربه سلیمان زبان درازی کرد. ضمن آنکه حافظ دراینجا به تورانشاه نقش سلیمان را داده تا هم جبرانِ جسارت باشد وهم بیانگرارادتِ واحترام حافظ به این دوست قدیمی.
خاتم جم: انگشتری جم، کنایه از انگشتری حضرت سلیمان است که بر آن اسم اعظم حکّ شده و در اختیار شخص حضرت سلیمان بود. دراینجا حافظ خودرا همان انگشتری باارزش قلمداد کرده که تورانشاه نتوانسته بدرستی ازآن محافظت کرده وبه آسانی ازدست داده است‌.
یاوه کردن: گم کردن، به آسانی از دست دادن.
بازنجُست: برای پیداکردنش اقدامی نکرد.همانگونه که سلیمان پس ازگم شدن انگشتری، تاج وتخت رها کرد وبه ماهیگیری روزگارگذراند، تورانشاه نیزحافظ راگم کرد وبی خیال رفاقت شد وبرای پیداکردنش تلاشی نکرد.
معنی بیت: ای خواجه تورانشاه، من زبان درازی کردم (همانگونه که مور باسلیمان کرد) ولی این زبان درازی من ناروانیست(همانگونه که زبان درازی مورناروا نبود) چرا؟
زیرا توهمانندِ سلیمان که دراثر بی مبالاتی،انگشتری سحرآمیز خودرا گم کرد تونیز شاعری چون مرا که باکلماتش سحر وجادو می کند گم کردی(به سهولت ازدست دادی)
حافظ درمصرع دوّم رندانه، ازخود ش به عنوان”خاتم جم” یاده کرده تادرنظر تورانشاه درهمان نقش حقیرانه ی مور بودن باقی نماند.همانگونه که تورانشاه ازآصف بودن به سلیمان شدن ارتقا یافته خودرانیزبه نقش ِخاتم جم ارتقا داده است.
که خواجه(تورانشاه) خاتم جم(حافظ) یاوه کرد(گم کرد) وبازنجُست(برای پیدا کردنش اقدامی نکرد.) چنانکه دربیتِ پیشین فرمود: بیا بکن معامله ای وین دل شکسته بخر…..
درجای دیگر ازشاه شجاع به عنوان سلیمان زمانه یادکرده است:
گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی
اوسلیمان زمانست که خاتم با اوست
دلا طمع مَبُر از لطفِ بی‌نهایت دوست
چولافِ عشق زدی سرببازچابک وچُست
لاف عشق زدن: ادّعای عاشقی کردن.
چابک وچُست: تند وتیز وبی درنگ
حافظ دراینجا به خود تذکّرمی دهد که وقتی ادّعای عاشقی می کنی، گلایه وشکایت برای چیست؟ امیدِ خودرا ازلطفِ دوست قطع مکن وهمچنان به مرحمت اوامیدوارباش. درعاشقی بایستی بی هیچ گِله وتوقّعی، سر درراه دوست ببازی ودرنگ نکنی.
لافِ عشق وگِله ازیاربسی لافِ دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
به صِدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
صدق: درست کاری، صداقت
منظور ازصبح نخست، همان صبح کاذب است که قبل ازدمیدن صبح صادق، برای لحظاتی خودنمایی می کند ولیکن مغلوبِ سیاهی شب شده وروسیاه می شود یعنی سیاهی شب دوباره غالب می شود تااینکه اینبارصبح صادق که همان صبح راستین است برآید.
معنی بیت: درادامه ی سخن قبلی خطاب به دل خود اندرزمی دهد که ای دل،سعی کن درجاده ی صداقت وراستی گام برداری که سرانجام ِآن سعادت و رستگاریست. دروغ جزسیه رویی وسرافکندگی حاصلی ندارد ومارا درمسیرشکست وبدبختی به پیش می راند. راهِ رستگاری یکی وهمان راستی است.
ازآن روهست یاران را صفاها بامِی لعلش
که غیراز راستی نقشی درآن جوهرنمی گیرد.
شدم زدست توشیدای کوه ودشت وهنوز
نمی‌کنی به ترّحم نطاق ِسلسله سست
نطاق: کمربندِ مردان،میان بند، دراینجا قفل بند
سلسله: زنجیر.
معنی این بیت، معنی همان بیتِ معروف ِ رشته ای برگردنم افکنده دوست/ می کشد هرجا که خاطرخواهِ اوست. حافظ خطاب به دوست می فرماید:
با زنحیرعشق وارادت به تو، محکم به دست وپای من پیچیده شده، توهم که نسبت به من هیچ ترحّم ودلسوزی نداری. درحالی که می توانی، میان بندِ (قفل بندِ) این زنجیر را اندکی شُل وسُست کنی تانفسی تازه کنم، ولی هیچ توجّهی نداری وبی تفاوت هستی.
ازبرای صیدِ دل درگردنم زنجیرزلف
چون کمندِ خسرو مالک رقاب انداختی
مَرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست

حفاظ: وسیله ی محافظت
حافظ اندوهیگن ورنجیده خاطر مباش وتوقعی ازدلبران نداشته باش. اگرانتظارداری محبوب درفکرمحافظت ازتودربرابرخطرات وتهدیدهابوده باشد، انتظار بیهوده ایست. درباغ زندگانی به ویژه دربوستان دلبری ،چنین گیاهی نرُسته ونخواهدرُست. اقتضای طبیعتِ محبوبین ومعشوقین این است که نسبت به عاشق بی توجّهی کنند.
وفا وعهد نکوباشد اَربیاموزی
وگرنه هرکه توبینی ستمگری داند.

👆☹

نیکومنش نوشته:

با سلام و درود فراوان
حافظ در ابیات پایانى گله و نیازمندى رو به درگاه معشوقه نهانى خویش برده وبا زبان شکایت ودر عین حال نیازمندى و عجز مى رساند که این بى سرو سامانى که از دست معشوق مى کشد و شیدا شده و انتظار محبت و ترحم از پادشاه و وزیر وقت دارد به دلیل کم صداقتى دل خویش در برابر معشوق نهانى بوده که ان را به صبح نخست تعبیر کرده و زبان گلایه را باز کرده و مى گوید که معشوق نطاق سلسله جفا را باز سست نمى کند (با این همه در به درى حافظ )که این جفا ماهیت لاینفک معشوق ازلى است یعنى جبر معشوقى
درود فراوان بر جویندگان و پویندگان راستى

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام