گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

ایرج بسطامی » بوی نوروز » تصنیف باده ی شبگیر

سالار عقیلی » عشق ماند » تصنیف پروانه و راست / زلف آشفته

عبدالعلی وزیری » آثار ارکستری از علینقی وزیری » نیمه شب

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بزرگمهر وزیری نوشته:

در بیت نخست «خوی» که می باید آن را «خَی» خواند به معنای عرق بدن است.

محمدرضا جهرمی زاده نوشته:

اگر تصنیف این غزل رو با آهنگسازی استاد محمدعلی کیانی نژاد و صدای خدابیامرز بسطامی نشنیده باشید نیم عمرتون بر فناست !

شادان کیوان نوشته:

زلف آشفته در بیت اول باید همچون صفات بکار رفتهُ دیگر در بیت اول مانند خوی کرده یا خندان لب، بدون کسرهُ بین خوانده شود.
افسوس در بیت دوم بمعنای تمسخر و استهزاست و این تمسخر بخاطر اینستکه معشوق انتظار ندارد که عاشق را خواب آلود ببیند.(آنچه که در بیت بعد بآن اشاره شده)
“کافر عشق” و “بادهُ مست”از آن دسته تعبیرات و استعاراتی اند که باید لختی در آنها اندیشید و به ذهن خلاق خواجه احسنت گفت.
بیت های پنجم و ششم از باور جبرانگاری خواجه نشأت گرفته اند.

ناشناس نوشته:

زلف آشفته و خندان لب مست

گلاب سرابی نوشته:

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
افسوس کنان میتواند معنای بوسه را هم داشته باشد .

آرمین آشا نوشته:

سلام و خسنه نباشید.
جسارت نمی کنم اما نکته ای در مورد غزل هست که بد نیست دور هم بشنویم.
این غزل بهترین فرم ممکن را دارد. یک بار دیگر غزل را از ابتدا بخوانید و همواره معنای آن را در ذهن داشته باشید.
ببینید در مصرع اول چند ترکیب به کار رفته.
«زلف آشته» و «خوی کرده» و «خندان لب» و «مست». ۴ ترکیب.
مصرع بعدی:
«پیرهن چاک» و «غزلخوان» و «صراحی در دست». ۳ ترکیب.
مصرع بعدی:
«نرگسش عربده جوی» و «لبش افسوس کنان». ۲ ترکیب.
و مصرع بعدی:
«نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست». ۱ ترکیب.
در این غزل عاشق از خواب بیدار شده و ناگهان معشوق خود را دیده. طبیعی است که اول به تته پته بیفتد و من من کند و یواش یواش زبانش باز شود.
حافظ در غزل درست همین کار را کرده است. در مصراع اول ۴ ترکیب و در مصرع بعدی ۳ ترکیب و در مصراع بعدی ۲ ترکیب و در مصراع بعدی ۱ ترکیب به کار برده. انگار که در مصراع اول تته پته می کند و مصراع به مصراع زبانش باز می شود.
و بعد، از زبان معشوق به عاشق گله می کند که تو اگر عاشق هستی پس چرا با این باده ی شبگیر که خورده ای خوابت برده؟!
جالب نبود؟

حمید رضا گوهری نوشته:

این دیگرغزل نیست . تابلوی نقاشی است . مجسمۀ داوود است . فوگ باخ است . فورالیز بیتهوون است . شمارۀ دوی راخمانینف است . خوشۀ پروین است . نمیدانم چیست . ای بسا همۀ اینها با هم باشد وبیشترازاین . نمیدانم .

ناشناس نوشته:

سلام
از نطر آرمین خیلی خوشم اومد
جالب بود

رضا نوشته:

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
باده مست و روز الست…فرمود: بهشت برای متقیان است و خودم بهای مخلصین…باده مست جز خودش نیست…

دکتر ترابی نوشته:

در بیت ماقبل آخر ، به گمان این کمترین زمان حال مناسب تراز گذشته است: آن چه او ریخت به پیمانه‌ی ما، می نوشیم اگر از…….

ایلیاد نوشته:

یک تابلوی زیبای دیگر از حافظ، در باب “شاهدبازی”

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

پیرهن چاکی که نیمه شیب با صراحی دردستانش آوازخوانان به خیابان میزند، میتونه همچین شخصی دختر باشه؟
آنهم در سرزمینی که زنان و دخترانش چهره در نقاب و روبنده می بستند و بدون حضور شوهر یا مرد محرم از خانه بیرون نمیامدند.
اتفاقا همین محدودیت شدید زنان باعث رواج شدید “شاهدبازی” در ایران شده بود. خصوصا میان صوفیان که دیر به دیر تمنای دل را ارضا میکردند. همین دیر ارضاکردن باعث میشد که عطششان صد افزون شه.

شمس الدین نوشته:

در مورد آنچه جناب دکتر ترابی نوشته اند …چون کلمه زمان کلمه ریخت گذشته است پس نوشیدیم که زمان گذشته دارا است بنطر میرسد صجیح باشد

دکتر ترابی نوشته:

جناب شمس الدین: به مصرع دوم اگر توجه فرمایید که از پری پیمانه میگوید زمان حال را میطلبد نوشیدن مدام و با پوزش.

طاهر نوشته:

از سه مصراع نخست گویی این بر می آید که معشوق، مذکر است.

محمدرضا جهرمی زاده نوشته:

آقا اصلاح می کنم تصنیف این غزل مربوط به آلبوم بوی نوروز بسطامی هستش که آهنگسازی اون رو آقای حمید متبسم زحمت کشیده اند نه آقای کیانی نژاد.
البته آقای کیانی نژاد به عنوان نوازنده نی در این آلبوم هنرنمایی کرده اند

محمد نوشته:

در بیت آخر گره گیر یعنی چه؟ به نظر گره دار است یا گلو گیر که هم معنی کمند می دهد هم معنی عاشق کش !

شیرازی نوشته:

شعری که با چنان تصویر سازی عاشقانه شروع می شود با توبه شکستن شاعر تمام می شود . شاعر از چه چیزی توبه کرده بود که اینک باید توبه بشکند ؟

شمس الحق نوشته:

زلف گره گیر یعنی زلف پرچین و شکن و در پاسخ جناب شیرازی هم با اینکه حقیر حافظ شناس نیست ، فکر میکنم در مصرع اول بیت آخر روشن کرده از چه چیز توبه میکند ، هر چیزی که شما دوست عزیز از معنی “خنده جام می و زلف گره گیر نگار” به ذهنتان متبادر است ، از همان چیز ها !

عظیم نوشته:

در بیت ششم صورت ضبط شده صحیح است:
اشاره به اینکه سرنوشت همه از روز ازل در لوح ثبت شده و انسان در حوزه تقدیر ازلی خودش مختار است.
خمر بهشت اشاره به آیه ” و سقاهم ربهم شرابا طهورا ” داره.
کلمه “مست” در باده مست ایهام داره:
۱: باده مستان یعنی باده ای که مستی آورد و در دست مستان باشد
۲: باده ای که آنقدر قوی است که خودش هم مست شده

شمس الحق نوشته:

متأسفم که این را قبلاً ندیدم ، اما هر دو حاشیه مربوط به سال جاری است ، فرمایشات دوستان محترم ایلیاد و طاهر را عرض میکنم که از شاهد بازی و معشوق مذکر فرموده اند و دامن پاک حافظ را هم به این امر آلودند ، اما نه چنین است و معشوقی که در سه بیت اول ذکر او آمده است ، پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست بقول جناب ایلیاد به خیابان نزده است و به خواب شاعر آمده است و قطعاً مذکر نیست . از دوستان عزیز پوزش میطلبم .

امیر نوشته:

با سلام معشوقی با این مشخصات که حافظ خلق نموده قطعا خیالیست و یا به قول دوستان به خواب او آمده نه اینکه زیبا رویی در آن زمان مست به خیابان زده و آمده بر بالین حافظ چه نه حتی در آن دوره که در همین دوره و در بلاد فرنگ هم چنین اتفاق رویایی کمتر در واقعیت میافتد.عجیب است که دوستان به این نتیجه هم رسیدند که چون چنین چیزی در آن زمان ممکن نبوده پس معشوق حتما پسر هست ؟؟؟

حسین نوشته:

من و خیلی های دیگه هنوز نفهمیدیم چرا این “عرفا” انقدر خدا را به شکل یه دختر خوشکل میدیدن و میستایند ؟؟ مثلا اگر به این بیت دقت کنید :

عود است زیر دامن یا گل در آستینت

یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری

سعدی از خدا طلب می کند که دامن و آستین خود را بالا بزند و گریبان خود را هم باز کند ! ! !
آخر این طرز صحبت کردن یعنی چه ؟ ؟ ؟

روفیا نوشته:

اقای حسین گرامی
چرخ با این اختران ، نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بررود بالا همان بااصل خود یکتاستی

ابدا ادعا ندارم که میدانم حافظ اینجا مقصودش خدا بود یا دختری یا …
ولی ابیات بالا از میر فندرسکی بیانگر نظریه مثل mosol افلاطون است که می گوید عشق به معشوق مادی صورتی از عشق والاتری است. این را تجربه کردی ؟ انهم چیزی در همین مایه ها است منتها از نوع پیشرفته تر . یا شراب انگوری صورتی از شراب اسمانی است .
ز شراب اسمانی که خدا دهد نهانی
به نهان ز دست خصمان قدحی به دست ما ده
یا
می رسدم باده تو زاسمان
منت هر شیره فشاریم نیست
یا
بودم ان روز من از طایفه درد کشان
که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان

چنگیز گهرویی نوشته:

دوست عزیزم اقای ایلیاد.توجه به نکات ذیل شاید چراغ راهی برای رسیدن به سر منزل مقصود باشد .۱/انجور که شما استدلال نموده اید نیست .در تمام دیوان حافظ هر کجا سخن از میخواری و کلیه مناسک مربوط به میخواری بوده مراد ان لات شراب خوار ی که در ذهن شماست که به خیابان زده وعربده جویی و …مینماید نیست.۲/ در تمام دیوان حافظ هر کجا زلف امده اگر دقت نمایید مخاطب شاهد نازک بدن و…که قطعا مونث بوده میباشد ۳/دقت نمایید خود مخاطب عربد ه جوی نیست بلکه نرگس مست اوست که عربده جوست که باید مونث باشد . وبه هزاران دلیل موجه دیگر که خارج از ظر فیت این محل میباشد مراد انچه در ذهن شماست مراد گوهر نایبا حافظ نیست پس رقم مغلطه بر دفتر دانش …با عرض پوزش

چنگیز گهرویی نوشته:

دو ست گرامی اقای دکتر ترابی .در بیت مورد اشاره .دقت نمایید .کلیت حال و هوای غزل شرح ماجراییست توسط شاعر که در زمان گذشته (نیمه شب دوش)اتفاق افتاده است و تمام افعال شعر به صیغه ماضی بعید امده است (امد .بنشست .اورد .گفت هست .دهند ندادند.ریخت دقت نمایید در محور عمودی شعر )انچه او ریخت .اگر مراد روز ازل و یا نیمه شب دوش باشد در هر صورت عملی در گذشته است و ما هم عمل نوشیدن را همان دیشب یا همان ازل انجام داده ای و به حال یا اینده موکول نکر ده ایم و نوشیدیم به نظر کاملا درست میباشد با عرض پوزش

حمید کائنی نوشته:

برداشت من از این غزل زیبا این است که حافظ و دلدارش درگیر بگو مگویی میشوند. حافظ به تنهایی رفته و سر به بالین می نهد. دلدار نیمه شب، سرمست از می و خندان لب، ولی با ندایی غمگین و افسوس کنان، حافظ را بیدار واز او درخواست بخشش میکند. حافظ این آشتی را با شکستن توبه و نوشیدن می جشن میگیرد. از آنجا که حافظ مسلمانیست سر سپرده به دستورات قرآن، مانند همیشه احساس گناه و به دنبالش خشم او را فرا میگیرد. و باز مانند همیشه خشم خود را با تند گویی به زاهد فروکش میکند. چون او بر این باور است که خود انسانیست پاکدل و نیک کردار، و زاهد و ناصح به گونه ای دیگر. در آخر او باز توبه کرده و بر این امید است که خداوند گناهان او را در آخرت خواهد بخشید.

دانیال کراری نوشته:

عشق و توضیح عشق در شعر حافظ

این شعر سه قسمت دارد

مقدمه
که تعریف می کند چطور
نبات خانم حافظ را نیمه شب بیدار کرده است
و تعریف حافظ از عشق این زن مو را بر تن سیخ می کند

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

در قسمت دوم
به خدا توضیح می دهد
چرا به عشق نبات به جای عبادت خدا نیمه شب بیدار شده است

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

و درقسمت پایانی
نتیجه گیری کرده
و حجت را باخواننده تمام می کند

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

دانیال

روفیا نوشته:

سلام
اگر خود حافظ هم به من میگفت که مقصودش این بوده یا ان بنده در اینجا نمیگفتم مقصودش این بوده یا ان ….
چرا که انسان استعدادی بنام دروغ و ریا و تقیه و … دارد و می تواند به هزار و یک دلیل چیزی غیر از حقیقت به من بگوید .
بنده میگفتم حافظ به من گفت منظورش این بوده یا ان …
ولی حقیقت امر ؟؟؟

ترانوش نوشته:

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی
کتاب بالغ منی حبیبا معرضا عنی
ان افعل ما تری انی علی عهدی و میثاقی
اخلایی و احبابی ذروا من حبه مابی
مریض العشق لا یبری و لا یشکو الی الراقی
نه حسنت آخری دارد نه حافظ را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی

فرهاد نوشته:

مست شدم مست!!!

ناشناس نوشته:

تمام نظرات اساتید قابل احترام است ولى آنچه این شعر را جاودانه میکند حال عاشق وصداى تکرار نشدنى و بسیار گرم استاد بسطامى میباشد . باشد که روحش قرین رحمت گردد.
آمین

حمید نوشته:

دوستانی که نظر داددن به شاهد بازی و یا گفتن مقصود دختر است یا پسر و یا …. خوب باید گفت که اینا ابزار دست شاعر ی هستش که درست مثل ما روی زمین زنگی میکنه ولی ولی….
بقیش رو وحشی بافقی به زیبایی میگه :
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابرو

آرش بابادی نوشته:

سلام،
یک مسئله که در میان مخاطب و علاقه مند شعر فارسی رواجِ بسیار دارد، این است که ایشان پیوسته متن را به خالق اثر رجوع می دهند. در حالی که در نقد و خوانش ادبی، چنین رویکردی بسیار ناروا است و موحب ضایع شدن خود اثر می شود. آیا برای درک این غزل، الزامی برای کنکاش در زندگی نامه ی حافظ وجود دارد؟ آیا نیاز است بدانیم که واقعا شبی، زیبا رویی، این چنین بر بالین او آمده؟
بی شک یکی از مهم ترین عنصرهای شعر، آفرینش خیالی (Imaginative Creation) است. در نتیجه اگر بپذیریم که شاعر از این فن بیان برای اثر خود استفاده نموده است، شاید دیگر چندان نیازی به متوسل شدن به رویکردهای زندگی نامه ای نداشته باشیم ( حداقل در این مورد ).

یک نکته دیگر:
خدمت دوستانی که پیوسته به دنبال شواهدی برای محکم نمودن دعاوی خود حاکی بر همجنس گرا بودن و یا تمایلات همجنس گرایانه ی شاعر دارند عارضم که این غزل نمی تواند کمکی در این مورد کند. ایشان باید توجه فرمایند که “پیرهن چاک” کسره ندارد و پس از آن “و” می آید. بنابراین این خوانش که “زیبا روی پیرهن چاکِ …” درست نیست.

بابک نوشته:

با درود،
***شخصیت و کاراکتر اصلى در سراسر این غزل “باده” است، و نه عاشق و نه معشوق.
–دلدار به کنار او آمده و “بنشسته” و نه آنکه در بالین او خرامیده و او را در آغوش گرفته!
(هیچ جاى هم صحبت از کوچه آمدن و در زدن این دلدار نیست، او مى تواند از همین اطاق یا اطاق پهلویى، پشت بام، زیر زمین و یا حتى در خواب آمده باشد.)
–در بیت سوم صحبت از خواب است، و اشاره به غفلت و نا آگاه بودن.
*خوانش بیت چهارم به گونه اى دگر، و براى اختصار خوانش نخست را شامل نمى شود،
-باده شبگیر، باده اى که شب(سیاهى، تاریکى، ظلمت، غفلت و نا آگاهى) را در خود مى گیرد و مى زداید، و حاصلش نور و روشنایى است.
-در مصراع دوم از بیت چهارم و در میانه غزل:
کافر (توقف، و بدون کسره) عشق بود گر نشود باده پرست
که اشاره به مقام “مى” دارد که حتى خود عشق کافر بوَد گر پرستش این بادهء از غفلت بیدار کننده نکند.
-در بیت بعد (پنجم) دقیقاً به این “تحفه” اشاره مى کند، و آنکه زاهد غافل و نا آگاه بر آن خرده مى گیرد.
-در بیت ششم باز هم اشاره دقیق به “مى” و حال دیگر در کشیدن آن.
*در بیت آخر یک مجهول و معما، آن توبه چیست؟
آیا نزدیکى با آن دلدار؟ که در هیچ جاى غزل بدان اشاره نمى کند.
و یا چنان که سراسر غزل را پیموده و در مدح آن گفته :شکستن توبه و باز در کشیدن آن بادهء از غفلت بیدار کننده.
همواره شاد و پایدار باشید

حمید کائنی نوشته:

با درود به جناب آرش بابادی،
با نگاه کردن به یک نقاشی و یا یک مجسمه، و یا گوش دادن به قطعه ای موسیقی، کم میتوان دریافت که هنرمند چه میگوید و چه شخصیتی دارد. اما شعر شاید تنها هنری باشد که با خواندن آن، و فکر کردن و گفتگو کردن با دیگران درباره آن، میتوان بسیار از اینکه شاعر چه پیامی به جامعه خود داده و چگونه انسانی بوده را فهمید.
در هزار سال گذشته، این گفتگوها به ویژه درباره شاعران دست اول مان، منحصر به گروه خاصی بوده که معدودی از آنان همواره با ایجاد فضایی پر از اضطراب صدای دگراندیشان را خاموش کردند. نتیجه آن عدم استفاده درست از وجود این هنرمندان دانا و آگاه، و پدید آمدن خشمی در جامعه است که در حاشیه ها به چشم میبینیم.
برداشت شما به خیالی بودن این غزل، منطقی و درست بودن نظرتان دارای احتمالی بالاست. کسانی دیگر این شعر را عرفانی معنی کرده اند. بعضی ها معشوقه حافظ را یک مرد تصویر کرده اند، و من نیز به برداشت روانکاوانه خودم هنوز پافشاری میکنم.
واقعیت اینست که این نوشتنها و گفتنها و اظهار نظر کردنها حق مسلم و انسانی همه ماست، و به قول حافظ خدادادیست. اینها نه تنها اثر را “ضایع” نمیکنند، بلکه ارزش شعر را بالاتر نیز میبرند.
آزادانه و بدون ترس و شرم، اندیشه خود را نوشتن، و سپس گفتگو کردن و با دلیل و منطق، درستی و نادرستی یکدیگر را شرح دادن (مثل قسمت دوم نوشتارتان) “الزام” دارد برای رشد و شکوفایی یک جامعه.
با سپاس و احترام

شهرام نوشته:

خلاصه شعر اینه دوستان…یه دختر خوشگل نصفه شب اومده پیشش که سرو وضعش اینجوری بوده مست . شاد و شنگول یقه باز .عرق کرده .چشمای سگ دار.لب های نازو خوردنی…و یواشکی بهش گفته منو میخوای یا میخوای بخوابی..حالا میگه عاشقی را که چنین باده..یعنی کسی که یه همچین تیکه ای گیرش میاد خیلی خره اگه نکنه ببخشید شرمنده ولی ایشون منظورش اینه (عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست) وبعد نحوه عملیات رو توضیح میده ..آنچه او ریخت به …یعنی هرکاری دلش میخواست و از هرنوع ظرفیتی که اون دختر داشت استفاده کرده ..آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم.. و مصرع بعد اگر از خمز بهشت است و ..یعنی به حلال و حرومش کاری نداشتیم پس آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست یعنی هرکار دلمون میخواست کردیم(عقب و جلو و دهنو بالا و پایینو وسطو و خلاصه هرچی و کاری هم به حلال و حرومش نداشتیم) و میفرمایند.. برو ای زاهدو بر درد کشان خرده نگیر یعنی یعنی ای آدم عوضی راه نیفت به دختر پسرا هر جایی گیر بده…که ندادند جز این تحفه بما روز الست یعنی تو این دنیا سخت و پر رنج از اول هدیه ای که به ما دادند دلخوشی به همین موضوع بوده پس لطف کن گیر نده بمردم و بیت آخر هم که تکیه کلام ایشون در اغلب شعرهاشونه راجع به توبه

شهرام نوشته:

پیام شعر در بیت برو از زاهدو میباشد که به افراط گرایان توصیه میکند دست از ایجاد مزاحمت برای مردم و زنو مردهایی که عاشق همند بردارد

بابک نوشته:

جناب شهرام،
دیوان ایرج هم در پیشگاه تعابیر و تفاسیر شما رنگ باخت، غزل حافظ که جاى خود دارد….

شهرام نوشته:

بابک جان ایشون داره واضح همه چیزو میگه حالا ما اگه خودمونو میخوایم به خواب بزنیم دیگه نمیدونم

شهرام نوشته:

ضمنا فراموش نکنیم که وقتی ایشان در انتها صحبت از توبه میکنند این خود خط بطلانی بر تمام اندیشه عرفانی بودن آن بدست میدهد

بابک نوشته:

شهرام عزیز،
“من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست*
تو هم ز روى کرامت چنان بخوان که تو دانى”
حافظ
حقیر هم آنچه را در ذهنم نقش بست چند سطر پیشتر بیان کردم که “به گمانم” این غزل سراسر از باده گوید، آمدن دلدار هم پیش پرده و زمینه سازى فضا، و زاهد هم شخصیتى حاشیه اى و نه شخصیت اصلى داستان مى باشد.
راستش هم هر چه سناریو و سکانسهاى این اپیسود را سعى کردم با بیان شما تطبیق کنم برایم مقدور نشد که نشد، على الخصوص که بیان نشان از تبحر در هدفگیرى، و زاویه بندى، و چرخش و پیچشهاى گوناگون دارد…
بارى شاید خطا از بنده باشد، شاید هم مصبب جوانى شما؟ و شور و حرارتش (تاکید مکرر بر حرارت)،
دوستى، که خدایش نگاه دارد و در نود و چند سالگى همواره شیرین سخن و بذله گوست، مى فرمود که شخص پس از سنى اجاقش سرد مى شود و برخى هم اجاقشان بالکل از کار مى افتد.
امید که جوانان اجاقشان مانند کوره لوکوموتیو بجوشد و بخروشد و چون خورشید بدرخشد، و به دود و پِت پِت هم نیافتد تا صبح دولتشان بدمد…
* به روایتى: من این دو حرف نوشتم…
سرت شاد

بابک نوشته:

با پوزش،
مسبب و نه مصبب

hamun نوشته:

سلام
آیا باید با چنین مطلعی حافظ مجبور باشد ادامه دهد؟
آیا در بیت اول آنچنان غرق نمیشویم که تا آخرش رو درک کنیم و ببینیم؟
زلف آشفته : به دور از تشریفات و آداب
خی ( خوی ) کرده : جهد کرده و در هیجان
خندان لب : روی گشاده و شاد
مست : از خود بی خود و صاف و باحقیقت
به به به به
پیرهن چاک : بدور از پنهان کاری و قواعد بازی
غزل خوان : اهل دل و معنی
صراحی در دست : بخشنده و پذیرنده
هزاران آفرین بر تو ای حافظ عزیز

رضا قهرمانی نوشته:

می توانید برای شنیدن این غزل زیبا به لینک زیر بروید و با اواز مرحوم ایرج بسطامی گوش کنید.
https://www.youtube.com/watch?v=Rw0DKlAWwhI

رضا قهرمانی نوشته:

البته ظاهرا بیت ما قبل آخر خوانده نمی شود.

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین/گفت ای عاشق دیرینۀ من خوابت هست؟
صائب تبریزی، در عالمی دیگر این حال را برای عاشق مایۀ خجلت می داند:
به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل/زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را

ناشناس نوشته:

به یاد جمله ای از مارکس که میگفت من مارکسیست نیستم متاسفانه اشعار حافظ هم اکنون در دوره پسا شعر نو در دوره رپ و هیپاپ هنوز در مصادره افرادی قرار دارد که میخواهند اشعار خود را از از زبان این موجود فانی و گوشت و استخوان چون منو شما بیان کنند اینجاستکه شعر شب زفاف این جناب میشود عرفان و باد شکم ایشانمیشود سمفونی بتوون همین مفسرین مطلق گرا که اصرار دارند سیب سرخ همان شلغم درختی است هستند که شاه را میکنند نماینده خدا و ملارا میکنند نایب امام زمان

عبوری نوشته:

رضا عزیزم
شما هر طور دلت می خواهد این شعر رو بخوان. اصلا برو تو مجالس آنچنانی، و این غزل رو به همون نیت بخون.
وقتی سطح برداشت و درک یه نفر پایین باشه نباید بهش مطالب سنگین رو گفت. کمرش می شکنه. به بچه ی دو روزه روغن حیوانی و کباب بوقلمون نمی دن گلم.

دوستدار نوشته:

جناب عبوری (با سطح برداشت و درک بالا)
میفرمایید خداوند یا یکی ازمقربان با گیسوان آشفته ،مست و قهقهه زنان با نرگس عربده جو و لبان غنچه کرده در حالی که عرق از چاک پیراهنش می ریخته است و آواز کوچه باغی می خوانده ، پیاله در دست بر بالین شاعر نشسته می گوید : حی علی الصلات؟؟!!
لابد در پیاله هم آب برای دست نماز آورده بوده است، بله؟؟

عبوری نوشته:

وقتی کسی نگاهش به حافظ بزرگ این باشد که حافظ یک فرد شهوت ران و شاهد باز و منکر معاد و قیامت است خوب است با خودش بیندیشد که این گونه کسی ارزش این را دارد که درباره اش این اندازه بحث و جدل شود؟
اصلا حیف از صفحه های اینترنتی که به افتخار این فرد پست و ننگین، اختصاص داده شود.
اما اگر کسی عقیده دارد حافظ عارفی بزرگ است و عارفان با زبان رمز حرف میزنند، خواه ناخواه مقام ارجمند حافظ را مبرا از اتهاماتی می داند که انسان های مادی و کوته فکر و زمینی به او میزنند.
قضاوت با خود شما که کدام دیدگاه را به حافظ داشته باشید.

دوستدار نوشته:

جناب عبوری،
از کنار پرسش من عبور کردید!!
من کی و کجا گفته ام خواجه می باره، زنباره یا خدای ناکرده غلامباره است؟
بهتر نیست بخوانید و بیندیشید و پس اظهار عقیده بفرمایید؟

حسین نوشته:

دوستدار عزیز
دور از شما
ما دوست داریم به همه انگ بزنیم
مادوست داریم به پای دیگران بپیچیم
از آزار دیگران لذت وافر می بریم
شما هم تا زمانی که درین دایره هم صحبت مایی از لطف دوستان گنجوری بی نصیب نخواهی بود
یک روز خانم روفیا گرفتار تهمت هستند روز دیگر سمانه بانو ،
امروز شما و فردا دیگری
حتی حافظ هم حق ندارد بگوید

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

مگر مقصودش زلف آشفته ی خدا باشد
و لب خدا عربده جویی کند
ما به همه انگ می زنیم ، حتی خدا
با آحترام .

دوستدار نوشته:

حسین گرامی،
دل قوی دار،
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
( ما) کار خود زابروی جانان گشاده ایم.

رهروان منزل عشق را هراسی از این دوش داغ صبوحی کشیدگان نیست.
عرض خود میبرند بی که زحمت مایان بدارند
خوشا و خرما که با خرقه پوشان نمی نشینید.
شاد و دیر زی

مصطفی خدایگان نوشته:

چنین شرابی با چنین مشخصاتی که حافظ گفته است سنگ را هم متوهم می کند چه رسد به انسان! پس بی راه نیست اگر تمام اتفاقات در ذهن شاعر و در وهم و خیال او رخ داد باشد نه در عینیت. ضمن آنکه این همه برداشت مختلف که دوستان فرمودند و هیچکدام را نمی شود رد کرد قطعا بخاطر قدرت شاعرانگی حافظ و استفاده او از استعاره و ایهام و تبحرش در چینش کلمات است.. درود بر ذهن زیبایش.

مهدی نوشته:

من حرجی به شاعر نمیبینم که گاهی آنچه برایش رخ داده را بیان کند و این چیزی از ارزشش نمیکاهد اما از بندگان و بنده زادگانش می‍رسم آیا تا کنون شعری از اقوال ایشان را بدون آنکه به ماوارا الطبیه ربط دهید معنی کرده اید؟ شما اگر بویی از عرفان برده باشید هرگز چنین نمی‍ندارید که عارف تماما در خدا غرق است بلکه عرفان واقعی آنست که مردم باشی و بخری و بفروشی عارف همیجانست بین مردم و لامکانش جز همین مکان نیست ما چنان به ورطه افراط افتادیم که نقد هایمان همه نسیه شد چنانکه در تاریج طبری راجع به عارف بزرگ ما چنین آمده که حضرتش زمانی که برای اجابت مزاج میرفت درخت و گیاه و سنگ به اذن خدا اطرافش را میگرفت و عجبا که نگفت حضرتش نمیخورد که نیاز به خروج کند وای بر ما که نماینده عرفان خودساخته خودیم و این از ریشه های عقب ماندگی ما نسبت به ملل دیکرست

سحر خیز قدوسی نوشته:

سلام به دوستان و دوست دارانِ ادب ۲۱ / ۶ / ۱۳۹۵

در غزل ۷ بیتی حافظ ،هفت مورد « صفت فاعلی مرکّب مرخّم » به کار رفته است :
۱ – در مصرع دوم بیت اوّل «غزل خوان»
۲ - «عربده جوی» و «افسوس کُن(ان)» در مصرع اول بیت دوم
۳ - «شبگیر» در مصرع اوّل و «باده پرست» درمصرع دوم بیت چهارم
۴ – در بیت پنجم مصرع اول«دُردکش(ان)»
۵ – در بیت هفتم ،«گِرِه گیر»
صقت های فاعلی مرکّب مرخّم این غزل هستند.
* صفت های فاعلی مرکّب مرخّم از پر کاربُرد ترین واژگان فارسی هستند که هر روز با قالب آن ها کلمه های جدید ساخته می شود و در دایرۀ
واژگانی زبان قرار می گیرند . آن را غنی تر می گردانند.

علی عباسی نوشته:

دنیای تصویر و خیال یعنی…این شعر تماما تصویرست،اصلا خود نمایش و سینماست…بینظیره روایتی قویا خیالی روچنان میپروراند توگویی براخود انسان اتفاق افتاده…
حد همینست سخندانی و زیبایی را
.
مثلا أین غزل مرا یاد چند بیت اول غزل نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول سعدی میاندازد ولی انجا سعدی در دام کلی گویی و کلیشه های همیشگی میشود ولی حافظ در أین قیاس خاص (نه همیشه لزوما) بسیار از سعدی پیشتر هست و روایتی زبده و ناب میافریند…سعدی درانتضار ست و ارزومند ولی حافظ بکمک “لطف های بیکران خیالش در شب تنهایی” چنین درخیال خود نفتخر به دیدار میشود؛دیگر نیاز نیست چون استادخود درارزوباشد که:
مرا بگوش تو بأید حکایات باشد از لب خویش…دریغ بأشد پیغام ما بدست رسول…
ولی حافظ یار رادرخیال برکنار بستر میاورد و طرفه اینکه اینبار اوست سربه فراگوش أو میاوردو…..

علی عباسی نوشته:

بزرگوارانی که متاسفانه دم دستی ترین دریافت رو از چنین اشعاری دارند و عیب و به وقیعت میپردازندکه نمیدونم أین اوصاف چیست و…
گفت که:چو بشنوی سخن أهل دل مگو خطاست..سخن شناسی نهى جان من،خطا اینجاست
این گونه سخنان بانظامی اخلاقی(یابی اخلاقی) بسیاری بسیاری از حضرات درتضادست،

علی عباسی نوشته:

ارمین اشاجان شماره دو راخمانینف همان پیانوکنسرتوشه دیگه؟
شماره سه دست کمی از دونداره

علی سلطانی آذر نوشته:

بر حسب دهخدا (خوی ) شرم - حیا -خجالت است…چا نبات خانم عرق کرده بیاید !؟…او که میاید سروش باشد بهتر است …که با شرم وحیا سر پایین آورده در گوشش ندا میدهد…در جواب میگوید در روز الست روحی از یار در پیمانه ما ریختند و سرشتند…بستن سناریو فیلمهای هندی به حافظ جفاکاری است… و کج فهمی…

Amir نوشته:

کسی که حافظ ملاقات کرده است احتمالا کریشنا هست، خدای هندوها که گفته اند ٥٠٠٠ سال قبل خداوند در بدنی ماورای مادی هلول کرده و پندهایی به ارجونا داده است. عکس:

https://s-media-cache-ak0.pinimg.com/originals/6d/81/fb/6d81fb4455e7fe940b58e1a3fdeb2fbf.jpg

سعید ش نوشته:

پس پریشب ، ناباورانه ، ناگه نگاری که در تب عشقش میسوختم به بالینم مهمان شد و مرا از لطف حضور و هم سخنی اش در آتشی کشاند که شعله اش به آسمان می رسید ، ناگهان این غزل زیبا و بی نقص حضرت حافظ در ذهنم آمد ، سالیان بسیار این غزل را میخواندم و فقط از زیبایی ظاهری لذت میبردم ولی اینبار به تمام معنا حض بردم از این زیبا سخن ، اگر در ذهن مبارکتان متبادر گشت که عاقبت آن هم نشینی شبانه چه شد باید گفت ، چون به خانه اغیار مهمان بودیم ، ترس از بیداری صاحب خانه (که شب جمعه شان را کوفتشان کرده بودیم)و درکوچه خوابیدن و صد دلیل مزخرف دیگر که به ذهنم می آمد نشد که شهد لبش نوشم وجز به سخن گفتن نگذشت! ولی همچنان مستم از آن باده ی شبگیر !!! امید آنانکه سودای چنین شبی دارند ، در تقدیرشان اینچنین رویدادی بدون حضور سرخر و مزاحم و دلایل مزخرف ذهنی هرشب روی دهد!!!!

مهند نوشته:

آقایون داداشا!!! یه وقت فکر نکنید اینجا حافظ م آدم بوده ها تازه گیریم احیانا این وسط یه دختر خوشگلی بوده. جناب حافظ بنابر مصلحت یه تقه ای زده این که شاهد بازی نمیشه شما چرا انقد منحرفید آخه؟هان؟
شما نیگاه کن یه بنده خدایی تو سیزده سال از روی مصلحت پنجاه تا زن گرفته تازه بجز خدمتکارا که از روی مصلحت یه وقتایی میبرده تو خونه عقدی ها بازم از رو مصلحت.شما چرا انقد فکرتون خرابه؟؟
داداش تو که نشستی غصه میخوری چرا به حافظ میگید شاهد باز …. حدیث معتبر هست که ینفر درباب امام حسن سوال میکنه حضرت علی میگه دخترت رو به ایشون نده …پسرم حسن زن زیاد طلاق می دهد… (البته از رو مصلحت !)
آقا خاورمیانه از سه هزار سال پیش همه شاهد باز خفن بودن حالا تو نشستی میگی چرا به حافظ تو این شعر میگی شاهد باز؟
بقول این آقای مهدی ما نماینده عرفان خودساخته ایم
واقعا چی بگم بهتون که هرکاریتون کنن بت پرست و موهوم پرستید

اکبر نوشته:

در بیت دوم افسوس کنان هم معنای افسوس گفتن و ناراحتی از اینکه عاشق خواب است و هم معنای حالت بوسه است وهم معنای غنچه ای بودن لب که نشانه زیبایی بوده است چون در تلفظ افسوس ،لب مثل تلفظ هلو ،حالت غنچه و بوسه به خود میگیرد و غنچه بودن لب مناسبتر است چون مصراع اول میگه خندان لب و نمیشه یک نفر هم خندان لب و شاد باشه و هم ناراحت باشه و افسوس بخوره . نکته دوم زبان شعر و شاعر مهم تر از اندیشه شاعر است آنچه حافظ را حافظ نمود نه حافظ قرآن بودن است و نه می خوردن و اصلا اینکه فلان شاعر چه شخصیتی داشته و آیا شراب خور بوده یا نبوده مهم نیست .شاعر هم مثل همه انسان ها یک بشر است و بشر اختیار دارد که هم شراب بخورد هم نخورد و در بررسی یک شعر این مهم نیست و هر کس از یک بیت و اصطلاحات آن برداشتی میکند مطابق حس و حال خودش .حافظ فیلسوف نبوده که اندیشه هایش را بخواهد با شعر بیان کند بلکه میخواد با زبان شعر با مردم زمان خودش و بعد از خودش ارتباط برقرار کند و شعر دارای احساس و تخیل و آرایه ادبی است .خیلی ها در طول تاریخ از زاهدان خودبین و تزویر و سالوس با احادیث و ایات و.. سخن گفتند اما این شعر حافظ است که در این مورد زبانزد عام و خاص است واین به خاطر زبان شعری حافظ است که با اصطلاحات و لوازم دم دست مردم مثل می و معشوق و جام و.. سخن گفته نه به خاطر اندیشه و تفکر حافظ

شهرام نوشته:

پاسخ به آقای عبوری……

عبوری نوشته:
رضا عزیزم
شما هر طور دلت می خواهد این شعر رو بخوان. اصلا برو تو مجالس آنچنانی، و این غزل رو به همون نیت بخون.
وقتی سطح برداشت و درک یه نفر پایین باشه نباید بهش مطالب سنگین رو گفت. کمرش می شکنه. به بچه ی دو روزه روغن حیوانی و کباب بوقلمون نمی دن گلم.

رضا:کسی که راضی است و از نوشته آقای عبوری راضی شده
عزیزم:این عزیزم در کنار رضا نشان می دهد آقای عبوری هم از رضا راضی است و تبدیل به عزیز وی شده است پس رضا عزیزم یک واژه عرفانی است به معنی ای کسی که به شرایطتت راضی هستی من هم از تو راضی هستم و تو جزو عزیزان منی
شما هر طور …این شعر را بخوان :یعنی رضا به مرحله ای در عرفان رسیده که حضرت عبوری تمام حالات خواندن شعر را برایش مجاز میداند اصلا هر طور رضا این شعر را بخواند دنیا آنرا با این خوانش تطابق می دهد چون رضا عزیز عبوری می باشد
دادااااش این چه تفسیر الکیه ک شما برا خودتون راه انداختید شعر داره داد میزنه این بابا یه شب خوشگزونی داشته بعد شما میخوای به نفع افکار شستشو شده خودت تعریفش کنی؟؟؟؟ اینجور که شماها شعر رو تفسیر میکنید هر حرفی رو میشه کاملا منقلب کرد و یهچیز دیگه ازش در آورد خجالتم خوب چیزیه

عماد نوشته:

با درود
نظرات تمامی دوستان رو خوندم،سپاس از نظرات همگی.یه نکته عرض کنم خدمت دوستان که این غزل یکی از غرلیات عارفانه جناب حافظ هست.در متون عرفان و تصوف صراحتا ذکر شده که تجلیات حق در شب به شکل یک شاهد زیبارو به شخص سالک متجلی میشود.

... نوشته:

خطاب می رسید که:«ای آدم! در بهشت رو و ساکن بنشین و چنانکه خواهی می خور و می خسب و با هر که خواهی انس گیر».
هر چند که می گفتند،او می گفت:
حاشا که دلم از تو جدا داند شد / یا با کس دیگر آشنا داند شد
از مهر تو بگسلدکه را دارد دوست / وز کوی تو بگذرد کجا داند شد
چون وحشت آدم هیچ کم نمی شد و با کس انس نمی گرفت، هم از نفس او حوّا را بیافرید و در کنار او نهاد تا با جنس خویش انس گیرد.
آدم چون در جمال حوّا نگریست پرتو جمال حق دید، بر مشاهده حوّا ظاهر شده، که «کُلُّ جَمیلٍ مِن جمالِ الله». ذوق آن جمال باز یافت. گفت:
ای گل تو به روی دلربایی مانی / وی می تو ز یار من به جایی مانی
وی بخت ستیزه کار هر دم با من / بیگانه تری به آشنایی مانی
(مرصادالعباد)
دوستان عزیزم، این بحثا که جنگ هفتاد و دو ملته. ولی یکی از دوستامون سوال جالبی پرسیدن: «من و خیلی های دیگه هنوز نفهمیدیم چرا این “عرفا” انقدر خدا را به شکل یه دختر خوشکل میدیدن و میستایند ؟؟ »
تا حالا با خودتون فکر کردین شاید این «عرفا» برعکس این حرف بودن؟ از کجا معلوم به معشوقه یا معشوقشون طوری ابراز عشق نمی کردن که ما فکر می کنیم منظورشون خدا بوده؟ برای مثال، تاحالا برای شما پیش نیومده به کسی که عاشقش هستین بگین: «می پرستمت»؟ اگه نگفتین (نه صرفاً با زبان، شاید با چشماتون، دستاتون و …) بدونید اصلاً عاشقی کردن بلد نیستین.
اصولاً ما مردم بسیار کنجکاوی هستیم. حتماً می خوایم از جزئیات «زندگی شخصی» هنرمندامون سر در بیاریم. همون حرفی که دوستمون آرش بابادی هم تو حاشیه ها بهش اشاره کردن و من باهاشون موافقم. باور کنین به ما هیچ ربطی نداره که انقد ریز بشیم تو جزئیات زندگی شخصی شاعر (یا هر هنرمند دیگه ای). بله، شناخت شاعر برای تحلیل آثارش لازم هست، ولی شناخت سبک ادبی، ویژگی زبانی، دوره تاریخی، مختصات فکری و مسائلی از این دست. نه مسائل جزئی بی اهمیت.
شاعر یه هنرمنده. حافظ شاعر فوق العاده سخنوری هست و زبان رو خوب میشناسه. این میشه تکنیک. بخش بعدی خلاقیت ذهنی شاعر هست که با تخیلات شاعرانه نمود پیدا می کنه که تصویرسازی های بدیع حافظ نشان از قدرتش در این زمینه هم داره.
پس چرا این غزل تصویر خیالات شاعر نباشه؟ من نمیگم لزوماً این طوره، ولی میگم این هم گزینه محتملی هست. شاید مخاطب پسر باشه و شاید دختر، شاید خدا شاید انسان، شاید گل یا ماه یا فرشته یا شیطان یا هر چیز دیگه. موضوع مهم اینه که شما بتونین احساستون رو به معشوقتون به این تاثیرگذاری بیان کنید.
به هر حال من علاقه مندم اینطور تحلیل کنم که این عاشقانه هایی که همه فکر می کنن برای خداست، برای معشوقی باشه که برای عاشقش خدا میشه. این معشوق می تونه هر کسی یا چیزی باشه، مثلاً یه ساز.
با احترام.

گمنام-۱ نوشته:

خوشا به حال سالکان؛
ار چه از شیوه سلوک شبانه شان با شاهدان صراحتا ذکری به میان نیامده است.

روفیا نوشته:

نیم بیت دوم از بیت سوم را با لحن ملامت بار بخوانید!
گویی معشوق عاشق را ملامت می کند که مگر عاشق می خوابد؟!

مصطفی نوشته:

درود بر دوستان عزیز . بسیار خرسندم از این که می بینم چنین آدمای فرهیخته ای وجود داره که به مباحثه در مورد علم و ادب می پردازن. به نظر من نظر همه محترمه و از جهاتی درست . ولی باید توجه داشت که پژوهش در یه چیز یعنی کنه و ژرفای یه چیز رو پیدا کردن پس ما برای فهمیدن سخن حافظ یا هر شاعر دیگه ای باید پرده ظاهر رو کنار بگذاریم و مثل عوام ظاهر رو فقط نبینیم بریم سراغ باطنش(که البته میتونه بد باشه یا خوب) . متاسفانه درمورد زندگی حافظ به جز اشعار باقی مانده از خودش نوشته های زیادی در دست نیست و اگر بخواهیم از روی شعر حافظ به زندگی او پی ببریم کاری است بس مشکل و اگر نتونیم حب و بغص و نظریات شخصیمون رو کنار بگذاریم و به دور از هرگونه تعصب و غرضی فقط به دنبال حقیقت باشیم نمی تونیم به حقیت زندگی و اندیشه اش پی ببریم و البته باید دقت کنیم که قوی ترین عنصری که شعر را از سایر نوشته ها جدا میکند عنصر خیال اندیشی شعره پس لزومی نداره که هر شعری که حافظ یا هر شاعری سروده حتما در زندگیش اتفاق افتاده بلکه تنها میتونه زاییده خیال اون باشه و به نظرم همین که بعد از تقریبا هفتصد یا هشتصد سال ما داریم سر شعرش مباحثه می کنیم جاودانه بودن شعر حافظ رو نشون میده خواه شعرش عرفانی باشه خواه از روی مستی و شهوت رانی و شاهد بازی باشه. و به دوستان عزیز هم این نکته رو گوشزد میکنم که به تعداد انسانهای روی زمین نظریه و دیدگاه وجود داره و اگه دیدگاهمون باهم فرق داره میتونیم ضمن احترام به هم اون رو عرض کنیم نه این که فقط بدنبال جدل و پیروزی در بحث باشیم . فقط به دنبال حقیقت باشیم . پیروز و سربلند باشید

حمید نوشته:

محمدرضا جهرمی عزیز آهنگساز تصنیف بوی نوروز البته آقای متبسم هستند…

سعید نوشته:

سلام اصلا ادعای حافظ شناسی ندارم ولی این ترجمه ای که بعضی از دوستان کردند اصلا در خور حضرت حافظ نیست به نظر من این ابیات نشانه ملاقات با آقا امام زمان اگر اشتباه میکنم راهنمایی کنید

مصطفی نوشته:

کسانی که فکر میکنند یک خانم پیش جناب حافظ آمده اشتباه نمیکنند ، در هر صورت جناب حافظ این تنزل (به معنای فلسفی نه به معنای سقوط ) را خود آگاهانه در شعر قرار داده آگاهانه میداند که این برداشت از این شعر خواهد شد ، تمام عالم مادی ما تنزل میباشد ، پس بنده بدن و وجود مادی خود را که در عالم نمیتوانم انکار کنم ، جناب حافظ دست به آفرینشی زده که تمام انسان ها برداشت انسانی خود را از آن خواهند کرد مانند آفرینش جهان مادی ، پس اینکه شما عزیزان در مخالفت یکدیگر بحث کنید اشتباه است ، عزیزانی که به شهود حافظ اعتقاد دارند اجازه دهند سایرین نیز برداشت خود را در هر سطحی داشته باشند همانطور که ما جلوی حس و ادراک آنها از عالم مادی را نمیتوانیم بگیریم و خداوند این امکان را به آنها میدهد ولی خودشان نمیدانند در پس این پرده چه چیز را از دست داده و نمیبینند پس بنده نباید خیلی کاسه داغتر از آش شده و به برداشت آنها از شعر حافظ بتازم همانطور که آنها دیوار را میبینند و بنده و گنده از بنده هم نمیتوانیم و نباید به آنها اثبات کنیم که دیویری نمیبینی

سید نوشته:

خوی : خوی که خِی خوانده میشود حالتی است که چهره گلگون میشود و دانه های درشت عرق بر پیشانی و گونه ها می غلتند مانند آنکه از حمام طولانی بیرون آمده

رضا نوشته:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
این غزل بسیار زیبا ،خوش آهنگ وبامضمونی بِکر وحافظانه است. ضمن آنکه بنظرنگارنده این غزل عارفانه ترین غزلیست که حافظ آن را درراستای بیان دیدگاه ونگرش ِ خودسروده است. علّت اینکه این غزل ناب،عارفانه ترین غزل حافظ است را دربیت های پایانی درخواهیم یافت.
یکی ازنقاط قوّتِ شعر، که آن راازسایر اشعار متمایزمی سازد این است که شعر قابلیّتِ خَلق تصویردرذهن مخاطب را داشته باشد. تصویر هرچه شفّاف ترباشد نشان ازقدرت بیان وروانی ِطبع شاعردارد. اغلبِ غزلیّاتِ حافظ این قابلیّت را دارند،امّا این غزل آنقدرتصاویر رازنده ، روشن وشفّاف وآنقدر پیوسته وهماهنگ برپرده ی سینمای ذهن مخاطب فرو می نشاندکه تصاویرمتحرّک بنظرمی رسند. همچنانکه پی درپی بودن تصاویر،فیلم را به وجودمی آورد، این غزل نیز درحقیقت یک سکانس ازیک فیلم شورآفرین است. فیلمی ازلحظاتِ عاشقی ودیدار حسّ انگیزعاشق ومعشوق دردل شب!
نظراتِ بسیاری درنقد وبررسی این غزل مطرح شده وسخنان زیادی گفته شده است. بعضی با این تصوّر که معشوقِ حافظ پسربوده،اورابه همجنس گرایی متّهم کرده وبعضی دیگراین معشوق را زنی هوس باز وهرجایی دانسته وچنین برداشت کرده اند که شاعردراین غزل، درحال شرح ماجرای یک رابطه ی….است!
البته شاید هردو گروه ازجهاتی حق داشته باشند زیرا حافظ به عَمد ازترکیبات وواژه هایی درتوصیفِ معشوق استفاده کرده که تشخیص ِ جنسیّت او دشوارفهم ومبهم باشد!. علّتِ این موضوع را نیز درپایان درخواهیم یافت که چرا حافظ جنسیّت معشوق را درهاله ی ابهام پیچانده است.
اینکه پیرامون یک غزل نظریّاتِ متضاد ومتناقض زیادی مطرح می شود نشان ازتوفیق ِ شاعردربرانگیختن اندیشه هاست. وقتی اندیشه هابرانگیخته می شود ازتقابل اندیشه ها، افکار جدید ونو زائیده می شود واذهان برای دستیابی به حقیقت،اشتیاق بیشتری پیداکرده وبه تکاپومی افتند. هیچ شاعری تاکنون دراین حوزه به اندازه ی حافظ موفّق نبوده است. قرنهاست پیرامون اشعاراو مقالات وکتابها وحاشیه ها نوشته می شود لیکن حکایت همچنان باقیست!
دوستان درپرده می گویم سخن
گفته خواهدشدبه دستان نیزهم
دراین غزل وغزلهایی ازاین دست پسربودن ویا دختربودنِ معشوق چندان اهمیّتی ندارد. چرا که دراینجا محور رابطه عشق است نه شهوت. عشق اگرباشهوت درآمیخته نشود،ازهرنوع که بوده باشد یک موهبتِ الهیست. منشاءخطای ما دراین چنین مواقعی آنجاست که ازابتدا تعریف ِ دقیقی ازعشق نشنیده ومعنای درست ِ آن را درک نکرده ایم. به همین دلیل است که ازقدیم الایّام،عشق راباگرسنگی جنسی درآمیخته وآن رابدنام کرده اند.
حقیقت عشق این است که آدمی وقتی عاشق کسی می شود، کمالات و صفات اخلاقی ِ اورادرنظرمی گیرد وشیفته ی اومی شود وازآن پس چهره وظاهر اونیز جذّاب ودلپذیرمی گردد. درصورتی که درگرسنگی ِ جنسی، چهره وظاهرافراد است که توجّهِ کسی دیگررا (معمولاً درنگاه اول)به خودجلب کرده وشیدای خود می کند. بنیانِ این شیفتگی وشیدایی که بر چهره و ظاهر و اندام فرد بنا نهاده می شود پس ازمدّتِ کوتاهی باتغییرچهره ویاازبین رفتن ِ نمودهای زیبایی به یکباره فرومی ریزد وشیدایی به تنفّرتبدیل می گردد.
عشقبازی کاربازی نیست ای دل سربباز
زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگانِ هوس
بنابراین عشق ازهرنوع که باشد(عشق به پدر ومادر،عشق به برادر وخواهر،عشق به همنوعان فارغ ازجنسیّت،عشق به حیوانات و….) هدیه ای الهیست وباید که عاشق ازعشق خود مراقبت ومواظبت کند تا آین جرقّه ای که به لطفِ خداوند دردل آدمی روشن می شود با خواهش های نفسانی ،مادیّات وشهوت فروکش نکند وخاموش نگردد.
عشق به همجنس یاجنس مخالف نیزهمین است هردو به مراقبت ومواظبتِ مداوم نیازدارد، بایدعلف های هرزبرچیده شوند آفت ها ازبین بروند تاگل ِزیبای عشق فرصتِ شکوفندگی وبالندگی پیداکند. نمونه ی بارزاین مطلب، داستان مولوی وشمس تبریزیست. زمانی که مولوی عاشق شمس شد اگر مراقبت ومواظبت نمی کردهرگزاین عشق ومحبّت به کمال نمی رسید و شکوفا نمی شد وبه یقین به فساد وتباهی نیز منتهی می گردید. امّا مولوی ِ فرزانه، قدراین موهبتِ الهی رادرک کرد، بدنامی هایی چون همجنسگرایی وهوس بازی رابه جان خرید وازعشق به یک هم جنس،که به ظاهرنامتعارف وناسالم می نمود، پُلی محکم ساخت تا خودرابه آنسو(عشق حقیقی) برساند. اودراین راه ملالت ها کشید وملامت ها شنید، استقامت ورزید ودرنهایت به جاودانگی نایل گردید.
“زلف آشفته” باید بدون کسره یعنی ف ساکن خوانده شد.
خوی: خَی خوانده می شود به معنای عرق و خوی کرده به معنای عرق بر چهره نشسته است.
پیرهن چاک: یقه باز
صُراحی: شیشه وجام شراب.
معنی بیت: به احتمال قوی شاعر درعالم مکاشفه،چنانکه ملایک را درحالِ دَقّ الباب کردنِ میخانه دید،اینبارمعشوق خویش رامشاهده نموده که : باگیسوانِ پریشان، باپیراهنی سینه چاک،درحالی که دانه های عرق بررخسارش نشسته وجامی ازشراب دردست گرفته به نزد اوآمده است.
نرگسش عَربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
نرگسش: چشمانش
عربده جو: ستیزه جو،جنگی،بدمست که تنها درچشم معشوق زیبا بنظرمی رسد وبه زیبایی ِ اومی افزاید نه درچشم دیگران.
افسوس کنان: دریغ گویان. امّا منظور شاعر از افسوس کنان،توصیفِ حالتِ لبهای معشوق است که بصورت غنچه درآمده وحسّ بوسه گرفتن یابوسه دادن القا می کند.
معنی بیت: درادامه ی سخن، چشمانش ستیزه جو ولبانش به حالتِ بوسه غنچه کرده، دلبرانه برسربالین من آمد وبنشست.
سر فرا گوش ِ من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟
آواز حزین: محزون ،غمگین، آوازی دردستگاه موسیقی گرم ودلنشین باچاشنی غمگینی.
دیرینه: قدیمی.
خوابت هست؟: آیا می توانی بخوابی؟
معنی بیت: پس ازآنکه بربالین من نشست،آرام سردرگوش من کرد وبه آوازی دلپذیر وغمگنانه ازمن پرسید: ای عاشق قدیمی من، آیا ازغم واندوهِ عشق، خواب به چشمانت می آید؟
عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
باده شبگیر: باده ای که شب هنگام بنوشند. منظورهمان باده ایست که معشوق آورده است. البته اگرهم باده ای نمی آورد، همین دلجویی که ازعاشق کرده، برای عاشق مستی بخش ترازباده هست.
کافر: انکارکننده،مُنکر
معنی بیت: برای هرعاشقی که اینچنین درنیمه ی شب،معشوق بااین حالتِ دلسِتانانه شراب بدهد، قطعاً اگرهم قبلاًباده نوش نبوده باشد ازآن پس باده پرست می شود . اگرچنین نشود وباده پرست نگردد اینگونه عاشقِ بی ذوق را کافرعشق بخوان، اوعاشق نیست. من نیزدراثراین لطفِ معشوق است که باده پرست شده ام.
کارصواب باده پرستیست حافظا
برخیز وعَزم جَزم به کارصواب کن
بروای زاهد و بر دُردکشان خُرده مَگیر
که ندادند جز این تُحفه به ما روزاَلست
دُردکشان: باده نوشانی که توانایی خریدِ شراب ناب وخالص را نداشته وناگزیر،ته مانده ی شراب را که ارزان تربود می خریدند ومی نوشیدند.
تُحفَه: هدیه، اَرمغان
روزاَلست: روزخلقت
معنی بیت: ای زاهد اینقدرما باده نوشان را ملامت وسرزنش نکن سرنوشتِ ما چنین رقم خورده وتحفه ای که ما درآغازخلقت،ازساقی خلقت (خالق خویش) گرفته ایم همین باده بوده است.
مَطَلب طاعت وپیمان درست ازمن مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روزالست
آن چه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم
اگر از خَمر بهشت است وگر باده ی مست
خَمرِ بهشت: شراب بهشتی.
باده ی مست: شراب انگوری که ضمن آنکه مستی می بخشد خودش نیزمست است.
معنی بیت: روی ِ سخن همچنان با زاهدِ خودبین است:
آن چه که خالق ما،ساقی ومعشوق ما،درروز ازل به پیمانه ی ما ریخت مانیزهمان رانوشیدیم،نافرمانی نکردیم وتاآخرعمر برهمین منوال خواهدبود. حالا ازشراب بهشتی بوده یا شراب انگوری یا هرچیزدیگر،برای ما تفاوتی نداشت ما لطف انگاشتیم ونوشیدیم.
حافظ دراینجا باهنرنمایی وبه مددِمهارتی که دربیان جهان بینی خود دارد واقعه ی آمدنِ معشوق را باجهان بینی خودگره زده ودرپاسخ به زاهدِ ملامتگو انعکاس داده است تاجویندگانِ حقیقت بارمزگشایی ازاین پاسخ، به فلسفه ی ماجرایی که درابتدای غزل بیان شد برسند.
حافظ به زاهدان خشکه مغز آن دوران که تفکّری شبیه داعشان امروزی داشته، به زبان رمز وکنایه می رساند که من خدارا اینچنین می بینم. روزاَلست را اینچنین می بینم که یکی پریشان گیسویی سینه چاک، باچشمانی عربده جو،جام شرابی دردست داشت ومرا باآوایی حزین ،ازتاریکی وظلمتِ نیستی به روشنایی ِ هستی دعوت می کرد. من ازآن روز عاشق شدم ومیل به باده پرستی درمن پدیدارگردید،تقدیرم اینچنین رقم خورده است.
آری تصویری که حافظ ازخالق خویش در ضمیرلطیفِ خود دارد درست نقطه مقابل تصویریست که زاهدِ پشمینه پوشِ،وهابیّون وداعشان ازخدابی خبر، ازخداوند درنهانگاهِ خود دارند. آنها خداوند راهمانندِ پادشاهی غضبناک وعبوس وتشنه به خون می بینند که فقط بابریده شدن سر دگراندیشان خشنود وراضی می گردد.! اومجازاتهای وحشتناکی برای کسانی که اورادوست ندارند تعیین کرده وخطاکاران را به شدیدترین وجه ودلخراش ترین شکنجه ها تنبیه می کند….
امّا درضمیرحافظ برعکس زاهد، تصویردلبری شوخ وطنّازباهمان شرحی که درابتدای غزل آمدنقش بسته است! او دلبریست که نه تنها عبوس وغضبناک وترسناک نیست بلکه بسیاردلربا ،دلسِتان وخیال انگیزاست. اوگهگاه ازسرلطف وعنایت،سرفراگوش بندگان ِ عاشقش فروآورده وازآنهابه باده ی محبّت پذیرایی و دلجویی می کند. عاشقانش راسرمست می سازد وازتاریکی وظلمت بسوی نور وروشنایی رهنمون می گردد. واگر کسی ازروی جَهل وحماقت عشق اورا نپذیرد، ازاوهیچ کینه ای به دل نمی گیرد واورابه جُرم دوست نداشتن درآتش نمی سوزاند! هم اوکه ازعشق ورزیِ ما بی نیازاست ، درنزد او همگان یکسانند. هیچکس را برهیچکس دربارگاهِ او برتری نیست. کسی که به او عشق می ورزد ازلذّتِ عاشقی سیراب می گردد وکسی که عشق اورانمی پذیرد به خودظلم کرده وخودرا ازلذتِ عاشقبازی محروم وبی نصیب می کند.
هرآنکسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق
براونمرده به فتوای من نمازکنید
حال درچنین نگرش وچنین مَسلکی چه فرقی می کند که شراب،شرابِ محبّت باشد یاشراب انگوری؟ عبادتگاه مسجدباشد یامیخانه؟عاشق، سلطان باشد یاپاسبان؟
بیارباده که دربارگاهِ استغنا
چه پاسبان وچه سلطان چه هوشیاروچه مست
حال متوجّه می شویم که چرا حافظ دراین غزل واغلبِ غزلیّاتِ خود، جنسیّتِ معشوق را دشوارفهم کرده ودرلفّافه ی ابهام پیچیده است! زیرا معشوق ِ حافظ فراشمول وجهانی وفراجنسیست. اوفقط معشوق مردان نیست. اودلبریست که زنان ودختران نیزشیفته وشیدای اوهستند.
بنمای رُخ که خَلقی واله شوند وحیران
بگشای لب که فریاد ازمرد وزن برآید
خنده ی جام مِی و زلفِ گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست
خنده ی جام: جلوه ی شراب، وَسوسه ی باده خواری، اشاره به دهان ِگشادِ پیاله است که به لب و دهانِ خندان تشبیه شده است.
زلفِ گِره گیر: مجعّد،پرپیچ وتاب. زلفِ حلقه حلقه ی یارکه دل درمیان آن گیرکرده وبه دام می افتد.
معنی بیت:
چهره خندانِ جامِ می(انگوری) و زلفِ حلقه حلقه وتابدارمعشوقین زمینی، چه بسیاروسوسه انگیزند وچه بسیار توبه هایی را مانندِ توبه ی حافظ شکستند!
حال این سئوال پبش می آیدکه چرا اینگونه هست؟ وچرادرتمام غزلیّاتِ حافظ توبه ها اینقدرتُرد وشکننده هستند.؟
پاسخ این سئوال دردلِ نگرش وجهان بینی حافظ نهفته است. دیدیم که حافظ چه تصاویرخیال انگیزی ازروز اَلَست درضمیرخوددارد. وقتی که براساس این نگرش، خلقتِ ما اینگونه رقم خورده ، بنابراین برهمین اساس، همه ی ما آدمیان درروز ازل چنین ماجرائی راتجربه کرده ایم وچهره ی دلبری زلف آشفته ای پیرهن چاکِ صراحی دردست….رادیده ایم که چگونه وباچه آوای حزینی ازمابه مهربانی دلجویی می کرد! این خاطرات درنهانگاهِ همه ی ماهست وما به این دلیل است که هرجانشانه ای ازآن روز ازل مشاهده می کنیم ( زلف پریشان،جام شراب وآوای موسیقی می بینیم ومی شنویم) بی تابی می کنیم ووسوسه ای به جانمان می افتد وتوبه هایمان را می شکنیم. چون آن اتّفاق بزرگ برای ما بسیارشیرین وهیجان انگیزبوده،دلمان می خواهد دوباره تکرارگرددیا شرایطی رقم بخورد که حداقل درضمیرمان توانسته باشیم دست به بازسازی ِ دوباره ی آن اتّفاق بزنیم.
البته منظور حافظ ازشکنندگی ِتوبه ها ، توبه های هستند که دراثرتلیقناتِ توبه فرمایان( زاهد وواعظِ ریاکار ) تکوین یافته اند! آنها که خودتوبه کمترکرده ودرخلوت که می روند آن کاردیگرمی کنند! آنها آنقدر مردم را ازخشم وغضب خداوند وآتش دوزخ ترسانیده ورُعب ووحشت دردلشان انداخته اند که مردم ازترس دست به توبه زده و پرهیزگاری پیشه کرده اند. امّا به محض مشاهده ی زلفِ گره گیر وخنده ی جام شراب، پاهایشان لرزیده ،سُست شد ه وتوبه هایشان را شکسته اند. توبه هایی که ازروی عشق ودلداگی نباشد روشن است که اززیربنا سُست وشکننده بوده وبه یک وسوسه می شکند.
توبه کردم که نبوسم لب ساقیّ و کنون
می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم!
حافظ ازمانی که در ِ معنی به رویش گشوده شد ونسبت به مهربانی ولطفِ معبود،معرفتی پیداکرد وبه ویژه آنکه دانست که توبه فرمایان ِتزویرکار خودشان توبه نمی کنند ازآن پس دیگر توبه نکرد.
من ترک عشق وشاهد وساغرنمی کنم
صدبارتوبه کردم ودیگرنمی کنم
واگرتوبه ای کرده، ازدست زاهد بوده نه توبه ی ترکِ شراب وساغر:
ازدست زاهد کردیم توبه
وزفعل عابد استغفراللّه

کانال رسمی گنجور در تلگرام