گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمد اصفهانی » گلچین » وقت سحر (شب قدر)

احمد شاملو » غزلیات حافظ » دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

نکته ای درباره بیت هفتم به نقل از دکتر سروش:
بسیاری گمان می کنند و می گویند که حافظ معشوقه یا همسری به نام شاخه نبات داشته است،اما اگر به حال و هوای شعر آگاه شویم در می یابیم که حافظ در مصرع دوم این بیت می خواهد بگوید: من در برابر یک لذت بسیار شیرین دنیوی صبر کردم که خداوند لطف و قبول سخن را بر من عطا کرد.

ناشناس نوشته:

در تصحیح دکتر همایونفرخ بیت آخر به شکل زیر آمده که به نظر درست تر می آید:
همت پیر مغان و نفس رندان بود که ز بند غم ایام جاتم دادند

مانی نوشته:

این غزل ازبارزترین اشعاریست که نشان می دهد حافط یک مهرپرست ایرانیست وکلا تصوف ایرانی یک دگردیسی اجباری آیین مهر درکلمات اسلامیست برای گریز ازسرکوب تمامیت خواهان مسلمان است فقط به دونکته اشاره میشودیکی شب قدراست که همان شب یلدای ایرانی یاهمان شب زایش ایزدمهر میباشدکه درتصوف سلطان عشق نام گرفته که عشق درتصوف همانند ایین مهرتنهارهاننده انسان اززندان تاریکی است ودیگری اشاره به ذات انسان است که جزیی ازذات خداست که برخلاف اسلام انسان جزیی ازسرزمین روشناییست که درمیان تاریکی گرفتارگردیده واصلاباخدایکیست وازاینجاانالحق وسبحانی بایزید معنی می یابد

رهگذر نوشته:

در رابطه با نوشته دوستم مانی خواستم فقط چند مورد از اشعار حافظ را بنویسم که ظاهرا برای گریز از سرکوب تمامیت خواهان مسلمان نبوده:

حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

رهگذری دیگر نوشته:

مانی جان
تو خود در جهتگیری آنچنانی، چنان بارزی که اگر نه یک غزل که یک مصرع با معنی ظاهری هم ،همخوان با بارزیت میبود برایت کفایت میکرد که یک دیوان را نبینی.خدایا ایران و ایرانی را از گزند دوستان محفوظ بدار

نگین نوشته:

با درود
بحث بین مانی گرامی و رهگذران عزیز بی اختیار مرا به یاد شعر مولوی درباره منازعه میان چهار نفر بر سر انگور… انداخت. همه یک چیز را می خواهند اما به گویش خود. مشکل ما اختلاف گویش ها نیست بلکه تعصب ، و نیز عدم تحمل سایر زبان هاست. کاش روزی فرا رسد که بفهمیم هرکه با ما نیست الزاما” بر علیه ما نیست.

طالب زاده نوشته:

منظور ازشب قدر همان شب قدر تک به تک تمام انسانهاست که میتوانند شب قدر داشته باشند ومیتوانند لحظه های زندگیشان رااز دست ندهند وبا روی دادهای زندگی بدون واکنش برخورد کنند

مسکین عاشق نوشته:

اهل دل گفته اند که حافظ در اوایل شاعری اشعاری جالبی نمی گفته است و دوستانش او را مسخره می کرده اند حافظ ناراحت می شود و به کوهی می رود و در انجا چله می گرید و بعد از چهل روز هنگام سحر در عالم مکاشفه خدمت مولا امیرالمومنین علی بن ابی طالب می رسد و از دست ایشان لقنه ای بهشت می خورد که جذبات جمال و جلال خداوند قلب حافظ را فرا می گیرد و معارف الهی بر قلبش می نشیند و قطره ای از ان معارف را حافظ به صورت شعر بیان می کند و بعد از این مکاشفه حافظ این غزل دوش وقت سحر را سروده و در ان اشاره به مکاشفه و اشاره به وقایع شب ضربت خوردن مولا دارد. ان هم به صورت رندانه امیدوارم از این سخن اهل دل استفاده کنید یا علی مدد.

امید نوشته:

ترکیب درک مفاهیم اسلامی و هوش ایرانی = حافظ شیرین سخن

رضا جعفری از شیراز نوشته:

سلام دوستان حافظ ، حافظ قرآن بود و قران در شب قدر نازل شد منظور از شب قدر ، همان شب قدر است که در قلب ماه مبارک رمضان می باشد این افسانه بافی ها از روی جهالت می باشد.

erfan نوشته:

خدنت دوستان عزیز بگمکه شعر اهی حافظ درست است که بسیار مخاطب محورند و در نظر هر کسی ممکن است یک معنی بدهد.
اما نمیتوانید نظر دهید که خود حافظ چه منظوری داشته و باید از کسی که رشته ی تحصیلی اش ادبیات است بپرسید.
خواهشا زود باور نباشید و هر نتیجه گیری که میخواهید را نکنید.

کبوترحرم نوشته:

باسلام خدمت دوستان بنده سوادزیادی ندارم ازشعرهم درحدروخوانی ,صاحب معرفت وکمال هم نیستم فقط یه چیزهروقت این شعرزیباروقبل ازنمازصبح میخونم احساسم بهم میگه خود مولاهمونجابراحافظ خونده بهش گفته توفقط کتابت کن.میخام عاشقام بدونن که مولاشون چقدرمتواضعانه عاشق بوده.چه باصفا.
المنة ال..که درمیکده بازاست

یاسمن بیات نوشته:

عشق حافظ دارم در این قلب / عشق اشعار دارم در این قلب

حمید نوشته:

جناب آقای یا خانم مانی هم تفسیر خودشان را داشته باشند، اما خیلی خوب میشد در همین غزل بفرمایند منظور لسان الغیب از این کلمات چه بوده است؟ جلوه ذات، زکات، هاتف، سحر خیزان….

کمال نوشته:

سلام وشب بخیربه دوستان اهل شعروادب دررابطه بااین غزل گوشهای ازتفسیردکترالهی قمشه ای رومربوط به این غزل ،،،،،،،
دارم که:
درزندگی هرشاعراسمانی وهنرمنداصیل ،شبی هست که اورابه
ملکوت آسمان بارمیدهندتادرآنجابه مقدارچشمی که ازدیده،،،،،
بینای عشق وام گرفته باسرچشمه خیروجمال وحقیقت که،،،،،
وجودلایزل حضرت حق است دیدارکندوآیات کبرای الهی را،،
که اوصاف جمال وجلال اوست بی حجاب بنگرد.
این شب فرخنده راعاشقان شب وصال خوانده اندکه همان ،،
شب معراج ولیله القدراست وزیباترین وصف آنرادرکلام ،،،،،،،،
سرمدی،سوره قدرچنین می خوانیم:

ماآن (کتاب حکمت بیان) رادرشب قدرنازل کردیم،
وتوچه دانی که آن شب قدرچیست
شب قدرازهزارماه نیکوتراست

دراین شب فرشتگان وروح به اذن پروردگارشان ازآسمان فرودمی آیندودرهرکارفرمانهامی آورند.
وتمام شب سلام وتحیت است تاصبحگاه،

شب وصل است وطی شدنامه هجر
سلام هی مطلع الفجر
ازحافظ

دست علی بهمراهتان ،بدرود

احمد اکبری نوشته:

با سلام من فقط خواستم یه چیزی نوشته باشم و این و بگم که اگه هر برداشت ما از روی خلوص نیت و عشق باشه حتما تعبیرهامون با هم در تضاد قرار نمیگیره راستش من شعر رو اصولی بلد نیستم فقط از بچگی دوسش داشتم و باهاش کیف میکردم

ناشناس نوشته:

نقل شده. خوابی است که حافط از امام علی دیده است و او را متحول کرده است.

نیما منصوری نوشته:

✴ در توضیح بیت: این همه شهدو شکر…و شاخه نبات حافظ:
شاخه نبات حافظ قلم یا کلک اوست چنانچه در بیتی گوید:حافظ چه طرفه شاخه نباتیست کلک تو ،کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است
که اشاره به صبر او در تراش دادن سخن و به کمال رسانیدن و سپس ارائه ی صبورانه ی غزل ناب و شیرین دارد…/

بهرام مشهور نوشته:

مانی عزیز نکات ارزشمندی را مطرح کرده ای به ویژه که انسان از زمره خدا و روشنایی است که در تاریکی گرفتار شده و امروزه با کمک فناوریهای نوین این موضوع حتی قابلیّت اثبات علمی دارد ! چنانچه آفریدگار یاری رساند در کتابی که می خواهم بنویسم میان آنچه بیان داشتی با آنچه در واقعیّات جهانی بر اساس علمی قابل اثبات است پلی خواهم زد

فرشیر نوشته:

از نوشته های بسیاری از شما متوجه شدم که هیچکدام از حالت خواب و بیداری دم صبح تجربه خود رایا بیاد ندارید یا ننوشته اید. دم صبح وقتی هوا گرگ و میش است، و هنوز بیداری کامل نیست، از شب قبل هورمونهایی که عضلات را ساکن نگاه می دارند که در خواب راه نرویم به ما اجازه تکان دادن عضلات را نمی دهند. ذهن هنوز در ضمیر ناخوداگاه است. در این حالت است که به ما الهام می شود. در این حالت است که فرکانس مغز در جایی قرار دارد که می تواند رویا در عالم بیداری ببینید. از این وقت استفاده کنید. که گفته اند این بهترین وقت دعا است و طلب ارزوها از خداوند مهربان.

آ. فروزان فر نوشته:

بنده معتقدم ماهیت ادبیات برای پل زدن از جهان بیرون به روح هست و هر کسی آزاد است برداشت خودش را داشته باشد و چه عالی که برداشت ها در تضاد قرار بگیرند، تضاد نیروی متعادل کننده و جلوبرنده ی همه ی هستی ست! اگر اندیشه ی همه ی ما درباره ی یک موضوع چون این غزل یکی بود که هیچ کس هیچ پیشرفتی نمی کرد، هیچ جنبه ی پنهانی از هیچ نوشته ای برای ما آشکار نمی شد، هیچ چیز تازه ای در ادبیات یافت نمی شد.
آیا نور بی بودن تاریکی معنایی دارد؟ حتی شخص خدا هم دوست دارنده(ودود) است و هم زیان رسان(ضار)!

محمد نوشته:

آن گنج خداداد که خدا داد به حافظ/از ورد شب و روز و دعای سحری بود
بیتی از حافظ که نشان میدهد منظور همان شب قدر بوده است.

Donald نوشته:

منظور استاد حافظ از این شعر زیبا مرگ امی مبارز الدین شاه مستبد و توتالیته زمان حافظ هست که بدست پسرش شاه شجاع کور شد و سپس به درک واصل شد و در ادامه شعف و خوشحالی حضرت حافظ از به سریر نشستن پادشاه شعر و ادب دوست شاه شجاع هست. حافظ در دورانی می زیسته که در ابتدا م قارن با سلطنت شیخ ابو اسحاق بوده سپس مبارز الدین مستبد و بعد هم شاه شجاع. استاد عزیز توفیق که چه عرض کنم اما توفیق اجباری دیدار تیمور لنگ هم داشته است. و آنقدر کلام استاد شیوا و شیرین بوده که تمور پس از نابود کردن آخرین پادشاه سلسله مظفر و قتل عام تمام درباریان شیفته کلام نغز حافظ شده و از کشتار او منصرف می گردد…

مازیار نوشته:

حافظ در اینجا خیلی واضح حرفش رو زده نمیدونم چرا احتیاج به این همه بحث و تفسیر هست. به قول مولانا:
سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

ساقی نوشته:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند
“دیشب” چه شبی بوده برای حافظ!چه فرخنده شبی بوده که همه درآرزوی تجربه ی ِ این شب ِ فراموش ناشدنی هستند؟
سرانجام بیابانِ بَرهوتِ هجران ،دیشب برای حافظ ِ دلخسته به انتها رسید.دیشب نسیم ِ روح انگیز ِکوی سرمنزل ِ دوست،مشام ِ جان ِ اورا نواخته وساقی ِ گلچهره وسیمین ساق،پیاله ای نه شرابِ گوارا که آب ِ حیات عشق را به اونوشانیده است. آبی که اسکندر برای پیداکردنش جهان را زیر پاگذاشت وناکام ماند. ازهمین روست که حافظ جاوید وپابرجاست وازهمه ی زندگان،زنده تراست.
دیشب به وقت سحر،آنگاه که هنوز دوشیزه یِ چرخ فلک،ازشکرخوابِ بامدادان،دل نمی کند،شَعشَعه ی نوری دلفروز،از مشرق ِ پیاله ی ِ شراب ِ صبحگاهی ، شاعرِ شب زنده دار رابه حیرت انداخت.اوباچشمان بُهت زده می دید که آفتاب ازدل ِپیاله می دَمد وآرام آرام ظلمتِ زوایای سرزمین ِدرونش رامی شکافد! اومی دیدکه سایه های غم وغصّه واندوه،یک یکی مَحوشده ونورِ شَعَف وشادی زایدالوصفی جایگزین ِآنهامی گردد.
اوغرق ِ نورشده بودودرخلاءِ صورت ومعنا شناور.ناگهان درساعتی بی زمان ،حدِّ فاصل گذشته وآینده به خودآمد،دستانش که می لرزید، به سمتِ آیینه ی کوچک طاقچه درازشدند،اومی خواست هرچه زودترچهره ی خودراببیند،چهره ی ِ تکیده ازاندوهی تحمّل سوزراکه اینک ،چون کودکی معصوم،ازشادمانی بی اختیار می خندید. اودرآئینه نگریست…..رفتارش بَسان ِواکنش ِ کسی بودکه تابه حال گویی آئینه ندیده باشد…..ازهوش رفت.دوباره به هوش آمد ودرآئینه خیره فروماند……اوچه می دیددرآئینه که باورش اینقدرسخت بود؟……… اوبه جای سیمای ِ خویش،پرتوی ازرخ ِ دوست رامی دیدوازناباوری می گریست واشگِ شوق می ریخت…..
صدای رعد وبرق اورا ازآئینه بیرون کشید….باران کلمات برذهن ِ شاعر می بارید…..باشتاب قلم وکاغذبرداشت وشروع به نوشتن کرد…….، دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند….تندتند می نوشت ….نگران ومضطرب بود…..مبادا تعلّل کند ونتوانسته باشدتمام ِکلمات را به روی ِ کاغذ بیاورد…تابه حال چنین حسّی راتجربه نکرده بود….تابه حال به این صورت شعر نسروده بود….اوهنگام ِ سرودنِ شعر،همیشه وسواس داشت که بهترین واژه ها راانتخاب کند….ویراش ِشعر بیشترین وقتِ اورامی گرفت….اینبار واژه هادربهترین شکل ِ ممکن پشت ِ سرهم فرود می آمدند….آخرین کلمات بر ذهن شاعرفرودآمد…….که زبند غم ِ ایّام نجاتم دادند…..شاعرمتحیّرانگشت به دهان مانده بود….اوّلین باربود که شعربه ویرایش نیازنداشت و هیچ واژه ای لازم نبود جای خود رابه واژه ای مناسب تروزیباترازخویش بدهد……

دیشب به وقت ِسحرگاهان،اتّفاقی بزرگ رخ داد، دیشب مراازاندوه وغمی مداوم وجانکاه نجات دادند.ازقیدوبندِ تعلقاتِ مادی خلاصم کردند.لطف ومرحمتِ الهی شاملِ حالم شد ومن ازدردورنج رهایی یافتم.
دردلِ تاریکی شب،کاسه ای از آب حیات به من نوشانیدند.آبی گوارا که زندگانی جاویدان می بخشد.
هنگام راز و نیاز سحرگاهی ، درخلوتگاهِ شاعر،معجزه ای رخ داده،شاعردرحالِ کشف وشهود،درعالم ِفراخیال،به لذّت ِوصال رسیده و سرخوش وسرمست شده است.
این بیت بیانگر این است که شاعربه جایگاهِ والایی ارتقا پیداکرده و انوار ِحق بر دلش تابیده است.
آب حیات : آبی که گویند در ظلمات است و نوشیدن آن زندگانی ِجاویدان می بخشد ،خضر و اسکندر در پی یافتن آن بودند ، خضر به آب حیات دست یافت و نوشید جاویدان شد. اما اسکندر نتوانست به آب حیات برسد .آب حیات کنایتی از سرچشمه‌ی عشق و معرفت وآگاهیست.
بی خود ازشعشعه‌ی پرتو ِ ذاتم کردند
باده از جام ِ تجلّیّ ِصفاتم دادند
بی خود : مست ، بی هوش شدن وازحال ِ عادی خارج شدن به سببِ ورودیک شوکِ قوی،که دراینجا از جانبِ معشوق( حق تعالی) هست. حالتی غریب که پیامدِ رهایی از قید و بند های دنیویست.درچنین حال است که سالک ازچهارچوب ِعقل وادراک و دین و تقوا خارج شده وبه نوعی بی وزنی دست می یابد.لذّتی دَمادَم راتجرب کرده وچون پرنده ای به پروازدرمی آیدوازهمه ی هستی ِ خویش به شوق ِرسیدن به مقام ِفنا و نیستی، دست می شوید.
شَعشَعه : تَشَعشع ،انفجاروپخش ِ نور ، تابیدن وتَلا لو
پَرتو : نور ، فروغ
ذات : حقیقت وباطن ِهرچیزی،که بی تردید دراینجا منظورخداهست
تَـجـلّــی : جلوه گری،ظهور ، آشکار شدن ،
صـفـات : جمع صفت ، صفاتِ خداوند
معنی بیت : ازتشعشع و تابش نورحق سرمستم کردند. فروغی ازجلوه گری ِ حق تعالی به من رسید.آشکارشدن ودیده شدن ِفروغی ازصفاتِ خدا رابه پیمانه ی باده تشبیه کرده ومی فرماید:
به من ازسر ِلطف ومرحمت ازاین باده ی ِ ناب نوشانیدند.
حافظ به معراج رفته است.درآن حال ِ غریب،طعم ِ گوارای ِ مرحمتِ حق تعالی راچشیده وحظّی فراتصوّرتجربه نموده است.
هرکس به این درجه ازشایستگی برسد،این چنین مشمول ِعنایت ِحق شده وبه بخشی ازاسرارهستی دست پیدامی کند.درآن حالتِ روحانی، آرامشی بر دلش غالب گردد که هرگزتجربه نکرده باشد.
چه مبارک سحری بود و چه فَرخنده شبی
آن شب ِقدر که این تازه بَراتم دادند
برات:حواله ، به اصطلاح امروزی سَفته و چِک ویا هر نوع تَعهُّدنوشته ای که در آن پرداختِ چیزی را به کسی معّین کرده باشند.
شب قدر:شبی که به عقیده ی مسلمانان سه اتّفاق مهم روی داده است.
“نزول یک باره یِ قرآن ،رقم ِخوردن سرنوشت وزندگی یک ساله ی ِآینده ی ِآدمیان‌ وضربت خوردن امام اول شیعیان”
امّا درنظرگاه ِ حافظ هرشبی که درآن حالی روحانی ولذتِ معنوی وعیش ونوش ِ عاشقانه دست دهد،شب ِقدراست.
ایرانیان نیزقبل ازورودِ اسلام شبی به نام ِ “‌شب‌چک‌”داشتند.شبی که در آن آتش می افرخته اند و شب را به بیداری گذرانده و روز ِآن را روزه می گرفته اند وبراین باوربودندکه ثوابِ ِ روزه ی ِ آن روز ثوابی ‌جهانیست.
معنی بیت : چه خجسته‌ وعزیزشبی! وچه میمون ومبارک سحرگاهی! شبی لحظه لحظه اش شیرین وعزیز وخوش تاسحر.شبی که برای شاعر به ارزش ِشب ِقدر است.برای شاعرچکی صادرشده سپید!هرچقدرنیازدارد خودش مبلغ آن رابنویسد. چکی که خوشبختی وکامروایی ِ شاعر راتضمین می کند.کسی که بدان شایستگی رسیده که ازدستِ معشوق چنین چک سفیدی رادریافت کند،دیگرچه نیازداردکه چه مبلغی درآن بنویسد؟ اوقطعن آنقدرمعرفت داردکه همان چک سفید رابه یادگارازدوست نگاهدارد وهیچ مبلغی درآن ننویسد.!
ازابتدا تاانتهای ِ آن شب فرخندگی موج می زد، آن عزیزترین وبه یادماندنی ترین شبی که براتِ آزادی مرا از بند های غم واندوه صادرکردند. آن شب بودکه نور ِمعرفت، دلم را روشن نمود ومن افتخار ِراهیابی به حریم ِکوی دوست را کسب کردم.
شب ِقدری چنین عزیز وشریف
باتوتاروزخُفتن ام هوس است.
بعد از این روی من و آینه‌ی وصف جمال
که در آنجا خـبـر از جلوه‌ی ذاتم دادنـد
حدسمان درست بود،شاعرآنقدرمعرفت دارد که قدر ِاین شبِ قدررابداند ودرآن چک ِسفید چیزی ننویسد! می فرماید:
از این لحظه به بعد، دل من آن آئینه ای خواهد شد که تنها وتنها، سیمایِ زیبایِ دوست را می نمایاندوپرتو ِشعشعه یِ رخسار ِفروزان ِ معشوق رامی تاباند وبه دلهای عاشقانش انعکاس می دهد.
من از این آئینه ی ارزشمند که جایگاهِ جلوه گری ذات ِپاک حق تعالیست،بهترازجان پاسبانی خواهم کرد وآنی ازآن غافل نخواهم شد
تابش انوارِ الهی بر دل ِ من،حادثه ای نیست که من لحظه ای آن رافراموش کنم.تمام ِتوان و توّجه من درحفظ ونگهداریِ این آئینه ی گرانسنگ صرف خواهدشد.
پیشتردیدیم که حافظ درغزلی باصدآرزو وهزارامید،امّابااطمینان ِ خاطرفرمود:
من آن آئینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می گیرد این آتش زمانی دّرنمی گیرد.
دیشب همان روزی بودکه حافظ درآرزوی ِ آن می سوخت! اینک آرزوی ِاومُحقّق شده، معشوق مرحمتی عظیم فرموده وافتخار ِ انعکاس ِفروغ ِ روی ِزیبایش رابه آئینه ی ِدل ِ حافظ بخشیده است.حافظ صاحب ِ هملن چیزی شده که آرزومندش بوده،اوعاشقی قدرشناس است وقطعن درپاسخ به محبّت ِ معشوق،اسنگِ تمام خواهدگذاشت.
جهانیان همه گرمنع ِ من کنند ازعشق
من آن نِیم که ازاین عشق بازی آیم باز
من اگر کام‌روا گشتم و خوشـدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
عاشق ِصادق به رغم مخالفت ها،کینه ورزی ودشمنی ها،سرانجام به تمام آرزوهای ِخود دست یافته و دلشاد گشته است، ازنظرگاه ِ اوهیچ جای شگفتی ندارد.!مگر هم اونبود که می گفت: هرچقدر هم گناهکارباشی،(لطفِ خدابیشتر ازجرم ِ ماست) هر چقدر هم نامه سیاه بوده باشی، (بالطفِ اوصدازاین نامه طی کنی) آری نبایست ازدرگاه ِرحمت ناامیدگردی.(ناامیدازدر ِرحمت مشو ای باده پرست)
اوآنچه را که باورکرده بدست آورد چرا؟ زیرا که دنیای عشق همان دنیای حق است.درچنین دنیایی حقّ ِ کسی پایمال نمی شود. حافظ مستحق ِ دریافتِ رحمت دوست بود واینها را به عنوان زکات به او دادند. ِحُسن معشوق وقتی که درحدِّ کمال است وعاشقی صادق چون حافظ داردچرامشمول مرحمت ِ خویش قرارنمی داد؟او اگرلطف نمی کرد جای شگقتی داشت!
مِی ده که گرچه گشتم نامه سیاهِ عالم
نومید کی توان بود ازلطف ِ لایزالی
هاتف آن روز به من مژده‌ی این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادنـد
هاتف :سروش ِ غیبی ، فرشته ی حقیقت که بر دل سالک الهام رساند.
صبر :آستانه ی شکیبایی وپایداری
دولت :ثروت ،سعادت نیکبختی
معنی بیت : آن روزها که من ازجور وجفای دوست (ازسختی ِ ایّام فراق،ازمشکلاتِ عشق، ازبی توّجهی ِ محبوب) به سببِ کم طاقتی وضعیف بودن، رنجیده خاطر ومَحزون وناامید می شدم،به من ازسر ِلطف وعنایت، توان ِتحمّل وقدرتِ پایداری بخشیدند.من شگفت زده شدم من درحیرت افتادم که این شکیبایی راچرا وازکجابخشیدند؟ همان روز بود که ندایی ازدرون به گوشم رسید وازالطاف ِ حق مژده ها داد ،بشارت داد که روزی طعم ِ گوارای وصال راخواهی چشید….
حافظ درعاشقی بی ماننداست.صبر وپایداری را هم مرهون ِ عنایت ِ دوست می داند،اوبود که تابِ تحمّل بخشید،اوبود که به من صبرعطا کرد. من آن روز دانستم که روزی بیشترازاینها موردِ لطف واقع خواهم شد.فهمیدم که سروکارم باکریمی بخشایشگر مهربانست.من آن روز یقبن کردم که هُمای نیکبختی و سعادت به بام ِ من نیز خواهد نشست.
این همه شَهد و شِکر کز سخنم می ریزد
اَجر صبری ست کز آن شاخ نباتم دادند
معنی بیت: خطاب به عموم است ،اکنون که می بینید این همه معانی ِلطیف و مضامین ِظریف از سخنانم می ریزد، تُحفه و پاداشی است که آن را به سبب شکیبایی و پایداری درعاشقی،معشوق به من اعطا کرده است.
به بیانی دیگر: به پاداش صبر و شکیبایی که ازخودنشان دادم از طرفِ معشوق موردِ لطف قرارگرفتم و این همه معانی و مضامین ونکته های باریک ترازمو در بیان من پدیدارگردید.
شاخ نبات :
درقدیم شاخه ی نبات درنظرگاه ِ مردم متبّرک وعزیز بود.الآن نیزهست.مردم براین یاوربوده وهنوزهم براین باورهستندکه نبات برای هردردی دارویی شفابخش است.شیرین بودن وداشتن ِ خواص ِ فراوان ودارویی بودن ِنبات، سبب ِ تکوین این باور شده وقِداست پیداکرده است. تاآن حد که” شاخ نبات” رابه عنوان ِ اسم نیز برای دختران انتخاب می کردند.
دراینجاباتوّجه به توضیحات ِبالا ” شاخ نبات” استعاره از محبوب و معشوق است که هم شیرین است هم داروی دردِعاشق است وهم متبرّک وعزیز.
براساس ِ داستانی عامیانه،بسیاری را گمان بر این است که حافظ، معشوقه یا همسری به نام شاخه نبات داشته است.متاسّفانه زندگانیِ حافظ همانندِ غزلیاتش درهاله ای ازابهام فرورفته و صحت وسقم این داستان وسایر ِ رویدادهای زندگانی ِ آن عزیزروشن نیست وهیچ سندقابل استناد دراین باره وجودندارد.
جای بسی دَرداست که تاریخ نگاری درکشورما( مَهدِدانش وادب ومعرفت!) باواگویه نگاری اشتباه گرفته شده است.ازهمان آغاز دراینجا تاریخ نگاران، دل نوشته های ِ خویش رابه جای وقایع ِتاریخی ثبت کرده اند! خوش انصاف ها درثبتِ دلنوشته ها نیز منافع ِشخصی رادراولویت قرارداده وآنچه راکه خوشان دوست می داشتندنوشته اند وازثبتِ آنچه که برای آنهاناخوشایند،زیان آوروغیرقابلِ درک بوده،چشم پوشی کرده اند.!
ازهمین رو، تاریخ وگذشته یِ ما همچون کهنه کتابیست پوسیده،شیرازه اش گسسته، وبدترازاینها اوّل وآخر ِآن افتاده ومفقودشده است.آنچه باقی مانده ودردسترس است، صفحاتی نامرتب ومخدوش،ازهمان دلنوشته هاست که رجوع به آنهاپیش ازآنکه آگاهی بخش باشدباعث ِ سردرگمی می گردد!
دریغا……که لایه یِ سنگینی ازگرد وغبار ِسربی ِ ابهام،گذشته ی ِ مارا فراگرفته وماناگزیریم شرح حال ِمفاخر ِملّی وادبی ِخودرا، از زبان ِ بیگانگان بشنوییم. جالب است که اجانب وبیگانگان، اسطوره ها ومفاخر ِتاریخی ِ مارا بهترازما می شناسند.! برای نمونه ماازسرگذشت ِزردتشت ِ ایرانی الاصل هیچ چیزی نمی دانیم! کجا به دنیا آمد؟که بود؟ چگونه زندگی کرد…..؟ راستی آرامگاهش کجاست!؟چه چیز ِجالب توّجهی گفت که فردریش نیچه شاعروفیلسوفِ معروفِ آلمانی با آن همه کِبروغرور،درمورداین پیامبرایرانی کتاب می نویسد: (چنین گفت زرتشت)وهرگاه نامش رامی شنود سر ِ ارادت فرود می آورد؟. چراماخودمان ازاین اسطوره ی ِ اندیشه ورزی که به جهانیان تحویل داده ایم بی خبریم! هیچ جمله ای به غیر از(پندارنیک،گفتارنیک وکردارنیک) ازآن منادی ِ آزادی وانسانیّت،چیزی به خاطر نداریم…….! تازه این شبهِ جمله رانیزنتوانسته ایم به درستی به خاطربسپاریم!هنوز برسراینکه آیا “اندیشه ی نیک “بوده یا “پندارنیک” بین ِ علما اختلافی عمیق همچنان باقیست!!!
بسیاری ازمابه جایی رسیده ایم که “آئین ِ مزدا” رابا “آئینه ی ِ وانت ِ مزدا”اشتباه می گیریم!
ما آنقدرازگذشته ی خویش بی خبریم که اصلن نمی دانیم کسی که درآرامگاهِ پاسارگارد خوابیده واقعن کوروش است یامادرسلیمان!!!
بایدمنتظربمانیم تانوشته های جورج ناتانیل کرزن هاوخارجی ها،بعدازسالهای سال انتظار،به فارسی ترجمه گرددتا ببینیم اصلن ماجراازچه قراربوده است؟!لیلی مرد بود یا زن؟
گوش به فرمان جورج ناتانیل ها بنشینیم تابرای ما ازکوروش ِ بزرگ قصّه بگویندکه او که بود وچه کرد وچه شد؟ ما خودمان کاملن بی خبریم! مافقط این راشنیده ایم(البته درگوشمان فروکرده اند)که درخانواده یِ هخامنشیان، ازدواج ِ مَحارم مَنعی نداشته وخواهر وبرادرمجاز بودند با یکدیگر ازدواج کنند.!آنچه که اغلب ِ ما ازهخامنشیان می دانیم همین ازکمربه پائین است وحتّابه زانو هم نمی رسد.!!!
اینکه ما ازگذشته ی ِ خویش چیزی نمی دانیم عیب ِبزرگیست،امّااین درد راکجابایدببریم که بعضی ها پارافراترگذاشته ومی فرمایند اصلن کوروش وجودخارجی نداشته است !می گویند این داستان، دروغی کبیر است نه کوروش کبیر.!
فرهنگ وادب وگذشته ی ِ ما بیشترازآنکه زیر ِ سُم ِ اسبان ِ متجاوزین پایمال گردد،متاسفانه زیرلگد های بی مهری خودمان، به تاراج رفته است.ازماست که برماست! ملّتی که گذشته ی خویش رافراموش کند به ناچار به آزمون وخطا روی خواهدآورد،وتجربه های تلخ و اشتباهات ِگذشته را دوباره تکرارخواهدکرد.
همّت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که ز بند ِ غم ِایّام نجاتم دادند
شجاعت ،همّت واراده ی ِ حافظ درانتخاب ِ بینِ “ترس وعشق” و دعاها وتاثیر ِنفس ِ دوستان ِ سحرخیزبودکه سبب شد دیشب آن اتّفاق بزرگ روی دهد. توّجه ِقلبی با تمام قوای درونی به جانب حق،تلاش ،استقامت، ونیک اندیشی ودعای ِخیر دوستان،شرایطی را رقم زدند که من سرانجام از اسارتِ بندهای غم و دردِ روزگار نجات یافتم.
ذرّه راتانبودهمّت ِ عالی حافظ
طالبِ چشمه ی خورشید درخشان نشود.

کانال رسمی گنجور در تلگرام