غزل شمارهٔ ۱۸۳
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند



با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
ناشناس نوشته:
نکته ای درباره بیت هفتم به نقل از دکتر سروش:
بسیاری گمان می کنند و می گویند که حافظ معشوقه یا همسری به نام شاخه نبات داشته است،اما اگر به حال و هوای شعر آگاه شویم در می یابیم که حافظ در مصرع دوم این بیت می خواهد بگوید: من در برابر یک لذت بسیار شیرین دنیوی صبر کردم که خداوند لطف و قبول سخن را بر من عطا کرد.
ناشناس نوشته:
در تصحیح دکتر همایونفرخ بیت آخر به شکل زیر آمده که به نظر درست تر می آید:
همت پیر مغان و نفس رندان بود که ز بند غم ایام جاتم دادند
مانی نوشته:
این غزل ازبارزترین اشعاریست که نشان می دهد حافط یک مهرپرست ایرانیست وکلا تصوف ایرانی یک دگردیسی اجباری آیین مهر درکلمات اسلامیست برای گریز ازسرکوب تمامیت خواهان مسلمان است فقط به دونکته اشاره میشودیکی شب قدراست که همان شب یلدای ایرانی یاهمان شب زایش ایزدمهر میباشدکه درتصوف سلطان عشق نام گرفته که عشق درتصوف همانند ایین مهرتنهارهاننده انسان اززندان تاریکی است ودیگری اشاره به ذات انسان است که جزیی ازذات خداست که برخلاف اسلام انسان جزیی ازسرزمین روشناییست که درمیان تاریکی گرفتارگردیده واصلاباخدایکیست وازاینجاانالحق وسبحانی بایزید معنی می یابد