گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وان که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید

خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

ایرج بسطامی » افشاری مرکب » کمانچه و آواز(سه گاه)

همایون شجریان » مستور و مست » حرم یار

شهرام ناظری » صدای سخن عشق » دلبر

برگ سبز » شمارهٔ ۱۹ » (سه گاه) (۱۱:۰۵ - ۱۵:۴۹) نوازندگان: کسایی، حسن (‎نی) خواننده آواز: تاج اصفهانی سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: هر که شد محرمِ دل در حرم یار بماند

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۵۷۳ » (ابوعطا) (۰۹:۵۱ - ۱۱:۳۵) نوازندگان: جلیل شهناز (‎تار) خواننده آواز: قوامی (فاخته‌ای)، حسین سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: هر که شد محرمِ دل در حرم یار بماند

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نگین شکروی نوشته:

بادرودوسپاس فراوان
لطفا” مصراع اول بیت ششم بدینگونه اصلاح شود:
جزدلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت

پاسخ: با تشکر، با تصحیح قزوینی مقایسه کردیم، مطابق متن است. نقل شما احتمالاً از منبع دیگری است. نقل شما ممکن است راحت‌تر خوانده شود ولی نقل متن هم مشکلی ندارد.

م.ج.جهرمی نوشته:

سلام
به نظر این حقیر از زیباترین غزلیات حافظ است و آنقدر زیبا و روان است که نوشتن حاشیه بر آن حرام است!
نکته ای در این شعر است که خیلی وقته ذهن منو مشغول کرده:
“از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند”
از معنای بسیار زیبا و عمیق آن بگذریم این سوال باقی میماند که گرد بودن و گشتن زمین رو اولین بار گالیله متوجه شده یا حافظ و یا اینکه در زمان حافظ هم ثابت شده بود؟

بابک نوشته:

دوست گرامی م.ج.جهرمی:

بنا بر اطلاعات سایت ویکی پیدیا: فیثاغورث (قرن ششم پیش از میلاد) اولین کسیست که کروی بودن زمین را مورد نظر داشته (محّققین کنونی آنرا با شک مینگرند) ولی مدرسه او را به عنوان صاحب این نظریه قبول دارند. پس از او افلاطون (۴۲۷ـ ۳۴۷ ق.م.) وشاگردش ارسطو (۳۸۴ـ۳۲۲ ق.م.) این نظریه را ثابت کردند. سپس اراتوس ثنس (قرن ۳ پ.م) محیط زمین را حدوداً ۴۰۰۰۰ کیلومتر بر آورد کرد. رقم کنونی ۴۰۰۶۸ کیلومتر میباشد.

اوّلین ایرانیان ذکر شده در سایت مذبور الفرقانی (قرن ۹ میلادی) جزو کمیسیونی که به دستور خلیفه مامون مامور اندازه گیری فاصله ۲ شهر در سوریه بودند قطر کره زمین را اندازه گرفتند. پس از او ابو ریحان بیرونی(۹۷۳ـ۱۰۴۸ م.) شعاع کره زمین را تخمین زد که به حساب او .۶۳۳۹.۹ کیلومتر و بر مبنای محاسبات کنونی ۶۳۵۶.۷ کیلومتر میباشد. پیش از این ایرانیان نیز واهارامیهیریا٫براهماگوپتا٫ و آریابهاتا در هند این نظریه را داشتند که آخرین آنها محیط زمین را ۳۹۹۶۸ کیلومتر بر آورد کرده بود.
امیدوارم این اطلاعات به رهایی ذهن شما کمک کند!
پیروز باشید

رسته نوشته:

مفهوم گنبد دوار که حافظ در این غزل به کار برده است ارتباطی به کروی بودن زمین ندارد. افلاک ( تعداد آن ها ۹ گنبد دوار ، تو در تو را) و صورت های فلکی را در فضای کروی فرض می کردند و ترسیم می کردند، زمین را مرکز می دانستند، به طور ضمنی می توان نتیجه گرفت که زمین که مرکز گنبد دوار قرار گرفته است کروی است، ریاضی دانان مسلمان و منجمان هم به صراحت می گفتند که زمین کروی است و محیط ان را هم اندازه می گرفتند ولی از این غزل نمی توان نتیچه گرفت که حافظ اشاره ای به کروی بودن زمین دارد و یا به غیر کروی بودن آن. اشارهٔ شاعر به گنید بالای سرش است و در بارهٔ زمین زیر پایش اشاره ای ندارد.

حمیدرضا نوشته:

در مصرع دوم بازی با کلمات «این کار» و «انکار» جالب است، به نوعی می‌توان مصرع دوم را طوری خواند که «انکار» به شکل «این کار» مجدداً شنیده شود: «هر که این کار ندانست در این کار بماند» و البته «انکار» معنا را کامل می‌کند.

ناشناس نوشته:

بیت معروف «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند» دو معنا دارد:
۱- در این جهان هیچ چیز جاودانه تر از عشق نیست
۲- یادگاری می تواند به خود عشق هم برگردد یعنی علت این که خوشتر از عشق دیده نشده آن است که عشق یادگاری جاودان است.

جمال پرگان نوشته:

قصه ماست که بر (در) هر سر بازار بماند
شاید صحیح تر باشد

محمد حسین پژوهنده نوشته:

عشق آورد به جنبش ز ازل جوهر را
خرد این راز نبگشاده تو هم میدانی
منظور عرفانی حافظ را درک کنید، او میگوید مایه اصلی وجود عشق است، وعشق است که میماند و معجزه میکند!

کامران امینی نوشته:

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت/
خرقه ماست که در خانه خمار بماند
این بیت به این صورت توسط استاد ادیب خوانساری در آواز بیات ترک خوانده شده.
شاید در نسخ قدیمی بدین گونه آمده است.
.به نظر خرقه بیش از دلق به معنی شعر وابسته است.

امین کیخا نوشته:

کامران جان خرقه به ظاهر جامه چند تیکه دریوزگری است اما دلق تنها ژنده است . اما انچه مشترک هردو است ریا است

امین کیخا نوشته:

بادرود بیت نخست بر این است که میان باورمندان به راز و رازوری و ناباورمندان هیچ سازشی در کار نخواهد بود

دکتر ترابی نوشته:

در باره‌ی معنای نخستین بیت ، همانگونه که یکی از دوستان گنجور فرموده است بازی با واژگان است گفتگو از انکار نیست محرمیت است که شما را در حرم یار نگه میدارد ور نه در آن کار دیگر که ماندن در کنار معشوق است در خواهید ماند. ( این کار =محرمیت و آن کار = ماندن در حرم دوست)

دکتر ترابی نوشته:

بیت سوم ، شاید به این صورت درست تر باشد:

جامه‌ی ماست ، که در خانه‌ی خمار بماند. رخت و جامه چنانکه دلق و خرقه به هم نزدیک ترند.

یوسف شریعت ناصری نوشته:

من سالها با این غزل زندگی کردم مخصوصا مصرع “خرقه رهن می مطرب شد و زنار بماند” خیلی معنی زیبایی داره

علی نوشته:

بیت هفتم ، اوج غربت ودرد یک انسان عاشق را میرسونه.اگر دقت کنین اشکتون را در میاره.

مصطفا نوشته:

حافظ شاملو:
خرقه‌پوشان همگی مست گذشتند و گذشت،
قصهء ما است که بر هر سر بازار بماند.

روفیا نوشته:

روفیا نوشته:

با اجازه بزرگترها
بیت اول را من اینطوری استتنباط میکنم :
هر کس قلبش با ان معشوق بود محرم شد و بردندش به اندرونی و نادیدنی ها را نشانش دادند یعنی اسرار را بر او فاش کردند و هر کس بلد نبود دل سپردن را نامحرم به حساب امد وچیزی به او نشان ندادند از اینرو او از بیخ و بن وجود اسرار را انکار کرد .
و یک سوال :
ایا از صدای سخن عشق ندیدم …
اشاره به مفهوم تنها صداست که می ماند دارد ؟

arp4 نوشته:

به همه توصیه میکنم این شعرو با صدای همایون شجریان گوش کنند

شمس الحق نوشته:

سلام بر همگان!
مصرع دوم بیت ششم را به این شکل در حافظه داشتم و حال که نگاه میکنم بنظرم بلحاظ قافیه حداقل صحیح تر میرسد ، اگر از نظر معنی تفاوتی نکند . خافظ شناسان محترم خواهش میکنم حقیر را اصلاح فرمایند :
“جاودان کس نشنیدم که در اینکار بماند”

احسان أخّاذ المآخذ نوشته:

سلام؛
جناب آقای “بابک”، در حاشیه‌ای که نوشته‌اید، “مزبور” صحیح است، نه “مذبور”.

بابک نوشته:

احسان گرامى،
سپاس بیکران از شما.
ورد زبانم چنین است:
این “زِ” و “تِ” و “سه” کُشت مرا!

بابک نوشته:

زود کلیک شد، این از قلم افتاد:

همى گوش کن چو گوید این دل ریش
که من گفتم دل، تو چسبیدى بدان ریش!

بر قرار باشى أخّاذ المآخذ

بابک نوشته:

رسته و روفیاى گرامى،
رسته عزیز،
این چه بسا “مو از ماست” کشیدن باشد از جانب این بنده، اشاره به کروى بودن زمین به کنار، ولى در مورد” اشاره شاعر به گنبد بالاى سرش و نه اشاره به زمین زیر پایش است”
-گر چنین باشد صداى سخن عشق مى باید در آسمانها و افلاک دور دست باشد، و موجود زمینى بدان دسترسى نخواهد داشت.
- اشاره شاعر به “این” گنبد است که نزدیکى آنرا میرساند، ونه “آن” که افلاک دور هستند.
-گنبد دوار ترسیمى از یک فضاست چون یک عمارت یا ساختمان، که سقف آن این گنبد است و کف آن زمین، یعنى هر دو به هم متصل اند و نه جدا از هم. این را در غزل دیگرى نیز توان یافت “فتنه مى بارد از این سقف مقرنس برخیز”.
این مجموعه جائیست که صداى سخن عشق در آن طنین انداخته و براى همگان از جمله زمینیان در دسترس.
کروى بودن زمین را مسیحیان باختر رَد مى کردند چه بر اساس باورهاى دینى مى پنداشتند که در خلقت اول چیز که پدید آمده آب بوده و بعد زمین که بر روى آب نشسته ، و زمین ساکن است و این افلاکند که مى چرخند، پس زمین میباید مسطح باشد.
پایدار باشى
——
روفیاى عزیز،
در مورد اینکه آیا این تنها صداست که میماند؟
صدا یا صوت موجى است که در اثر لرزش (vibration) پدید مى آید و احتیاج به واسطه اى دارد که بتواند در آن حرکت کند، هر چه شدت این لرزش بیشتر و آن واسطه (conductive) ‘تر این صوت مسافت بیشترى را طى خواهد کرد، ولى نهایتاً این موج پس از مسافتى تدریجاً ضعیف شده فرو کش مى کند و باقى نخواهد ماند. اگر حافظه خطا نکند صوت در خلاء (چون فضاى بیرون از زمین ) نمیتواند حرکت کند زیرا که خلاء تقریباً کلاً عارى از پارتیکلهایى است که جریان صوت را منتقل کنند، بنا بر این در آنجا صدایى نمى شنوید مگر امواجى مانند امواج رادیویى که نوعى از الکترومغناطیس اند. براى همین ما نمى توانیم فى المثال صداى طوفانهاى خورشیدى را بشنویم.
در گیتى پرتویى (Radiation) از زمان خلقت (Big Bang) به جاى مانده که در محدوده طول موج رادیوئى قابل رویت است و آنرا Cosmic Microwave Background نامیده اند، این توسط رادیو تلسکوپها قابل شنود است و صداى بسیار خفیفى چون هُوم (Hum) را میدهد.
اما،
یوگیهاى هندو و راهبان بودایى از صدایى نام مى برند که هندویان آنرا نَدا (Nada) ،چون نِدا در فارسى نوین، نامیده اند و گویند که این در آغاز خلقت اولین پرتوئى است که از خالق ساطع گردیده، که آنرا در مراقبة (Meditation) توسط گوش درون (روان) توان شنیدن باشد. یعنى آنکه این صدا یا نَداى نهان جارى و باقیست و قابل شنود. (لغتنامه نِداى فارسى را بانگ، فریاد، و آواز تعریف کرده که بانگ نشانه از عظمت اولیه آن دارد). ایشان به هنگام مراقبة واژه اى را متداوماً بر دهان مى آورند که اُوم (Aum) مى باشد تا با این نَدا همنوا (in tune) شوند. مقایسه هُوم در بالا که با دستگاههاى پیشرفته شنود میشود، و اُوم که توسط اشخاص عارى از هر دم و دستگاهى شگفت انگیز نیست؟
کامروا باشى

روفیا نوشته:

شگفت انگیز است بابک گرامی
خیلی هم شگفت انگیز است !
حال که دانش خوبی در این باره دارید اجازه دهید پرسش دیگری بپرسم .
آیا در محیط مادی امواج صوتی هرگز از بین نمیروند ؟
یا اینکه تبدیل به گرما شده و نهایتا ماهیت صوتی خود را از دست میدهد .
این ارتعاش تا کجا ادامه پیدا می کند ؟
سپاس از اینکه می خوانید و می اندیشید و پاسخ می دهید .

بابک نوشته:

روفیاى گرامى،
دروغ چرا؟ دانش بنده در علم فیزیک بسیار محدود و ناچیز است ولى تا حد وسع آنچه را مى دانم در اختیار مى گذارم، چنانچه کم و کاستى در آن بود دوستان دیگر که آگاهترند راهنمایى و تصحیح بفرمایند.
چنانکه مى دانیم انرژى از بین نمى رود بلکه تغییر شکل مى دهد.
اما صوت و اصوات همانگونه که بیان کردم در اثر لرزشى از یک منبع (Source) بوجود آمده و احتیاج به واسطه یا رابطى دارند که توسط آن به حرکت افتاده و مسافتى را طى کنند. این موج (امواج مکانیکى) را اگر در یک نمودار (Graph) نگاه کنیم از هیچ شروع و به نقطه اوجى رسیده سپس افول کرده و دوباره به صفر مى رسد. براى مثال یک دستگاه آمپلى فایر که منبع یا مرکز تولید صداست بستگى به قدرت آن که چند وات (Watt) تولید میکند، توسط سیم و یا کابل رابط این جریان را حرکت داده به بلند گوها میرساند که نهایتاً در هوا پخش شده به گوش ما میرسد. نوع و جنس رابط که در اینجا سیم یا کابل است سرعت حرکت این انرژى را متغیر مى کند چنانکه نوع مس قابلیت ١٥-٢٠٪ بیشترى را نسبت به نقره و حدود ٩٠٪ بیشتر از طلا را دارد. ضمناً اگر در اعداد اشتباه نکنم(تمامى اعداد از حافظه و تقریبى است)، گوش ما قابلیت شنیدن و تشخیص این اصوات را در طول موجهاى بین ٢٠ هرتز و ٢٠ کیلو هرتز را داراست. صوت در واسطه اى مثل هوا در کنار دریا و در دماى ٢٠ درجه با سرعت ٣٣٠ متر بر ثانیه، در هلیوم ٩٧٠ متر ، در آب ١٣٠٠ متر، در آهن ٥٠٠٠ متر در ثانیه را مى پیماید. و در خلاء نیز پیشتر گفتم به خاطر نبود پارتیکلها که بتوانند با یکدیگر بر خورد کنند و این انتقال را انجام دهند چنین امکانى وجود ندارد. حال این رابطها تا چه مسافتى را قابلیت انتقال دارند نمیدانم.
اگر یک رعد و برق را در نظر بگیریم صداى آن تا مسافتى را طى کرده سپس افول مى کند، هر چه این غرش قویتر صداى آن فاصله اى بیشتر خواهد رفت ولى نهایتاً افت مى کند تا به صفر رسد. حال آیا ممکن است آنجایى که این صوت به صفر رسیده بتوان توسط نیرویى یا دستگاهى آنرا از هیچ احیاء کرد و دو باره همان ماهیت را بدان داد، یا آنکه اصلاً گفته من صحیح نیست و این صوتِ فرو کش کرده به هیچ نرسیده بلکه به نوعى انرژى خفته تبدیل شده که تمام خصوصیات آن صوت درونش نهفته و به گونه اى آنرا مى شود دو باره به حالت اولیه باز گرداند که همان اصوات را به موجى دیگر تبدیل کرده و مثلاً آنرا شنید؟
در مورد آخر گر چنین باشد باید توانست به گونه اى تمام اصواتى را که از ابتداى پیدایش زمین در آن بوجود آمده و از میان رفته را دوباره احیا کرد و آنانرا همینجا شنید(مثلاً صداى یک دایناسور در صد میلیون سال پیش!)، چرا که دیدیم اینها قابلیت خروج از زمین و سفر در خلاء دور زمین را ندارند که مثلاً جایى در فضا و در فاصله اى دور از زمین کسى آنانرا بشنود.
اما به گمانم و در حد دانش ناچیزِ دراختیار، که این گونه موج پس از افول به صفر رسیده و ماهیت مادى و موقت خود (صوت، صدا) را کاملاً از دست داده دو باره به انرژى تبدیل مى گردد، بازیافت و احیاء آن نیز فکر نکنم مقدور باشد.
——
اما برخى از عرفا ( Mystics) در مکتبهاى متفاوت از جمله بودائى و هندو به مکانهایى، که انبارهایى از داده ها و اطلاعات هستند و همه چیز در آنها ضبط و بایگانى شده، اشاره اى گذرا داشته اند که دستیابى به آنها مقدور ولى نه ممکن براى هر شخصى، بلکه فقط براى مقربانى که به آنها چنین اجازه اى داده مى شود ممکن است، و بر آنان ایزدان یا فرشتگانى ناظر و نگهبان مى باشند که حتى اجازه نزدیکى به چنین مکانهایى را به ناآشنا نمى دهند.
به گمان این بنده آن بیت حافظ: “چو پرده دار به شمشیر مى زند همه را….” نیز ممکن است چنین اشاره اى باشد.
البته که عقل و عاقل و علم چنین چیزهایى را رد مى کنند و آنها را در ردیف موهومات و خرافات و غیر معقولات قرار مى دهند، چون نه تنها بدان نرسیده اند و ابزار و آلات چنین رسیدن را نیز ندارند بلکه اصولاً بر مبناى وجودى خود در چهارچوبى عمل مى کنند که رسیدن به چنین نتایجى خارج از حیطه وجودشان است ، پس گوینده چنین سخنانى را نیز در همان دسته بندى قرار داده و آنها را متوهم، خرافه و هذیان گو، و پریشان متصور شده و توصیف مى کنند.
در این باره نیم نگاهى دارم که در حاشیه اى که شما و دوست عزیزمان پرده نشین در آنجا به گفت و گو مشغولید انشاالله پس از بازبینى و باز خوانى به اشتراک خواهم گذاشت.

در آخر، فراموش کردم که در پست قبلى به این اشاره کنم که نِدا (Neda) در فرهنگ ما با آنکه کمرنگ گشته ولى حتى میان ناآشنایان و عوام برابر و مطابق وَحى اطلاق مى شود، ولى پیشینه آن از تمدنهاى سامى و بعد از آن از ادیان ابراهیمى ریشه نگرفته بلکه پیشتر از این زمانى که نیاکان مشترک ایرانیان و آرییان هند یا هندوایرانیها (IndoIranians) از هم جدا نشده بودند (حدود چهار هزار سال پیش) وجود داشته که بعد در زبانهاى ودایى (Vedic) و اوستایى و پارسى کهن ادامه یافته که مى بینیم.

روفیا نوشته:

سپاسگزارم آقای بابک گرامی
خوب دریافتید که منظورم از آن پرسش ها چه بود !
در برخی برنامه های تلویزیونی دیده ام که صحبت از اندازه گیری صدای حضرت علی در چاه … و یا سایر اصوات از جمله بانگ بغانه بود . ولی فکرش را بکنید اگر این امر محقق می شد براستی انقلابی در عالم تکنولوژی و دسترسی به تاریخ بشر و ادیان و … روی می داد !
این بیت چو.پرثه دار به شمشیر میزند همه را …
نیز حکایتی است .
کسی میگفت این بیت نشان میدهد حافظ فراماسون بوده است !!! چون فراماسونها چنین پرده داری بر در می گمارده اند !!!

کمال نوشته:

باسلام

فالی درمدح این غزل:
ایصاحب فال، مدتی است برای پیداکردن
همدل وشریک درکارتلاش می کنی به امید
کسی نباش وبرهمت خودت تکیه کن شما،،
دلی پاک حوبی آلایش داریدشمابایدراحت
بادیگران رابطه برقرارکنید.دوستان ،،،،،،،،،،،،،
صمیمی برای خودت انتخاب کن وازاین،،،،،
تنهایی بیرون بیا،باعشق به دوستانت نگاه،
کن ودلی روشن برای خودت بساز.

بدرود

واله القرون طبیب (ح-ص) نوشته:

دیرگاهیست ناچیزی به واقع کمین، کمینه ای به غایت واله، گرداگرد گیتی پویای حق هستم. روزگاری طبابت، غایت القصوای آمال شبابم بود و عشق طب، حقیر را که در نخستین سعی، از وصال به محبوبه ی شیرین خویش در سنه ۱۳۸۳ باز مانده بود، تا سعی هفتم کشانید و النهایه در سنه ی ۱۳۸۸ پنج سال و اندی بعد از نیل به مرتبه دیپلمه گی در رشته طبیعیات وارد دانشکده پزشکی نمود و اینک در واپسین سال عشق بازی هفت ساله با معشوقه دیرین خویش، مقارن با فارغ التحصیلی در علم طب و درمان دردمندانم…
در تمامی آن پنج سال و اندی که در هوای وصال به خاک کوی دوست، هوایی هیچ جز وصال در اندیشه نمی پروراندم و سعی ای زبانزد ساعیان کلان و خرد می نمودم تا دیو سر سخت تهی از احساس کنکور پزشکی را مقهور ساخته و با هزم وی، عزم خویش را بر همگان به اثبات رسانم، ماجرایی چنانم بر تن گذشت که جانی خام را پخته و پخته ای تازه پا را سوزانید و خاکستری از گرد خالص عشق بر جای نهاد؛ ماجرایی که با این غزل نغز از حافظ بی مانند حافظه ی تاریخ عشق رقم خورد….
در این ساحت مجازی ادب و عشق و شعر و واژه ی “گنجور” که نیک سیرتانی چون روفیا، بابک و سایرین را میخوانم، آن آتش خاکستر خواب درونم دیگر بار زبانه ها می کشد و دل را به زبان گشودن و پرده دری از اسراری کهن وا می دارد و عشق است که نعره میکشد اندر درون من… اینک اما بنیوشید نجوای جنونم را:

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که بر هر سر بازار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند……

محمد شاملو نوشته:

من از دوستان حافظ پژوه یک سئوال دارم درموررد بیت (هر می لعل کز آن دست بلورین ستدم آب حسرت شد و در دیده خونبار بماند) تناقضی با سراسر غزلهای حافظ به چشم می خورد زیرا حضرتش همواره برین عقیده است که از معشوق هر چه رسد لطف است چرا اینجا و گمانم فقط اینجا جام از دست معشوق اشک حسرت شده؟

یاسررییسوند نوشته:

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس، ،،
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند…
حافظ.
زیبایی تشبیه بیت هفتم
زیبایی تشبیه شاعرانه در این بیت این است که معمولا چشم دلدار را به گل نرگس از جهت شباهت تشبیه میکنند که خمارین است ولیکن اینبار شاعر گل را به چشمان دلدار تشبیه کرده است که گل نرگس چون میخواسته بمانند چشمان دلدار ،شود نه توانست بمانند شود که خمار مست ، و از این سبب هم چون چشمان خمارین ،نشان از حال بیمار نیز دارد ،دیگر گل نرگس تا ابد بیمار بماند…
درواقع زیبایی این تشبیه حافظ در همین جهت عکس و معمول آن است که دیگران بکار میبرده اند .
چشمان خمار …اشاره به گل نرگس و شباهت آن به چشمان مست گونه ی یار.
چشمان خمارین…شخص بیمار و ناخوش احوال نیز چشمان ش بدین حالت می آید که منظور بیمار همان عاشق یا معشوق در فراق است .یا ناخوش احوالی از شببی دیگر.

حسین نوشته:

دوستان فاضل ، ببخشید که به عنوان یک دوست دار ادبیات جسارت می کنم. به نطر اینجانی در مصرف خرقه ماست که درخانه خمار بماند حافظ غیر مستیقیم می گوید که خرقه یا دلق بی ارزش است وهمان به که نزد خمار به گرو گذاشته شود.

روفیا نوشته:

درود
ظریفی می گفت نامحرم کسی است که جنس را حرام می کند.
حال در رویارویی با هر نعمتی، هر رازی، هر فرصتی نیک می توانیم از روی میزان ضایع کردن آن درصد محرم بودن خود را ارزیابی کنیم!

حسین ۱ نوشته:

روفیا بانو
آوخ که عمر رفت و ز نامحرمان شدم
خوش باشید

روفیا نوشته:

عمر را حرام کردید؟؟
افسوس!
ولی چه کسی نکرده است؟
دریغ و درد که بیشتر تلاش خود را صرف دویدن دنبال سایه ها کردیم…
جسم سایه سایه سایه دلست
جسم کی اندر خور پایه دلست
ولی مولانا می گوید :
عمر همچون جوی نو نو می رسد
مستمری می نماید در جسد
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست
مصطفی فرمود دنیا ساعتیست
شیخ محمود نیز می گوید :
همه از وهم تست این صورت غیر
که نقطه دایره ست از سرعت سیر
یعنی اگر تو در جهان غیر از خدا چیزی می بینی این ناشی از قوه واهمه تست همانگونه که آتشگردان یک نقطه است ولی به جهت سرعت در حرکت دایره وار تو یک دایره کامل می بینی!
یادم می آید در یک فیلم مستند که مجری آن مورگان فریمن بود دیدم فیزیکدانی میگفت یک تیوری درباره جهان هست که می گوید هر آن و هر لحظه یک جهان مجزا و مستقل است ولی به دلیل اینکه در محدوده زمان به طور متوالی می آیند ما خیال میکنیم این جهان این ثانیه همان جهان ثانیه قبل است،
البته موضوع از لحاظ فیزیک بسیار پیچیده و غامض بود و من به طور کامل آنرا نفهمیدم. ولی خیلی شبیه به این حرف مولاناست :
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست!
یعنی ما در اصل در هر آن و هر لحظه می میریم و دوباره زنده می شویم.
شاید بی جهت لحظه ها را متصل می دانیم،
شاید باید چشمها را شست،
شاید که بتوان در هر لحظه جور دیگری به دنیا نگاه کرد،
شاید بشود از قید اندیشه ها و احساسات ناخوشایند خود را رهانید،
شاید بشود دوباره متولد شد،
دوباره کودک…
نوجوان…
سبکبار و پر انرژی شد…
شاید بشود از مرگ نهراسید…

گمنام-۱ نوشته:

درد جاودانگی، هراس پیوسته از مرگ ، همان بخش ناپیدای روان ماست که بی که بدانیم از درون می فرسایدمان
عشق درمان این درد است، عشق است که ازین هراسمان می رهاند،
باشد که بی بیم از مرگ، در عشق بپیچیم

روفیا نوشته:

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

روفیا نوشته:

مرحبا گمنام_۱ عزیز
مرحبا ای عشق خوش سودای ما
ای دوای جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

روفیا نوشته:

طبیبیم حکیمیم ز بغداد رسیدیم
بسی علتیان را ز غم باز خریدیم
سبلهای کهن را غم بی سر و بن را
ز رگهاش و پیهاش به چنگاله کشیدیم

روفیا نوشته:

درود
آیا bang همان بانگ خودمان است؟؟

مقدم نوشته:

بیت اخر اشاره مستقیم به حدیث ثقلین دارد که پیامبر فرمودند: من از بین شما میروم و دو چیز را برای شما به یادگار خواهم گذاشت کتاب خدا و خاندان و اهل بیتم را و تا تا وقای به ایندو تمسک بجویید گمراه نمیشوید.
صدای سخن عشق همان ذکر نام اهل بیت پیامبرعلی الخصوص سیدالشهدا است که حافظ هم از مدح ایشان سخنی بهتر نشنیده است.
من در سرتاسره شعر حافظ ارادت به امامان معصوم رو به وضوح میبینم. یعنی دوست دارم اینگونه شعر را تفسیر کنم

آرش نوشته:

یادگاری که در این گنبد دوار بماند
چه چیز در این دنیا یادگار مانده؟
اشاره به حدیث ثقلین دارد که پیامبر فرمود من میروم و دو چیز را برای شما یادگار خواهم گذاشت.
کتاب خدا و اهل بیتم
خوب سخن عشق یعنی صحبت کردن و مدح این دو یادگاری
در جایی دیگر حافظ میفرماید: عشقت رسد بفریاد ار حود بسان حاظ و الی اخر
این همان عشق است که در پیامبر بیادگار گذاشته که اگر قرآن را در چهرده روایت بخوانی با او بدادت میرسد.
و ان چیزی نیست جز اشکی که برای اهل بیت و علی الخصوص حضرت سید الشهدا میریزید.
هیچ چیز بیشتر از گریه بر حسین به فریادتان نخواهد رسید.
و هیچ سخنی خوشتر از ذکر مصیبت سیدالشهدا نیست
و من الله توفیق

م. ش تهرانی نوشته:

سلام
هرمی لعل کزان دست بلورین ستدیم
اب حسرت شد ودر چشم گوهربار بماند
چرا می که از معشوق می گیره تبدیل به اب حسرت میشه ! چرا حسرت ؟ حسرت چه چیزی ؟

نادر.. نوشته:

شد که “باز آید” …… عقل
“جاوید گرفتار بماند” ……. عشق

نادر.. نوشته:

م.ش تهرانی عزیز
با مستوری یار مواجه شدن پس از راه یافتن به بارگاهش……
حسرت وصال.. رسیدن به مقام “یکی شدن”…

پژمان نوشته:

در مصراع یازدهم شاملو میگه جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت.
و ترتیب ابیات هم فرق می کنه
شعر روشاملو به این ترتیب تصحیح کرده.

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند

جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

خرقه پوشان همگی مست گذشتند و گذشت
قصه ی ماست که بر هر سر بازار بماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
خرقه ی ماست که در خانه ی خمّار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنّار بماند

هر می لعل کز آن جام بلورین ستدم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه ی آن نشدش حاصل و بیمار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفت دل #حافظ روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

فرخ نوشته:

اگر از حافظ هیچ چیزی نمی دونستیم، همین یه غزل کافی بود که بگیم سرایندش نابغه بوده. واقعا حیرت آوره.

رضا نوشته:

هر که شد مَحرم دل، در حرم ‌یار بماند
وان که این کار ندانست در اِنکار بماند
جایگاهِ عشق دردل است وجایگاهِ عقل درسر. آدمیان را اگربرپایه ی عقل وعشق تقسیم بندی کنیم دودسته هستند: دسته ی اوّل آنهایی که طریق عشق پیش گرفته وبه رای دل تابع اند ودسته ی دوّم کسانی که براساس مصلحت گرایی،ترس ازشکست وارزیابیِ ضرروزیان تصمیم می گیرند وتابع عقل اند.
مَحرم: آشنا وخودی
حَرم: اندرونی وخلوت‌ سرا
انکار: نفی کردن ،مُنکرشدن
معنی بیت:
هرکسی که مَحرم دل شد ترس ِ ازدست دادنِ امتیازات، ترس ِ ازدست دادنِ رفاه وجاه وجلال وو ووو راکنارگذاشت وعشق را پذیرفت، به خلوتگاهِ یارراه پیداخواهدکرد وازلذّتِ وصال ونعمتِ جاودانگی برخوردار خواهدشد.تصمیماتِ عقل برمبنای حفظ منافع،پرهیز ازخطرات وترس ِ ازدست دادن است درحالی که تصمیماتِ عشق بی مَهابا ،دل به دریازدن،به استقبال خطرشتافتن وتنهابراساس رضایتِ معشوق اتخاذمی گردد.
درمصرع دوّم حافظ دست به یک شرینکاری ادبی نیز زده وعبارتِ”هرکه اینکار ندانست درانکاربماند” را بگونه ای درکنارهم چیده و ترکیب نموده که (اینکار) دوبارشنیده می شود امّا اینکار دوّمی(انکار ومنکرشدن است) گرچه چنانچه “انکار” را هم اینکاربخوانیم بازهم معنای موردِ نظرشاعرحاصل خواهدشد! واین بازی حافظانه ایست که خواجه ی خوش ذوق شیرازانجام داده است.
معنی مصرع اگر”انکار” رانیز”اینکار” بخوانیم:
هرکسی اینکار(عشقبازی وانتخاب طریق عشق) راازروی نادانی وناآگاهی ندانست ونتوانست انجام دهد قطعاً دراینکار(برخورداری ازلذتِ وصال وجاودانگی) بازخواهدماند.
معنی مصرع بادرنظرگرفتن همان واژه ی اصلی شعر(انکار):
هرکسی که طریق عشق رابرگزید ومحبّت ورزید وبادل همراه شد شایسته ی وصال خواهدبود وبه خلوتگاه یارراه پیداخواهدکرد. وهرکس که عشق راکناربگذاشت وندانست که عشق طریق رستگاریست درجهل ونادانی فروخواهد ماند. منکرعشق راهِ نجات نداشته ودربندِ انکارمی ماند وهرگزپویایی وبالندگی راتجربه نمی کند.
مُنکران راهم ازاین می دوسه ساغربچشان
وگرایشان نستانند روانی به من آر
اگر از پرده برون شد دل من، عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده‌ی پندار بماند
پرده معانی گوناگونی دارد دراینجا آشکارشدن راز عاشقی وازراه خارج شدن است. البته حافظ ازنظرگاهِ زاهد وصوفی که منکران عشق هستند ازراه خارج شده است! درنظرگاهِ حافظ راه درست همین طریق عشق است. زیرادرمصرع دوّم خدارا سپاس می گوید که راه عشق راانتخاب کرده واز توهّم وخیالپردازی خارج شده است. معلوم می شود که درنظرحافظ، همه چیز بازتابِ یک فروغ ِ روی معشوقِ اَزلیست و این همه تصوّرات وباورها واعتقادات غیراز”عشق” همه پندارو خیالند و جزاوهام چیزی بیش نیستند!
معنی بیت: (ای زاهد وعابدوصوفی) ازاینکه ازراه شما خارج شده ومسیردیگری(عشق) انتخاب کردم عیبم مکنید من خوشحالم وخداراسپاس می گویم که راه درست راپیدا کرده وازوَهم وگمان رهایی یافتم.
حُسن روی تو به یک جلوه که درآینه کرد
این همه نقش درآئینه ی اوهام افتاد
صوفیان واستدند از گِرو می، همه رَخت
دَلقِ ما بود که در خانه‌ی خمّار بماند
واستدند: بازپس گرفتند ورنگ عوض کردند
دلق: خرقه، لباس درویشی
معنی بیت: صوفیانِ ریاکارکه تامروزباده نوشی می کردند وخرقه درگِرو باده می گذاشتند، بامشاهده ی تغییرشرایط اجتماعی،سیاسی بلافاصله تغییررنگ داده وخرقه های خودرا ازگِروباده آزادکردند وپرهیزگاری پیشه کردند. تنها خرقه ی ماست که هنوز درگروباده هست وماهمچنان همانیم که بودیم وهمان نیزخواهیم بود.
حلقه ی پیرمغان ازازلم درگوش است
برهمانیم که بودیم وهمان خواهدشد
مُحتسب شیخ شد و فِسق خود از یاد بِبُرد
قصّه‌ی ماست که در هر سرِ بازار بماند
مُحتسب: مامور محاسبه گر، ضمناً باتوجّه به اینکه “محتسب” لقبِ امیرمبارزالدین ِ منافق ودورو نیز بوده احتمالاً حافظ این غزل رادرآن روزگاران سروده و روی کارآمدنِ اورا یادآوری کرده است. گویند وی قبل ازبه قدرت رسیدن، سخت به فسق وفجورمشغول بوده و شهرت به فسادداشته، لیکن پس ازبه تخت نشستن رنگ عوض کرده وتبدیل به یک متشرّع ِ متعصّب شده است.! ازهمین روازاوبه عنوان محتسب یادشده است.
معنی بیت: محتسب (امیرمبارزالدّین وهمراهانش) به جلدِشیخ درآمدند وفساد واعمالِ لهو ولعب خودرافراموش کردند، لیکن قصّه ی رندی های ما( شامل شرابخواری ونظربازی وعشقبازی) درکوچه وبازار دهان به دهان می گردد وهمه ازرفتارهای ما صحبت می کنند.
همه کارم زخودکامی به بدنامی کشیدآخر!
نهان کی مانَد آن رازی کزوسازند محفل ها؟
هر مِی لَعل کز آن دست بلورین ستدیم
آبِ حسرت شد و در چشم گُهربار بماند
احتمالاً قبل ازروی کارآمدن ِ امیرمبارزالدّین، اوضاع وفقِ مرادبوده که حافظ با این حسرت ازآن روزها یادیاکرده است.
آب حسرت: اشک چشم، “آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند” در این جانیزحافظ پارادوکسی زیباخَلق کرده است. مخاطب باشنیدنِ واژه ی اشکِ چشم، درذهن خود روان بودن و بارش ِ آن راتصوّرمی کند امّا حافظ می فرماید درچشم گهرباربماند! ماندن وروان بودنِ اشک تناقضی حافظانه ایجادکرده است. این تناقض حسرت وافسوس را دوچندان کرده وبرجسته ترساخته است.
معنی بیت: هرشراب وباده ای که ازدستِ سیمین ساقِ ساقیان مَه روگرفتیم وخوردیم به ناگاه اوضاع دستخوش تغییرشد وقطره قطره ی آن شراب های لعلگون، تبدیل به اشک چشم شد وبرچشمان خونبارمان نشست.
باتوجّه به سرخرنگ بودن شراب، اشکهایی که برچشم حافظ به عنوان آب حسرت نشسته نیز گُهربار وخونین هستند.
تابی سروپاباشد اوضاع فلک زین دست
درسرهوس ساقی دردست شراب اُولی
جز دل من، کز اَزل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
به جز دل عاشق پیشه ی من که همیشه عاشق بوده وخواهد بودهیچ کسی رانشنیدیم که در طریق ِ عشق این چنین ثابت قدم وپایدارمانده باشد!
دراَزل بَست دلم باسرزلفت پیوند
تاابدسرنکشدوزسرپیمان نرود
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه‌ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند
نرگس ازسراشتیاق خواست که مثل چشمان توخُماروعشوه آود باشد خودرابه بیماری زد تا شبیهِ توگردد،لیکن چون موّفق نشد شیوه ی نگاهِ تورابیاموزد همانطوربیمارباقی ماند!
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریبِ چشم توصدفتنه درجهان انداخت
از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند
این بیت درحقیقت چکیده وعصاره ی شرابِ نابیست که درخُمخانه ی دیوان حافظ می جوشد. شرابی که هوشیاری وآگاهی ولذت می بخشد بی آنکه درپی،خماری ودردِ سر وکسالت داشته باشد. هرکس این بیتِ جادویی راملکه ی ذهن خودکند،بی هیچ تردیدی شادمانی و رستگاری ازآن ِ اوست وآرام آرام انسانیّت دروجودِ اونهادینه شده وبه ابدیّت خواهدپیوست…
“گُنبدِ دوّار” همین چرخ فلک است که بی وقفه می چرخد. حضرت حافظ به این دلیل برای بیان این جهان وروزگار باهوشمندی وخوش فکری”گنبدِ دوّار” بکاربُرده که پیچشِ صدای عشق وانعکاس صدا را دردرونِ آن قابلِ درک ترکند وبرای همگان ملموس ترسازد. چراکه درزیرگنبد دوّارپژواک ِصدامی پیچد وآن صدااگرصدای عشق باشد ماندگارترمی گردد.
معنی بیت: هیچ صدایی خوشترازصدای سخن عشق نیست. این صدا جانفزاترین وخیال انگیزترین صدائیست که درکلّ جهان بگوش رسیده، می رسد وخواهدرسید. زیراین گنبدِ دوّارهیچ صدایی جزصدای عشق پایدارنمانده است.
هرکسی ازعشق بی‌بهره باشد، درباتلاق ِانکاربه گِل فروخواهدماند. عشق بُردباری،توانایی و مهربانی می بخشد. عشق آدمی از حَسد وکینه توزی می رهاند. درعشق اطوار ناپسند وجود ندارد. کسی درعشق به اندک چیزی به خشم نمی‌آید و اندیشه ی شرّ نمی‌کند،بدنمی گوید ومیل به ناحق نمی کند. همه چیز کهنه وفرسوده می شودالّاعشق که هرروز وهر لحظه باطراوت وشاداب ترمی گردد. زبان‌ها همه قطع می‌شوند و دانش‌ها در غبار زمان پنهان می‌شوند وهمه چیزرنگ فنا ونابودی می گیرد لیکن آنچه که باقی وزنده می‌ماند “ایمان و امید و عشق” است و ازمیانِ این هر سه، عشق را والاترین مقام است.
هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق
ثبت است برجریده ی عالم دوام ما
داشتم دَلقی و صد عیب مرا می‌پوشید
خرقه رهنِ مِی و مطرب شد و زنّار بماند
زُنّار: - رشته ای که مسیحیان به وسیله ی آن صلیب را به گردن آویزند. ۲ - کُستی ؛ شالی که زردشتیان به کمر بندند. در ادبیّاتِ عرفانی نمادِنامسلمانی وخروج ازدین و کُفراست.
قبل ازآنکه طریق عشق برگزینم درجمع صوفیان به درویشی وصوفیگری مشغول بودم، خرقه ای داشتم وبه وسیله ی آن خودراپرهیزگار نشان می دادم باپوشیدن آن مردم تصوّرمی کردندمن چقدرباتقواهستم! امّا چون دروغ بود وریا! چندان دوامی نیاورد، خرقه رابرای خرید باده به میخانه گروگذاشتم وچون خرقه ای برای پوشیدن نداشتم عیب هایم آشکارگردید وزُنّاری که اززیربرمی بستم وخرقه مانع دیده شدن آن می گشت نمایان شد!.
حافظ این خرقه که داری توببینی فردا
که چه زنّارززیرش به دَغابگشایند!
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد،
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
صورتِ چین: تصاویر ونقّاشی های چینیان. درآن روزگاران گویند که نقّاشان چینی درصورتگری آنقدر ماهر بودند که شهرت جهانی داشتند.
معنی بیت : خطاب به معشوق است. توآنقدردرزیبایی شگفت انگیز هستی که تصاویر ونقّاشی های زیبای چینی، درحیرت وتعجّب فرورفته اند (به اصطلاح خشکشان زده( به همین سبب است که همه جاپراکنده وبردرودیواربی صداچسبیده اند.
هرکونکندفهمی زین کِلکِ خیال انگیز
نقشش به حرام اَرخود صورتگرچین باشد

به تماشاگهِ زلفش دلِ حافظ روزی،
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند!
تماشاگهِ زلف: زلفِ معشوق به تماشاگه تشبیه شده است. آنقدرزیبا،حلقه درحلقه وپُرچین وشکن است که تماشایی شده است.
شد: رفت. ‏
دلِ عاشق پیشه ی حافظ روزی ازسرکنجکاویی به تماشاگهِ زلف‌ یار رفت، رفت که بازگردد امّا تا اَبد گرفتار شد وبازنگشت.
تادل هرزه گردِ من رفت به چین زلف او
زان سفردرازخودعزم وطن نمی کند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام