گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راهزن دین و دل

در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت

قطره باران ما گوهر یک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » بوی بهشت » حافظ خلوت نشین

شهرام شعرباف » این خرقه بیانداز » زاهد خلوت نشین

سهیل نفیسی » طرح نو » زاهد خلوت نشین

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا وحدت پژوه نوشته:

سوال اینست که در در بیت اول این غزل بر سر پیمانه

بود یا چنان که هست با سر پیمانه بود ودر این صورت

چرا ؟

حمیدرضا نوشته:

@رضا وحدت پژوه:
در نسخه‌ی تصحیح شده‌ی قزوینی-غنی همین است : «با سر پیمانه شد» و پاورقی و جایگزین در نسخه‌ی بدل هم ندارد. جواب این که چرا «با» و «سر» نه را باید احتمالاً در زبان روزگار حافظ و تفاوتهایش با زبان امروز جستجو کرد و یا در معانی مستتر در شعر حافظ (معنی‌های دوم، معنی‌های دور از ذهن) که در بسیاری از اشعارش دیده می‌شود و برخی کلمات در آنها نقش دوگانه بازی می‌کنند.

ملیحه رجایی نوشته:

از سر پیمان برفت = از عهدی که بسته بود، تجاوز کرد.
شاهد عهد شباب = محبوب دوران جوانی
مُغبَچه = استعاره از ساقی و خادم میخانه
ضایع = به هدر رفتن
گوهر یکدانه = کنایه از موثر واقع شدن
نرگس ساقی = چسم ساقی
آیت = نشانه
معنی بیت ۶: سپاس خداوند را که گریه شبانه روزی ما از بین نرفت و قطره باران اشک ما ، در صدف روزگار گوهر یکدانه و یکتا شد.
معنی بیت ۷: نرگس چشم ساقی نشانه سِحر بر ما خواند و دمید و انجمن وِرد و دعای ما به محفل داستان پردازی عاشقانه تبدیل شد.
معنی بیت ۸ : منزل حافظ اینک بزمگاه شاه شده است زیرا دل و جان نزد محبوب رفت.

علی جمشیدی نوشته:

بیت اول:
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از (وز) سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد

بیت چهارم:
راهزن درست است

بیت آخر:
منزل حافظ کنون بارگه کبریاست …

رامین نوشته:

من مصرع اول رو به صورت (( حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد)) هم دیدم

Shahryar نوشته:

In my opinion this poem is about the homosexual encounter of zahed with the moghbachcheh which is also referred to as aushena. In those days much like today’s Afghanistan they call the boys that are molested aushena and the term moghbachcheh was commonly used for these boys in araghi’s poetry as we’ll however araghi himself was a perpetrator but hafiz here is an observer

امین کیخا نوشته:

البته من جداستان هستم با سرورمان شهریار و به پاکی دلها برای سرودن دیوانهای باریک بینانه ایمان دارم و البته مغبچه و مغبچگان را می دانم چرا می آورند و دلاسوده هستم پیوندی با جنسیت ندارد ولی نمی توانم بگویم که سزا نیست .

امین کیخا نوشته:

یعنی اینکه خاموشانه از کنار این داستان گذشتن به نگاهم درستر است .

امین کیخا نوشته:

با پوزش درست تر

Shahryar نوشته:

In my opinion it is important to note that devout muslims in those days perpetrated these sexual crimes against Zoroastrian boys , a culture that is now prevalent in Afghanistan despite the fact that there are no zoroastrians left in Afghanistan

امین کیخا نوشته:

shahriar a perpetrator is not gonna be a real believer in any religion. believing in rape make man an ape !

ناشناس نوشته:

For answering to some opinion you most just say. “bullshet” I thing this is enough

B. Alavi نوشته:

# ۷ نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

Extending the interpretation one verse to the entire ghazal may lead one down the wrong path [of interpretation]. To prove the point, try interpreting verse # 7, repeated here, then integrate that interpreation with the
aforementioned

Did it make the point?.

روفیا نوشته:

ببخشید حالا ایا ما هر چه باید می فهمیدیم رو فهمیدیم فقط همین یه قلم نوع تمایلات جنسی حافظ مونده ؟!
اگه همه رو هم فهمیده باشیم و این الان تنها مجهول زندگی ماست برای فهمیدنش باید چندین کتاب تاریخ رو که دوتاشم در همه موضوعات متفق القول نیستن بخونیم و دربارش فکر کنیم .
کی میره این همه راه رو ؟!
که چی بشه ؟!
چه سرویسی به بشر میده جواب این سوال ؟؟
اقا جان زندگی کوتاهه و چون وقت کمه صرفه گر باشیم و بریم یه تجارت پرسودتر بکنیم که توش کمتر ببازیم و بیشتر ببریم .
از حافظ و مولانا و بودا و محمد هم هر چی فهمیدیم و به دلمون نشست قبول کنیم و هر چی نفهمیدیم صبر کنیم تا روزی که بفهمیم . نگیم این قدیسه اون تبه کاره اون یکی همجنس گراست ببینیم حرفش چیه :
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ …

جلال نوشته:

سلام بر دوستان
یک نکته جالب : این غزل تنها غزل حضرت حافظ است که بر وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) سروده شده- فتدبر

به شهریار نوشته:

سکوت اختیار کن!

کسرا نوشته:

آفررررررین روفیا

محمدحسین نوشته:

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

*مصحح ه.الف سایه

کمال نوشته:

فالی درمدح این غزل:
ای صاحب فال،دلهای آسمانی روحی
وسرشارازاحساسات داردشماهم جزء
اشخاصی هستیدکه قلبتان برای دیگران
می طپدوآرامش دیگران واطرافیانتان،
آرامش شماست.خدابه شمااخلاق را،،،،
عنایت کرده است،شاکرباشیدوازاو،،،،،
بیشترطلب کنید.دراوج موفقیت،،،،،،،،،
مردم وخالق مردم فراموش مکنید.،،،،
چنانچه ایمان داشته باشیدوبه ،،،،،،،،،،،،
معنویات بپردازیدموفق خواهیدشد.

میمند نوشته:

نظری در مورد صفحه بندی اپلیکیشن بسیار معتبر گنجور داشتم. فونت اشعار اصلی بسیار کوچکتر از فونت حاشیه های ارسالی است
در صورتیکه باید برعکس باشد
ممنون از زحمات شما

محمد نوشته:

در پاسخ به دوستی که دم از بودا و محمد ص با هم زدند باید بگم این مقایسه بسیار نادرست و اشتباه است
بودا به اقرار همه دانشمندان دین آسمانی نداشته و دینش زمینی و متضمن شرک به خداوند متعال بوده و حال آنکه حضرت رسول ص آخرین پیامبر الهی و فرستاده خداوند متعال بوده و قبل از هر چیزی از شرک و کفر پرهیز داده و به توحید خداپرستی دعوت نموده
حال چگونه می توان ایشان را کنار بودای مشرک قرار داد!؟
بهتر است قبل از سخن گفتن کمی اندیشه کنیم و به خاطر ژست های روشنفکرمآبانه به دام تکثر گرایی غیر منطقی و نامعقول نیفتیم!

روفیا نوشته:

دوست فروتن و مهربان
گفته امد :
العلم نقطه ، کثرها الجاهلون :
نه اینکه جهلا علم را زیاد کردند . یعنی جهلا خیال کردند بیش از یک نقطه است . لطفا دفتر اول مثنوی بخش ۱۲ را مطالعه بفرمایید . مقصود مولانا باز قیاس بین عیسی و موسی و تعصب دینی نیست . بلکه اصولا هر نوع قیاسی را باطل و مردود میداند .
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود
اگر ما جان کلام این دو را بنگریم میبینیم هر دو به حقیقت واحدی دعوتمان می کنند .
من نمیگویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر ولی دارد کتاب
بودا که سهل است ، اگر رفتگر محله مان هم چیزی بگوید یا کاری کند که نوری بر دلم بتاباند من او را پیغمبر میدانم . چون او سلام خدا را به من رسانده است .
تکثر بدین معنا نیست که ما به دو نفر ایمان داشته باشیم .تکثر گرایی این است که ما خیال کنیم دو نفر وجود دارد . دویی در میان نیست . هر چه هست اوست .
اینما کنتم فثم وجه ا… یعنی چه ؟
اینما یعنی فقط حضرت محمد ؟
یعنی پیامبران اولو العزم ؟
یعنی پیامبران ؟
یعنی انسانهای خوب ؟
یعنی انسانها ؟
یا یعنی هر کجا و هر چیز ؟؟

روفیا نوشته:

ببخشید اینما تولوا فثم وجه ا…

جلال رجبی خاصوان نوشته:

۱/ معنی بیت اول: زاهد گوشه نشین دیشب از خلوت نشینی توبه کرد و به میخانه رفت و شروع به نوشیدن شراب کرد.
۲/ معنی بیت دوم: صوفی(پشمینه پوش) که تا دیروز از روی بی عقلی مخالف جام و می خوردن بودن و آن را حرام می دانست، حالا با خوردن کمی می دوباره عاقل و حکیم گشت
۳ معنی بیت سوم: معشوقه دوران جوانی صوفی دیشب به خوابش آمده بود، که به این سبب باز در دوران پیری حس عاشقی و جوانی یافت
۴/ معنی بیت چهارم: ساقی زیبا رویی در میخانه می گذشت که عقل و دین را می برد، صوفی دنبال وی افتاد و در تعقیب آن زیبا رو از همه بیگانه شد و به کسی توجه نکرد
۵ معنی بیت پنجم: داغ سیاه وسط گل دل بلبل را سوزاند و چهره خندان و روشن شمع هم پرهای پروانه سوزاند
معنای بقیه ابیات در صدر توضح داده شده اند

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

……………….. دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

حافظ خلوت‌نشین : ۲۵ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۱۶، ۸۱۸، ۸۲۲، ۸۲۴ و ۱۹ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، سایه

حافظ مسجد‌نشین : ۱۲ نسخه (۸۰۳، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۷ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ)
واعظ مسجدنشین : ۱ نسخه (۸۱۹)

زاهد خلوت‌نشین : ۲ نسخه (۸۲۷ و ۱ نسخۀ بسیار متأخّر: ۸۹۸) قزوینی، خُرّمشاهی

غزل ۱۶۵ و بیت مطلع آن در ۴۰ نسخه از جمله تمامِ نسخ کاملِ کهنِ مورّخ آمده است.

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجنون که دی جام و قدح می‌شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهرۀ خندان شمع آفت پروانه شد

گریۀ شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسون‌گری
حلقۀ اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگهِ پادشاست
دل سوی دلدار رفت جان بر جانانه شد

*********************************
********************************

محمد نوشته:

سلام به بقیه…
من خیلی سواد تحلیلی ندارم. اما می دانم که برای تحلیل محتوا باید به داده ها و آنچه که از آن زمان به جا مانده رجوع کرد. نمی شود که از روی کلمات پی به این تفاسیر کوچه خیابانی برد. بهتر اشعار ایرج میرزا یا عبید زاکانی رو ببیند. به نظرم گاهی از وضع موجود برای بیان اهدافی در زمینه های مختلف اجتماعی، احساسی و … میشود استفاده کرد. کاری که حافظ انجام داده است.
در ضمن با روفینا هم موافقم. دست خدا ممکن از استین هر کسی برای هدایت بنی ادم بیرون بیاید.

مرتضی نوشته:

بیت اول این شعر واقعا من را به فکر فرو برد یک جوان که ۲۳زبان دنیا را میداند،برای معرفی بهترین زبان،این بیت حافظ را خواند

.... نوشته:

هنوز نفهمیده ام که چرا حافظ، خلوت نشینى را به جرعه اى از آن باده فروخت. اصلا مگر عاقل، خلوتش را به مى نابى مى فروشد؟ همین عاقل نبودن حافظ کار دستش داد و باعث شد شاهدى به آتش بکشد پروانه شیدا را. اصولا مگر عشاق در دایره عشق، چگونه اند که عاقلان در آن سرگردانند؟
حافظ خودش از فرط استیصال و سرگردانى که موثَّر از حضور در دایره عشق بود، با همه بیگانه شد.
باز هم نمى دانم که عقل را چرا باید به عشق فروخت و خلوت پاکى را فداى مى و شاهدان عهد شباب و مغبچگان و غیره کند. هرچه هم که عشق پاک و خدایى باشد، باز هم نمى ارزد به جوى عقل!

بابک نوشته:

جناب چهار نقطه،
عاقلان دانند؟ گویا ندانند…

.... نوشته:

بابک جان
الله اعلم که عاقلان دانند یا نه؟ من را که از مراتب دانش و عقل خبرى نیست و تنها طالب آنم.
ولى آیا عاشقان مى دانند؟ آیا عاشقان جز صورت مى شناسند؟ الله اعلم
نمى دانم
شاید هر دو مى دانند
شاید مى ناب، خود بیارزد به خرمن ها عقل ولى من که حاضر به معاوضه نیستم

.... نوشته:

چه عجیب بود جمله ات
عاقلان دانند؟ گویا ندانند…
اگر خبرى یافتى، مرا نیز بى خبر نگذار
یعنى عقل به کار نمى آید؟
همه عشق است و عشق است و عشق؟
پس اصلا علت وجودى عقل چیست؟ رشک بردن بر عشاق؟ باید فایده اى داشته باشد، نه؟
نمى دانم.
نمى دانم.
نمى دانم.

سمانه ، م نوشته:

بفرمان عقل به سوی عشق کشانده شدم
عشق که آمد عقل را خانه نشین کرد
عنان اختیار بدست گرفت و برد آنجا که ، نمیدانم کجاست
،،
میروم تا عنان شه گیرم
کنم از دست ماهرویان داد
عقل گوید مرو که نتوانی
عشق گوید هر آنچه باداباد

دوستدار نوشته:

سمانه،
سرزده می آید عشق!
نمی دانی کی؟ کجا ؟ چگونه می آید عشق!
خانه آراسته ای به انتظار ، دروازه دل فراخ گشاده
بر در خانه نمی کوبد عشق
از پنجره می آید عشق،
بی راهه می آید عشق ، از ره به درت میکند عشق
در به درت می کند عشق
از خویش و خود به درت می کند عشق
و چه خوش می آید عشق ، ار چه سرزده می آید.

روفیا نوشته:

عشق آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بیچاره شد
عقل چون شحنه است چون سلطان رسید
شحنه بیچاره در کنجی خزید
عقل نگاهبان و حافظ منافع ماست،
در غیاب عشق امنیت ما را تامین میکند،
ولی سلطان وجود ما عشق است،
چون سلطان عشق از راه رسد عقل خود عاقلانه به کنجی خزد،
نگاهبان را چه به عرض اندام در حضور سلطان…

کمال نوشته:

باسلام به شب زنده داران ودوستان
بنده این غزل زیبارابادوستان به اشتراک گذاشتم.

.... نوشته:

ممنونم از راهنمایى هاى تمامى دوستان مخصوصا بانو روفیا و بانو سمانه
تمثیل سلطان و نگهبان از همه نیکوتر بود

سمانه ، م نوشته:

دوستدار گرامی ، گل گفتی
به قول بابا طاهر
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
اما دیدم که نابینایان روشندل ، عاشق ترند ، دیده فرو بستم و سفره دل گشودم ، تا ترکان یغماگر آنچه هست به تاراج برند
من ماندم و دل ویرانه

شمس الحق نوشته:

با اجازه دوستان :
دلی کز عشق جانان دردمندست / همو داند که قدر عشق چندست
دلا گر عاشقی از عشق بگذر / که تا مشغول عشقی عشق بندست
ز شاخ عشق برخوردار گردی / اگر عشق از بن و بیخت بکندست
هر آن مستی که بشناسد سر از پا / از او دعوی مستی ناپسندست
حقیقت دان که دایم مذهب عشق / ورای مذهب هفتاد و اندست
سرافرازی مکن رو پست شو پست / که تاج پاکبازان تخت بندست
بیا گو نفس اندر حلقه ما / که حلق نفس ما اندر کمندست
بخشی از غزل عطار
عشق دریای بلاست ، عشق مهمترین رکن طریقت است و تنها انسان کامل است که مقام عاشقی را درک میکند و گفته اند محبت محب سوزد نه محبوب و عشق طالب سوزد نه مطلوب . خواجه عبدالله گوید :
هر دل که طواف کرد گرد در عشق / هم خسته شود در آخر از خنجر عشق
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق / سر دوست ندارد آنکه دارد سر عشق
حاشیه غزل عطار از م . درویش

بابک نوشته:

جناب شمس الحق،
درود بر شما
مدت مدیدى پشت ابرها نهان بودید، خوش بازگشتید…

سمانه ، م نوشته:

با اجازه ی استاد شمس الحق {حمید رضا گوهری }
غزلی از استادم تقدیم می کنم

قدر گوهر

نوشدارویی بجویم تا که درد عاشقی درمان کند
ساغری خواهم که بنیاد غم دل بر کند ویران کند
بر شکنج گیسوی دلدار دل بستن کجا فرزانگی ست؟
کاین چنین ویرانه سازد خانه را هم رخنه درایمان کند
نرگس شهلا اگر این گونه بر هم می زند آرام جان
آرزوی وصل اما ، عاشق دلخسته بی سامان کند
گر که این دلبستگی ها بند باشد بر دل دیوانه ای
ای خوش آن زنجیر زلفی کاین دل دیوانه را زندان کند
هر که را دلبسته بینی زار بود و بینوا در دام غم
تیر مژگان کمان ابرو بتی خارای او مرجان کند
طالع بختش اگر سعدست این شب زنده داریها چرا؟
کاش می شد رنج بیماری دل را باشبی درمان کند
کارعاشق گر به زاری اوفتد دربحر بی پایان عشق
هرچکیده قطره اشکی را بدامان گوهررخشان کند
چشم پر آبست عاشق را و درد عشق دردی بی دوا
ناله اش گوهر فشانی های شب را زیور مژگان کند
عاشقان دانند قدر دلبران را ، قدر گوهر گوهری
تا نبندی دل ، کجا دانی چسان در جان تو توفان کند
تا”نیا“دستش نسوزد در تب سوزنده ی والای عشق
از کجا یابد دوایی را که رنج عاشقی آسان کند

شمس الحق نوشته:

مرحمت دارید جناب بابک ، از حضرتعالی و همه عزیزان بابت این غیبت نه چندان طولانی پوزش می طلبم ، امورات شخصی و شغلی و سفر علل اصلی بود ، البته از طریق آیفون اغلب فرمایشات عزیزان را می خواندم ، اما امکان نوشتن نبود ، مجدداً عذرخواهی میکنم . در خدمتم آماده نوکری ، اجازه بفرمایید اولین تبریک سال نو را پیشاپیش خدمت شما و همه دوستان گنجوری تقدیم کنم !
سال نو مبارک
بعدالتحریر : همگان مستحضرند که شمس تبریزی در پاسخ تبریک دیگران در اعیاد مختلف ، همواره می فرمود :
مبارک شمایید ! ایام را از شما مبارک است !

بابک نوشته:

چهار نقطه جان …. چهار نقطه جان،
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
کآنکه عاشق شد ازو حکم سلامت برخاست
“سعدى”
اى که سر و جان فداى جان و سرت، مطمئنى که حوصله سردرد اراجیف بنده را دارى؟
بارى،
پاسخش به درازا میکشد و بنده نیز دست و بالم در پوست گردوست، چرا که مدتى است شادروان لپ تاپم به موت رفته و بنده با یک آیپد سر مى کنم، آنچنانکه پاسخى را که براى خانم سمانه در حال تدوین است چند هفته ایست که به اتمام نمى رسد!

این خلاصه اى از رساله عقل و عشق سعدیست:
“…بقدر وسع در خاطر این درویش مى آید که عقل با چندین شرف که دارد نه راهست بلکه چراغ راهست، و اول راه ادب طریقت است و خاصیت چراغ آنست که بوجود آن راه را از چاه بدانند و نیک از بشناسند و دشمن از دوست فرق کنند و چون آن دقایق را بدانست برین برود که شخص اگرچه چراغ دارد تا نرود به مقصد نرسد…
نقلست از مشایخ معتبر که روندگان طریقت در سلوک بمقامى برسند که علم آنجا حجاب باشد، عقل و شرع این سخن بگزاف قبول کردندى تا بقرائن معلوم شد که علم عالت تحصیل مراداست نه مراد کلى. پس هر که بمجرد علم فرود آید و آنچه به علم حاصل مى شود درنیابد همچنانست که به بیابان از کعبه بازمانده است…
بدانکه مراد از علم ظاهر مکارم اخلاق است و صفاى باطن که مردم نکوهیده اخلاق را صفاى درون کمتر باشد و بحجاب کدورات نفسانى از جمال مشاهدات روحانى محروم. پس واجب آمد مرید طریقت را بوسیلت “علم ضرورى” اخلاق حمیده حاصل کردن تا صفاء سینه میسر گردد، چون مدتى بر آید بامداد صفاء با خلوت و عزلت آشنایى گیرد و از صحبت خلق گریزان شود و در اثناء این حالت بوى گل معرفت دمیدن گیرد از ریاض قدس بطریق انس، چندانکه غلبات نسیمات فیض الهى مست شوقش گرداند و زمام اختیار از دست تصرفش بستاند.
اول این مستى را حلاوت ذکر گویند و اثناء آنرا وجد خوانند و آخر آنرا که آخرى ندارد عشق خوانند و حقیقت عشق بوى آشناییست و امید وصال و مراد را این مشغله از کمال معرفت محجوب مى گرداند که نه راه معرفت بستست خیل خیال محبت بر ره نشستست. صاحبدلان نگویم که موجود نیست طلسم بلاى عشق بر سر است و کشته بر سر گنج مى اندازد…
…از تو مى پرسم که آلت معرفت چیست؟ جوابم دهى که عقل و قیاس و قوت و حواس چه سود آنگه که قاصد مقصود در منزل اول بوى بهار وجد از دست مى برد و عقل و ادراک و قیاس و حواس سرگردان مى شود…
حیرت از آنجا خاست که مکاشفت بى وجد نمى شود، و وجد از ادراک مشغول مى کند، سبب اینست و موجب همینست…
پایان بیابان معرفت که داند که روندهء این راه را در هر قدمى قدحى بدهند. و مستى تنگ شراب ضعیف احتمال در قدم اول بیک قدح مست و بیهوش مى گرداند و طاقت شراب زلال محبت نمى آرند و بوجد از حضور غایب مى گردند و در تیه حیرت مى مانند و بیابان به پایان نمى رساند….
اى مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز—–کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بى خبرانند—–کان را که خبرى شد خبرى باز نیامد…..”
بگذریم که تنى از دوستان گنجورى میان خودشان به توافق رسیدند که سعدى نه تنها عارف نبوده که حتى مقام پیر را هم نداشته! هم الان نیز جنابى در مورد حافظ در حاشیه اى دیگر به همین نتیجه رسیده اند…
—–
دوست عزیز،
جالب نیست که بسیارى بسیار با استناد به وجودى فرامادى (عقل را گویم)، که همانرا هم دقیقاً نمى شناسند، همواره بر قادر و مطلق بودن آن و جهان مادى، و نبود وجودى دیگر وراى آن پافشارى مى کنند؟
شما خود صاحب عقلى، از عقل خود بخواه تا شرح و وصفى کامل از خویشتن را برایت ارائه دهد.
اگر هر دو درماندید و آنچه پیشتر آمد اکتفا نکرد، امر بفرمایى معجونى دیگر برایت سرهم مى کنم…
سرت شاد و دلت خوش باد جاوید
نوروز بر همگان خجسته باد

بابک نوشته:

شمس الحق عزیز،
نهایت لطف را دارید،
مشغول تایپ کردن در همین حاشیه بودم و گویا نوشته ام مطابق عرف معمول به بازداشت موقت رفت…
بارى تا این بى نوا از بند خلاص گردد، بنده نیز نوروزى خجسته را براى شما و همه گنجوریان عزیز آرزومندم.
سرهایتان شاد و دلها پرنور باد

بابک نوشته:

جناب حمید رضا@ گنجور،
دو پست بنده در این حاشیه به حبس و حصر رفتند، موقتى است یا دائم؟
با سپاس از زحمات سرکار
نوروزتان خجسته و پیروز باد

حمید رضا نوشته:

جناب شمس الحق، عالی بود. درود بر شمس تبریزی.
براستی اگر انسان روی این کره خاکی نباشد، ایام عیدی نخواهد بود.
وجود مردم و حرفها و رفتارهای نیکمان است که این ایام مبارک می شود.
خوشحالم که به گنجور بازگشتید تا دوستدارانتان از دانش شما بهره مند شوند.
نوروز بر همه مردم جهان شاد باد.

سمانه ، م نوشته:

حمید رضای گرامی
چگونه می فرمایید { براستی اگر انسان روی این کره خاکی نباشد، ایام عیدی نخواهد بود.}
نوروز را و بهار را ، طبیعت بیش از انسان جشن میگیرد
نگاه کنید به شادی پرندگان و سر زندگی درختان و آهوان و حتا رود و چشمه و آبشار ، که اگر اینها نبود ما چه چیزی را جشن می گرفتیم ؟
ای دوست نمی بینی این بلبل دستان را
با نغمه ی خود برده در شور گلستان را
چون ماه درخشان شو تاریکی شب برکن
در پرتو رخسارت بر گیر شبستان را
اما چه خوش گفتی : { رفتارهای نیکمان است که این ایام مبارک می شود}
نوروزتان پیروز و خوش

سمانه ، م نوشته:

پوزش
دو بیتی از غزل استادم ” نیا “ بود به نام ” جمال دوست“

حمید رضا نوشته:

سمانه ی عزیز،
چقدر سپاسگزارم که اشتباه مرا دیدید و درباره آن نوشتید.
فکر می کنم که گفتار شمس تبریزی چنان هیجان زده ام کرد که هنگام نوشتن جمله ام، هنوز باورم نیست کره خاکیِ بدون انسان را خالی مانند ماه و مریخ در ذهنم تصویر کردم!
پس این خود محوریِ انسان بودن هنوز ته ضمیر ناآگاه من نشسته و فقط منتظر فرصت است که بیرون بزند! برای پاک کردن آن هنوز باید تلاش کرد.
با داشتن دوستانی آگاه چون شما، قدم به قدم.
نوروز شما نیز پیروز و برای عزیزانتان آرزوی بهبودی هر چه زودتر میکنم.

شمس الحق نوشته:

کامنت ۴۱ جناب بابک غم مدارید که از حقیر همین امروز ۳ فقره در حصر است ! که برای یک دانه اش که غزل یگانه عطار در حرف کاف است که گنجور از قلم انداخته ، دلم می سوزد ، البته تا کنون ندیده ام که مورد دایمی شود ، تا فردا صبر پیشه کنید ، انشاالله گربه است ! سال نو مبارک !

بابک نوشته:

شمس الحق جان،
آزاد شد! آزاد شد! آزاد شد!
گربه و عید و کافتان جمله سرشاد شد
شما هم گویا در این زمان غیبت دستى بر علم پیشگویى برده اید؟…

سمانه ، م نوشته:

سال نو بر همه ی گنجوریان مبارک

روفیا نوشته:

عید آمد و عید آمد
یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد
تا باد چنین بادا

روفیا نوشته:

از آن من نیز محصور گشت!
غلط نکنم کسی دارد با ما بازی می کند!

سمانه ، م نوشته:

روفیا جان
اگر منظور شما از غیب شدن حاشیه ، قبل از درج است
چنانچه به چامه ی مورد نظرتان ، دوباره مراجعه کنید ، نوشته باتشکر ، نظر شما پس از باز بینی در معرض دید همگان قرار خواهد گرفت و این متن را فقط خود شما دارید ، و آنگاه ،
صبر ایوب بباید که مگر صاحب گنجور
متن دلخواه شما را به تماشا بگذارد
شاد باشید پایدار

کمال نوشته:

باسلام وتبریکات نوروز باستانی
بنده این غزل بسیارزیبارابادوستان
به اشتراک گذاشتم.

رضا نوشته:

فرض بر آن بوده است که مروارید بر اثر افتادن یک قطره باران در صدف ایجاد می شود. امروزه هم برای ساختن مروارید کشت شده که به غلط مروارید مصنوعی دانسته می شود از قرار دادن یک هسته مرکزی خارجی در صدف استفاده می کنند تا دور آن مروارید ترشح شود. حافظ از استعاره فوق برای قطره اشک استفاده کرده است. در سیر صوفیان مرحله ی “طلب” گام اول است که با اشک و تمنا شروع می شود تا شاید شرافت مرحله بعد را بیابد
نوشتم تا برخی دوستان بعدها ادعا نکنند حافظ همجنسباز و در کار پرورش مروارید تقلبی بوده!!!

حمید نوشته:

درود بر همگی عزیزان
در مورد کلمه مغبچه که انتقاد شده چرا حافظ استفاده کرده از این کلمه که اشاره به انحراف جنسی و … دارد باید گفت این کلمه در فرهنگ عامیانه و عرف جامعه وجود داشته و احتمالا اصل آن هم مربوط به انحراف جنسی بوده اما به مرور زمان در ادبیات در کنار ساقی و معشوق و دلبر و … و در همان ردیف قرار گرفته و برای بیان عشق دیوانه وار استفاده می شده و شاعری مثل حافظ هم برای بیان مطلب و درجه عشق از این واژه استفاده کرده و دلیل بر این نیست که معنی انحرافی قضیه به ذهن بیاید .

مینا نوشته:

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست…

حافظ درین مصرع شطح گفته است. شبیه همانی که ابوالخیر گفت: لیس فی جبتی سوالله!
درخصوص شرح شرح، مطلبی از دکتر شفیعی کدکنی از کتاب دفتر روشنایی میراث عرفانی بایزید اینجا همخوان میکنم:

شطح کلمه ای است که تعریف علمی آن محال است. “گزاره ای” است “هنری و عاطفی.” این گونه گزاره های هنری و عاطفی ظاهری غامض و پیچیده دارند و معنای آن برای بعضی قابل قبول است و برای بعضی دیگر غیرقابل قبول. همه کسانی که در طول تاریخ ستایشگران “اناالحق” حلاج و “سبحانی” بایزید بوده اند، کسانی بوده اند که این گزاره ها ایشان را اقناع کرده است و تمامی کسانی که به کشتن حلاج و آواره کردن بایزید کوشیده اند، و در طول تاریخ منکران ایشان بوده اند، کسانی بوده اند که این گزاره ها آنان را اقناع نکرده است. کسی را که این گزاره ها اقناع نکرده باشد با هیچ دلیل علمی و منطقی نمی توان به پذیرفتن آنها واداشت و برعکس نیز اگر اقناع شده باشد با هیچ دلیل منطقی نمی توان او را از اعتقاد بدان بازداشت. رد و قبول “شطح” رد و قبول “علمی و منطقی” نیست. رد و قبول “هنری” و “اقناعی” است.

در ساختار شطح های معروف نوعی بیان نقیضی و پارادوکسی نهفته است. اگر به چهار شطح معروف تاریخ عرفان ایران که همه جا نقل می شود و از زبان چهار عارف برجسته برجوشیده است بنگریم، این ویژگی بیان پارادوکسی و نقیضی را می توان، به نوعی، مشاهده کرد:
۱) سبحانی ما اعظم شانی (بایزید متوفی ۲۶۱)
۲) اناالحق (حلاج مقتول در ۳۰۹)
۳) الصوفی غیرمخلوق (ابوالحسن خرقانی متوفی ۴۲۵)
۴) لیس فی جبتی سوی الله! (ابوسعید ابوالخیر متوقی ۴۴۰)

تناقضی که در جوهر این گزاره ها نهفته است، چنان آشکار است که نیازی به توضیح ندارد: قطره ای که دعوی اقیانوس بودن کند، دعوی او یاوه است و گزافه. اما همین گزاره های یاوه و گزافه را اگر از دید دیگری بنگریم، عین حقیقت خواهد بود. مگر دریا جز مجموعه بی شماری از قطره هاست؟ اینجا مجال مته به خشخاش گذاری های معمول نیست. فقط می توان گفت این چشم انداز یا کسی را “اقناع” می کند یا نمی کند. اگر اقناع کرد، این چهار شطح پذیرفتنی است و اگر نکرد ناپذیرفتنی درست به همان گونه که شما از شنیدن یک سمفونی یا لذت می برید یانه. اگر لذت نمی برید تمام براهین ریاضی و منطقی عالم را هم که برای شما اقامه کنند، بر همان حال نخستین خویش باقی خواهید ماند و کمترین تغییری در شما ایجاد نمی شود. شطح از خانواده هنر است و هنر را با منطق نمی توان توضیح داد. البته هر هنری منطق ویژه خویش را دارد که با همه منطق ها و برهان ها متفاوت است.

مینا نوشته:

ادمین محترم صفحه
با سلام.
لطفا پیش از تایید حاشیه ی بنده به جای «شرح شرح» ویرایش بفرمایید «شرح شطح». ممنونم

علیرضا م. نوشته:

خطاب به روفا:

با سلام
حدیثی درج کردید که حدیث پیچیده ای است، و خب شما به سادگی آن را تفسیر و تعبیر کردید، در حالی که مطمئن نیستم چیزی از علم حدیث بدانید! و چه بد عادتی است ابراز تخصص در هر علم!

حدیث این بود: «الْعِلْمُ نُقْطَةٌ کَثَّرَهَا الْجَاهِلُون‏»
بنا بر تفسیری که در کتاب «عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة» آمده است، تعبیر این حدیث، در سطحی که شما فرمودید اینگونه است:
المراد بالنقطة هنا، النقطة التمیزیة، التی بها یتمیز العابد من المعبود و الرب من المربوب، لان الوجود فی الحقیقة واحد، و انما تکثر و تعدّد عند التقیید و التنزل الاسمائى، بسبب الإضافات بقید الإمکان. و لهذا یقولون: التوحید اسقاط الإضافات، لانه عند اسقاط النقطة التمیزیة لا یبقى شی‏ء الا الوجود المحض و یضمحل ما عداه.
و أشار الى ذلک بقوله: (کثرها الجاهلون) لانهم یلاحظون تلک الإضافات فیعتقدون تعدّد الوجود و تکثره، حتى انهم جعلوه من الأمور الکلیة الصادقة على الجزئیات المتعدّدة، حتى اختلفوا فی کونه متواطئا أو مشککا، و ذلک عند أهل التحقیق جهالة، لانه ینافى التوحید الذی هو مقتضى الوجود و لازمه الذاتی لان الوحدة ذاتى من ذاتیاته و التعدّد أمر عارض له، فمن نظر بحقیقة العلم الى تلک النقطة و علم ان التمییز و التعدّد انما هو سببها، لم یعتقد بکثرة الوجود البتة و لا خروجه عن وحدته الصرفة الذاتیة، فیبقى عالما لم یخرج الى الجهل. فهذا معنى قوله: (العلم نقطة) یعنی ان معرفة تلک النقطة و التحقّق بها هو حقیقة العلم الذی غفل عنه أهل الجهل (معه).
(امیدوارم برداشتی از عربی داشته باشید.)

مقصودم این نبود که حاشیه سازی بر اصلی چنان که اصل را به حاشیه برد و منظور را مغفول کند صحیح است، اما علم، در حال بسط است، چنان که جهان نیز!

در رابطه با تعابیر از عبارات شعر هم مطمئنا ضروری است بدانیم این شعر در چه دورانی از زندگی حافظ عزیز سروده شده، چه آنکه وزن خاصش کنجکاوی را برمی انگیزد. و لذا، از آنجا که بحثی در این راستا ندیدم، تعابیر، تعابیر شخصی است و به قولی «تشریک جهل». و حدیث دیگری داریم که «کسی که بدون علم و آگاهی حکم کند، فسادش در دین بیش از اصلاح اوست» و این به سادگی قابل تعمیم در بسیاری موضوعات است.

موفق باشید

ناشناس نوشته:

جناب علی رضا
حقیر در علم حدیث سررشته ندارد و البته نیازی هم در میان نبوده است برای محدث و عربی دان شدن
سخن از مغبچه رهزن دل و دین است و گریه شام و سحر . کس قصد شرکت در جهل مورد اشاره سرکار و فساد در دین ندارد، نگران مباشید ، فارسی نبویسید

کانال رسمی گنجور در تلگرام