گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

چو زر عزیز وجود است نظم من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

گلهای جاویدان » شمارهٔ ؟#۱ » (شور) (۰۳:۳۹ - ۰۶:۰۸) نوازندگان: ناشناخته ۱ (‎سنتور) ; حسین تهرانی (‎ضرب / تنبک) ; خالدی، مهدی (‎ویولن) خواننده آواز: عبدالعلی وزیری سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر ۹۱ دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الاول ۹۲۶ یا ۹۲۶ هجری قمری » تصویر ۱۰۱ دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر ۱۱۹ کتاب خواجه حافظ شیرازی مورخ ۱۲۸۰ هجری قمری » تصویر ۱۹۲ دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر ۱۷۰ دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در هند در قرن سیزدهم هجری قمری » تصویر ۱۵۴

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۹۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس نوشته:

بنام خدا
نظر مشهور راجع به بیت اول ودوم آنست که اشاره به رسول گرامی اسلام دارد
دروصف آن حضرت سخن بسیاراست اما جگونه است که بیان حافظ زنده تروجذابتر ازتوصیفات
معمولی به نظر میآید
پاسخ آنست که در شعر خوب معانی خارج ازقالب های ذهنی وتفکرات روزمره مطرح میشود وتاثیر دیگری دارد
اگرما بتوانیم هرمطلبی را که در حافظه داریم خارج از قالبهای ذهنی به شکل نو وزنده بفهمیم توفیق مهمی است
اصولا کیفیت دانستن نکته ای مهم است ولی غالبا در تعلیم وتعلم کمیت را کافی میدانیم وگمان داریم که این دانستگی ها که داریم مارا کفایت میکند ولی کفایت نمیکند
مثلا شاید گمان داریم که معنی لااله الا الله را دانسته ایم ولی اینطور نیست هرکس این معنی را درست بفهمد رستگار است “قولو لا اله الا الله تفلحوا”

👆☹

مرضیه نوشته:

این شعر در وصف پیامبر اکرم گفته شده و بسیار دلنشین است.

👆☹

MARZIEH نوشته:

در مصرع پنجم(خیال آب خضر بست جام اسکندر)
در بعضی از جاها جام کیخسرو گفته شده است.
کدام یک درست تر است؟

👆☹

ﮐﻤﯿﻞ نوشته:

ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﻣﯿﮕﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﯾﮏ ﯾﺎ ﺩﻭ ﺑﯿﺖ ﺩﺭ ﻭﺻﻒ ﺣﻀﺮﺕ ﺧﺘﻤﯽ ﻣﺭﺗﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ را ﺩﺭ ﻭﺻﻒ ﺍﻭ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

👆☹

هستی اسدی نوشته:

سلام دوستان. همان طور که همه میدانید این شعر در وصف پیامبر اکرم سروده شده. بسیار بسیار زیبا و دلنشین است و بسیار هنرمندانه اشاره به امی بودن پیامبر اکرم کرده.

👆☹

مبارزه با مصادره کننده گان حافظ نوشته:

ابوالفوارس مذکور (شاه شجاع)،به همراه برادرانش پدر خود (بها ءالدوله)

را در اصفهان کور کرد تا به قدرت رسد . وی که خواندن و نوشتن هم نمی

دانست از هیچ ظلم و خونریزی فرو گذار نکرد و اوست که ممدوح حافظ

است نه پیام آور اسلام !

هنر نکرد به مکتب نرفت و خط ننوشت ولو معلم صدها چو تو موسوس شد

عجب ز شاعر جویای درهم و دینار به هر که زر دهد او را انیس و مونس شد

بی گمان ، زیباترین اشعار فارسی از آن حافظ است و دیوان وی آکنده از

مضامین بلند عرفانی ، انتقادی و… می باشد ولی شاید همین زیبایی

به همراه چند وجهی بودن پاره یی مفاهیم ، کاربرد برخی اصطلاحات و

استعارات خاص و عدم توجه خواننده به جغرافیای زمان و مکان پدیده ،

خواننده و مخاطب را در برداشت ها ، گاهی دچار خطا و سو ء تفاهم

نموده باشد .

👆☹

مریم نوشته:

در شان ختمی مرتبت سروده شده

👆☹

امین کیخا نوشته:

اگر این شعر هم در مقام حضرت ختمی مرتبت نباشد جانم به قربانش اما درود به کسی که تعصب و توزش پیش نگیرد و با انانکه مثل ما فکر نمی کنند سخت گیری نکند که مهربانی و بزرگواری و برتابیدن دیگران بنیادی است که نمی شود انرا نادیده گرفت و تند روی چهره پاک ختمی مرتبت جانم و جان فرزندانم به قربانش را تیره می نماید درود به مومن بزرگوار به درستکار درون بین و مدارای با مردم و کمتر ازاری و بیش بخشی

👆☹

حمید نوشته:

سلام . خیلی ممنون . اللهم صلّی علی محمّد و آل محمّد .

👆☹

لادن نوشته:

مصرع دوم بیت اول :
دل رمیده ما را انیس و مونس شد

👆☹

سارینا نوشته:

با سلام لطفا معنی غزلیات را بنویسید

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

در باب امی بودن حصرت ختمی مرتبت، برخی بر این باورند که واژه امی منسوب به مکه معظمه است که گویا ام القرا خوانده میشده است. بهتر است از نسبت دادن واژه های نگار و غمزه به حضرت بپرهیزیم و به یاد بداریم که در گذشته نگاران اگر به مکتب هم میرفته اند، خط نوشتن نمی آموختند، که گفته اند:

لا تعلموهن الکتابت. و الله اعلم

👆☹

زهرا نوشته:

لطفا معنی کامل این شعر رو بذارید من برای تحقیق لازم دارم اما هر جا میرم فقط معنی کلمات رو گذاشته
ممنون از شما.

👆☹

زهرا نوشته:

لطفا معنی هر بیت این شعر را بنویسید من برای یک تحقیق لازم دارم اما توی هر سایتی می روم شعر را نوشه اما فقط معنی کلمات رو نوشته بود
ممنون

👆☹

شمس الحق نوشته:

از فرمایش جناب دکتر در نقد بیت رعنای حافظ عجب دارم . عجب بسیار!!

👆☹

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

درود بر دوستان عزیز :
این که پیامبر اکرم مقامش بالاست حرفی نیست ولی این که به مکتب نرفته و خط ننوشته توهین بسیار بزرگی بر پیامبر عظیم ما است . خداوند می فرماید ما به او وحی می کنین و خداوند به او می فرماید بخوان یا محمد( ص) و… و ما انسان های قشری فریاد می زنین او بی سواد بوده است و معلم ندیده و خط ننوشته است . ؟؟؟؟!!!! زهی جای بی شرمی معلم او خدای بزرگ و سرچشمه ی علمش وحی خداوند و حالا ما آ»ده ایم سخن یک عده زاه%D

👆☹

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

ملاک قرار دادهایم . این غزل اصلا به پیامبر گرامی مربوط نیست و کسانی که مربوط می کنند اصلا یا منتوجه نیستند یا مطالعه ندارند . ابوالفوارس دائم الخمر کجا و پیامبر بزرگ اسلام . منبع علم پیامبر از مخزن وحی است و منبع علم ابوالفوارس سخنان مثلا ملا قاصی عضد و غیره .

👆☹

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

اما اینکه حافظ این غزلرا در مورد پیامبر نوشته است خطاست . اگر شاه شجاع پدر خود امیر مبارزالدین را کور و زندانی کر برای جلوگیری از ظلم بیشتر بود چیزی که رسم آن روزگار بود و حتی در دوره ما پدر پسر را به خاطر عقاید فاسد می کشد . اما شاه شجاع خیلی ملایمتر از پدر گام بر می دارد و هر جا می لغزد حافظ نیش طنز را به سراغش می فرستد . حافظ ۲۶ سال در دربارراین شاه بوده و او را ستوده است و سرزنش کرده است . هیچ کسی جرات سرزنش شاه شجاع را نداشت جز حافظ . هم نوش داشت و هم نیش . اما در دوره ی دوم حکومت شاه شجاع از سال۷۶۲ به بعد که شاه شجاع پای جای پای پدر می گذارد و به مردم ظلم می کند حافظ هم سر ناسازگاری باز می کند و تا پای دار هم می رود و دوسال تبعید یزد را هم به جان می خرد . باشد سرفرصت شرح این غزل را خدمت دوستان عرضه کنم . غزل در مورد شاه شجاع است .

👆☹

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

این هم شرح کوتاهی بر غزل فوق ک
=======================
تاریخ و شان نزول غزل :
در غزل های پیشین به عرض رسانیدیم که ابو اسحاق برای میانجگری بین او و امیر مبارزالدین دانشمند مجلس خویش( مولانا عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغادر ) و به زبان ساده تر مولانا قاضی عضدرا به دربار امبر مبارزالدین می فرستد. هر چند امیر با احترام فراوانی با او روبه رو می شود و پنجاه هزار سکه نیز تقدیم ایشان و ده هزار هم تقدیم همراهانش می نماید ولی قرار داد صلح را نمی پذیرد . در ایامی که مولانا عضد در دربار امیر مبارزالدین بوده شاه شجاع فرزند کوچک امیر علاقه ی وافری نسبت به او پیدا کرده و در همان ایام کم مطالب بسیار مهمی از او می موزد و به قولی یک شب راه صد شبه می پیماید و این از هوش سرشار شاه شجاعی بوده است که در هفت سالگی قرآن را حفظ بوده است و عربی را نیز خوب می دانست و اشعار عربی بسیار زیبا می سرود و گویند شعر عربی را با یکبار شنیدن حفظ می کرد و این کودک مدرسه نرفته فقط در ارتباط با چنین دانشمندانی توانست یکی از نوابغ عصر خود گردد . چهره ی زیبا و اندام سرو مانند و قدرت او در شمشیر زنی و تیراندازی و از طرفی دانستن جمیع علوم زمان خود ، از این نوجوان مردی بسیار فاضل و دوراندیش ساخته بود که از قصای روزگار با حافظ در یک راستا قرار گرفت و حافظ که خود شاهد بود این نوجوان مدرسه ای نرفته و خطی از خطاطی نیاموخته است و فقط مطابق ذوق و شوق خود از هر دانشمندی که در مسیرش واقع می شد مطالبی آموزنده می گرفت و حفظ می کرد نوشت :
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده مـــا را رفیق و مونس شد
نگار من کــــه به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
بنابراین دوستانی که این را به پیامبر نسبت می دهند و غیره ، بیشتر باید تحقیق نمایند .
تاریخ سرایش غزل قبلا به عرض رسانیده این ۷۶۰ سال پیروزی شاه شجاع بر پدرش امیر مبارزالدین است

شرح غزل ۱۷۶
بیت۱
ستاره‌ای بدرخشید و مـاه مجلس شد
دل رمیده مــا را رفیق و مـونس شد
شرح :
ستاره و ماه مجلس استعاره از شاه شجاع است که در سال ۷۶۰ سال با اسیر کردن پدر جای او نشست .شاه شجاع در این سال ( متولد ۷۳۳ ق ) بیست و هفت داشت و این جوان رشید و هنرمند که در سن هفت سالگی قرآن را حفظ بود و به زبان عربی و ترکی و فارسی مسلط بود . به دلیل هوش سرشاری که داشت توانست از دانشمندان زمان خود بهره های فراوانی ببرد به طوریکه در مقدمه گفته شد در مدت زمانی که قاضی عضد برای برقراری صلح بین ابواسحاق و امیر مبارزالدین به سپاه او رفته بود ، شاه شجاع نوجوان توانست شرح مختصر ابن حاجب را که از تالیفات مهم قاضی عضد بود نزد او فرا گیرد . علاقه ی او به شعر باعث شده بود که شاعران بزرگ شیراز مانند خواجوی کرمانی ، عبید زاکانی ، حافظ و… گرد خود جمع کند و قبل از تصرف شیراز نیز با این شاعران مکاتبه می کرد . حال آن کودک دیروزی امروز چون ماهی درخشان دل از پیر و جوان برده و با دانش و علم و معرفتی که دارد همدم و مونس بزرگان علمی شیراز چون حافظ گشته است .
حافظ در این بیت بسیار دقیق مراحل رشد و نمو شاه شجاع را به نمایش می گذارد . از زمانی که در یزد نزد پدر بوده و با او مکاتبه داشته است تا زمانی که جای پدر تکیه زده و مجالس علمی او را دانشمنادان بزرگی چون عماد فقیه و حافظ و … تشکیل می دادند .
بیت ۲
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صــــد مـدرس شد
شرح :
شاه شجاع اگر چه مکتبخانه ندیده ولی از دیگران آن چه آموخته کمتر از مدرسه نبوده است . در تاریخ آل مظفر می خوانیم که امیر مبارزالدین از آغاز کار گرفتار جنگ های داخلی و مخصوصا با ابو اسحاق بوده است و اکثرا فرزندانش در این جنگ ها همراه او بودند و مشاورینی که او را همراهی می کردند در حقیقت در طی سفر شاهزادگان را نیز آموزش می دادند . چنان که شاه شجاع در هفت سالگی سر آمد علوم زمان خود بود و گفتیم در تصرف شیراز وقتی مولانا عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغفار یعنی همان قاضی عضدالدین ایجی وقتی برای ایجاد صلح به اردوی امیر وارد شد چند ماهی که در اردوی امیر بود ، امیر از او خواست تا علومی را که می داند به فرزندش شاه شجاع بیاموزد و او که از مشاهیر زمان خود بود شرح مختصر ابن حاجب که از تالیفات خودش بود با او مباحثه کرد و این خود یکی از سرمایه های علمی و ادبی شاه شجاع بود . بنابراین شاه شجاع مدرسه نرفته بود ولی نشست و برخاستش با اهل علم او را در تمام امور سرآمد روزگار خویش کرده بود واین که این بیت در شان شاه شجاع سروده شده است طبق نوشته ی بزرگانی چون دکتر غنی و عباس اقبال و … شکی نیست . اما افرادی هستند که آن را به پیامبر هم نسبت می دهند . نسبت دادن این غزل به پیامبر عظیم الشان اسلام صحیح نیست . چون پیامبر به منبع لایزال وحی متصل بود و این که می گویند بی سواد بوده است اصلا صحیح نیست . چون با این سخن که من شهر علمم و علی درب آن جور در نمی آید . می ماند نوشتن و خط . شاه شجاع هم در هفت سالگی چندان آشنا به خط نبود . قرآن را حفظ بود و جواب مسایل فقهی قیهان بزرگی چون عماد را می داد ولی خط و نوشتن را بعدا آموخت . و این که حافظ می فرماید نگار من به مکتب نرفت واقعیت است . شاه شجاع مکتبخانه ای که رسم زمانش بود نرفته بود ولی استفاده ی او از بزرگان و ادیبان تا آن حدی بود که در هفت سالگی خود مدرس مسایل مختلف باشد . اما بعد ها در خطاطی هم از خط نویسان بزرگ زمان خود شد و شرح کشاف به خط شاه شجاع سند بسیار با ارزشی از زیبا نویسی این شاه جوان است .شاید بهترین واژه برای بیان این مطلب امی دانا ضمیر باشد . نه امی بی سوادی که گیج و گنگ باشد . به هرحال خواجه می فرماید :
درست است که شاه شجاع به مکتبخانه نرفته بود ولی در علوم زمان خود چنان مهارتی داشت که مسله آموز صد مدرس گشته بود و بزرگان علمی کشور از او رفع اشکال می نمودند .
بیت ۳
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صــبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
شرح :
همان طور که باد صبا خود را فدا می کند تا گل های نسرین و نرگس را شکوفا کند ، عاشقان شاه شجاع هم در آرزوی دیدن عارض چون ماهش جان خود را فدا می کردند . یعنی عاشقان شاه شجاع آرزو داشتند که جان خود را فدای یک لحظه دیدن او نمایند بیت ۴
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نـــگه کن که میر مجلس شد
شرح :
گفتیم در زمان حکومت امیر مبارزالدین به علت دلبستگی خاصی که حافظ به ابو اسحاق داشت مورد نظر امیر مبارزالدین واقع نشد و از کار دیوانی کنار گذاشته شد و حافظ با فقر و فلاکت زندگی می کرد و اگر یاری دوستانش نبود چه بسا از گرسنگی می مرد . اما ظلم های امیر مبارزالدین ، دامن خود را نیز گرفت و شاه شجاع با کودتایی او را از تخت پایین کشید و خود جای او نشست و پدر را کور و زندانی نمود . از آن جایی که شاه شجاع دور از چشم پدر با حافظ رابطه داشت و او را یاری می کرد و نیز در نوشتن و آموزش شعر از او کمک می گرفت با دست یافتن به قدرت حافظ نیز جانی تازه گرفت و چنان که می بینیم می فرماید از گوشه ی میخانه مرا بر سر ایوان نشاند و این گدای شهر را آورد و امیر مجلس بزرگان کرد . این بیت کاملا تاریخ سرایش آن را نشان می دهد یعنی سال ۷۶۰ سالی که به تخت نشسته است و حافظ را از فلاکت نجات داده است .
بیت ۵
خیال آب خضـــر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطـان ابوالفوارس شد
شرح :
حافظ دست از نوشیدن شراب خضر و جام اسکند برداشت که امیدش آن بود که جرعه ای ای از شرابی را که شاه شجاع می نوشد به او بنوشاند که این جرعه ای که از جان شاه شجاع می نوشید و از آب خضر و جام سکندر برایش باارزش تر بود .
بیت ۶:
طربسـرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
شرح :
خانه ی طرب و شادمانی حال دیگر آباد خواهد شد زیرا مهندسی آن را کمان ابروی یار من شاه شجاع بر عهده گرفته است و چنین ساختمانی که مهندسش شخصی چون شاه شجاع باشد خراب نخواهد شد . منظور این است که دوران امیر مبارزالدین تمام شده است و دوران شادی و شعف جای آن را فراگرفته است و هر گز پایانی ندارد .
بیت ۷
لب از ترشح می پاک کن برای خــدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
شرح :
لبانت را از قطرات شرابی که از اطراف آن می چکد ترا به خاطر پاک کن که این قطرات شراب به نظرم می آورد که مرتکب هزاران گناه گشته ام . چرا که مرا تشویق به نوشیدن شراب می نماید و وسوسه می کند که دگر باره شراب بنوشم .
بیت ۸
کرشمــــــه تو شرابی به اشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
کرشمه های تو ( شاه شجاع ) چنان شرابی را بمن نوشانده است که با نوشیدن آن علم از کار افتاد و عقل کاوش گر از حرکت باز ماند یعنی مستی این شراب علم و عقل را از کار انداخت .
بیت ۹
چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای ایــن مس شد
شرح :
نظم من مانند زر عزیز و ارزشمند است زیرا که که مورد پذیرش شاه شجاع قرار گرفته است و و آثارم را هم مانند زر همه گرامی خواهند داشت زیرا که دولتمردان هم آن را پذیرفتند و و چون کیمیایی یلافتند این که دولتمردان اشعار مرا ارزش نهادند گویی اشعارم مسی بود که با نظر کیمیایی آن ها به زر تبدیل شد .
بیت ۱۰
ز راه میکده یاران عـــــــــنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
شرح :
از راه میکده ای دوستان باز گردید که حافظ از این راه رفت و هست و نیست خود را فدای شراب کرد و مفلس و بیچاره باز گشت .

👆☹

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

تاریخ و شان نزول غزل :
در غزل های پیشین به عرض رسانیدیم که ابو اسحاق برای میانجگری بین او و امیر مبارزالدین دانشمند مجلس خویش( مولانا عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغادر ) و به زبان ساده تر مولانا قاضی عضدرا به دربار امبر مبارزالدین می فرستد. هر چند امیر با احترام فراوانی با او روبه رو می شود و پنجاه هزار سکه نیز تقدیم ایشان و ده هزار هم تقدیم همراهانش می نماید ولی قرار داد صلح را نمی پذیرد . در ایامی که مولانا عضد در دربار امیر مبارزالدین بوده شاه شجاع فرزند کوچک امیر علاقه ی وافری نسبت به او پیدا کرده و در همان ایام کم مطالب بسیار مهمی از او می موزد و به قولی یک شب راه صد شبه می پیماید و این از هوش سرشار شاه شجاعی بوده است که در هفت سالگی قرآن را حفظ بوده است و عربی را نیز خوب می دانست و اشعار عربی بسیار زیبا می سرود و گویند شعر عربی را با یکبار شنیدن حفظ می کرد و این کودک مدرسه نرفته فقط در ارتباط با چنین دانشمندانی توانست یکی از نوابغ عصر خود گردد . چهره ی زیبا و اندام سرو مانند و قدرت او در شمشیر زنی و تیراندازی و از طرفی دانستن جمیع علوم زمان خود ، از این نوجوان مردی بسیار فاضل و دوراندیش ساخته بود که از قصای روزگار با حافظ در یک راستا قرار گرفت و حافظ که خود شاهد بود این نوجوان مدرسه ای نرفته و خطی از خطاطی نیاموخته است و فقط مطابق ذوق و شوق خود از هر دانشمندی که در مسیرش واقع می شد مطالبی آموزنده می گرفت و حفظ می کرد نوشت :
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده مـــا را رفیق و مونس شد
نگار من کــــه به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
بنابراین دوستانی که این را به پیامبر نسبت می دهند و غیره ، بیشتر باید تحقیق نمایند .
تاریخ سرایش غزل قبلا به عرض رسانیده این ۷۶۰ سال پیروزی شاه شجاع بر پدرش امیر مبارزالدین است

شرح غزل ۱۷۶
بیت۱
ستاره‌ای بدرخشید و مـاه مجلس شد
دل رمیده مــا را رفیق و مـونس شد
شرح :
ستاره و ماه مجلس استعاره از شاه شجاع است که در سال ۷۶۰ سال با اسیر کردن پدر جای او نشست .شاه شجاع در این سال ( متولد ۷۳۳ ق ) بیست و هفت داشت و این جوان رشید و هنرمند که در سن هفت سالگی قرآن را حفظ بود و به زبان عربی و ترکی و فارسی مسلط بود . به دلیل هوش سرشاری که داشت توانست از دانشمندان زمان خود بهره های فراوانی ببرد به طوریکه در مقدمه گفته شد در مدت زمانی که قاضی عضد برای برقراری صلح بین ابواسحاق و امیر مبارزالدین به سپاه او رفته بود ، شاه شجاع نوجوان توانست شرح مختصر ابن حاجب را که از تالیفات مهم قاضی عضد بود نزد او فرا گیرد . علاقه ی او به شعر باعث شده بود که شاعران بزرگ شیراز مانند خواجوی کرمانی ، عبید زاکانی ، حافظ و… گرد خود جمع کند و قبل از تصرف شیراز نیز با این شاعران مکاتبه می کرد . حال آن کودک دیروزی امروز چون ماهی درخشان دل از پیر و جوان برده و با دانش و علم و معرفتی که دارد همدم و مونس بزرگان علمی شیراز چون حافظ گشته است .
حافظ در این بیت بسیار دقیق مراحل رشد و نمو شاه شجاع را به نمایش می گذارد . از زمانی که در یزد نزد پدر بوده و با او مکاتبه داشته است تا زمانی که جای پدر تکیه زده و مجالس علمی او را دانشمنادان بزرگی چون عماد فقیه و حافظ و … تشکیل می دادند .
بیت ۲
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صــــد مـدرس شد
شرح :
شاه شجاع اگر چه مکتبخانه ندیده ولی از دیگران آن چه آموخته کمتر از مدرسه نبوده است . در تاریخ آل مظفر می خوانیم که امیر مبارزالدین از آغاز کار گرفتار جنگ های داخلی و مخصوصا با ابو اسحاق بوده است و اکثرا فرزندانش در این جنگ ها همراه او بودند و مشاورینی که او را همراهی می کردند در حقیقت در طی سفر شاهزادگان را نیز آموزش می دادند . چنان که شاه شجاع در هفت سالگی سر آمد علوم زمان خود بود و گفتیم در تصرف شیراز وقتی مولانا عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغفار یعنی همان قاضی عضدالدین ایجی وقتی برای ایجاد صلح به اردوی امیر وارد شد چند ماهی که در اردوی امیر بود ، امیر از او خواست تا علومی را که می داند به فرزندش شاه شجاع بیاموزد و او که از مشاهیر زمان خود بود شرح مختصر ابن حاجب که از تالیفات خودش بود با او مباحثه کرد و این خود یکی از سرمایه های علمی و ادبی شاه شجاع بود . بنابراین شاه شجاع مدرسه نرفته بود ولی نشست و برخاستش با اهل علم او را در تمام امور سرآمد روزگار خویش کرده بود واین که این بیت در شان شاه شجاع سروده شده است طبق نوشته ی بزرگانی چون دکتر غنی و عباس اقبال و … شکی نیست . اما افرادی هستند که آن را به پیامبر هم نسبت می دهند . نسبت دادن این غزل به پیامبر عظیم الشان اسلام صحیح نیست . چون پیامبر به منبع لایزال وحی متصل بود و این که می گویند بی سواد بوده است اصلا صحیح نیست . چون با این سخن که من شهر علمم و علی درب آن جور در نمی آید . می ماند نوشتن و خط . شاه شجاع هم در هفت سالگی چندان آشنا به خط نبود . قرآن را حفظ بود و جواب مسایل فقهی قیهان بزرگی چون عماد را می داد ولی خط و نوشتن را بعدا آموخت . و این که حافظ می فرماید نگار من به مکتب نرفت واقعیت است . شاه شجاع مکتبخانه ای که رسم زمانش بود نرفته بود ولی استفاده ی او از بزرگان و ادیبان تا آن حدی بود که در هفت سالگی خود مدرس مسایل مختلف باشد . اما بعد ها در خطاطی هم از خط نویسان بزرگ زمان خود شد و شرح کشاف به خط شاه شجاع سند بسیار با ارزشی از زیبا نویسی این شاه جوان است .شاید بهترین واژه برای بیان این مطلب امی دانا ضمیر باشد . نه امی بی سوادی که گیج و گنگ باشد . به هرحال خواجه می فرماید :
درست است که شاه شجاع به مکتبخانه نرفته بود ولی در علوم زمان خود چنان مهارتی داشت که مسله آموز صد مدرس گشته بود و بزرگان علمی کشور از او رفع اشکال می نمودند .
بیت ۳
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صــبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
شرح :
همان طور که باد صبا خود را فدا می کند تا گل های نسرین و نرگس را شکوفا کند ، عاشقان شاه شجاع هم در آرزوی دیدن عارض چون ماهش جان خود را فدا می کردند . یعنی عاشقان شاه شجاع آرزو داشتند که جان خود را فدای یک لحظه دیدن او نمایند بیت ۴
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نـــگه کن که میر مجلس شد
شرح :
گفتیم در زمان حکومت امیر مبارزالدین به علت دلبستگی خاصی که حافظ به ابو اسحاق داشت مورد نظر امیر مبارزالدین واقع نشد و از کار دیوانی کنار گذاشته شد و حافظ با فقر و فلاکت زندگی می کرد و اگر یاری دوستانش نبود چه بسا از گرسنگی می مرد . اما ظلم های امیر مبارزالدین ، دامن خود را نیز گرفت و شاه شجاع با کودتایی او را از تخت پایین کشید و خود جای او نشست و پدر را کور و زندانی نمود . از آن جایی که شاه شجاع دور از چشم پدر با حافظ رابطه داشت و او را یاری می کرد و نیز در نوشتن و آموزش شعر از او کمک می گرفت با دست یافتن به قدرت حافظ نیز جانی تازه گرفت و چنان که می بینیم می فرماید از گوشه ی میخانه مرا بر سر ایوان نشاند و این گدای شهر را آورد و امیر مجلس بزرگان کرد . این بیت کاملا تاریخ سرایش آن را نشان می دهد یعنی سال ۷۶۰ سالی که به تخت نشسته است و حافظ را از فلاکت نجات داده است .
بیت ۵
خیال آب خضـــر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطـان ابوالفوارس شد
شرح :
حافظ دست از نوشیدن شراب خضر و جام اسکند برداشت که امیدش آن بود که جرعه ای ای از شرابی را که شاه شجاع می نوشد به او بنوشاند که این جرعه ای که از جان شاه شجاع می نوشید و از آب خضر و جام سکندر برایش باارزش تر بود .
بیت ۶:
طربسـرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
شرح :
خانه ی طرب و شادمانی حال دیگر آباد خواهد شد زیرا مهندسی آن را کمان ابروی یار من شاه شجاع بر عهده گرفته است و چنین ساختمانی که مهندسش شخصی چون شاه شجاع باشد خراب نخواهد شد . منظور این است که دوران امیر مبارزالدین تمام شده است و دوران شادی و شعف جای آن را فراگرفته است و هر گز پایانی ندارد .
بیت ۷
لب از ترشح می پاک کن برای خــدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
شرح :
لبانت را از قطرات شرابی که از اطراف آن می چکد ترا به خاطر پاک کن که این قطرات شراب به نظرم می آورد که مرتکب هزاران گناه گشته ام . چرا که مرا تشویق به نوشیدن شراب می نماید و وسوسه می کند که دگر باره شراب بنوشم .
بیت ۸
کرشمــــــه تو شرابی به اشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
کرشمه های تو ( شاه شجاع ) چنان شرابی را بمن نوشانده است که با نوشیدن آن علم از کار افتاد و عقل کاوش گر از حرکت باز ماند یعنی مستی این شراب علم و عقل را از کار انداخت .
بیت ۹
چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای ایــن مس شد
شرح :
نظم من مانند زر عزیز و ارزشمند است زیرا که که مورد پذیرش شاه شجاع قرار گرفته است و و آثارم را هم مانند زر همه گرامی خواهند داشت زیرا که دولتمردان هم آن را پذیرفتند و و چون کیمیایی یلافتند این که دولتمردان اشعار مرا ارزش نهادند گویی اشعارم مسی بود که با نظر کیمیایی آن ها به زر تبدیل شد .
بیت ۱۰
ز راه میکده یاران عـــــــــنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
شرح :
از راه میکده ای دوستان باز گردید که حافظ از این راه رفت و هست و نیست خود را فدای شراب کرد و مفلس و بیچاره باز گشت .

👆☹

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

بحر و وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن ( بحر مجتث مثمن مقصور )
تاریخ و شان نزول غزل :
در غزل های پیشین به عرض رسانیدیم که ابو اسحاق برای میانجگری بین او و امیر مبارزالدین دانشمند مجلس خویش( مولانا عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغادر ) و به زبان ساده تر مولانا قاضی عضدرا به دربار امبر مبارزالدین می فرستد. هر چند امیر با احترام فراوانی با او روبه رو می شود و پنجاه هزار سکه نیز تقدیم ایشان و ده هزار هم تقدیم همراهانش می نماید ولی قرار داد صلح را نمی پذیرد . در ایامی که مولانا عضد در دربار امیر مبارزالدین بوده شاه شجاع فرزند کوچک امیر علاقه ی وافری نسبت به او پیدا کرده و در همان ایام کم مطالب بسیار مهمی از او می موزد و به قولی یک شب راه صد شبه می پیماید و این از هوش سرشار شاه شجاعی بوده است که در هفت سالگی قرآن را حفظ بوده است و عربی را نیز خوب می دانست و اشعار عربی بسیار زیبا می سرود و گویند شعر عربی را با یکبار شنیدن حفظ می کرد و این کودک مدرسه نرفته فقط در ارتباط با چنین دانشمندانی توانست یکی از نوابغ عصر خود گردد . چهره ی زیبا و اندام سرو مانند و قدرت او در شمشیر زنی و تیراندازی و از طرفی دانستن جمیع علوم زمان خود ، از این نوجوان مردی بسیار فاضل و دوراندیش ساخته بود که از قصای روزگار با حافظ در یک راستا قرار گرفت و حافظ که خود شاهد بود این نوجوان مدرسه ای نرفته و خطی از خطاطی نیاموخته است و فقط مطابق ذوق و شوق خود از هر دانشمندی که در مسیرش واقع می شد مطالبی آموزنده می گرفت و حفظ می کرد نوشت :
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده مـــا را رفیق و مونس شد
نگار من کــــه به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
بنابراین دوستانی که این را به پیامبر نسبت می دهند و غیره ، بیشتر باید تحقیق نمایند .
تاریخ سرایش غزل قبلا به عرض رسانیده این ۷۶۰ سال پیروزی شاه شجاع بر پدرش امیر مبارزالدین است

شرح غزل ۱۷۶
بیت۱
ستاره‌ای بدرخشید و مـاه مجلس شد
دل رمیده مــا را رفیق و مـونس شد
شرح :
ستاره و ماه مجلس استعاره از شاه شجاع است که در سال ۷۶۰ سال با اسیر کردن پدر جای او نشست .شاه شجاع در این سال ( متولد ۷۳۳ ق ) بیست و هفت داشت و این جوان رشید و هنرمند که در سن هفت سالگی قرآن را حفظ بود و به زبان عربی و ترکی و فارسی مسلط بود . به دلیل هوش سرشاری که داشت توانست از دانشمندان زمان خود بهره های فراوانی ببرد به طوریکه در مقدمه گفته شد در مدت زمانی که قاضی عضد برای برقراری صلح بین ابواسحاق و امیر مبارزالدین به سپاه او رفته بود ، شاه شجاع نوجوان توانست شرح مختصر ابن حاجب را که از تالیفات مهم قاضی عضد بود نزد او فرا گیرد . علاقه ی او به شعر باعث شده بود که شاعران بزرگ شیراز مانند خواجوی کرمانی ، عبید زاکانی ، حافظ و… گرد خود جمع کند و قبل از تصرف شیراز نیز با این شاعران مکاتبه می کرد . حال آن کودک دیروزی امروز چون ماهی درخشان دل از پیر و جوان برده و با دانش و علم و معرفتی که دارد همدم و مونس بزرگان علمی شیراز چون حافظ گشته است .
حافظ در این بیت بسیار دقیق مراحل رشد و نمو شاه شجاع را به نمایش می گذارد . از زمانی که در یزد نزد پدر بوده و با او مکاتبه داشته است تا زمانی که جای پدر تکیه زده و مجالس علمی او را دانشمنادان بزرگی چون عماد فقیه و حافظ و … تشکیل می دادند .
بیت ۲
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صــــد مـدرس شد
شرح :
شاه شجاع اگر چه مکتبخانه ندیده ولی از دیگران آن چه آموخته کمتر از مدرسه نبوده است . در تاریخ آل مظفر می خوانیم که امیر مبارزالدین از آغاز کار گرفتار جنگ های داخلی و مخصوصا با ابو اسحاق بوده است و اکثرا فرزندانش در این جنگ ها همراه او بودند و مشاورینی که او را همراهی می کردند در حقیقت در طی سفر شاهزادگان را نیز آموزش می دادند . چنان که شاه شجاع در هفت سالگی سر آمد علوم زمان خود بود و گفتیم در تصرف شیراز وقتی مولانا عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغفار یعنی همان قاضی عضدالدین ایجی وقتی برای ایجاد صلح به اردوی امیر وارد شد چند ماهی که در اردوی امیر بود ، امیر از او خواست تا علومی را که می داند به فرزندش شاه شجاع بیاموزد و او که از مشاهیر زمان خود بود شرح مختصر ابن حاجب که از تالیفات خودش بود با او مباحثه کرد و این خود یکی از سرمایه های علمی و ادبی شاه شجاع بود . بنابراین شاه شجاع مدرسه نرفته بود ولی نشست و برخاستش با اهل علم او را در تمام امور سرآمد روزگار خویش کرده بود واین که این بیت در شان شاه شجاع سروده شده است طبق نوشته ی بزرگانی چون دکتر غنی و عباس اقبال و … شکی نیست . اما افرادی هستند که آن را به پیامبر هم نسبت می دهند . نسبت دادن این غزل به پیامبر عظیم الشان اسلام صحیح نیست . چون پیامبر به منبع لایزال وحی متصل بود و این که می گویند بی سواد بوده است اصلا صحیح نیست . چون با این سخن که من شهر علمم و علی درب آن جور در نمی آید . می ماند نوشتن و خط . شاه شجاع هم در هفت سالگی چندان آشنا به خط نبود . قرآن را حفظ بود و جواب مسایل فقهی قیهان بزرگی چون عماد را می داد ولی خط و نوشتن را بعدا آموخت . و این که حافظ می فرماید نگار من به مکتب نرفت واقعیت است . شاه شجاع مکتبخانه ای که رسم زمانش بود نرفته بود ولی استفاده ی او از بزرگان و ادیبان تا آن حدی بود که در هفت سالگی خود مدرس مسایل مختلف باشد . اما بعد ها در خطاطی هم از خط نویسان بزرگ زمان خود شد و شرح کشاف به خط شاه شجاع سند بسیار با ارزشی از زیبا نویسی این شاه جوان است .شاید بهترین واژه برای بیان این مطلب امی دانا ضمیر باشد . نه امی بی سوادی که گیج و گنگ باشد . به هرحال خواجه می فرماید :
درست است که شاه شجاع به مکتبخانه نرفته بود ولی در علوم زمان خود چنان مهارتی داشت که مسله آموز صد مدرس گشته بود و بزرگان علمی کشور از او رفع اشکال می نمودند .
بیت ۳
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صــبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
شرح :
همان طور که باد صبا خود را فدا می کند تا گل های نسرین و نرگس را شکوفا کند ، عاشقان شاه شجاع هم در آرزوی دیدن عارض چون ماهش جان خود را فدا می کردند . یعنی عاشقان شاه شجاع آرزو داشتند که جان خود را فدای یک لحظه دیدن او نمایند بیت ۴
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نـــگه کن که میر مجلس شد
شرح :
گفتیم در زمان حکومت امیر مبارزالدین به علت دلبستگی خاصی که حافظ به ابو اسحاق داشت مورد نظر امیر مبارزالدین واقع نشد و از کار دیوانی کنار گذاشته شد و حافظ با فقر و فلاکت زندگی می کرد و اگر یاری دوستانش نبود چه بسا از گرسنگی می مرد . اما ظلم های امیر مبارزالدین ، دامن خود را نیز گرفت و شاه شجاع با کودتایی او را از تخت پایین کشید و خود جای او نشست و پدر را کور و زندانی نمود . از آن جایی که شاه شجاع دور از چشم پدر با حافظ رابطه داشت و او را یاری می کرد و نیز در نوشتن و آموزش شعر از او کمک می گرفت با دست یافتن به قدرت حافظ نیز جانی تازه گرفت و چنان که می بینیم می فرماید از گوشه ی میخانه مرا بر سر ایوان نشاند و این گدای شهر را آورد و امیر مجلس بزرگان کرد . این بیت کاملا تاریخ سرایش آن را نشان می دهد یعنی سال ۷۶۰ سالی که به تخت نشسته است و حافظ را از فلاکت نجات داده است .
بیت ۵
خیال آب خضـــر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطـان ابوالفوارس شد
شرح :
حافظ دست از نوشیدن شراب خضر و جام اسکند برداشت که امیدش آن بود که جرعه ای ای از شرابی را که شاه شجاع می نوشد به او بنوشاند که این جرعه ای که از جان شاه شجاع می نوشید و از آب خضر و جام سکندر برایش باارزش تر بود .
بیت ۶:
طربسـرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
شرح :
خانه ی طرب و شادمانی حال دیگر آباد خواهد شد زیرا مهندسی آن را کمان ابروی یار من شاه شجاع بر عهده گرفته است و چنین ساختمانی که مهندسش شخصی چون شاه شجاع باشد خراب نخواهد شد . منظور این است که دوران امیر مبارزالدین تمام شده است و دوران شادی و شعف جای آن را فراگرفته است و هر گز پایانی ندارد .
بیت ۷
لب از ترشح می پاک کن برای خــدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
شرح :
لبانت را از قطرات شرابی که از اطراف آن می چکد ترا به خاطر پاک کن که این قطرات شراب به نظرم می آورد که مرتکب هزاران گناه گشته ام . چرا که مرا تشویق به نوشیدن شراب می نماید و وسوسه می کند که دگر باره شراب بنوشم .
بیت ۸
کرشمــــــه تو شرابی به اشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
کرشمه های تو ( شاه شجاع ) چنان شرابی را بمن نوشانده است که با نوشیدن آن علم از کار افتاد و عقل کاوش گر از حرکت باز ماند یعنی مستی این شراب علم و عقل را از کار انداخت .
بیت ۹
چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای ایــن مس شد
شرح :
نظم من مانند زر عزیز و ارزشمند است زیرا که که مورد پذیرش شاه شجاع قرار گرفته است و و آثارم را هم مانند زر همه گرامی خواهند داشت زیرا که دولتمردان هم آن را پذیرفتند و و چون کیمیایی یلافتند این که دولتمردان اشعار مرا ارزش نهادند گویی اشعارم مسی بود که با نظر کیمیایی آن ها به زر تبدیل شد .
بیت ۱۰
ز راه میکده یاران عـــــــــنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
شرح :
از راه میکده ای دوستان باز گردید که حافظ از این راه رفت و هست و نیست خود را فدای شراب کرد و مفلس و بیچاره باز گشت .

👆☹

عیسی نوشته:

آقای ترابی، درست است که در گذشته نگارها بعلت دیگری در مکتب خانه ها ممکن بود حضور بهم رسانند. ولی نگار من که به مکتب “نرفت”. ضمنا وقتی کمان ابرو جای انتساب به خداوند دارد، چه اشکالیست برای کابرد نگار در مورد حضرت ختمی مرتبت؟ چه اشکالیست اوج دوست داشتن را فریاد زدن؟ چه اشکالیست برای اثبات دوست داشتن زیباترین و جذاب ترین لغات را در بنیان هم فرو بردن و ترکیب بی بدیلی برای تحسین شخصی که لولاک لما خلقت الافلاک است، ساختن؟ مناقشه برآنچه بدیهی است، جای شگفتی دارد.

👆☹

عرفان نوشته:

عنکبوت، ٤٨ از قرآن کریم
“و ما کنتُ مِن قَبله ی مِن کِتاب و لا تَخُطُّه و بِیَمینِکَ اِذَا لَارْتابَالْمُبطِلونَ”
ترجمه ” و پیش از آن هیچ نوته ای نمی خواندی و با دست خود آن را نمی نوشتی که در آن صورت کجروان به شک می افتادند”
امّی بودن پیامبر (ص) توسط کلام خدا و مورخان و تاریخ نویسان تایید شده و شکی در این موضوع نیست
به نظر من هم این شعر به پیامبر خدا (ص) برمی گردد.

👆☹

حسین نوشته:

از ویژگی های منحصر به فرد شعر حافظ این است که شش پهلو صحبت می کند !!!
آخر چرا ؟؟

👆☹

منصور نوشته:

اگر اظهارات برخی دوستان مثل جناب سرخی صحیح باشد باید گفت حافظ نه یک عارف که شاعری متملق و چاپلوس و مجیزگوی قدرت بوده!!!

👆☹

رضا نوشته:

دوستان من تاریخ تولد حافظ و اون شاه رو دیدم حافظ ۲۰۰ سال قبل تر به دنیا اومده ممکن نیست برای او باشد این شعر
منبع = ویکی پیدیا

👆☹

رضا نوشته:

نکته دیگه هم گدای مجلس خوندن یه شاه زاده با عقل جور در نمیاد
اما پیامبر خب همه میدونیم که وضعش خوب نبوده

👆☹

شبرو نوشته:

سلام آقای رضا
سعدی خود را گدای شهر می خواند نه شخصی را که در ابیات قبل درباره ایشان می گفت. اگر به مصراع اول بیت چهارم دقت کنید خواهید دید که صحبت از سوم شخص غایب تمام شده و اشاره به اول شخص است.

👆☹

رضا نوشته:

بله دیدم اشتباه متوجه شدم
اما تاریخ تولد رو تو سایت ویکی پیدیا ببنید ۲۰۰ سال فاصله دارند از هم

👆☹

شمس الحق نوشته:

آقا رضا ملاقات مکرر حافظ با شاه شجاع در مجالس شاه اظهرمن الشمس است و تاریخ تولدی که حضرتعالی می فرمایید احتمالاً اشتباه است ، حقیر شخصاً به فرمایشات این دو بزرگوار ، جناب شرح سرخی و جناب شبرو صددرصد اعتماد دارم که سخن بیهوده نمی فرمایند و از ایشان تشکر میکنم و از جناب دکتر ترابی هم پوزش می خواهم . بنده هم مانند بسیاری تصور میکردم که این غزل مرتبط با پیامبر اکرم است ، چرا که دیگران و بزرگترها و والدین اینگونه می فرمودند ، اما مقاله مبسوط جناب شرح سرخی .. جای هیچ شکی باقی نمی گزارد و سپاسگزاری مجدد بنده از ایشان بدین جهت است که همچنانکه دکتر ترابی فرمود اصرار بر اینکه پیامبر اکرم امی و بیسواد بوده اند اهانت به ایشانست که طرف وحی خدایتعالی بوده اند و خود فرموده اند که من شهرعلمم و خداوند به ایشان می فرماید بخوان !

👆☹

محمد حسین نوشته:

حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) قیل از پیامبر شدن هم سواد داشته است

👆☹

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر استاد شمس الحق بزرگوار !
استاد ، قرآن صریحا اشاره دارد بر امی بودن حضرت محمد (صلوات الله و سلامه علیه و آله)
وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ= و پیش از این [ قرآن ] ، تو هیچ نوشته ای را نمی خواندی و آن را با دست خود نمی نوشتی وگرنه باطل گرایان یاوه گو [ در وحی بودن و حقّانیّت آن ] شک می کردند. «سورۀ عنکبوت ، آیه ۴۸»
این جریان ( امی بودن ایشان ) اظهرمن الشمس است ، از همین جهت است که پیامبران از میان کسانی انتخاب می شدند که شهرتی به دانشوری و علم نداشته و گاه خواندن و نوشتن نیز نمی دانستند ؛ تا این شبهه بر ذهن آدمیان هجوم نیاورد که گفته های آنان ، حاصل دریافت شهودی است که با بیانی عصری و برگرفته از فرهنگ زمانه آمیخته است ، و به هیچ عنوانی محل بحث وجود ندارد ، و اسائه ادب به ساحت مقدس پیامبر صلوات الله علیه و آله نمی باشد .
بمنّه و کرمه
الاحقر مجتبی خراسانی

👆☹

سیاوش بابکان نوشته:

جناب خراسانی،

آیه‌ی ۴۸ از سوره‌ی مبارکه‌ی عنکبوت چنین میفرماید:

” قبل از این ، نه کتابی آسمانی خواندی و نه بادست خود آنرا نوشتی، در آنصورت ایراد گیران دچار شک و تردید می شدند”
ناگفته پیداست که منظور خواندن و نوشتن کتاب آسمانی است و صد البته نمی شود آنرا به نوشتن و خواندن حضرت ختمی مرتبت به طور عموم تعمیم داد و معنای آن این نیست که پیامبر کتاب دیگری نخوانده و یا چیزی ننوشته باشند.

👆☹

جلال نوشته:

با سلام خدمت همه ی دوستان مخصوصا دوستانی که صاحب نظر هستند
از خودم کلامی نمیگم که خاطر گنجوریان مکدر شود
از مولایم علامه حسن زاده -جانم به فدایش- میگویم که حساب کار دست همه ی به اصطلاح حافظ شناسان و استادان ، بیاید….
ایشان در بیان عظمت دیوان حافظ فرمودند که :
یک دوره اسفار ملا صدرا، یک دوره اشارات ابن سینا، یک دوره از تفاسیر شریف قرآن مجید ، همه اینها را که خواندید وفهمیدید تازه دیوان حافظ را خواهید فهمید.
پس لطفا نظرات شخصی و سبک را برای تفسیر از نظر شخص خودتون نگه دارید و نگویید حافظ شناس هستید

👆☹

زهرا ز نوشته:

با سلام.مگر نمی شود برای یک بیت دو مصداق در نظر گرفت؟ از لحاظ تاریخی به شاه شجاع مربوط می شود و این راه هم نمی شود انکار کرد اشاره ی واضح به پیامبر دارد.

👆☹

بابک نوشته:

پرده نشین عزیز،
همانطور که خود بیان کردى این یک تشبیه و تمثیل است، و فقط همان.

-اینکه ماهیت ستارگان آن باشد که در نتیجه فعل و انفعالات اتمى از خود درخشندگى ساطع کنند را، فیزیکدانان و ستاره شناسان در یکى دو سه قرن اخیر از آن آگاهى یافته اند.
-اگر شخصى بیان کند که فلانى “مثل ماه مى ماند” گمان کنم کمتر کسى توقع برداشت علمى از آن داشته باشد.
در پیش رو خلاصه اى از آنکه چرا ماه اهمیت زیاد داشته و چنین تشبیهاتى در ذهنیت مردمان جا افتاده.
منظر اول مشخصاً در پاسخ پرسش شماست.
—-
-از منظر رویت،
*در آسمان دو از اجرام از دیگران مهمترند، خورشید و ماه.
ماه کامل در آسمان اندازه اش برابر خورشید است که خسوف و کسوف را خود مى دانید و نیاز به بیان نیست. ضمناً ماه تنها جرم دیگریست که برخى مواقع در طى روز نیز مشاهده مى شود.( زهره و مشترى و زحل را در زمانهایى کمى پس از سحر و یا قبل از غروب نیز توان دید)
*درجه درخشندگى که به چشم آید را (Apparent magnitude) گویند که خورشید ٢٦-، ماه کامل ١٣-، زهره ٤-، مشترى ٢-، و درخشنده ترین ستاره شب سیریوس (Sirius) ١.٥- درخشندگى دارند. ستارگان دیگر درخشندگى بسیار پایینترى دارند.
یعنى آنکه پس از خورشید، ماه درخشنده ترین جرم یا اختر آسمان است.
(دقیقاً یاد ندارم که چشم غیر مسلح تا چه مگنیتودى را قدرت دید دارد، ولى اگر حافظه خطا نکند تا مثبت ٦ یا ٧ باشد.)
-از منظر گاهشمارى
مى دانید که بسیارى از اقوام و فرهنگشان تقویم خود را بر مبناى ماه یا قمر بنا نهادند. اقوام سامى، هند، چین و ….
-در کشاورزى
در کشاورزى و در کنار رودخانه ها از دیرباز بر اساس سیکلهاى جزر و مد، ماه مهمترین اختر بوده. آنچنانکه در بین النهرین و مصر و بسیارى دیگر از نقاط …
-در دریانوردى و راهیابى
اینان در شب و توسط ستارگان مسیر را راهیابى مى کردند، حتى در بیابانها و صحراها نیز.
از خود خواجه:
“در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اى برون آى اى کوکب هدایت”
که البته منظور نظر چیز دیگر ولى اشاره به این راهیابى است.
-از منظر تأثیر فیزیکى و مادى
جزر و مد را که پیشتر گفتم، ولى برخى تحقیقات نشان داده که تنى از حیوانات ( مثلاً برخى لاک پشتهاى دریایى ) با سیکلهاى ماه تخم گذارى و یا مهاجرت و سفر مى کنند.
*در باب تاثیرى از ماه بر انسان اهل علم امروزى آنرا رد مى کنند، ولى در باب خورشید این را مى دانند که در مناطقى که نور خورشید کمتر است فى المثال آمار خودکشى بالاتر. یا در روزى ابرى مردم شاید افسرده تر و در روز آفتابى سرحالتر. آیا در شب مهتابى نیز مردمان با نشاط ترند؟
بارى، تا آنجا که من دانم تحقیق و تفحص جامع و کامل و قطعى در این باب نبوده یا راه به جایى نبرده. یا به عبارتى حداقل از دید این بنده جزء نادانسته هاست.
*(برخى نیز بر این عقیده اند که چون حدود ٧٠٪ از بدن انسان را مایعات تشکیل مى دهند ماه بر بدن و خلق و خوى انسان نیز تأثیر گذار است که هنوز چیزى به اثبات نرسیده و یا اگر رسیده من نمى دانم.)
*از منظر فرامادى و متافیزیکى
-از منظر علم نجوم یا هیأت
در این علم یا شبه علم و یا خرافه، حال بستگى به باور شخص که کدام دید را دارد، تمامى اجرام اختر شناخته مى شوند.
و باز هم ماه مهمترین اخترست!
یعنى آنکه جایى (برجى) که ماه در آن قرار گرفته اولویت دارد به جایى که خورشید و یا دیگر اختران در آن باشند.
(در برخى از رسوم، ستاره اى که هنگام تولد شخص در حال طلوع در شرق باشد مهمترین رکن است)
—-
ولى بازهم نکته مهمتر آنکه خواجه اینرا در اینجا “یک تشبیه” بیان کرده و نه یک نظریه علمى.

👆☹

ادب دوست نوشته:

مرضیه گرامی،

شاید دلیل به کار بردن اسکندر به جای کیخسرو رابطه خضر و اسکندر که هردو در جستجوی آب حیات بوده اند، بوده باشد
وگر نه جام جم بود که به کیخسرو رسید جام جهان نمای

👆☹

ادب دوست نوشته:

پرده نشین،
فراموش نشود ، با چشم غیر مسلح حافظ ستارگان انچنا ن که امروز می شناسیم و میدانیم ثوابت درخشانی در دوردست کیهان نبوده اند.

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح
بر آفتاب، که امشب خوش است با قمرم

و مهوش ،مهسا، مه سیما ، مهشید، مه پاره، مه روی و مهدخت و…

👆☹

روفیا نوشته:

براستی نمیخواهم بدانم چه کسی مکتب نرفته و خط نانوشته با غمزه صد مدرس را درس داد .
که تنها میخواهم ببینم آیا میتوانم مکتب نرفته و خط نانوشته با غمزه مساله ای به مدرسی بیاموزانم یا نه …

👆☹

دانیال نوشته:

با سلام خدمت دوستان گرامیو عرض تشکر به خاطر سایت غنی وخوبتون
من پانزده سال سن دارم ودر حدی نیستم که بخواهم اظهار نظر کنم اما از نظر من این شعر به پیامبر «صلی الله»باز میگردد چون ایشان قبل از بعثت سواد نداشته و امی بوده اند که در قرآن سوره ی عنکبوت آیه ی چهل و هشت این مسئله ذکر شده است که خود موهبت و کاری برنامه ریزی شده از طرف خدابوده است زیرا اگر پیامبر سواد و دانش داشتند مشرکان و منتقدان میگفتند:چون محمد«صلی الله علیه وآله»سواد دارد میتواند این چنین سخن براند و دلیل راحت تری برای تکذیب حضرت داشتند.
امیدوارم خوشتان آمده باشد.D.B

👆☹

دانیال نوشته:

با سلام خدمت دوستان گرامی و عرض تشکر به خاطر سایت غنی وخوبتون
من پانزده سال سن دارم ودر حدی نیستم که بخواهم اظهار نظر کنم اما از نظر من این شعر به پیامبر «صلی الله»باز میگردد چون ایشان قبل از بعثت سواد نداشته و امی بوده اند که در قرآن سوره ی عنکبوت آیه ی چهل و هشت این مسئله ذکر شده است که خود موهبت و کاری برنامه ریزی شده از طرف خدابوده است زیرا اگر پیامبر سواد و دانش داشتند مشرکان و منتقدان میگفتند:چون محمد«صلی الله علیه وآله»سواد دارد میتواند این چنین سخن براند و دلیل راحت تری برای تکذیب حضرت داشتند.
امیدوارم خوشتان آمده باشد.D.B

👆☹

مجتبی خراسانی نوشته:

بسمه تعالی
دانیال جان، سپاس از شما، استفاده کردیم؛ موفق باشید.

👆☹

محدث نوشته:

جناب روفیا! در مقابل شما سخن گفتن بی ادبی است و سکوت بهین کار در برابر شماست. اما جسارتا عارضم که جواب سوال شما-اگر چه قاعدتا از باب تجاهل العارف می نماید- مثبت است. می توان مدرسه نرفت و قبل از ابجد خوان بودن، پروفسورها را هم ضربه ی فنی کرد. کمی چاشنی رندانه می خواهد و حضرات فلاسفه ی کافر فرموده اند بهترین دلیل بر امکان یک چیز، واقع شدنش است(ادل دلیل علی امکان الشیء وقوعه)…..و الکلام ذو شجون.

👆☹

عباس نوشته:

میگویند این غزل را در رابطه با ابواسحاق آل اینجو که از دوستان حافظ بوده و حافظ مدت چهارده سال در جوانی به دربار پر فتوت او رفت و آمد داشته و همچنین در ذمّ شاه شجاع گفته است.
دلیل هم بیتی ست که از ابولفوارس نام میبرد.

لغت نامه دهخدا

ابوالفوارس . [ اَ بُل ْ ف َ رِ ] (اِخ ) شاه شجاع بن مبارزالدین محمد از آل مظفر:
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو
بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد.
گمان غالب برین است که ابواسحاق فقط سواد قرآنی داشته ولی نوشتن نمی توانسته
آنچه شنیده بودم نوشتم
مانا در نهانخانه ی دل سراینده

👆☹

ناشناس نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
جناب کیخا!
جناب شرح سرخی بر حافظ!
منابع و مراجع مطالعات شما محترم. اما بسنده کردن به همین منابع گاه فضا را برای درک ابعاد مختلف اشعار حافظ برای ما محدود می سازد چرا که حافظ شاعری نیست که فقط در یک بعد آنهم مجیز گویی شخصی شعر بگوید.
موضوع بیسواد بودن حضرت ختمی مرتبت بارها و به کرات در روایات متعدد عنوان شده و این موضوع بجهت شناخت و آگاهی از چگونگی زندگی آن حضرت، آنقدر حائز اهمیت بوده که در قران نیز بدان اشاره شده، پس گمان نمیرود بیان موضوعی اینچنین مهم، توهینی به آن حضرت تلقی گردد.
هستند ستارگان که همیشه از خود نور دارند و پر نورتر از ماه
اما از منظری که ما به آسمان نگاه میکنیم، این ماه است که اغلب در تشابهات و استعارات جهت ستایش و تکریم از معشوق یا شخصی مورد منظور بکار میرود، لذا از این منظر هیچ ستاره ای ماه نمی شود مگر به کنایه.
حافظ خلاف آنچه که اغلب ما تصور داریم، طناز است و اهل کنایه. لذا بهترین منبع برای درک اشعارش مطالعهٔ مستمر دیوان آن بزرگمرد است، آنهم با تأمل و تعقل…
پاینده باشید.

👆☹

ذبیح الله نوشته:

این شعر جناب لسان الغیب
خیلی زیباو ودلنشین در وصف پیامبر بزرگوار که امی بود سروده شده است . درود

👆☹

مهدی نوشته:

ظاهرا ابوشجاع که مشهور به ابوالفوارس بوده، اصلا معاصر حاضر نبوده است. یا شاید هم من اشتباه میکنم و نظر دوستان را درست متوجه نشده‌ام.

لغتنامه دهخدا:
ابوالفوارس . [ اَ بُل ْ ف َ رِ ] (اِخ ) ابن بهاءالدوله بویهی . مشهور به قوام الدوله . سلطان الدوله ابوشجاع بن بهاءالدوله پس از پدر بجای او نشست و از جمله ٔ برادران خود جلال الدوله را ببصره فرستادو حکومت کرمان به ابوالفوارس داد و ابوالفوارس در کرمان مکنتی بیندوخت و روی بمخالفت سلطان الدوله آوردو بولایت فارس شد و بر شیراز مستولی گشت و سلطان الدوله بمحاربه ٔ برادر توجه کرد و ابوالفوارس شکست یافت و بکرمان گریخت و از آنجا بجانب خراسان شتافت و بسلطان محمود غزنوی پیوست و …

دوستان دقت دارند که حافظ در قرن هشتم میزیسته و سلطان محمود قرن چهارم هجری

👆☹

حمیدرضا نوشته:

@مهدی:
ابوالفوارس عصر حافظ همان شاه شجاع است (القاب لزوما به شکل یکتا به کار نمی‌رفته‌اند و در اعصار مختلف دوباره استفاده می‌شده‌اند) و این شخص لقبش ابوشجاع نیست و شاه شجاع است. در همان لغتنامه چند مدخل برای ابوالفوارس وجود دارد که یکی از آنها این است:

ابوالفوارس . [ اَ بُل ْ ف َ رِ ] (اِخ ) شاه شجاع بن مبارزالدین محمد از آل مظفر:
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو
بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد.

حافظ.

رجوع به شاه شجاع … شود.

👆☹

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

درود بر عزیزان به خصوص جناب شمس الحق
تمام مطالب عزیزان را خواندم و واقعا خوشحال شدم از این همه علاقه که عزیزان به حافظ دارند . اگر مطالبی بر خلاف میل ما هم وجود دارد خود نشانه علاقه دوستان است هر چند که با خواسته ما مغایرت داشته باشد .
هر گز حافظ شش پهلو سخن نگفته است و این عدم اطلاع ما از موجودیت شناخت حافظ است و از این نظر بنده معتقدم باید این گفتگو ها تا آن جایی پیش برود تا حافظ یک بعدی ما ظاهر شود . حافظ یکی از منتقد های زمان خود است . اوضاع نابهنجار عهد مظفری و ظلم و ستم های شاهان . ریاکاری های روحانیت درباری حافظ را یک منتقد بار اورده است . اما چون هر انتقاد کننده ای بدون محاکمه گردن زده می شد کلام انباشته از ابعاد گوناگون است . یا باید مانند عبید زاکانی می گریخت و منظومه موش و گربه را می نوشت و یا چون حافظ می ماند و انتقاد می کرد . اما لازمه انتقاد ابتدا زنده ماندن است و اگر این همه استعاره و ایهام و اشاره است و به قول دوستمان شش پهلو است . نشانه حکومتی است که در راس ان ظالمی چون امیر مبارزالدین و یا شاه شجاع و … وگرنه چرا در عهد ابواسحاق اشعار چنین چند پهلو نیستند ؟ جز مواردی که لازمه غزل است . با تشکر

👆☹

محمدامین زمانی نوشته:

——————————————————————–
سلام..
پس از مطالعه‌ی دقیق نظرات دوستان سه نکته در نظرم آمد که خالی از لطف نیست:
۱ - در پاسخ آقای بابکان لازم دانستم که این مطلب را در معنای آیه‌ی شریفه‌ی ۴۸ از سوره‌ی مبارکه‌ی عنکبوت ذکر کنم:
وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ
از دو جهت در آیه تصریح بر این آمده که پیامبر گرامی اسلام، پیش از بعثت کتابی (مطلق نوشته) نخوانده بودند. نخست آن که ظرف زمان در آیه نامحدود فرض شده است به جهت استفاده از لفظ «من قبله» به جای «قبله» که حاکی از این است که در هر پاره‌ای از زمان گذشته (و نه تنها قسمت کوتاهی از آن، پیامبر نوشته‌ای نخوانده بودند؛ و دوم استفاده از لفظ «کتاب» به صورت نکره است (به همراه علامت تنوین نکره) که در ادبیات عرب نشان‌دهنده‌ی آن است که مطلقِ هر نوشته مدنظر است و تنها نوشته‌های آسمانی (و …) مدنظر نبوده‌اند.

۲ - اگر گفته شود نبی مکرم (ص) پیش از بعثت بی‌سواد بوده‌اند گفته‌ای گزاف و منافی علم لدنی حضرت نگفته‌ایم. چه آن که سواد و علم -حتی در عرف جامعه- معنای متفاوت دارند؛ و ما -حسب میزان ادراکمان از شعر حافظ، که لزوما قطعی نیست-، از «مکتب نرفتن و خط ننوشتن مخاطب شعر»، ردّ علم مخاطب را نیافتیم، حال آن که درست بر خلاف این مدنظر شاعر بوده و علم حقیقی را در مصراع بعد به مخاطب نسبت داده است. و نیز نسبت به این آگاهیم که با رد نظر اساتید در مورد امی بودن پیامبر، باز دلیل قطعی برای این که شعر را به پیامبر نسبت دهیم در دست نیست و رندی حافظ نیز چنین ایجاب می کند.
۳ - بر اساس مطالعات مختصری که شد دانستیم که میان عصر حافظ و شاه شجاع، بر خلاف نظر یکی از دوستان، اختلافی وجود ندارد و شواهد در شعر حافظ نیز این را تایید می کند که شعر حافظ نیز نظر ویژه‌ای به او داشته است؛ و احتمالا اشتباه آن عزیز در مشتبه شدن نام شاه شجاع و ابوشجاع بوده است. اما با این که این ایراد در رد نظر صاحبان نظر وارد نیست، باز آگاهیم که نمی‌تواند دلیل قطعی بر این باشد که شاه شجاع مخاطب شعر حافظ بوده باشد و در این مورد، ترجیح می‌دهیم سکوت اختیار کنیم. الله علم.

👆☹

ساقی نوشته:

باعرض پوزش ازاساتیدمحترم،حقیر برداشت شخصی خودم را می نویسم وهیچ اصراری برصحت آن ندارم.شایداشتباه کرده باشم امّا نظرمن این است:

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی مارا رفیق و مونس شد
این غزل یکی اززیباترین ودرعین حال بحث انگیزترین غزلیّات حضرت حافظ است.به این سبب که بعضی “دانسته وبعضی نادانسته” ،درتفسیر وبرداشت معنابه خطا رفته وآن را درمدح پیامبراسلام (ص)شمرده اند.
“دانسته” ازاین جهت که این گروه، سخت علاقمند هستند ودوست دارند”حافظ” راکه دارای اعتبارجهانیست،درکنارخود داشته باشند.این گروه گرچه خودبهترازدیگران دریافته اند که حافظ این غزل رادرمدح سلطان ابولفوارس (شاه شجاع) فرموده ،امّا همچنان پای اصرارمی فشارند تا حافظِ دوست داشتنی متعلّق به آنها باشد.!
“نادانسته” ازاین جهت که این گروه هیچ دانش ادبی وتاریخی ندارند وفقط باهدف ِ تصاحب ِ حافظ و اختصاص دادن ِ او به خود وشریک شدن باشهرت واعتبار جهانی او، با استنادبه: واژه هایی مانند”خط ننوشت وبه مکتب نرفت”،دل خوش کرده وبابوق وکَرنا جارمی زنند که حافظ ازآن ِ ماست!مگرهرکس که به مکتب نرفت وخط ننوشت استنادقابل قبولی برپیامبربودن اومی تواندبوده باشد؟!
هردو گروهِ به خطا رفته،اگراندکی تامّل نموده وازخودشان این پرسش رابکنند که راستی چرا حافظ هیچ اسمی ازپیامبر اکرم(ص) دراین غزل نیاورده امّا از”سلطان ابولفوارس” نام برده است؟ به خطای خودپی برده وقانع خواهندشدکه این غزل درمدح پیامبر نبوده است.! انتساب این غزل به پیامبراکرم(ص) جفای نابخشودنی به پیامبر وشاعراین غزل است.
راستی درآن دوره که حاکمیّتِ مطلق اسلام بوده،واغلب نقاط ایران سنّی مذهب بوده اند چرا حافظ اسمی از پیامبر اکرم یا امامان معصوم (ع)نمی برند؟ مگرحافظ ازپیامبر مشخصاً اسم می برد مورد ملامت یا مخالفت کسی قرارمی گرفت،که ناگزیربوده باشد باکنایه ودرپرده سخن گوید.! حافظ که عادت داشته از دوستان وعلاقمندانش ازخواجه قوام الدین گرفته تاشاه شجاع وووو درغزلیّات خودبارها وبارهااسم بِبَرد،به چه دلیل اسمی از پیامبر اکرم(ص) نبرده است؟
پاسخ روشن است.چه مسلمان باشیم چه غیرمسلمان،چه سنّی باشیم چه شیعه، باید بپذیریم که حافظ گرچه درنوجوانی حافظ قرآن واحادیث بوده امّامذهبی باقی نمانده وبعدهادرگذر زمان،تفکّرات جدیدی پیداکرده است.
تفکّرات وجهان بینی حافظ اصلاً درچارچوب شریعت نمی گنجد:
مباش در پی آزار وهر چه خواهی کن
که درشریعت ماغیرازاین گناهی نیست.
درست است که حافظ خواسته” آزار”رابدترین گناه وغیرقابل بخشش معرفی نماید،امّاروشن است که این موضوع: ” درشریعت ماغیرازاین گناهی نیست” باهیچ یک ازمعیارهای شریعت تطابقی ندارد.اصلاًمگرحافظ متوّلی ِ”شریعت” است ومگراجازه شرعی دارد ومی تواندچنین فتواهایی صادرکند؟
از منظر حافظ کسی که به نوشیدن شراب و می‌خواری بپردازد برتر از انسانی است که با تظاهر به دینداری قرآن را دام تزویری برای فریب عوام قرار می‌دهد:
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
درست است که حافظ می خواسته بگوید ریاکاری بدترازمی خواریست. ولی باید درنظرداشت که ازنظرشریعت این چنین نیست که می خواری ورندی بهتر ازریاکاری بوده باشد! وصدها دلیل ازاین دست وجود دارد که باورهای حافظ فرا مذهبیست وباقاطعیّت می توان گفت که حافظ آزاداندیش بوده وبرای خودش یک مَسلک نو ومکتبی مستقّل ازمذاهب،بنانهاده است.
جنگ هفتاد ودوملّت همه را عذربنه
چون ندیدندحقیقت ره افسانه زدند.
حافظ فقط “عاشق است” واگرازعاشق بپرسی که چه مذهبی داری؟ عاشق پاسخی نداده وفقط به پرسش ما خواهدخندید!
این غزل به استناد تک تک بیت ها که توضیح داده خواهدشددرمدح “سلطان ابولفوارس” معروف به شاه شجاع است .حافظ در این غزل دقیقاً به ابعادشخصّیت آن پادشاه ادب دوست ودانشمندپرداخته و مراحل رشد و نموّ شاه شجاع را به نمایش گذاشته است.
امیر مبارزالدین پدرشاه شجاع ،پادشاهی ظالم وستمگربود.عاقبت ظلم وستم او دامن خود را نیز گرفت و شاه شجاع فرزند امیرمبارزالدین با کودتایی او را از تخت پایین کشید و خود جای او نشست و پدر را کور و زندانی نمود.
برتخت نشستن جوان ادب دوست ِ خوش ذوق وخوش سیما به درخشیدن ستاره درآسمان ظلمانی آن دوره تشبیه شده است.
از آن جایی که شاه شجاع قبل ازبه تخت نشستن، به دور از چشم پدر با حافظ رابطه ی صمیمانه ای داشته وازحافظ در نوشتن و آموزش شعر کمک می گرفته است ،با دست یافتن به قدرت،زحمات اورا ارج نهاده و درقدردانی ازحافظ،اوراانیس ومونس خودساخته است.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد
شاه شجاع اگر چه مکتب خانه ندیده ولی از دیگران آن چه آموخته بوده کمتر از مدرسه نبوده است . در تاریخ آل مظفر می خوانیم که امیر مبارزالدین از آغاز کار گرفتار جنگ های داخلی و مخصوصاّ با ابو اسحاق که میانه ی بسیارخوبی باحافظ داشته بوده است و اکثراً فرزندانش در این جنگ ها همراه او بودند و مشاورینی که او را همراهی می کردند در حقیقت در طی سفر شاهزادگان را نیز آموزش می دادند . چنان که گویند شاه شجاع در هفت سالگی به سبب ِ داشتن نبوغ فوق العاده مورد توّجه عام و خاص بوده وپاسخ بسیاری ازعلوم زمانه ی خودرامی دانسته است.
او در هفت سالگی قرآن را همانند ِ اغلب کودکان آن دوره حفظ بود ولی خط و نوشتن را بعداً آموخت . و این که حافظ می فرماید” نگار من به مکتب نرفت و….” واقعیت است . اما بعد ها در خطاطی هم از خط نویسان بزرگ زمان خود شد و شرح کشّاف به خط شاه شجاع سند بسیار با ارزشی از زیبا نویسی این شاه جوان است.
معنی بیت :
محبوب دوست داشتنی من (شاه شجاع) که به مکتبخانه نرفته بود وآموزش رسمی برای خواندن ونوشتن ندیده بود ولی در علوم زمان خود چنان مهارتی داشت که مسئله آموز صدها مدرس گشته وحیرت آنها رابرانگیخته بود.
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
معنی بیت :
همانگونه که باد صبا خود را درراه خدمتگزاری به گل های نسرین و نرگس فدا می کند وآنهارا شکوفا کند ، عاشقان شاه شجاع(سربازان وهواداران) هم به امید دیدن عارض همچون ماهش، جان خود را فدا کردند.
به صدرمصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
صدر:بالاتر
مصطبه : جایی مخصوص برای بزرگان که کمی بلند ترازسطح باشد.
گدای شهر: منظور خود شاعر است.هم ازروی شکسته نفسی وهم به سبب اینکه حافظ درزمان امیرمبارزالدین ازلحاظ اجتماعی ،سیاسی،مالی و….شرایط سختی داشته است. امیرمبارزالدین پادشاه ظالمی بوده وحافظ نه تنها اورا
هرگزمدح وستایش نکرد بلکه بارها به طعنه وکنایه اوراسرزنش و نکوهش نیزکرد.شاعران بزرگی مانندخواجوی کرمانی اورا مدح ها کردند تاجایگاهی دردرباراوبدست آورند.امّا حافظ اگرپادشاهی مثل شاه شجاع یا ابواسحاق یا وزیری مثل تورانشاه رامدح می کرد به سببِ خوی نیک رفتاری ونیک پنداری آنان بود.ضمن اینکه رابطه ی عاطفی وصمیمانه نیزدلیلی مضاعف بر مدح وستایش آنان بوده ودرلابلای مدح،حافظ آنان رابه توسعه ی عدالت وآعطای آزادی وبخشندگی تشویق وترغیب می نمود. امیرمبارزالدین حافظ را به همین سبب درتنگنای سختی قرارداده بود.حال باپیروزی شاه شجاع حافظ ازآن شرایط سخت خارج شده و به شکرانه ی رهایی ازآن تنگنا وتشکّر ازشاه شجاع می فرماید:
دوست(شاه شجاع) اکنون مرا در جایگاه والایی قرار داده است ، ببین که من ِگدای شهر، بزرگ مجلس شده وبرمصطبه تکیه زده ام .
خیال آب خضر بست و جام اسکندر

به جرعه نوشی سلطان ابو الفوارس شد
معنی بیت :
حافظ ازاین به بعد، اندیشه ی به دست آوردن آب حیات راکه خضر واسکندر درپی آن بودند ازسر بیرون کرد.به این امید که جُرعه ای ازجام سلطان ابوالفوارس نصیبش شود. جرعه ای ازشرابی را که شاه شجاع می نوشد اگرنصیب حافظ شود بهتر وباارزش ترازآب حیات است.
طرب سرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد
معنی بیت:

خانه ی طرب ونشاط و شادمانی(دل)ازاین به بعد آبادان خواهد شد، زیرا معماری ومهندسی آن را کمان ابروی یار من( شاه شجاع) بر عهده گرفته است. ساختمانی که مهندسش شخصی چون شاه شجاع باشد خراب نخواهد شد . منظور این است که دوران امیر مبارزالدین تمام شده است و دوران شادی و شَعف جای آن را فراگرفته است .
لب از ترشّح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
خطاب به شاه شجاع است.:محض خاطر خدا آن قطراتِ وسوسه انگیز مِی راکه از روی لبانت می چکد پاک کن که دل من هم با دیدن آن به وسوسه ی هزاران گناه می افتد.
ازفَحوای کلام پیداست که بابه تخت نشستن شاه شجاع، وسرنگونی امیرمبارزالدین،پادشاه متعصّب وستمگر، همه جاراجشن وسُرور وشادمانی فرا گرفته است.حافظ بیشترازهمه شادمانست.
کرشمه ی تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
کرشمه :نازوغمزه و اشاره ی چشم و ابرو، ازمنظرعرفان به معنی تجلّی جلال است. دلربایی و جلوه گری تو(شاه شجاع) چنان عاشقان را سرمست وشادمان کرده که علم و عقل از کف داده اند.
دوران مصلحت گرایی وعقل ورزی تمام شده ودوران عشق ونشاط وسرمستی آغازشده است.

چو زَر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
دولتیان : نیک بختان و بزرگان حکومتی(منظورشاه شجاع واطرافیانش)
طلا برای هرکس گرانبها و ارزشمند است ،اشعار من نیز به یُمن اینکه مورد پذیرش ِ حکومتیان(شاه شجاع ویارانش)واقع شده، همچون طلا گرانقدر وباارزش شده است.شعرهای من درحدّ ارزش مس بودند،ازوقتی که موردتوّجه دولتیان شده تبدیل به طلاگردیده است.
زِ راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مُفلس شد
عنان بگردانید: راه را کج کنیدو برگردید
مُفلس : بی چیز ، تهیدست
این بیت تنها جایی است که حافظ به نرفتن به میکده را سفارش می کند می فرماید : دوستان از پرداختن مداوم به میگساری ورفتن به میکده ها منصرف شوید که حافظ همه ی هستی اش را در این راه از دست داد.
البته دراینجا نیز به هیچ پیامد منفی ازمی ومیکده اشاره نمی کند فقط چون هزینه اش زیادبوده،به دوستانش سفارش می کند که به میکده نروند. بنابراین ازیک زاویه ،می توان گفت که حافظ رفتن به میکده وشرابخواری رانکوهیده نمی داند بلکه چون هزینه اش زیاداست می فرماید ای دوستان عنان بگردانید که اگربروید وطعم شرابخواری رابچشید دیگرنخواهید توانست دست بردارید.

براستی که دیوان خواجه ی شیراز، جعبه ی اسرارآمیزیست که راز ِ سربه مُهرش تاکنون ناگشوده مانده وبنظرچنین می رسد که همچنان نیزخواهدماند .
این رند راه نشین کیست که ساکنان حرم ستر ِعفافِ ملکوت با او باده ی مستانه می زنند و اوازمناعت طبع سر به دنیا و عقبی فرو نمی آرد ؟!
رندی که شعرش در زمان آدم ،در باغ خُلد ،رونق دفتر نسرین و گل است و این همه لطیفه های عجب زیر دام و دانه ی اوست !
پیر مغانش کیست که سجّاده را به می ِ رنگین می خواهد و درویشان درگاهش گنج را از بی نیازی خاک برسر می کنند !
هم او که نازبرفلک وحکم برستاره می کند،چگونه وقتی باپادشاهی مانند شاه شجاع، که رابطه ی عاطفی بااوداردجُرعه نوشی اورابه آب حیات ترجیح می دهد واین چنین درتوصیف اوعاشقانه ترین غزلش رامی سُراید! ودرجایی دیگردرپافشاری بر باورهایش ومبارزه با ریا وتزویر تاپای چوبه ی دارمی رود، وتکفیروتبعیدبرجان می خرد.!
حافظ نهادِنیک توکامت برآوَرد
جانهافدای مردم نیکونهاد باد.

👆☹

منصور خضری نوشته:

در بیا آخر حافظ دوباره با ناامیدی از راه میخانه برمیگرده شاید اون میخانه ای که ایشان رفته اند یا راهش ندادند یا کسی انجا بوده که نخواسته او را ببیند چنانچه در جایی دیگر میگوید به کوی میکده گریان و سر فکنده روم البته اینجا دوباره شکایت از جایی دیگر دارد و در کل حافظ سری ناسازگار با دنیای دوروبرش داشته.

👆☹

سیاوش نوشته:

بنده خواهشی از دوستان دارم: لطفا برای اثبات سواد نداشتن حضرت رسول از قرآن با ترجمه فارسی دلیل نیاورید که به هیچ عنوان قابل قبول نیست.زبان عربی وضعیتی بسیار متفاوت دارد و با تغییر یکی یا دو اعراب ممکن است معنای کل جمله تغییر کند.در ضمن در زبان عربی امی به معنای گنگ است و نه بیسواد.کما اینکه در دوران اعراب نوشتن و خواندن چندان مورد توجه نیز نبوده است.اعراب به حفظیات توجه بیشتری داشتند و سواد برای آنها معنای متفاونی داشت.
درضمن پیامبر اسلام پیش از بعثت مقام پیشکاری و تجارت برای همسرشان حدیجه را داشتند.معنایش اینست که ایشان قطعا باسواد بوده اند. اگرنه از پس حساب و کتاب و جابجائی و نوع واردات و صادرات برنمی آمدند.پس این غزل در باره شاه شجاع است و نه حضرت محمد

👆☹

حاجی سیسی نوشته:

از خرمن نگاشته های برخی دوستان خوشه ها برداشت
پیرامون این غزل و نیز حواشی عزیزان بسیار می توان گفت و شنید. بنده عنان کلام را به سوی امی بودن حضرت ختمی مرتبه می گردانم.
برخی اعزه امی بودن را منافی مقام نبوت و علم و آگاهی حضرتش دانسته اند.
ولی باید توجه داشت که امی بودن به معنای مکتب نرفته و درس نخوانده و معلم ندیده است. نه به معنی بی سواد و جاهل.
علم در انسان های معمولی کمالی است که با نقصی تلازم دارد.
نفس علم و عالم بودن شخص کمال است
ولی استاد دیدن و نیاز به تعلم نقص است. تعلم یعنی شخص قبلا نمی دانست (جهل سابق) و برای دانستن محتاج دیگری است.
حضرت امی است؛ یعنی از آن دو نقص که لازمه علم در انسان های عادی است مبرا است. هر چند خود کمال علم را بدون نقص داراست.
و در منابع دینی عالم بلا معلم در وصف معصومین مکرر است؛ و عالم بدون تعلم کمال بی نقص است و منافی منزلت حضرت نیست.
ولی آن عزیزی که معلم حضرت را ذات مقدس خداوندی دانست و وصف امی بودن را نفی کرد دید ژرفی یافت. آری عزیز دل! هر چند پیامبر مکرم از تعلیم مردمان بی نیاز است ولی به تعلیم الهی محتاج می باشد.
وصف امی در مقایسه با تعلیم انسان است

👆☹

حاجی سیسی نوشته:

از اطاله سخن شرمگینم
در تتمیم پست قبلی و نیز حاشیه ای به سخن برخی دوستان باید عرض کنم:
خواجه هیچگاه نگفت که حضرت بی سواد است بلکه دقیقا امی بودن را معنی کرد: “به مکتب نرفت و خط ننوشت”
مکتب رفتن را نفی، و علم عالی را برای حضرتش اثبات کرد: به غمزه مساله آموز صد مدرس شد”
یاد دادن فرع بر عالم بودن هست ولی حضرت به دانش آموزان مکتبی یاد نداد بل به مدرسان مکتب یاد داد. معلم دیگران شاگرد حضرت است.
و نیز یاد دادن به مدرس با کلاس رسمی و گفت و شنید نبود؛ بل با غمزه تعلیم سخن کرد. اگر لب شکرخا را می گشودو می گفت چه می شد!!!
*: خط ننوشتن ملازم با بی سوادی نیست.

👆☹

سحر نوشته:

این آقایون و خانوم هایى که اشعار حافظ رو به دین و پیغمبر و مکع و مدینه و مذهب و قرآن مربوط میکنند باید سواد تاریخیشون را اقلا کمى گسترش بدهند و یاد بگیرتد که غزلیات حافظ، فراى این افکار مذهبى هست. بلکه متناقض و علیه مذهب که ساختارش مفحوم و مقصود و محتواش محدود و علاوه بر آن از اعراب ضد ایرانیان بوده. تاریخ
ایران رو اول یاد بگییرید. اطلاعات تاریخى زمان حافظ و شیراز و سیاست و شرایطى که در آن دوره از تاریخ در ایران و نواحى شیراز بوده یاد بگییرید، کمى از لغت نامه دهخدا براى معانى لغاتى که در زمان حافظ استفاده میشده در قرن ۱۳۰۰ میلادى (پوزش شمسى رو نمیدونم، قمرى هم مهم نیست) نداره بلکه در بعضى مواقع چند معنى یا متضات هم هستند، یاد بگیرند.
متاسفانه این درک و فهم و اطلاعات تاریخى محدودى که بیشتر افراد
مذهبى از تاریخ ایران دارند، و حافظ دارند، و اینکه حافظ قرآن بوده چون از بچگى حفظ بوده همه چیز رو ربط میدند به پیام قرآن و پیغمبر. هرچیزى که حفظ هست دلیل بر باور و قبولش نیست.
شیخ هاى مذهبى از حافظ، که با شاه شجاع هم دوست بود زمان مرگش، تنفر داشتند. از حافظ خطاب به شما قماش مذهبى که محدود مغذ و معلول درک و کوته فکر هستید و از اون موقع تا الان درک شما از دید دین و مذهب و اسلام هست خوب جوابى داده!وراى طاعت دیوانگان ز ما مطلب که شیخ مذهب ما عاقلى گنه دانست

👆☹

7 نوشته:

خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

آرزوی(نشدنی) رسیدن به آب زندگانی و جام اسکندر را در سر میپروراند(خیالبافی میکرد و امید چندانی نداشت)
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد:ولی به برکت همنوشی با شاه شجاع چنین شد(به آرامش رسید)
……………………………………………………………
و اما شرح سرخی نوشته:
شرح :
حافظ دست از نوشیدن شراب خضر و جام اسکندر برداشت که امیدش آن بود که جرعه ای ای از شرابی را که شاه شجاع می نوشد به او بنوشاند که این جرعه ای که از جان شاه شجاع می نوشید و از آب خضر و جام سکندر برایش باارزش تر بود

عجیب و غریب

👆☹

7 نوشته:

خیال آب خضر بست و جام اسکندر
خیال بستن به معنی پنداشتن و انگاشتن،تصور کردن
سرخی خیال کرده خیال بستن یعنی بستن در و کرکره خیال
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده
به پنجروز که در عیش و در تماشایی

حافظ میگوید پنداشتم خیال باطل بسته ام ولی نه باطل نبود

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
شرح سرخی بر حافظ نظر برخی دوستان را خلاف نظر خود خوانده و معتقدند با گفتمان به حافظی که خود می شناسند خواهند رسید. ای کاش کمی درباب شخصیت حافظ از دیدگاهتان سخن میگفتید تا راهنما و راهگشای ما باشد و زودتر به نتیجه برسیم.
پیشتر هم در حاشیه‌ای(۴۷) عرض کردم, نمی شود برای شناخت درست و پی بردن به افکار حافظ به تاریخ و وقایع عصر او اکتفا کنیم. هرچقدر هم که تاریخ را درست ورق بزنیم, وقایع را دقیق بررسی کنیم باز هم نمی توانیم از این مسیر بدرستی به مضمون و مفهوم اشعار حافظ پی ببریم. تاریخ بما میگوید حافظ این غزل را در روزگار شاه شجاع سروده است. اما محال است بتواند از حس و حال حافظ و آنچه که در سر او بوده کلامی بما بگوید.
دوستان و عزیزانی که حافظ را نه با مطالعه و تحقیق در وقایع عصر, بلکه با مطالعه ی مستمر اشعار او شناخته و با ایدیولوژی آن بزرگمرد آشنا هستند خوب میدانند که اغلب این وقایع و همنشینی ها با دولتیان, بهانه ای بوده تا حافظ کلام خود را در راستای افکار و عقایدی که داشته است بیان کند. بنده از اشاره به مخاطب ابیات نخست غزل بطور واضح, صرف نظر و به این موضوع بسنده میکنم که؛ هیچ مخاطبی در مقام منزلت چون ستاره ای هرچقدر هم درخشان, یارای رقابت با ماه را از منظری که همه ی ما از جمله شاعر می بینیم, ندارد. مگر به طعنه…!
و چون عاقلانه بنگریم, هیچ نگار مکتب نرفته ای نیز یارای رقابت با هیچ مدرسی را ندارد. شاید برای آموختن و یاد گرفتن برخی علوم, نیروی ذهن کفایت کند و نیاز به سواد خواندن و نوشتن نباشد اما این نوع فراگیری محدود است و برای آنکه بتوان اینگونه مسیله آموز شد و در حل مسایل فایق آمد, باید مدام مشاوره و راهنمایی گرفت, درست شبیه مخاطب مجهول قصه ی ما که هنوز مرددیم سواد داشته است یا نه!
القصه…حافظ طناز است. در این بیت و خیلی ابیات دیگر طنازی می کند. از جمله؛ اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را…
اغلب ما در این بیت نیز به اشتباه به تحقیق و تجسس در تاریخ می پردازیم تا ترک شیرازی را بشناسیم یا از موقعیت سمرقند و بخارا در آن روزگار مطلع شویم. و یا حافظ را چنان عاشقی می پنداریم که حاضر است ایالتی را به ترک شیرازی در قبال دلدادگی ببخشد! در صورتیکه کلام, کلامی طنزآمیز است و وضع زندگی حافظ بر همگان روشن. کافیست حافظ را خرقه پوش تصور کنیم که پس از خواندن این بیت خنده ای مستانه میزند. تا مفهوم کلام برایمان روشن تر شود.
پایدار باشید و اشعار حافظ را با تأمل و تعقل بیشتر بخوانید.

👆☹

فرخ نوشته:

سخن کم گوی تا بر کار گیرند ….که در بسیار، بد بسیار گیرند ؛ عزیز برادر!

👆☹

نادم نوشته:

شبی در خواب نور پیامبر اکرم (ص) رو دیدم که هر گاه این نور جهان تاب رو که پهنه وسیع برهوت ظلمانی رو روشن میکرد ناخود آگاه بلند فریاد میزدم:
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد

خدا می داند هرگاه این خوابم رو به خاطر میارم اشکم جاری میشه تنم به لرزه درمیاد.
اللهم عرفنا رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرفک حجتک

👆☹

نگار نوشته:

مبارزه با مصادره کنندگان حافظ، دم شما گرم و باریکلا بابت لقب درخوری که انتخاب کردید. شدت توافق من با فرمایشات جناب عالی در کلمات نمیگنجد

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

**************************
**************************

شرح ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
بنام خدا
۱- ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
*
دربیت اول کلمه (انیس) را بعضی نسخ (رفیق )ضبط کرده اند
ظاهرا در این غزل حافظ رندانه با یک تیر دو نشان میزند ظاهرا مدح شاه شجاع میکند و از طرفی اشارات و تلمیحات
روی در مدح حضرت محمد (ص) دارد مخاطب حضوری که شاه شجاعست از دیدگاه روانشناختی بعد از استماع این مدیحه حتما خود را در حد حضرت محمد که نباشد در آن حول و حوش احساس کرده است (عجب رندی تو حافظ )
در شرح بیت اول : ابوالحسن عبدالرحمان ختمی لاهوری (تصحیح وتعلیقلات بهالدین خرم شاهی )
چنین مینگارد:که این غزل در نعت است
در نعت سیدالابرار –صلّی الله و آله و سلّم (ستاره عبارت است از ذات آن سرور وماه مجلس نیز کنایت از آن سرور باشد
که در بیت دوم نیز اشارت بر علم لدنی وی دارد

تضمین بیت: از رافض
چو شعر حافظ شیراز جان مجلس شد
به پیش نظم گهربار، شعرما مس شد
هزار شاکله الهام بر “مدرس” شد
*
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
…………………………………………………….
۲- نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
*
نگار در اصطلاح عرفانی ذاتی را گویند که جامع جمیع تعینات کثرات کمالیه را باشد(محبوب العالمین) حضرت محمد
غمزه به چشم اشارت کردن و مژه بر هم زدن به ناز و حرکت چشم ( بطوری که یکی از معجزات حضرتش به لحاظ امی بودنش علم لدنی اوست) و مراد از (مدرس) دانایان یهود و فصحای عرب است .
تضمین این بیت (رافض)
هر آنکه جانب حق را زدست خویش بهشت
به آخرت دِرود آنچه را که ناحق کشت
نعیم علم لدنی نواله ای ز سرشت
*
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
……………………………………………………………………..
۳- به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
*
نرگس گلیست خوشبو که هندی سیوتی
همچنان عبدالرحمان ختمی لاهوری بنوعی این بیت را در تمجید و تعریف حضرت میداند
دل عاشقان که بیمار شوق آن بوست حتی صبا بوی عطر آمیز حضرت محمد
تضمین بیت :از رافض
هر آنکه در ره میثاق خود نکرد وفا
جفا همی کشد ازچرخ در ازای بها
منم که عاشق آن حضرتم زکید رها
*
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
…………………………………………………………………………….
۴- به صدر مصطبه‌ام می‌نشانی اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
*
مصطبه :خَمّار خانه و این لغت گویا بغدادی است
در اصطلاح مقام محبت را گویند
میر مجلس :امیری که متصدی ساقیگری و نظارت در تهیه انواع اشربه و اطعمه سفره خانه سلطان بوده است
سنایی گوید :
میر مجلس گرتوباشی با جماعت در نگر
خام در ده پخته را و پخته در ده خام را
میر مجلس از دیگاه عرفانی ختمی لاهوری :عبارت است از جمیع امم ماضیه و لقب امت مرحومه و ملقب به خیر الامم
تضمین بیت: از رافض
کشیده جور و جفا اشکت ازچه گلگون دوست
بیا که از غم ما چهره تو زرگون دوست
بنزد دل شده ای در وفا تو بیچون دوست
*
به صدر مصطبه‌ام می‌نشانی اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
………………………………………………………………………………………..
۵- خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
*
خیال بستن :تصور کردن ، پنداشتن ،توهم کردن،تخیل
آب خضر: آب حیات
ظاهرا خطاب به شاه شجاع و در نیت رندانه حافظ خطاب بر حضرت محمد است
یعنی خاطر من نقش آرزوی آب حیات جام کیخسرو میبست که آب حیات از جام کیخسرو بخورد
شکر خدا که به جرعه نوشی سلطان دین و دنیا شد و آرزوی خود حسب المدعا حاصل کرد
تضمین بیت: از رافض
به دست یار دل ما مثال یک کفتر
برای وصل تو، ازهجر راه ما ششدر
دل حزین مرا عشق یار شد مصدر
*
خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
…………………………………………………………………………………………….
۶- طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
*
طربسرا :جا ی عشرت و طرب و تفریح
مهندس :در اصل مهندز بوده است و هندسه هم در اصل هندزه بوده است
هنداز در لسان عرب به معنی اندازه است
ختمی لاهوری در شرح این بیت کمان ابروی حضرت و خم ابروی اورا
طربسرای محبت ضبط کرده است. و حضرتش را مهندس آن طاق میداند
تضمین بیت: از رافض
بدل شرار وهوس، لیک عاشق و محجور
بسر خیال شراب لبش ولی مخمور
رسم زجانب اهل نظر به فیض حضور
*
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
…………………………………………………………………….
۷- لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
*
معنی متداول وساده نیاز بر شرحش نیست و برهمگان معلوم
لذا در معنی عرفانیش ختمی لاهوری گوید :حافظ به حضرت التماس میکند که لب دل مرا !!! به عبارتی هوا و نفس مرا
از ترشح و تجرع با می محبت ذاتیه بشوی از بهر خدا چرا که خاط من خاطی باشد که به سبب هزاران گناه و هوس فقدان استعداد پیدا کرد ( والله اعلم بصواب)
تضمین بیت :از رافض
چو رفته حاصل عمر و دماغ پر زهوا
لبم خموش و درون پر فغان و پرغوغا
زعکس دلبر ما شد پیاله غیب نما
*
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
……………………………………………………………………..
۸- کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
*
واج آرایی حرف شین در مصرع اول
کرشمه:بر وزن فرشته ناز و غمز و اشاره به ابرو
شراب هم از دیگاه عرفانی محبت ذاتیه را گویند
یعنی اشارت به ارشاد و بشارت تو آن قسم مستی را در ما عاشقان جمال
روحانی آن حضرت ایجاد کرد که عقل تمامی انسان ها از علم مجرد و مفلس شدند.
تضمین بیت : از رافض
بدل مده شرر و غم ز جوروطعن حسود
زچشم مست تودر یک نگه توان که غنود
طبیت عشق شرابی چو از لبت فرمود
*
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
………………………………………………………………………
۹- چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
*
در بعضی نسخ این بیت چنین ضبط شده
چو زر عزیز جهان گشت شعر من آری
قبول دولت او کیمیای این مس شد
که ختمی لاهوری ضمیر (او) را به سلطان ابوالفوارس که از روی تاویل اشارت است
به حضرت محمد میداند
یعنی از جایکه این غزل بی بدل را خالصا و مخلصا در نعت آن حضرت گفتم و قبول ان درگاه شد
لاجرم مثل زر عزیز جهان گشت یعنی دولت حضرتش کیمیایی بر مس شعر من شد و آنرا زر کرد
تضمین بیت :از رافض
غزال شعر،غزل بوده و، زدل ساری
سرود دل چو ز حافظ گرفته خط باری
بنظم وشعر مرا بوده او چو دلداری
*
چو زر عزیز وجود است نظم او آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
………………………………………………………………………..
۱۰- ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
*
معنی ظاهری پر واضح است
گویا در نصیحت به یاران میفرماید که راه عشقبازی نه کاری
بوالهوسانه و سرسری است در این را ه از جمیع علایق دنیا و عقبی باید مفلس ومجرد شد
تضمین بیت:رافض
اگر که جمله حریفان راه عرفانید
چرا به عشق ز موج بلا گریزانید
زمی زیاده چو “رافض” کشیده افتانید
*
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
من الله توفیق

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

**************************
***************************
ترجمه ترکی (ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد)
…………….
ایشیقلا نیپدی بیراولدوز او ماه مجلیس اولوپ
اویار بیزیم کونوله هم انیس و مونیس اولوپ
نگارا باخ کی نه مکتب گوروپ ،یازیپ اوخوماز
فقط او غمزه ایله ، یوزلره مدرس اولوپ
عاشیق کونولر اونون عطرینه مثالی صبا
فدا ی عارض نسرین و چشم نرگیس اولوپ
اتوردوری یوخاری باشدا ایندی دوست منی
گدای شهریمیزه باخ کی میر مجلیس اولوپ
خیال آب حیات ایله جام جم باشدا
گئدیپدی جرعه کش شاه ابولفوارس اولوپ
طرب سرای محبت عمارتینده کونول
یارین کمان قاشی اول طاقینه مهندیس اولوپ
سووزور شراب لبیونن گئه سیل سن الله اونی
گناه ائتمه یه خاطیریم گئنه موسوِس اولوپ
او ناز و غمزه ایله مست اولورلار عاشیقلر
خبر سیز عالیمین عقلی اونونلا بی حیس اولوپ
قیزیلدی همده عزیر قوشدوقوم بو شعر غزل
قبول اهل نظر کیمیای بو میس اولوپ
گئلون دونوپ قادیداخ ای وفالی یولداشلار
باخون کی حافظ او میخانه دن دی مفلیس اولوپ
جاوید مدرس (رافض)

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین غزل حافظ ( ۱۶۷ )
مسمط مخمس
*******************************
چو شعر حافظ شیراز جان مجلس شد
به پیش نظم گهربار، شعرما مس شد
هزار شاکله الهام بر “مدرس” شد
*
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
******************************
هر آنکه جانب حق را زدست خویش بهشت
به آخرت دِرود آنچه را که ناحق کشت
نعیم علم لدنی نواله ای ز سرشت
*
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
*******************************
هر آنکه در ره میثاق خود نکرد وفا
جفا همی کشد ازچرخ در ازای بها
منم که عاشق آن حضرتم ز شید رها
*
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
********************************
کشیده جور و جفا اشکت ازچه گلگون دوست
بیا که از غم ما چهره تو زرگون دوست
بنزد دل شده ای در وفا تو بیچون دوست
*
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
********************************
به دست یار دل ما مثال یک کفتر
برای وصل تو، ازهجر راه ما ششدر
دل حزین مرا عشق یار شد مصدر
*
خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
*******************************
به دل شرار وهوس، لیک عاشق و محجور
بسر خیال شراب لبش ولی مخمور
رسم زجانب اهل نظر به فیض حضور
*
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
*******************************
چو رفته حاصل عمر و دماغ پر زهوا
لبم خموش و درون پر فغان و پرغوغا
زعکس دلبر ما شد پیاله غیب نما
*
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
******************************
به دل مده شرر و غم ز جوروطعن حسود
زچشم مست تودر یک نگه توان که غنود
طبیب عشق شرابی چو از لبت فرمود
*
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
********************************
غزال شعر،غزل بوده و، زدل ساری
سرود دل چو ز حافظ گرفته خط باری
بنظم وشعر مرا بوده او چو دلداری
*
چو زر عزیز وجود است نظم او آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
*******************************
اگر که جمله حریفان راه عرفانید
چرا به عشق ز موج بلا گریزانید
زمی زیاده چو “رافض” کشیده افتانید
*
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

👆☹

سلیمی نوشته:

بنام آنکه جان را فطرت آموخت
چراغ دل به نور جان بر افروخت
درود بر گنجوریان۱عزیز،من در مورد اینکه منظور حافظ از این غزل کی بوده کار ندارم چون نه از تاریخ ونه از هیچ قرینه وشاهد دیگر نمی توان به مقصود اصلی هیچ گوینده ای پی برد تا چه رسد به حافظ که خود از خداوند گاران استعاره،تمثیل وکنایه است اما در مورد مصرع دوم از دوبیت اول تا جایکه حافظه ام قد میدهد همیشه این شعر را اینگونه بیاد میآرم:
ستاره ای بدرخشیدو ماه مجلس شد
دل رمیده ای مارا انیس ومونس شد،اما در اینجا به جای انیس رفیق آمده است البته گفته ای من مستند به هیچ نسخه‌ای نیست امید وارم در این مورد دست اندرکاران عزیز گنجور روشنی اندازند.

👆☹

احسان نوشته:

بیسواد پنداشتن حضرت ختمی مرتبت عین بیسوادی است حضرت سواد خواندن و نوشتن داشته اند ولیکن بنابر مصالحی نمینوشتن خود جناب حافظ میگوید به مکتب نرفت و خط ننوشت نه اینکه خط نوشتن نمیداست

👆☹

نوید محقق نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم.
بسیار جای تاسف است که عده ای از روی جهل این غزل را مدحی برای حضرت محمد (ص) می دانند حال ان که اشارات مستقیم حافظ نظیر ذکر نام ابولفوارس گواهی است بر رد مدعی ایشان.
عده ای هم دوباره از روی نادانی واژه ی امی را به بی سواد برمیگردانند حال ان که امی منظور اهل مکه است، چرا که مکه ام القراست و اهل مکه را از همین روی امیین می خوانند.

👆☹

امیر نوشته:

متاسفانه برخی به تصور اینکه تمثیل تبدیل شدن بیسواد به مدرس معطوف به پیامبر است این غزل را از اساس اشتباه فهمیده اند. این غزل هیچ ارتباطی به پیامبر ندارد. غمزه به معنای عشوه و لوندی است. داستان خیلی ساده است. معشوقه حافظ به مکتب نمیرود ولی به غایت زیباست و با ناز و عشوه همه را شیفته میکند.
مشابه این تمثیل حتی در اشعار امروزی نیز یافت میشود و صد البته ربطی به پیامبر ندارد.

👆☹

محمد نوشته:

حافظ فقط در یک بیت آن هم به صورت تلویحی به علی (ع) اشاره دارد و در سایر اشعار خود اشاره ای به پیامبر یا خلفا یا ائمه نکرده است و آن هم بیت زیر است:

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

👆☹

behzad نوشته:

پیامبر ختمی مرتبت والاترین بشر نزد خداست اما اگر کمی واقع بین باشیم و کمی هم تاریخ ایران را بشناسیم و از روابط فی مابین شاه شجاع و حافط مطلع باشیم بی گمان این شعر را در مدح شاه شحاع میدانیم

👆☹

گلی نوشته:

سلام خدمت تمام حافظ دوستان و اساتید. امیدوارم دوستان از نظر من ناراحت نشن ولی اگر قبل از نوشتن حاشیه، حاشیه های قبل رو بخونید از تکرار یک سوال جلوگیری می شه. اینجا بیشتر از نیمی از حاشیه ها درباره این هست ک این شعر در مدح پیامبر هست و یا نه. که با خوندن حاشیه ها ب راحتی می شه جواب گرفت. خیلی ممنون از همگی و ببخشید اگه این موضوع رو مطرح کردم.

👆☹

محمد نوشته:

این روزا فکر کنم این درستش باشه بنویسیم نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به لطف پول وَ پارتی، یِهو مهندس شد!

👆☹

ز نوشته:

جالبه که افراد به دو دلیل میگن این شعر درباره ی پیامبر نیست. یک عده افراد مذهبی هستن که فکر می کنند به مکتب نرفتن و بی سواد دانستن پیامبر توهین به ایشون هست . در جواب این دوستان باید گفت همانطور که بقیه هم گفتند این موضوع در قرآن هم ذکر شده. البته که حضرت محمد از آموزه های پایانی بهره مند بودن ولی به مکتب نرفته و سواد خواندن و نوشتن نداشتن و این خودش یکی از دلایل وحی بودن قرآنه
اون عده هم که معتقدند حافظ اعتقادات دینی نداشته و دلایل تاریخی می آرند که در وصف فلان پادشاه سروده شده به نظر شخص بنده توهین بزرگی به حافظ کرده اند . شعر حافظ بسیار بالاتر از شعر درباری و چاپلوسی شاهان قدیمه . حافظی که من می شناسند عارفی اندیشمند بوده نه یک شاعر در خدمت دربار.

👆☹

محمدحسن نوشته:

برای تفسیر کلام یک شاعر توجه به تاریخ عصر وی ضروری است ولی مهمتر از آن توجه به آثار خود شاعر است.

گویا دوستانی که این شعر را فقط در مدح پادشاه می‌دانند از تاریخ شخصی حافظ و آثار وی بی‌اطلاع هستند

حافظ در رساله شرح مرادات حافظ اصطلاحات خود را برای امیر سید علی همدانی خیلی روشن و شفاف توضیح داده و نسخ خطی رساله موجود است

بهصراحت گفته که منظورش از می و زلف و نگار و … همه اصطسلاحات عرفانی خاص اوست و ربطی به معانی لغوی آن ندارد و تمام تاریخ نگاران وی را یک عارف تمام عیار حافظ قرآن اهل سوز و نیاز نیمه شب و معرض از دنیا دانسته‌اند و او را شخص کاملا متشرع و متادب به آداب شرع و عاشق قرآن و پیامبر تا آخر عمر معرفی نموده‌اند و …

آن وقت با غفلت از همه شواهد تاریخی ناگهان او را یک شاعر ساده و مداح دربار معرفی کردن کاری غیرعالمانه است

از روشهای شایع میان اهل دل است که برای رعایت تقیه از حاکمان اشعاری که در عشق خدا و اولیاء خدا می‌سرایند از باب توریه طوری بیان می‌کنند که متناسب برخی ز ابنالء دنیا هم باشد و حتی چه بسا ظاهر شرا با ایشان مطابق تر جلوه می‌دهند و البته اقتضاء فن توریه چنین است و برای مراد حقیقی خود قرانی در شعر قرار می‌دهند که اهل تدبر می‌یابند

ابوالفوارس از القاب شاه شجاع است ولی لغة کاملا منطبق بر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است که به تعبیر امیرالمومنین علی علیه السلام در همه جنگها شجاع‌تر از همه و پشتیبان همه بودند و حضرتش به حسب مشهور تاریخ خواندن خط بلد بودند ولی نمی‌خواندند و نمی‌نوشتند
حافظ دقت کرده و نگفته حضرت بی سواد بودند یا خط خواندن و نوشتن بلد نبودند بلکه فرموده خط ننوشت و ننشوتن اعم است از ندانستن

پیامقبر در آغاز ولادت بسان ستاره در دل تار شب گمراهی بودند و سپس ماه شب تار شد و از این رو به خورشید تشبیه نفرمود که آن حضرت همواره هدایتگر امت در متن تاریکیهای جهل و کفر بوده و هست و لذا مانند ماه می‌باشد
ظاهر شعر این است که این ماه پس از ماه شدن رفیق و مونس دل شاعر شده است ولی شاه شجاع از همان ستاره بودن انیس و رفیق شاعر بوده است …

👆☹

محمدحسن نوشته:

در رساله شرح مرادات حافظ، جناب میر سید علی که شرح اصطلاحات را از خود حافظ شنیده می‌فرماید:

یار و محبوب و دوست: حقیقت روحی را گویند.

غمزه و بوسه: فیض و جذبة باطنی را گویند که نسبت بر سالک واقع شود و هر جا که لب و دهان گویند، صفت حیات باشد.

.. و صبا: مراد، آنکه میان عاشق و معشوق میانجی و خبری می‌آورد و معنی مهتر جبرئیل علیه السلام را نامند و پیغمبرصلی الله علیه و سلم، را فرود آید و نیز به روایتی [۳۲] حضرت حق سبحانه و تعالی و جناب حضرت محمد را صلی الله علیه و سلم عاشق و معشوق گویند. بدین سبب صبا را به پیک منسوب و قرار دادند و بوی معشوق به عاشق رساند چنانچه بوی پیراهن مهتر یوسف علیه السلام به حضرت یعقوب علیه السلام رسیدی.

می: ذوق و شوقی را که سالک از آغاز مشاهدة انوار غیبی ادراک می‌کند.

الی آخره

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

در حاشیه به آیه سوره عنکبوت اشاره شد در خصوص “امی”بودن مصطفی که کامل تر و باز ارزش تر از ایشان را برای حصرت آدم فرزندی نخواهد بود. صلوات و درود پروردگار برایشان که اسمش جلا دهنده قلب هاست است. آنچنان که یاد خدا !
پرسش این است، لزوما هر با سوادی عالم است یا هر بی سوادی جاهل؟

باری !

امام رضا ـ علیه‌السلام ـ در مناظره با علما ی ادیان مختلف خطاب به رأس الجالوس (عالم یهودی) فرمودند: «از جمله دلایل صدق پیغمبر ما آن است که او شخصیتی یتیم، تهی‌دست و چوپان بود، هیچ کتابی نخوانده و نزد هیچ استادی نرفته؛ با این حال کتابی آورد که حکایت پیامبران و خبر گذشتگان و آیندگان در آن آمده بود.»
نقل حدیث از طبرسی، الاحتجاج.

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

سلطان والعارفین ، دعا مه متناهی با یزید بسطامی ان خلیفه الهی که ریاضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقایق نظری نافذ، و جدی بلیغ داشت، و دایم در مقام قرب و هیبت بود. و غرقه انس و محبت بود پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت، و روایات او در احادیث عالی بود، و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در این شیوه همه او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشیده نیست، تا به حدی که جنید گفت: بایزید در میان ما چون جبرائیل است در میان ملائکه.

و شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمةالله علیه می‌گوید: هژده هزار عالم از بایزید پر می‌بینم و بایزید در میانه نبینم. یعنی آنچه بایزید است در حق محو است.
در خصوص دانش خود می گوید شما علم از مردگان و کتاب ها می گیرید و ما بواسطه دل مستقیم از خود باری تعالی!
امام صادق نیز در حدیث عنوان بصری می گوید علم نوری است که خداوند بر دلهای بند گان خاص خود می تابد.
به عبارتی این بنده با ایمان.خواه خواسته باشد انیشتن باشد یا خواه این سینا!
در واقع نور اوست که بنده ناتمام را تمام می کند وگرنه چه زیبا اشاره نمود
شیخ الرئیس:«ابله به رستگاری نزدیک تر است تا دانای نا تمام!»
باد تند است وچرا غم ابتری
زو بگردانم چراغ دیگری
مولانا

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

تصحیح می کنم سلطان العارفین ،دعامه نامتناهی و همچنین ابن سینا که این سینا تایپ گردیده.

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز و صد مدرس شد. اشاره به گرفتن علم از “حی القیوم” است.( یا حی القیوم!)
آن‌قدر برای عرفای بعدی جالب است که در «فتوحات»، ابن عربی ۱۳ یا ۱۴ بار آن‌را استفاده کرده است. بایزید می‌گوید «کسانی که سراغ علم مرده می‌روند، خداوند را مرده تلقی کرده‌اند یا ارتباطشان را با خدا قطع کرده‌اند، چون خد را زنده تلقی کنیم، نو به نو از او تجلیات تازه‌ای را می‌گیریم»

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

تهیدستی و یتیمی را از بابت فضل الهی تجربه نکردم.هر چند آنهم خیری است برای بنده ای که او برایش بر گزیده باشد! اما گنجور نشینان چوپانی ، چوپانی… تجربه ای است شاید که ندانید!
براستی اینجا ست که دل —در بیابان هایی که عطر گیاهان کوهی علی الخصوص عطر مست کننده “درمنه” فضا را با موسیقی دلنشین بع بع” مال های بهشتی “—

طراوت و پاکی را به مرحله ظهور رسانیده و آماده تفکری ازجنس نور خواهد گردانید.
آری ! حکمت چوپانی تمامی پیامبران این است.
تجربه ای است بس دلنشین!
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را /که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

👆☹

ناباور نوشته:

گرامی تنها خراسانی
باور نمی کنم این حدیث از امام رضا باشد و باید جعلی باشد چون صرف یتیم بودن و داستان اوردن دلیل بر صادق بودن کسی نیست
هزار دلیل محکم دیگر میتوان آورد بر صدق

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

گرامی”نابارور”
باور من این است.
این قلب شکسته است در او غیر خدا نیست
یک لحظه خدا از دل بشکسته جدا نیست
شهریار
شاید هم این حدیث جعلی باشد. اما خداوند بعضی افراد را ویژه و روشنی دهد.اگر دقت داشته باشید اکثر افراد که از کودکی یتیمی را تجربه کرده باشند مورد عنایت ویژه خاص در گاه حق قرار گرفته اند. وقتی آن راهب مسیحی پیامبر را دید جمله ای گفت، «خدا در کنج قلب های شکسته است»

این فقیر معتقد است که پیامبر با یتیمی و چوپانی از شهر و تبلیغات سهمگین روح پاک و بی آلایش را در کودکی تجربه نمود.او ساخته دست پروردگارش شد تا انذار دهد.

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

روفیا
چرا که نه؟
بحث حکمت با دانش امری متفاوت است.همچون تفاوت خرد و عقل!
پاسکال می گوید« دل برای خود دلایلی دارد که عقل از ان غافل است»
به انیشتن گفتن چگونه به این درجه رسیدی ؟فرمود نود ونه درصد الهام بود و یک درصد تلاش!
مولی صدر ا در مقدمه معروف ترین و کامل ترین اثر خود—حکمت متعالی در اسفار عقلی اربعه— اینگونه اعتراف
می‌کند: همانا من از خداوند طلب آمرزش و عفو بسیار دارم از برای آنکه پاره ای از عمر خویش را به بررسی آرا مدعیان فلسفه و جدال کنندگان اهل کلام و نازک بینی ها آنان و آموختن سخنان و شیوه های بحثی آنان به پوچی گذراندم.تا اینکه سر انجام در پرتو فروغ ایمان و تایید خداوند منان دریافتم که واقعا قیا سات آنها بی نتیجه است و صراط آنها غیر مستقیم است.
از این رو زمام کار خویش را به خداوند و فرستاده بین دهنده و هشدار دهنده—انذار—او سپردم.به آنچه از رسول خدا به ما رسیده بود تماما ایمان آورده و تایید نمودم.و در صد جستجوی توجیه عقلی و روش علمی برای فرمایشات رسول بر نیامدم بلکه پیروی از هدایت و اجتناب از نواهی او را پیشه خود ساختم.و همچنان که حق تعالی فرموده :«آنچه از دستورات که پیامبر برای شما آورده بگیرید و پیروی کنید و از آنچه نهی فرموده دوری کنید».
تا اینکه خداوند بر قلب ما گشود آنچه را که گشود.و به برکت این دنباله روی از رسول به فلاح و و رستگاری رسید.

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

هرکس چهل روز ( خود و کار خود را)برای خدا خالص کند چشمه های حکمت از “دلش” بر زبانش ظاهر گردد.
رسول خدا محمد مصطفی که درود خدا بر او خاندانش باد.

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

همکاری داشتم دکتری مکانیک ، اما به اندازه خری نافهم.

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

روفیا

به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

میگی نه ! از شمس الحق گرانمایه بپرس!

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

تصحیح می کنم ! قبلا جایی دیگر خوانده بودم یک در صد تلاش و نود و نه درصد الهام! اما شاید صحیح نقل قول انیشتن این
باشد.« ده درصد نبوغ را الهام تشکیل می دهد و نود درصد آن سخت کوشی و عرق ریختن است.»

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

«دل هم دلایلی دارد » نام کتابی است از استاد بهاالدین خرمشاهی که اگر اشتباه نکنم قبلا با نام دیگر(از شک تا یقین) منتشر شده بود.اثری است در خصوص روانشناسی دین که ویلیام جیمز در کتابی بنام« اراده معطوف به ایمان» به آن پرداخته است.(ایمان از اقناع دل پدید می آید)
استاد خرمشاهی در مصاحبه ای در روزنامه خراسان :منظور ما از دل، عضو صنوبری شکلی که در سمت چپ قفسه سینه قرار دارد و خون را پمپاژ می‌کند، نیست؛ دل، مظهر قوای دَرّاکه انسان است. جالب است که در همه زبان‌هایی که پیشینه فرهنگی سترگی پشت سر آن هاست، دل در همین معنای مرکز احساسات و قوای دَرّاکه انسان مورد استفاده قرار می‌گیرد. در این معنا، دل، مرکز تجلیات معنوی و شهودی نیز هست.

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

سخن به درازا کشیده شد.شرمسارم عذر خواه.

👆☹

نگار نصیری نوشته:

به طور کاملا محسوس این شعر با توجه به احترام بسیار بسیار بالاتر پیفمبر خاتم ص، به یک تحقیق ناشی از یک ارتابط عاطفی مهم و تأثیر گذار، در چگونگی ظه.ر حضرت مهدی عج اشاره دارد، بالاخص در این بیت«طربسرای محبت کنون شود معمور»، بحث به ساختن و معماری اشاره دارد با تطابق با یک شعر دیوان حافظ هم بحث ساخته شدن یک شهر بسیار مهم است. مسأله اینجاست که ادیبان ما اشعار را منفک بحث می کنند و غیرعاشقانه تر از این حرفها تصور کردند، این اشعار همه عاشقانه و راهبرانه برای ظهور حضرت مهدی عج هستند و باید فرضیه توقیع نامه بودن این دیوان به جد مورد تحقیق قرار گیرد، چرا که وجود نایب پنجم کاملا منطقی و عقلایی است و این نایب هم خانم است.

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

گنجینه معارف
گفتاری در باب علوم و هنرها»
تاریخ انتشار : ۱۳۸۹/۲/۲۸ بازدید : ۱۵۳۳ منبع : مجله معرفت، شماره ۶۸ , ژان ژاک روسو/ محسن رضوانی
گزارشی از مقاله
مقدمه

روسو یکی از بزرگ ترین فیلسوفان سیاسی عصر روشنگری است؛ عصری که در آن روش تحقیقی قرون وسطا (اسکولاستیک) جای خود را به روش تجربی داد. آثار و اندیشه های روسو تأثیر بسزایی بر اندیشه های فیلسوفان سیاسی مدرن گذاشت. مقاله «گفتاری در باب علوم و هنرها» یکی از اولین دست نوشته های روسو است. اگرچه روسو خود نسبت به این مقاله خوشبین نبود، اما همین مقاله بود که پایه ها و مبانی آثار مهم بعدی اش، یعنی امیل و قرارداد اجتماعی را شکل داد. این مقاله برای اولین بار در سال جاری توسط آقای عبدالکریم رشیدیان، در مجموعه «متن هایی برگزیده از مدرنیسم تا پست مدرنیسم»، به زبان فارسی ترجمه شده است. گزارش حاضر در دو بخش «زمینه های نگارش» و «محتوای مقاله» تهیه شده است.

بخش اوّل: زمینه های نگارش مقاله
در سال ۱۷۴۹، روزی روسو تصمیم گرفت برای رفع خستگی، در راه چیزی برای مطالعه همراه داشته باشد. بنابراین، روزنامه «مرکور دو فرانس» را به همراه خود آورد و در حال راه رفتن آن را مرور می کرد که ناگهان آگهی مسابقه «آکادمی دیژون»، که جایزه اش مربوط به سال بعد بود، توجه اش را جلب کرد. در این آگهی آمده بود: به مقاله ای که در باب موضوع زیر نوشته شود، جایزه ای پرداخت خواهد شد: «آیا پیشرفت علوم و هنرها به پیرایش اخلاق کمک کرده است یا به انحطاط آن؟»(۱)

روسو درباره عکس العمل خویش پس از دیدن و مطالعه این آگهی می گوید: «از لحظه ای که این آگهی را خواندم، دنیای دیگری به نظرم جلوه کرد و آدم دیگری شدم، با این که خوب به یاد دارم از خواندن آن حالی به من دست داد، از وقتی که پاسخ آن را به وسیله آقای مالمرت فرستادم جزئیات این حالت کاملاًاز یادم رفته است.»(۲) روسو در نامه ای که به مالمرت (مالزرب) نوشت، حالتی را که به وی دست داد چنین توصیف می کند: «اگر چیزی به سان الهام ناگهانی وجود داشته باشد، همان انگیزه ای است که پس از خواندن آن آگهی در من جوشید. ناگهان احساس کردم ذهنم گرفتار هزار نور خیره کننده شده است و خیل اندیشه های جالب، یکباره چنان به شدت و درهم به مغزم هجوم آورد که به تشویشی وصف ناشدنی دچار شدم. احساس کردم دچار سرگیجه مستی شده ام. تپش شدید قلبم آزارم می داد، به نفس نفس افتادم و چون دیگر نمی توانستم در حال راه رفتن نفس بکشم، زیر یکی از درختان در کنار جاده نشستم و در آن جا نیم ساعتی را در حالتی چنان پریشان به سر بردم که وقتی برخاستم متوجه شدم که جلوی پیراهنم از اشکی که بی اختیار ریخته ام نمناک است. آه، آقا، اگر می توانستم حتی یک چهارم از آنچه زیر آن درخت دیدم و حس کردم بنویسم، با چه موضوعی می توانستم تمام تضادهای نظام اجتماعی را باز نمایم، با چه قدرتی می توانستم تمام بدکاری های نهادهایمان را شرح دهم و با چه عبارات ساده ای می توانستم نشان دهم که آدمی سرشتی نیکو دارد و فقط این نهادها موجبات بد شدن او را فراهم آورده اند.»(۳)
روسو، پس از آن که آن حالت به وی دست داد، تصمیم قاطع گرفت تا در این باره مقاله ای بنویسد. از این رو، با دیدرو، دوست صمیمی اش، مشاوره کرد. دیدرو به وی قول داد که در نگارش مقاله، کلید پاسخ آن را در اختیارش قرار دهد. بنابراین، روسو در مقاله ای پرشور و حماسی که به سبک کتاب مقدس نوشته شده بود، بر هنر و علم تاخت و آن ها را عامل انحطاط اخلاق و زندگی اخلاقی بشر دانست. اهمیت این مقاله از آن جاست که بر دیگر آثار مهم روسو، همچون امیل و قرارداد اجتماعی، تأثیر گذاشته و مبانی آن ها را شکل داده است.
روسو، پس از نگارش مقاله، آن را به دیدرو نشان داد. بعدها دیدرو بیان داشت که از خواندن آن مسرور گشته و در بعضی از جاها هم اصلاحات لازم را به عمل آورده است.(۴) برخی از شارحان معتقدند که این مقاله در ردّ دایرة المعارفی است که آن زمان با سرپرستی امثال دیدرو در حال نگارش بود و حتی خود روسو نیز در آن مقالاتی ارائه نمود،(۵) اما این نکته با مطلبی که روسو در کتاب اعترافات بیان می دارد، سازگاری ندارد؛ زیرا همان گونه که بیان شد، روسو در نگارش این مقاله از دیدرو کمک خواست و پس از نگارش هم آن را به وی نشان داد و دیدرو با دیدن مقاله وی، مسرور گشته و اصلاحاتی به پاره ای از عبارات مقاله صورت داد. البته شاید بتوان گفت، اگرچه روسو و دیدرو خود متوجه این حقیقت نشده اند، اما بعدها خوانندگان و شارحان چنین برداشتی را ابراز نموده اند، اما این مسأله نکته ای نیست که بتوان به راحتی به روسو و دیدرو نسبت داد.

روسو در مقاله خود، که با شور و حرارت بسیار نوشته شده است، توانسته دلایل و شواهدی برای مدعای خویش ارائه کند، اما ظاهرا خود وی از آن راضی نبود، وی می گوید: «این مقاله گرچه دارای حرارت زیاد و اساس محکمی بود، فاقد منطق و ترتیب بود و شاید ارزش آن از تمام نوشته های من کم تر بود؛ زیرا دلایل و استدلال آن بسیار ضعیف و در بعضی جاها، هماهنگی نداشت. در آن وقت بود که دانستم هنر نویسندگی کار بسیار مشکلی است و کسی که می خواهد نویسنده بشود نمی تواند یک دفعه، تمام نکات را فرا بگیرد.»(۶)

آکادمی دیژون هرگز در انتظار چنین مقاله ای نبود؛ مقاله ای که دیدگاه کاملاً منفی نسبت به علوم و هنرها داشت و آن را زمینه انحطاط و عقب ماندگی فضیلت در جامعه می دانست. با این حال، آکادمی تصمیم گرفت جایزه مسابقه را به روسو اعطا کند. حتی روسو هم در این باره چندان مطمئن نبود که بتواند به جایزه دست یابد: «دو سال بعد از نگارش مقاله، با این که هیچ به فکر مقاله ای که به دانشگاه دیژون داده بودم، نبودم ناگهان شنیدم که مقاله من در مسابقه دانشگاه برنده شده و جایزه این مسابقه به من تعلق خواهد گرفت.»(۷)
بخش دوّم: محتوای مقاله
۱/ فرضیه روسو: روسو در پاسخ به این سؤال که «آیا پیشرفت علوم و هنرها به پیرایش اخلاق کمک کرده است یا به انحطاط آن»، فرضیه ای را به گونه تلویحی، که بعدها آشکار می شود، بیان می کند. وی معتقد است: اساسا آنچه موجب تلطیف اخلاقیات می شود، «فضیلت» است نه «علم و هنر». همان گونه که فضیلت باعث رشد و شکوفایی اخلاقیات در فرد و جامعه می شود، به همان نسبت عکس آن نیز در علوم و هنرها جاری است؛ یعنی علوم و هنرها باعث انحطاط اخلاقیات در جامعه می گردد.

روسو در ناسازگاری علم و فضیلت، آنچنان از سقراط تأثیر پذیرفته که وجود و حقیقتِ وی را به عنوان نمونه کاملی از فضل بیان می دارد و قسمت پایانی مقاله خویش را اساسا به تأثیرپذیری از این فیلسوف و بیانات مهم وی در اثبات مدعای خویش، اختصاص داده است. فضیلت در نگاه روسو آنچنان حایز اهمیت است که اساسا داشتن و نداشتن آن موجبات بقا و انحطاط جامعه را فراهم می آورد. فضیلت آن گونه نیست که با علم و هنر و دانش به دست آید، فضیلت اساسا آموختنی نیست، بلکه یافتنی است. سقراط هم معتقد بود فضیلت آموختنی و یاد دادنی نیست، فضیلت دست یافتنی است. اما علوم و هنرها «فضیلت زدایی» را در جامعه زنده کرده اند.

۲/ ترس از بیان حقیقت: روسو برای بیان مطلبی که اساسا هیچ گونه سازگاری با زمانه اش ندارد، با نوشتن عبارات احساسی و عاطفی، خوانندگان مقاله را وادار می نماید تا به مطلب وی به صورت جدی بنگرند. اساسا طرح ایده ای که با اندیشه حاکم بر جامعه قرن ها فاصله دارد، برای خوانندگان شوک برانگیز است: «چگونه جرأت کنم علوم را در برابر یکی از فرهیخته ترین انجمن های اروپا نکوهش کنم، از جهل در یک آکادمی مشهور ستایش کنم و تحقیر نسبت به مطالعه را با احترام نسبت به دانشمندان حقیقی آشتی دهم؟»(۸) اما به هر حال، روسو با بیاناتی زیبا و دلربا توانست این بت را در هم فرو ریزد و آنچه را در نای جان خویش داشت، بیان نماید.

۳/ نگاهی به وضعیت اروپا: تمدنی که روسو در آن زندگی می کرد، حاصل تلاش های فراوان از جمله مسلمانان بود. هرچند روسو نگاهی نابخردانه در مورد مسلمانان دارد، اما معتقد است آنان سبب شدند تا این تمدن از نو در اروپا متولد شود و پس از انقلاب فرانسه به اوج خود برسد. در این دوران است که علوم، هنر و دانش به طور فزاینده ای رشد می یابد و تمام جامعه اروپا را فرا می گیرد؛ زیرا اساسا همان گونه که بدن نیازهایی دارد، ذهن نیز نیازهایی دارد، نیازهای بدن اساس و شالوده های جامعه اند و نیازهای ذهن آرایش های آن، که در قالب علوم و هنرها جلوه می کنند.(۹)

۴/ بردگی انسان: گسترش علوم، ادبیات و هنر نه تنها باعث شکوفایی جامعه نشدند، بلکه انسان ها را به بردگی کشاندند. بردگی انسان توسط علوم و هنرها، آن گونه نیست که دولت ها و حکومت ها انجام می دهند، بلکه با ظرافت خاصی است که مختص این گونه امور است. اگرچه نیازمندی انسان، زندگی اجتماعی را برای وی به ارمغان آورد، اما این علوم و هنرهاست که توانسته اجتماعات انسانی را استوار نگه دارد. علوم و هنرها همانند حلقه های گل هستند که بر زنجیر آهنینی که بر سر انسان ها سنگینی می کند، گسترانیده شده اند. دولت ها و حکومت ها با کمک علوم و هنرها، حس آزادیخواهی انسان را خاموش می کنند و با ظرافت و لطافت خاصی آن ها را در حالتی قرار می دهند تا بردگی خویش را دوست بدارند.(۱۰) این همان چیزی است که به آن «تمدن» می گویند. «مردم بی وقفه از امور رایج متعارف و نه از نبوغ خود پیروی می کنند، دیگر جرأت نمی کنند همان بنمایند که هستند. در این اجبار دایمی، انسان های تشکیل دهنده گله ای، که جامعه نامیده می شود، اگر در شرایط یکسانی قرار گیرند، همگی عمل واحدی انجام می دهند، مگر این که انگیزه های قوی تری مانع آن ها شود.»(۱۱)
۵/ دوران علوم و هنرها: روسو آنچنان از وضعیت بحرانی دوران علوم و هنرها به صراحت سخن می گوید که آشکارا تجربه خویش را در پاریس تعمیم می دهد: «دیگر اثری از دوستی های صادقانه، احترام های واقعی و اعتمادهای مستحکم نیست. سوءظن ها، بدگمانی ها، ترس ها، سردی ها، احتیاط ها، نفرت ها و خیانت بی وقفه خود را زیر نقاب متحدالشکل و ریایی ادب، زیر این مدنیّت مورد ستایش، که ما آن ها را مدیون روشن گری قرن خویشیم، پنهان می کنند. دیگر با سوگندها به نام خدای عالم بی حرمتی نمی کنند، بلکه با کفر به آن اهانت می کنند بی آن که گوش های حساس ما از آن آزرده شوند. هیچ کس از شایستگی های خود ستایش نمی کند، بلکه شایستگی های دیگران را خوار می کند.»(۱۲) روسو وجود معلول را در جامعه مسلّم می پندارد و معتقد است تباهی واقعی که همان معلول است، به دنبال علتی می گردد که این معلول واقعا از آن ناشی شده باشد. در نگاه روسو، این علّت همان گسترش علوم و هنرهاست. وی می گوید: «ارواح ما به همان اندازه که علوم ما و هنرهای ما به سوی کمال پیش رفته اند، فاسد شده اند.»(۱۳)
۶/ فضیلت گریزی: چه نسبتی میان گسترش علوم و هنرها و فضیلت وجود دارد؟ روسو معتقد است «هر چه انوار علوم و هنرها در افق ما بیش تر طلوع کند، فضیلت بیش تر می گریزد.»(۱۴) وی برای اثبات این مدعا دست به یافتن شواهد تاریخی می زند و معتقد است آنچه باعث زوال و انحطاط تمدن های بزرگ گذشته مانند مصر، یونان و روم که روزی در اوج قدرت و اقتدار بوده اند شده است، گسترش فزاینده علوم و هنرها در این تمدن ها بوده است. «اگر علوم، اخلاقیات را تلطیف و پالوده می کرد، اگر به انسان ها می آموخت که خونشان را در راه میهن بریزند، اگر شهامت را برمی انگیخت، مردم چین باید خردمند، آزاد و شکست ناپذیر بودند.»(۱۵)
۷/ آن روی سکه: روسو پس از نکوهش علوم و هنرها، در آن روی سکه تلاش می کند، اهمیت و ضرورت «فضیلت» را نشان دهد. وی در این بخش نیز ابتدا سعی می کند با شواهد تاریخی، تمدن های با فضیلت را به عنوان نمونه ذکر نماید. در این میان، به پارسیان نخستین، سکاها، ژرمن ها و روم در زمان فقر و نادانی اش اشاره می کند. از اسپارت به دلیل تاختن بر هنرها و هنرمندان، دانش و دانشمندان نام می برد و با بیانی از آتنیان، خود آنان را به مسخره می گیرد. «در آن جا انسان ها با فضیلت متولد می شوند، حتی هوای آن سرزمین گویی فضیلت القا می کند.»(۱۶) آتنیان در حالی این سخن را به زبان جاری می ساختند که خود را در اوج شکوفایی علوم و هنرها می دیدند، اما از آن میان تنها عده ای معدود که خود را از سیلاب خروشان رذایل دور نگاه داشتند، سر برنیاوردند. آنچه توانسته آنان را امروز در جهان نامور سازد، تمدن، علوم و هنرهای یونان نبود، بلکه فضیلت اینان بود.
۸/ سقراط: روسو به حمایت و طرفداری از سقراط می پردازد و او را خردمندترین و دانشمندترین انسان برمی شمارد که به ستایش جهل پرداخته است: «پس اینک خردمندترین آدمیان به داوری خدایان و دانشمندترین آتنیان به عقیده کل یونان، یعنی سقراط است که به ستایش جهل می پردازد.»(۱۷) روسو در این عقیده که اگر سقراط امروز زنده بود عقیده اش را تغییر نمی داد و به آنچه گفته، پای بند بود، هیچ شک و تردیدی نداشته و معتقد است: «این انسان درستکار به تحقیر دانش های بیهوده ما ادامه می داد؛ ابدا به فربه شدن این انبوه عظیم کتاب ها که ما را با آن ها از هر سو غرق می کنند، کمک نمی کرد و همان طور که نشان داد، یگانه دستورالعملی که برای مریدان خود و نوادگان ما باقی می گذاشت چیزی جز سرمشق و خاطره فضیلت اش نبود. تعلیم انسان ها بدین گونه والاست.»(۱۸)

روسو وضعیت و زمانه خود را با سقراط مقایسه می کند و معتقد است: اگر سقراط در زمان خویش جام شوکران نوشید، وی با تحقیرها و تمسخرهایی که نسبت به او صورت می پذیرد، جامی تلخ تر از شوکران نوشیده است. وضعیت و زمانه ای که وی در آن زندگی می کند، به مراتب بدتر از وضعیت و زمانه سقراط است، اگرچه شباهت های زیادی با هم دارند. «حقیقت آن است که سقراط در میان ما شوکران نمی نوشید، بلکه جامی را می نوشید که باز هم تلخ بود؛ تحقیر و تمسخر اهانت آمیز که هزاربار از مرگ بدترند.»(۱۹) روسو با این بیان خود را سقراط زمانه می داند که باید همانند او بسازد و بسوزد.

تجملات، انحطاط و بردگی مجازات انسان هایی است که با تلاش های مغرورانه، از جهل سعادتمندانه، که خرد ابدی ما را در آن قرار داده است، خارج گردیده و خود را در سراشیبی انحطاط قرار داده است: «می بینیم چگونه تجملات، انحطاط و بردگی در همه زمان ها مجازات تلاش های مغروران های بوده اند که ما برای خروج از جهل سعادتمندانه ای که خرد ابدی ما را در آن قرار داده است، انجام داده ایم.»(۲۰)

۹/ خواسته طبیعت: روسو به صراحت بیان می دارد که خواسته طبیعت آن گونه نیست که ما مردمان به دنبال آن هستیم: «ای مردم، یک بار هم که شده بدانید طبیعت خواسته است شما را از گزند علم حفظ کند، همان گونه که مادری سلاح خطرناکی را از دست کودکش می گیرد. بدانید که همه اسراری که از شما پنهان می دارد شروری هستند که شما را از آن ها حفظ می کند و رنجی که برای آموزش خود می کشید در زمره کم ترین مهربانی های او نیست. انسان ها فاسدند، اما اگر از بخت بد دانشمند هم زاده شوند، از این هم بدتر می شوند.»(۲۱) روسو با این بیان نه تنها علوم و دانش ها و هنرها را زیر سؤال می برد، بلکه نتایج حاصل از آن را نیز نفی می کند، اکتشافات را بیهوده جلوه می دهد و زندگی بر مسیر طبیعت را می ستاید.
پی نوشت ها
۱و۲ ژان ژاک روسو، اعترافات، بهروز بهزاد، تهران، مؤسسه مطبوعاتی فرخی، ۱۳۴۶، ص ۳۲۳/

۳ ب. مازلیش و ج. برونوفسکی، سنت روشن فکری در غرب از لئوناردو تا هگل، لیلا سازگار، تهران، آگاه، ۱۳۷۹، ص ۳۸۱/

۴ ژان ژاک روسو، پیشین، ص ۳۲۴/

۵ برونوفسکی، پیشین، ص ۳۸۲ / فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه از ولف تا کانت، ترجمه اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر، تهران، علمی و فرهنگی و سروش، ۱۳۷۳، ج ۶، ص ۷۹/

۶و۷ ژان ژاک روسو، پیشین، ص ۳۲۴/ ص ۳۲۵/

۸الی ۲۱ لارنس کون، متن هایی برگزیده از مدرنیسم تا پست مدرنیسم، مقاله «گفتار درباره علوم و هنرها»، ژان ژاک روسو، عبدالکریم رشیدیان، تهران، نی ۱۳۸۱، ص ۴۲/ ص ۴۳/ همان/ ص ۴۴/ همان/ ص ۴۵/ همان/ص ۴۶/ ص ۴۷/ ص ۴۸/همان/ ص ۴۹/ همان/ همان.

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

علم و ادب ظاهر مردم را آراسته می کند؛ اما باطن را فاسد می سازد، طبع را منحرف می نماید و به دل و دماغ حالتی مصنوعی می دهد. مختصر اینکه مردم عالم هنرمند می شوند؛ اما آدم نمی شوند.
رسو
سیر حکمت در اروپا/محمد علی فروغی

👆☹

تنها خراسانی نوشته:

باز هم از این همه پرحرفی احساس شرمساری می کنم!
«آهن ربای جذب رفیقان کشید حرف»

👆☹

کامیاب نوشته:

برخی از دوستان بسیار علاقه مندن که غزل را به زور ارتباط بدن به پیامبر.
خیلی واضحه
به تنها کسی که ربط نداره ختمی مرتبت شماست.

👆☹

دوست دار حافظ نوشته:

با عرض سلام و عذر خواهی از همه بزرگان دوستان را به دو بیت از حضرت حافظ دعوت میکنم
هزار نکته باریک تر زموی اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
قصد توهین به هیچ کسی نیست اما برای شناخت حافظ نباید به یک یا دو بیت از او کفایت کرد بلکه باید تمام اشعار او را با تمام وجود حس کرد تا مگر بتوان اندکی از عرفان او را درک کرد…

👆☹

رسول نوشته:

اصلا در متن پیامبر اسلام نبوده و حتی حافظ دینش دین انسانیت بوده نه اسلام و اسلام را قبول نداشته و اخوندهای ان زمان هم وقتی حافظ به رحمت خدا میره نمیگذارند خاکش کنند میگفتن مسلمان نبوده
گر مسلمانی از ان است که حافظ دارد
اه اگر از پس امروز بود فردایی

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.