گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شادان کیوان نوشته:

در این غزل به دو باور و اعتقاد خواجه میتوان پی برد. یکی اینکه او عشق که الفت و محبت گویه های دیگر آنند را قدیم و همچون ذات خداوند ازلی میداند و میفرماید حتی قبل از دو عالم بوده است (بیت دوم)که این بحث عرفانی خود را دارد.
مطلب دیگر سرنوشت و تقدیر مقدر است که در بیت نهم از آن بعنوان نصیبهُ ازلی نام میبرد و میگوید از او گریزی نیست. این باز مرام جبر اندیشی و جبر انگاری خواجه را نشان میدهد در مقابل اختیار که این دو باور در مذاهب اربعه مورد اختلافند.

ویرایش جدید ساغر