صبر تلخ است و دوای من خونین جگر است
داروی درد من از درد جگر سوزتر است
چون ننالم که رقیبش بجفا می کشدم
وین که او آگه ازین نیست جفای دگرست
منم آن دلشده پروانه که جا بر سر شمع
بی خبر سوخته ام تا دگران را خبرست
هر کجا غمزده شوخی است بلای دل ماست
تیر باران بلا در ره اهل نظرست
ناصحا من نکنم ترک بتان قصه مخوان
گفتگویی که بجایی نرسد درد سر است
اهلی از بهر خدا پرده زنار بکش
که تفاوت زتو تا بر همنان اینقدرست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و رنج عاشقانه سخن میگويد. شاعر از تلخی صبر و درد جگر سوز خود میگوید و بیان میکند که عشقش باعث رنج و عذابی عمیق برای او شده است. او به وضعیت خود و احساساتش در برابر رقیب و معشوق اشاره میکند و بیان میکند که در حالی که خود در آتش عشق میسوزد، دیگران از این وضعیت بیخبرند. همچنین به وجود بلاها و مشکلات در مسیر عاشقانه خود اشاره کرده و به نصیحتی به ناصحان میپردازد که از قضاوت درباره معشوقش پرهیز کنند. در نهایت، شاعر خواهان حفظ حریم و پردهپوشی در عشق است تا تفاوتها و دردهای او را درک کنند.
هوش مصنوعی: صبر کردن سخت و دردناک است و درمان من، که خون جگرم را میسوزاند، از خود درد بیشتر است.
هوش مصنوعی: اگر من از دلتنگیام نالیدم، به این علت است که رقیبم به من ظلم میکند و این که او از آنچه که بر من میگذرد بیخبر است، خود نشانی از ظلم دیگری است.
هوش مصنوعی: من همان پروانهی عاشقی هستم که بیخبر از آتش شمع در کنار آن سوختهام، در حالی که دیگران از این داستان اطلاع دارند.
هوش مصنوعی: هر جا که اندوه و غم وجود دارد، درد دل ما نیز آنجاست. مشکلات و مصایب مانند بارانی از تیر، بر سر افراد صاحب نظر میبارد.
هوش مصنوعی: ای ناصحان، من از یاد کردن بتان دست برنمیدارم، زیرا گفتگوهایی که به جایی نمیرسند، تنها دردسر میآفرینند.
هوش مصنوعی: به خاطر خدا، پرده حجابی بر خود بکش که اختلاف تو با دیگران بسیار زیاد است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
پردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف
شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دست
شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش
[...]
آنکه در صدر قضا تا به حکومت بنشست
چنگ بازی بمثل سینه کبکی بنخست
وانکه تا او در انصاف گشودست ز بیم
پشت ظالم بشکست و نفس فتنه ببست
دیده اکنون نتواند که کند هیچ زنا
[...]
چار چیز است خوش آمد دل خاقانی را
گر کریمی و معاشر مده این چار ز دست
مال پاشیدن و پوشیدن اسرار کسان
باده نوشیدن و بوسیدن معشوقهٔ مست
صنما بسته آنم که در این منزل تست
خبری یابم زان زلف شکسته به درست
درد و غمهای تو و عهد وفایت بر ماست
هم به جان تو که هوش و دل و جانم بر تست
دل من نیست شد و سوز تو از سینه نرفت
[...]
یار میخواره من دی قدحی باده به دست
با حریفان ز خرابات برون آمد مست
بر در صومعه بنشست و سلامی در داد
سرِ خُم را بگشاد و در غم را بربست
دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.