گنجور

 
اهلی شیرازی

کار از دهان او همه دم بر مراد نیست

بر هیچ اعتبار و بهیچ اعتماد نیست

بازآ که غنچه وار دل تنگ بسته است

غیر از نسیم وصل تو هیچش گشاد نیست

جان حزین من که کسی یاد او نکرد

در ورطه غمی است که کس را بیاد نیست

تو جان عالمی نه پری و نه آدمی

آدم فرشته خوی و پری حور زاد نیست

ای چرخ کج نهاد بما راست چون شوی

جز کجروی چو هیچ ترا در نهاد نیست

اهلی بجور یار چو خود دل نهاده یی

بیداد او گرت بکشد جای داد نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

وصلم میسر است ولی بر مراد نیست

بر دل نهم چه تهمت شادی که شاد نیست

غم می‌فروخت لیک به اندازه میفرست

یک دل درون سینه ما خود زیاد نیست

جایی هنوز نیست به ذوق دیار عشق

[...]

میلی

در کعبتین عشق تو نقش مراد نیست

وز ششدر غم تو امید گشاد نیست

در دشت شوق بس که به سر بردم، آن چنان

گم گشت نام من که مرا هم به یاد نیست

دادیم جان و دل ز خم زلف او نرست

[...]

صائب تبریزی

در چار باغ دهر نسیم مراد نیست

از ششدر جهات، امید گشاد نیست

در راه ابر، تخم تمنا نکشته ام

کشت مرا ملاحظه از برق و باد نیست

آسودگی ز عمر سبکرو طمع مدار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه