گنجور

 
ظهیری سمرقندی

دستور صایب رای ثاقب تدبیر که با بخت جوان و رای پیر بود، گفت: چنین آورده اند خداوندان تاریخ که به ایام قدیم در شهر زاول، جوانی بود چون نگارستانی. ازین جعد مویی، سمن بویی، ماه رویی، مشتری عذاری، گل رخساریکه چهره او زلف و خال عروس کمال و قد او سرو باغ حسن و جمال بود.

وجه کضوء الفجر اظلم حوله

من شعرها المفتول عشر لیال

فکانما صبغ الدجی من صدغها

او عیینها او خالها او حالی

در اطراف شهر بر طریق طواف می گشت و مسالک طرق زقاق به قدم اشتیاق می نوشت و نفس مهجور و قالب رنجور را موانست و استیناس می جست و دل خونین و جان اندوهگین را تسکین می داد. در اثنای آن تکاپوی بر در وثاق ماهرویی گذر کرد. سروی دید خرامان در بستان، به قامت رشک چنار و به رخسار، غیرت گلنار. زلفش کمند دلبند و غمزه اش ناوک جان شکار. با صد هزار رنگ چون نوبهار و با صد هزار نیرنگ چون روزگار. جمال او غیرت آفتاب و چهره او رشک ماهتاب. ازین کشیده قدی، گشاده خدی، لاغر میانی، فربه سرینی، غزال چشمی.

فی خده التلالو فی ثغره الشنب

فی عیینه التلفت فی خصره الهیف

رخساره و دو زلفش کالبدر و الدجی

خط خد و دو لعلش کالتمر والسعف

چون چشم جوان بر جمال او افتاد، به یک نظر دل به باد داد آتش حیرت درآمد و خانه عافیت بسوخت دست غیرت درآمد و خرمن صبر بر باد داد شرارت شوق در دلش زبانه زدن گرفت و مادت اصطبار به حد اضطرار کشیدن ساخت با خود گفت:

کم قتیل کما قتلت شهید

ببیاض الطلی و ورد الخدود

آن شد که دلم به هر دری شد

هر لحظه اسیر دلبری شد

دل بر تو نهادم و برین قول

رویم ز سرشک محضری شد

دم سرد از سینه بر می آورد و اشک گرم از دیده می ریخت و آن شب با صد هزار ارق و قلق به روز آورد و با خود می گفت:

ارق علی ارق و مثلی یارق

و جوی یزید و عبره تترقرق

جهد الصبابه ان تکون کما اری

عین مسهده و قلب یخفق

و در جوار او پیرزنی بود که روز عمرش به شام رسیده بود و صبح مدتش تمام بر آمده ازین مکاری، غداری، رابعه صورتی، زوبعه سیرتی که به تلبیس، دست ابلیس فرو بستی و به ترفند، پای دیو در بند کردی. معجون قیادت آمیختی و تعویذ عاشقی فروختی. بامداد جوان به نزدیک او رفت و از ماجرای خود شمه ای با وی بگفت. تفسره دل بدو نمود و نبض عشق پیش او داشت و گفت:

نبض دل من ببین و آنگه به دلیل

بیماری عشق را علاجی فرمای

گنده پیر مزاج او بدید و علاج او معلوم کرد. گفت: جفت این زن بزازی است به فلان موضع، فردا که اشهب صبح پرواز کند و غراب شام از نهیب عدم پنهان شود، تو آنجا آی و از آن بزاز تای اطلس قیمتی به هر بها که گوید، بخر و چنین گوی که از برای دوستی می خرم. پس به من ده و بگوی که این جامه به دوست ما رسان و عذر بسیار تمهید کن تا بعد از آن مرا چه فراز آید تا آنچه تدبیر اقتضا کند و مصلحت روی نماید، تقدیم کنم. جوان روز دیگر بر مقتضای رای گنده پیر و مشاورت و استصواب او، آن عزیمت به امضا رسانید. جامه قیمتی از آن بزاز بخرید، پس به گنده پیر داد و وصیتی که در آن باب واجب آمد، تقدیم نمود و گفت: این محقر به ایشان رسان و عذر تقصیر تمهید کن. پس هر دو برفتند. گنده پیر ساعتی توقف کرد. چندان که خسرو سیارگان از سمت رووس مایل شد، جامه برگرفت و به خانه بزاز رفت و بر زن سلام کرد و گرم بپرسید و تاسیس قواعد محبت و تاکید بنیان مودت، محکم و مستحکم گردانید و گفت:

گر خدمت ما ترا فراموش شده ست

ما را حق نعمت تو یادست هنوز

و دمدمه و افسونی بر وی می دمید و در میان آن، خوردنی خواست. زن به تکلف آن مشغول شد و زمانی توقف در میان آمد. گنده پیر جامه در زیر بالش نهاد و چون خوردنی بخورد، بیرون رفت. زن بزاز از مکر و غدر او غافل و بی خبر بود. شبانگاه بزاز چون از ستد و داد، و برگرفت و نهاد، فارغ شد، به خانه باز آمد. چشم او بر طرف بالش افتاد، اطراف بالش متفاوت نمود، نگاه کرد، جامه ای که بامداد فروخته بود، شبانگاه در خانه خود یافت. خیالات محال در خاطرش مجال یافت و ظنون فاسده در باطنش متداخل شد و وساوس و هواجس بر دماغ و دلش مستولی گشت. با خود گفت: جامه از برای خانه من خریده است و آن جوان کسهای عروس من بوده است. این توهمات و تخیلات بر خاطرش می گذشت، چندان که مرد را صفرا بشورید و سودا غلبه کرد. چوبی برگرفت و پشت و پهلوی زن در هم شکست و تعریک و تادیبی بلیغ بجای آورد. زن از موجب این تادیب بی خبر از خانه بیرون آمد و به خانه مادر خویش رفت. روز دیگر گنده پیر به تفحص آن به در سرای بزاز رفت و چون از ماجرا اعلامی یافت به نزدیک زن آمد و به وجه محبت گفت:

دوری نه از آن روی چو مه می دارم

و الله که تخفیف نگه می دارم

پس پرسید که موجب این مکاوحت و اسباب این مکاشفت چیست؟ و این تعذیب و تشدید از برای کیست؟ زن بزاز زبان شکایت بگشاد و از ماجرای رفته شرح داد و گفت: ای مادر هر چند خاطر برگماشتم، هیچ معلوم نمی گردد که باعث و داعی او در این بی خویشتنی چه بود است؟ که بی جرمی ظاهر و جنایتی معلوم در باب من این فرمود و مرا چندین رنج ها نمود و مطالبت ها کرد و من خود را مقدمه تهمتی و موجب خیانتی نمی شناسم که این عتاب و عقاب و تهدید و تشدید واجب کند و در خاطرم از هر گونه تصورات و توهمات می گذرد، اما محقق و مصحح نمی شود. گنده پیر گفت: هر کاری را پایانی و هر دردی را درمانی هست. به فلان جای حکیمی است دانا و منجمی است استاد که علم تنجیم و معرفت تقویم نیکو داند و از مکنونات و مضمونات خاطر خبر دهد. نادیده بداند و ناشنیده برخواند. در مکنونات و مغیبات سخن گوید و از سرایر و ضمابر نشان دهد. هر کرا درین شهر واقعه ای مبهم و حادثه ای معظم پیش آید، به صفای رای روشن او آن عقده بگشاید و آن مشکل معضل حل کند و در حب و بغض و حل و عقد و افسون و نیرنج ید بیضا و دم مسیحا دارد چنانکه به افسون ماهی از دریا برآرد و مرغ از هوا فرود آرد و ازین ترهات مموه و مزخرفات مزور چندان ایراد کرد که زن بدان راضی شد که در وقت برود و او را ببیند. گنده پیر گفت: تا من مطالعه بکنم و بنگرم که در خانه حاضرست یا نه، توقف کن. پس به نزدیک جوان رفت و گفت: مهیا باش وصول مقصود و رود مطلوب را:

طلع الصبح علی اسعد فال

فاشرب الراح علی احسن حال

صبح بنمود در آفاق جمال

خیز پر کن قدحی مالامال

آنگاه نزدیک زن بزاز رفت و گفت:

شاد شو ای منهزم که در مدد تو

حمله تایید و نصرت و ظفر آمد

خیز تا به طالع سعد و فال فرخنده به نزدیک حکیم رویم. پس بر میعادی که نهاده بود به خانه جوان آمدند و زمانی غم و شادی گفتند و بساط مباسطت بگستردند و حجاب مجانبت از میان برداشتند و چون ساعتی برآمد، گنده پیر به بهانه ای از خانه بیرون آمد و هر دو را در خانه به خلوت و سلوت بگذاشت. آن روز هر دو تا شبانگاه به معاشرت و مباشرت مشغول بودند و با یکدیگر به فراغت و رفاهت بیاسودند و نصیب لذت و تمتع برداشتند و شبانگاه که سیمرغ مشرق به نشیمن مغرب رسید، زن به خانه تحویل کرد و جوان از پیرزن عذرها خواست و کرامت ها کرد و گفت: ای مادر مرا غریق انعام و رهین اکرام خود گردانیدی و شرایط اشفاق بر لوازم اکرام الحاق کردی و اکنون یک التماس دیگر باقی است، اگر به اجابت مقرون گردد، این منت، طراز منت های گذشته شود. پیرزن گفت: حاجت چیست و التماس کدام است؟ جوان گفت: آنکه میان زن و شوهر التیامی کنی و اصلاح ذات البین واجب داری، چنانکه مناقشت زایل گردد و مکاشفت باطل شود. طریق مصالحت معمور و عوارض منازعت مرفوع گردد. پیرزن گفت: «اعطیت القوس باریها و اسکنت الدار بانیها». بامداد بر در دکان بزاز حاضر شو و چون من بیایم، گوی: جامه چه کردی و حال چیست؟ روز دیگر برین میعاد هر دو به دکان بزاز حاضر شدند. جوان گفت: ای مادر، جامه که به تو دادم، رسانیدی و دل من فارغ گردانیدی؟ گنده پیر گفت: جامه قبول نکرد و به من باز داد. من جامه بر گرفتم و به خانه خواجه بزاز رفتم، چون خواجه به خانه نبود، جامه همانجا بگذاشتم تا بها باز رساند. مرد بزاز چون سخن بر آن منوال شنید و آثار خطایی که رفته بود، بر صفحات احوال بدید، بر ارتکابی که کرده بود و اقدامی که نموده، پشیمانی ظاهر گردانید و خود را ملامت ها کرد و گفت:

و کل نعیم بالفراق مکدر

و ای نعیم دام غیر مکدر

در وقت، بهای جامه بر سنجید و با گنده پیر عتابها کرد و گفت:

ان الامور اذا انسدت مسالکها

فالصبر یفتق منها کل ما ارتتجا

پس به خانه مادر زن آمد و از کرده عذرها خواست و زن خویش را به اعزاز و اکرام به خانه آورد و گفت:

الا قبح الله الضروره انها

تکلف اعلی الخلق ادنی الخلائق

تو آن کن که از تو سزد ای نگار

من آن کرده ام خود که از من سزید

این افسانه از بهر آن گفتم تا رای پادشاه را مقرر گردد که فنون مکر و صنوف غدر زنان بی اندازه است و در حد حزر و حصر نگنجد و عاقل روشن رای به ترهات ایشان التفات ننماید و غث و سمین و معین و مهین آن را وزنی ننهد و به مشاورت و مفاوضت نامفید ایشان در هیچ مهم حوض و شروع نپیوندد که عواقب آن وخیم و خواتم آن ذمیم باشد. پس بر مقتضای این مقدمات از عقل و شرع و مروت و فتوت لایق نباشد به تزویر و تمویه کسی که اوصاف ذات او نقصان عقل و خسران خرد باشد، فرزندی را که آثار رشد از ناصیه او لایح و مخایل نجابت و تباشیر شهامت بر جبین او لامح است و استعداد او مناصب ملک را معین و استقلال او مثابت شاهی را مبین، سیاست فرماید و مکان دولت را از زینت و زیب او خالی و عاطل گرداند. چه فردا که شب شبهت از حجاب ریبت چون روز جهان افروز روی بنماید و آفتاب یقین از پرده سحاب غفلت بیرون آید و صورت این حادثه شنیع از جلباب تعجیل چهره بگشاید، ندامت نافع نیاید و حسرت ناجع نباشد و پای تلافی از عرصه مراد قاصر گردد و دست تدارک از ادراک مطلوب کوتاه ماند و عقل گوید: «ترکت الرای بالری».

چو بنهاد عقل تو رای صواب

ز رای صواب و خرد سر متاب

شاه چون این مقدمات بشنید و این کلمات استماع کرد، مثال داد تا شاهزاده را به حبس برند و سیاست در تاخیر و توقف داشتند. چون این خبر به سمع کنیزک رسید، همه شب چون مرغ زنده بر آتش می طپید و چون سیماب بر خود می لرزید. خواب را وداع کرده و سکون و آرام را طلاق داده، آتش سینه افروخته و دیده بر آسمان دوخته و می گفت:

ولو حملت صم الجبال الذی بنا

غداه افترقنا اوشکت تتصدع

آنچه از غم هجران تو بر جان منست

من دانم و آن که آفریده ست مرا

همه شب چون مادر کشتگان بیدار و چون پدر رفتگان، بی خواب و قرار. سر بر بالین حسرت و ضجرت نهاده، سلوت از وی دور و خواب و قرار از وی نفور. اشک حسرت می راند و این غزل می خواند:

فکیف یرجون لی سلوا

و عندی المقعد المقیم

ندیمی النجم طول لیلی

حتی اذا غارت النجوم

اسلمنی الصبح للبلایا

فلا حبیب و لا ندیم