گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

عقلی که ز لطف دیدهٔ جان پنداشت

بر دل صفت ترا به خوبی بنگاشت

جانی که همی با تو توان عمر گذاشت

عمری که دل از مهر تو بر نتوان داشت

انوری

گر بنده دو روز خدمتت را بگذاشت

نه نقش عیادت تو بر آب نگاشت

تقصیر از آن کرد که چشمی که بدان

بیماری چون تویی توان دید نداشت

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
خاقانی

عشق آمد و عقل رفت و منزل بگذاشت

غم رخت فرو نهاد و دل، دل برداشت

وصلی که در اندیشه نیارم پنداشت

نقشی است که آسمان هنوزش ننگاشت

اثیر اخسیکتی

در نامه ی تو، قلم چو گردن بفراشت

گفتم بنویسمت، سرشکم نگذاشت

حال دل مشتاق نه آن صورت داشت

کان را بسر قلم، توانست نگاشت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه