گنجور

 
ظهیر فاریابی
 

خدایگان اکابر بهاء دولت دین

تو را رسد به جهان سروری و سر داری

من از هوای تو خو باز چون توانم کرد؟

که با حیات من آمیخته ست پنداری

کلاه گوشه حکم تو از طریق نفاذ

ربوده از سر گردون کلاه جباری

به دولت تو سزدگر امیدوار شوم

که شاید ار به جوانان امیدها داری

نشاط کن غم مستی مخور که گاه طرب

اگر چه مست نمایی به عقل هوشیاری

دوام عمر تو باشد که آخرش نبود

سزد که کار مرا آخری به دیداری