هنگام خردی با کودکی «قربان» نام که مرا همروز و سال بود، واز در اندام و بالا همشاخ و یال، از دبستان ساز گسیختن کردیم و تاز گریختن، فرا پشت خانه ایشان لانه ای بود ویرانه، که دیوان به زنجیر بدو راه ندادی، فرزانه به شمشیر در او پا ننهادی. بدان در تاختیم و لاغی کودکانه بر ساختیم.من با چنگ و ناخن خاک همی سفتم و او با دست و دامن پاک همی رفت. خواهرش «خدیجه» نام از دریچه بام بدید، چست و چالاک به سر گشت، و با تیزتکی راه زینه دو پله یکی در نوشت، مردانه به ویرانه در تاخت، و نبردی دلیرانه بر ساخت. گناه گریز را ستیز انگیخت و با درشتی و دشنام اندام و آویز برادر کرد، سبک از جای بر کند و گران بر زمین کوفت، پای بر نام هشت و کوبی شاخ شکن در نهاد. به دندان و چنگال و سوزن و سنجاق جامه و جانش دوختن و دریدن گرفت، وزیست و مرگش را در بازار آزار به کمتر ارز و افزون تر بها فروختن و خریدن. بیچاره قربان دست ستیز بسته دید و پای گریز شکسته، اندیشه جنگ در پای برد و دست از دهان برداشت که :آوخ این چه فر و فرزانگی است و کدام مردی و مردانگی، که خدیجه دمار از یار کوی و دبستانت برانگیخت و تگرگ مرگ بر بارو برگ انباز باغ و بستانت فرو ریخت: تو تن لخت کرده از یاری بر کرانی و روی سخت ساخته تماشاکنان نگران.
تنی را که از رنج کس درد نیست
اگر پور دستان بود مرد نیست
مرا نرم و آسوده چالاک و چست
گریز از دبستان به دستان تست
کنون آمد این روز بد پیش من
تن آسا گرفتی سر خویشتن
زهی دانش و دید و فرزانگی
خهی راد مردی و مردانگی
ز چشم بدت تا نیاید گزند
بهل پرده بر رخ بسوزان سپند
چون ویله زینهارش بلند آوا گشت، و بیغاره تاب او بارش شرم انگیز و خشم افزا، چهاراسبه بدو آمیختم و ده مرده درخدیجه آویختم. اگر چه آن بره آهوی تازه شاخ و گوزن بچه نو نبرد با همه خردی و سادگی و نوآموزی و مادگی بازوی شیر و پلنگ داشت و نیروی دریا و نهنگ، ولی چون ما را با همه بی دست و پائی ساز هم پشتی رست و کار از بازیچه و لاغ به کشاکش و کشت درکشید، سخت سختش زار و زبون آوردیم و نیک نیک نوان و نگون.
برادر پی مالش شاخ او
سراغش بدرید و شاماخ او
بر سیمگون موی مشکین کمند
به دندان بخست و به دستان بکند
برخساره و سرش با پای و چنگ
همی ریخت خاک و همی کوفت سنگ
منش نیز درکش بر افشرده پی
بر ابرو گره چنگ درنای وی
چپ و راست زیر و زبر سخت و سست
فرو داشت در چنگ و دندان نرست
بر این خاک پست از سپهر بلند
مر او را به پاداش گاز و گزند
سرو بر، پرو پای و پهلوی و پشت
کمین زخمه زخم لگد بود و مشت
گرایش به دندان و چنگش نماند
سرکین و بازوی جنگش نماند
فرو هشت نیروی شیر و پلنگ
برآراست روبه روش جنگش نماند
فرو هشت نیروی شیر و پلنگ
برآراست روبه روش ریوورنگ
روی خاکساری در پای برادر سود، و لابه لغزش و گستاخی را لب چرب زبانی و زبان تیتال برگشود، که باد افراه این شوخ چشمی را سزای بست و فروختم و کیفر این سخت روئی را خورای کشت و سوخت. تو برادری و من خواهر، زاده یک پدر ومادر. خواندن و راندن، گرفت و بخشایش، هر چه اندیشی، دارای فروفرمانی و خداوند آرزو وآرمان:
چوب تو بر تارک من چندن است
سنگ تو بر دیده من توتیا
گر بزنی باز هلم داوری
ور بکشی بگذرم از خون بها
ولی این بیگانه آشنارو، و دوست نمای دشمن خو، که انباز خود ساخته ای و بانداز من تاخته، از دیگر کوی وکاشانه است و مرغش پرورده دیگر آب و دانه.دلت چون داد فرنجک سارم فراسر خسبد و خنجک وارم در پای و پی خلد، سیمم به سنگ و سندان ساید، و میم بگاز و دندان خاید، چنگ در چنبر گیسو زند و سنگ بر سینه و بازو، برپیدا و نهانم پرده دران آید و بهر دیده که خواهد فرازیر و بالایم نگران:
برادر که دید آشکار و نهفت
که خواهر پسندد به بیگانه جفت
نگه کن که چون آخته یال جنگ
به خون من اندر فرو برده چنگ
مراین خیره کش مست بی زینهار
برانگیخت از هستی من دمار
رخم کز گل آسیب دیدی و رنج
براز سیم سارا شکست و شکنج
نگه کن یک، از مشت نیلی گیاه
یک از زخمه خشت سنگ سیاه
ترا دیده بازو نگه سوی من
وزان سوی بیگانه بر روی من
ز چاووش نشنیده کس تا بدزد
در این دامگه جز تو خواهر بمزد
سرشته است از سنگ و سندان دلت
نرسته است مردم گیاه از گلت
بدین فر و فرجام و فرزانگی
مبر نام مردی و مردانگی
زن زشت کردار پیمانه نوش
بسی به ز زن های مردانه پوش
چندان بر این هنجار زنخ زد، و افسون راند، که بدستی که دشمن مبیناد و دوست، دستانش در قربان گرفت، و از شاخچه ماست کشی شیرش در پستان آمد. سراپای افروخته آذرگشت و بی زینهارم در پای و سرافتاد. دستان چنبر کرد و سخت و ستوارم بر گردن انداخت از فراز خواهر به شیب افکند و با جنگی آشتی سوز چنگ آزار و آسیب برگشاد. خدیجه نیز چست و تیز از زیر بدر جست و سنگ در دست و چنگ در خون برادر سارم بر زبر خفت:
مرآن ماده آهوی نورسته شاخ
کزو سینه شیر نر شاخ شاخ
درآویخت با من به دندان و چنگ
گران زخمه چون زخم خورده پلنگ
فرو برده چون غمزه خویشتن
بکاوش ده انگشت در خون من
شد از کوب مشت و لگد سخت سخت
تن ناتوان تاب من لخت لخت
وز آن سوی «قربان» پیمان گسل
گران کینه، پولادرو، سنگدل
دمان و دژم چست و چالاک و چیر
در انداخت هنگامه دارو گیر
نه سنگی رها شد ز چنگش نه چوب
که نه پوست درگشت و نه مغز کوب
سرا پا تنم موئی ار رسته بود
ز چنگال آن سنگ این خسته بود
زهستی من جز که نامی نماند
ز من تا در مرگ گامی نماند
جز آوازه مرگ و آویز کشت
چه زاید زآمیزش مغز و مشت؟
نر و ماده این گول ساده، و گرفتار افتاده را رزم لگد و مشت برساختند، و به کوفت های زفت و درشت که بر پیکار هفتخوان انگشت سودی در کار کتک و کشت ایستادند. از سر و سنگ مپرس و از تن و چوب مگوی، تو گفتی گل کاران ساروج همی کوبند، یا پوست گران مازوج همی سایند، از آن سنگ ساران و چوب باران کوهساری شدم از سنگ ولی خرد و خسته، پیشه واری از چوب ولی ریش و شکسته. پس از آنکه از آتش و باد دود و دمی مانده بود، و از خاک و آبم گردونمی، خوار و خسته، زار و شکسته از چنگ ایشانم رهایی رست و نیم کشت و خون آغشت تا ز رمیدن و ساز پریدن را بال و پر از مرغ دام دیده گرفتم و پای و پی از آهوی زخم رسیده. یار سنگین دل و ماه سیمین تن سنگ در دامان و جنگ در سر، شکسته لگام و گسسته جلو از پی تاختن آوردند، و در انداز تک و دو وایست و رو رزم ویرانه نو ساختن، من نیز از بیم جان و آسب کشت دست به سنگ ستیز بردم وآهنگ جنگ گریز کردم. پس از گیرو داری فره، و زد و خوردی فراوان مردن مردن و هزار خون دل خوردن، از آن گرداب کشتی شکن رخت به کنار افکندم، و از دریا باری چونان ژرف و بی پایاب که کمتر گزندش طوفان خون بود به کنجی جان سپار افتادم. چون لختی بدین برگذشت و هوش از رمیدن آرمیدن گرفت:
از آن تاب و تیمار و زخم و زیان
به بیغاره در خود نهادم زبان
که ای ناخردمند بی چشم و گوش
سبک سر تنک رای بی مغز و هوش
به شرم از تو فرجام فرزانگی
به ننگ از تو در، نام دیوانگی
زدانش ترا بود اگر ساز و سنگ
چه خواهر برادر در آمد به جنگ
خورا بود و خوش تا زبان داشتی
سخن ساختن از در آشتی
شدن هر دو را تنگ نزدیک تر
از آن نیک گفتی وزین نیک تر
به نیروی اندرز و بازوی پند
سر هر دو دربستی از کوب و کند
وزان نغز گفتار دانا نیوش
نیوشنده را در نرفتی بگوش
سزیدی سبک سرگران ساختن
روان از میان برکران تاختن
ترا در بدان جنبش وجوش و جنگ
به سرخاک خوشتر که در دست سنگ
به شوخی زدی مشت بر نیشتر
سزاوار اینی، وزاین بیشتر
چه گویم بدین داوری چون گری
به خویش از در یاوری خون گری
برفت از بد افتاد روز سیاه
سرشکم به ماهی خروشم به ماه
که آوخ چو من کیست برگشته روز
بدین رنج و اندوه و تیمار و سوز
بیک جنبش نا به سامان بسیج
برآمد همه نام و ننگم به هیچ
زچنگم بشد یار فرخنده رای
گهر سنگ گردید و گنج اژدهای
بکین خیره کش مهربان خواهرش
پدر رنجه، اندوهگین مادرش
برهنه برو برزو بالا و رخت
چه از ترکتاز خزانی درخت
هرآنچ آبرو پاک بر خاک ریخت
به جستن بسی بایدم خاک بیخت
روان کوفته، دل نوان، جان فگار
تن از خستگی مرگ را خواستار
ز خود رنجه از زندگانی ستوه
به تنهائی افتاده دور از گروه
ز هر دو دژم روی و آشفته رای
نه رای دبستان نه روی سرای
به پیش از گزند پدر گیر و دار
ز پس چوب استاد آموزگار
بدین فرو فرجام و فرخندگی
مرا خوب تر مرگ تا زندگی
چه جای نم اشک از این کم و کاست
اگر چشم ها خون ببارم رواست
پس از دست افسوس سودن، و روی دریغ شخودن، سرکوب پشیمانی، بیغاره پریشانی، گریه خاک فرسا، ناله چرخ پیما از آن کردار بد سرگذشت، بازگشتی سهلان سنگ کردم و با پاک یزدان پیمانی خاک درنگ بستم که تا جان توان بخشای تن است و زبان پاس اندیش سر، هر جا و هر هنگام میان دو خویش یا از دو بیش، رای کاوش و کین خیزد، و پندار زشت گرد داوری و آویز انگیزد، در خورد نیرو و یارا و اندازه دید ودانست،دست آویز ساخت و سازش گردم و میان دار نواخت و نوازش، اگر از تلواس نبرد باز نیایند، و اندیشه آورد در پای نرود، بی رنجش از هر دو دور پایم، وتا رای آشتی بر سگالش جنگ پیشی نگیرد نزدیک نیایم.
با آن آزمایش و این پیمان و پنجاه سال افزون پاسداری، امیدوارم آن دوست رهی را در چالش برادر و مالش برادرزادگان، همدست نخواهند و در پرخاشی که پیروزی و گریزش هر دو مایه شکست است پایمرد نجویند. هر هنگام اندیشه آشتی فراز آمد و دل از پیشه ناسازگاری باز، رهی را آگهی آور. بی کوتهی تا همه جا همرهی خواهم نمود، و در پردازکین و انگیز مهرافزون از آنچه سزاست و روا گوش اندیش و استوار خواهم زیست.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن دربارهٔ دو کودک به نامهای قربان و خدیجه است که در دوران کودکی دچار درگیری میشوند. آنها که همسن و همسالند، به ویرانهای رفته و از طریق بازی به نزاع میپردازند. خدیجه، خواهر قربان، با جسارت به جنگ برادرش میپردازد و در این درگیری اتفاقات زیادی میافتد. قربان از اهمیت برادرانگی و رفتار انسانی میگوید و در مییابد که دعوا و دشمنی هر دو را به زحمت میاندازد. در نهایت، او تصمیم میگیرد که به آرامش برسد و اهمیت دوستی و همدلی را درک کند. این داستان به تعلیمی دربارهٔ اهمیت آشتی و اجتناب از خشونت و دشمنی میان انسانها پرداخته و پیامدهای بد ناشی از درگیریها را بررسی میکند.
هوش مصنوعی: زمانی که بچهای به نام «قربان» که همسن و سال من بود، با هم دوست شدیم. از دبستان بیرون آمدیم و به پشت خانه آنها رسیدیم، جایی که یک لانه ویران بود. ما دو نفر به آنجا رفتیم و با شجاعت شروع به بازی کردیم. من با دستانم خاک میکردم و او با دامنش به آرامی حرکت میکرد. خواهرش به نام «خدیجه» ما را از بالای خانه دید و به سرعت پایین آمد. به تنهایی به ویرانه آمد و با شجاعت با ما بازی کرد. اما وقتی که متوجه شد که ما در حال بازی هستیم، از روی عصبانیت به برادرش سخت گرفت و او را به زمین انداخت. به شدت به او حمله کرد و به او دشنام داد. قربان که در برابر این حمله احساس درماندگی میکرد، از خود پرسید چه کسی میتواند در برابر این همه شجاعت ایستادگی کند در حالی که خدیجه به راحتی برادرش را تحت فشار قرار میدهد و مرگ را به آنها نزدیک میکند.
هوش مصنوعی: اگر کسی به خاطر رنج و درد دیگران احساس ناراحتی نکند و به راحتی زندگی کند، او در واقع انسان کاملی نیست، حتی اگر از خانوادهای با مقام و ثروت باشد.
هوش مصنوعی: من با آرامش و نرمی، فعال و چابک، از مدرسه به دستان تو فرار میکنم.
هوش مصنوعی: اکنون روز بدی برای من فرا رسیده است و تو به راحتی به خودت توجه نکردی.
هوش مصنوعی: چه نیکو است دانش و آگاهی و خردمندی، و چه خوب است که انسان در زندگی با شجاعت و مردانگی رفتار کند.
هوش مصنوعی: از نگاه بد تو تا زمانی که آسیبی به من نرسد، پرده را کنار بزن و بر روی چهرهام آتش بزن.
هوش مصنوعی: زمانی که صدای ویله بلند شد و با خشم و شرم او مواجه شدم، به زمین افتادم و ده مرده را در حالتی ناگوار از دست دادم. اگرچه آن بره جوان و تازهکار بود و ضعفهایی داشت، تواناییهایی چون قدرت شیر و پلنگ و نیروی دریا و نهنگ را نیز در خود داشت. اما وقتی ما با تمام ناامیدی و ناتوانیامان به او نزدیک شدیم، اوضاع به شدت تغییر کرد و در نتیجه، او را به زانو درآوردیم و در نهایت به شکست و ناامیدی دچار شد.
هوش مصنوعی: برادر به دنبال مال و ثروتش رفت و در این مسیر، سر او را از روی حسادت و کینه برید.
هوش مصنوعی: دختر زیبای مو مشکی، با دندانش کمند را محکم گرفت و با دستانش آن را جدا کرد.
هوش مصنوعی: در اینجا توصیف میشود که بر روی چهره و سر او، خاک میریزد و سنگها را به زمین میکوبد. این تصویر نشاندهندهی تنش و درگیری است که در حال وقوع است.
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و دلربایی چهره و جذابیت ظاهری اشاره دارد. شاعر به لحن و حرکات ابروان و نغمهٔ دلنشین مانند نی اشاره میکند که تأثیر عمیقی بر احساسات و روحیات میگذارد. در مجموع، شاعر از زیبایی و جذابیت خاصی سخن میگوید که پیامد آن توجه و دلربایی است.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تضادها و تناقضات زندگی اشاره میکند. او میگوید که در دنیا همه چیز دستخوش تغییر و نوسان است؛ از استحکام و ضعف گرفته تا راست و چپ. این ناپایداریها در دست و دندان ما وجود دارد و ما نمیتوانیم از آنها رهایی یابیم. به عبارتی، او بر این نکته تأکید میکند که زندگی پر از چالشها و ناملایمات است که باید با آنها مواجه شویم.
هوش مصنوعی: این زمین پایینتر از آسمان بلند، او را به خاطر رفتار و سختیهایی که برایش پیش آمده، پاداش میدهد.
هوش مصنوعی: سرو ایستاده، با چهرهای زیبا و اندام خوشساخت، در حالیکه به نشانهی حمایت از یکدیگر، با روحیهای قوی که در برابر ضربات و زخمها مقاومت میکند.
هوش مصنوعی: اگر دندانها و چنگ و قدرت جنگیاش از بین برود، دیگر هیچ چیز از او باقی نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: نیروی قوی شیر و پلنگ را در هم آمیخته و آماده کرده است، اما در مقابل، به او شجاعت و قدرتی برای جنگ نمانده است.
هوش مصنوعی: نیرویی از شیر و پلنگ در هم آمیخته، با قدرت و شجاعت به سوی رودخانهای با رنگ و جلوه زیبا مینگرند.
هوش مصنوعی: در پای برادر، با تواضع و خاکساری ایستادهام و به خاطر لغزشها و بیادبیهایم به لطف زبان شیرینم اعتراف میکنم. باد ریاکاری، به من درس تنبیه و سزای رفتارهای نابخردانهام را داد و کیفر این بیاحتیاطی را با آتش و سوختن تحمل کردم. تو برادر منی و من خواهر تو، حاصل یک پدر و مادر. در زندگی، در پذیرش و بخشیدن یکدیگر، هر چه فکر کنی، دارای قدرت و سرپرستیای هستند که آرزوها و اهداف را شکل میدهند.
هوش مصنوعی: عذاب تو به شدت بر سر من فرود آمده و درد و ناراحتی تو مانند سنگی بر چشمان من نشسته است.
هوش مصنوعی: اگر تو دوباره به من حمله کنی، من از تو شکایت میکنم، و اگر تو مرا بکشی، من از حق خودم به سادگی میگذرم.
هوش مصنوعی: این فرد غریبه که به ظاهر آشنا و دوست به نظر میرسد، در واقع دشمنی پنهان است که با تو متحد شده و به من حمله میکند. او از جایی دیگر آمده و پرندهاش با آب و دانهای دیگر بزرگ شده است. دل تو مانند پرندهای در قفس میخوابد و من نیز مانند خنجری در پای تو و در بهشت هستم. نقرهام به سنگ و سندان آسیب میبیند و دندانم به گزیدهای خنجری میشود. در جستجوی گیسوی تو چنگ میزنم و سنگی بر سینه و بازوی خود حمل میکنم. هم در ظاهر و هم در باطن، پردهها به من نزدیک میشوند و هر چشمی که بخواهد، به من زل میزند.
هوش مصنوعی: برادر وقتی میبیند که خواهرش به کسی غیر از خانواده علاقهمند است، در دلش ناراحتی و نگرانی پیدا میکند.
هوش مصنوعی: نگاه کن که چگونه یال جنگ، که به خوبی تربیت شده، چنگال خود را به خون من فرو میبرد.
هوش مصنوعی: مستی بیپروا و بیاحتیاط باعث شده که از وجود من چیزی باقی نماند و مرا کاملاً نابود کرده است.
هوش مصنوعی: چهرهام از آسیب گل زیبا شده و رنج دلم از زیبایی و ظرافت سارا شکسته و آشفته است.
هوش مصنوعی: به یک چیز نگاه کن، که مانند ضربهای از یک گیاه نیلی و از ضربهای بر روی خشت و سنگ سیاه است.
هوش مصنوعی: به این معناست که تو به من نگاه میکنی و توجهت به سمت من است، اما چشمهات به سوی دیگری هم میرود.
هوش مصنوعی: کسی تا به حال نشنیده که در این محل، شخصی جز تو خواهر را به دزدی ببرد.
هوش مصنوعی: دل تو از سختی و مقاومت همچون سنگ و سندان ساخته شده است و به همین دلیل احساسات و زیباییهایی که در وجودت وجود دارد، نمیتواند به شکلی واقعی و زنده از تو بروز کند.
هوش مصنوعی: به خاطر این زیبایی و نتیجه و خردمندی، نام مرد و مردانگی را از یاد نبر.
هوش مصنوعی: زن زشتکردار که بیادب است و رفتار ناپسند دارد، خیلی بیشتر از زنانی که به ظاهر مردانهاند، ناپسند و زشت است.
هوش مصنوعی: او به شدت بر این موضوع تأکید کرد و جاذبهای ایجاد کرد که به طوری که نه دشمنان نتوانستند او را ببینند و نه دوستانش، دستانش را برای قربانی آماده کرد و از جوانههای شیرِ ماست خود در پستانش استفاده کرد. تمام وجودش به آتش افروخته شد و بدون هیچ حفاظت، بر زمین افتاد. دستانش را گلایه کرد و محکم و استوار بر گردن او انداخته و از بلندی خواهرش به سمت پایین کشید و با جنگی که آشتیاش سوزناک بود، آسیب و درد را از هم گشود. خدیجه نیز با چابکی و سرعت از زیر سایه بیرون آمد و سنگی در دست و چنگی در خون برادرش سارت را بر روی زمین افکنده بود.
هوش مصنوعی: این بیت به تصویر کشیدن زیبایی و نرمی یک آهو اشاره دارد که جوان و لطیف است. در عین حال، او با شجاعت و قدرت شیر نر مقایسه میشود که سینهای پر از قدرت و شجاعت دارد. این تضاد بین لطافت و قدرت، به وضوح حس زیبایی و قدرت را در یک تصویر نمایش میدهد.
هوش مصنوعی: او با دندان و چنگال خود به من حمله کرد و زخمی شدیدی را مثل زخم پلنگ به من وارد کرد.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که شخص در حال بیان عواطف عمیق و دردهای خود است. او از کسی میخواهد که در عمق احساساتش فرو برود و با دقت به زخمهایش نگاه کند، انگار که میخواهد نشان دهد که چقدر عذاب میکشد و در خون اشکهایش غرق شده است. این دعوت به بررسی و کاوش در رنجش به نوعی بیانگر حس تنهایی و نیاز به درک عمیق دیگران از دردهایش است.
هوش مصنوعی: از شدت ضربات مشت و لگد، بدن ناتوانم به شدت آسیب دیده و تاب و توانم به کلی از بین رفته است.
هوش مصنوعی: از آن طرف، قربانیای وجود دارد که با پیمانهای شکننده و عواطف قوی، همواره کینه و سختدلی را به همراه دارد.
هوش مصنوعی: لحظهای سرشار از نشاط و تلاطم را تجربه کن و با مهارت و چابکی به مقابله با چالشها بپرداز.
هوش مصنوعی: هیچ چیزی از دست او رها نشد؛ نه سنگی، نه چوبی، نه پوستی و نه مغزی که بتواند شکسته شود.
هوش مصنوعی: اگر تمام بدنم از مو ساخته شده بود و آن سنگ خسته مرا گرفتار کرده بود، چقدر بیشتر از این بیتابی احساس میکردم.
هوش مصنوعی: زندگی من تنها یک اسم باقی میماند، و تا زمانی که به مرگ نرسم، هیچ چیزی از من نمیماند.
هوش مصنوعی: جز صدای مرگ و نشانههایی از کشت چه نتیجهای از ترکیب فکر و تلاش به دست میآید؟
هوش مصنوعی: نر و ماده این موجود ساده، درگیر زد و خوردی پر از لگد و مشت شده و در جنگی بزرگ و سخت، مانند نبرد هفتخوان، شرکت کردند. از سر و صورتشان نپرس و درباره بدن و چوب هم چیزی نگو، گویی که کارگران محکم در حال کوبیدن گل هستند یا پوست سنگین را میسایند. من از آن سنگ های سخت و چوب های طبیعی زخم خوردم و خسته و شکسته شدم. زمانی که از آتش و باد فقط دود و بخار باقی مانده بود و از خاک و آب نیز چیزی نبود، به شدت خسته و ناتوان از دست آنها رهایی یافتم و حتی در خون غوطهور شدم. ناگهان به فکر فرار و پرواز افتادم، در حالی که پاهایم زخمی و مثل آهو به تردید نزدیک میشدند. دل سنگین و چهرهای نقرهای در این نزا به جنگ پرداخته و در این مبارزه، زینش شکانده و قدم به عقب گذاشته بودند تا دوباره به جنگ بیفتند. من هم از ترس جان و آسیبی به خودم زدم و به جنگ نرفتم. بعد از آشوب و زد و خورد بسیار، و مردن و هزار درد دل کشیدن، توانستم خود را از آن گرداب نجات دهم و در دریایی بیپایان و عمیق که کمتر در آن آسیب طوفان وجود داشت، جا گرفتم. وقتی کمی به این وضعیت گذشت و حواسم جمع شد، آرام گرفتم.
هوش مصنوعی: به خاطر درد و رنج و زخمهایی که تحمل کردهام، در دل خود به شکل خاموشی پنهان کردهام.
هوش مصنوعی: ای بیخود و نادان، که نه چشم داری و نه گوش، و بیفکری که اندیشهات کم است و عقل و فهمی نداری.
هوش مصنوعی: شکوه و عظمت عقل به خاطر تو به ننگ تبدیل شده و از تو به عنوان نمادی از دیوانگی یاد میشود.
هوش مصنوعی: اگر با دانش خود ساز و سنگ درست کنی، چه نیازی به درگیری خواهر و برادر است؟
هوش مصنوعی: تا زمانی که زبان داشتی و قادر به گفتگو بودی، میتوانستی به خوشی و آرامش در کنار دیگران زندگی کنی.
هوش مصنوعی: هر دو به هم نزدیکتر از آنچه که خوب گفتی هستند و این نزدیکی از هر چیز دیگری بهتر است.
هوش مصنوعی: با قدرت نصیحت و توانایى پند، درب هر دو را میبندم و میشکنم.
هوش مصنوعی: از سخنان زیبا و خردمندانهی او گوش زدن، باعث میشود که شنونده به درک عمیقتری دست یابد و از آن آگاه شود.
هوش مصنوعی: سبکسری و شورش میتواند باعث بیافراد سنگیندل شود و فوقالعاده از بین ببرد.
هوش مصنوعی: بهتر است تو در دنیای پرآشوب و درگیر با مشکلات، زیر خاک آرام بگیری، تا اینکه در دستان سنگ و سختی بمانی.
هوش مصنوعی: به شوخی زدی و به من آسیب زدی، تو لیاقت این را داشتی و حتی بیشتر.
هوش مصنوعی: نمیدانم که چگونه باید بیان کنم که این قضاوت چقدر سخت است، زیرا من خودم به شدت در رنج و اندوه هستم و نمیتوانم از دیگران کمک بگیرم.
هوش مصنوعی: روزهای بد و نامناسب به پایان رسید و با آن ظلم و تاریکی نیز رخت بربست. احساس اندوه و غم من به قدری شدید است که مانند اشک روی صورت من جاری شده و از درون به تلاطم و خروش آمده است.
هوش مصنوعی: آه، پس کیست مثل من که دوباره با این درد و اندوه و زخمها به روزهای سخت بازگشته است؟
هوش مصنوعی: با یک حرکت بینظم، تمام افتخارات و عیبهایم به هیچ تبدیل شد و به جمعیت پیوستم.
هوش مصنوعی: یار خوشبخت و بافکر از دست من رفت، و اکنون ارزش و گنجینهام به مانند سنگی سخت و بیارزش شده است.
هوش مصنوعی: در اینجا به تصویری از یک خواهر مهربان اشاره شده که با نگاهی غمگین به پدر و مادری که دلتنگ هستند، مینگرد. او احساس اندوه و ناراحتی آنها را درک میکند و با محبت خود سعی دارد که وضعیت را بهتر کند.
هوش مصنوعی: برهنه برود برزوی ناز و زیبایی و لباسش را به خاطر آسیبهای پاییزی که به درخت خورده، کنار بگذارد.
هوش مصنوعی: هر آنچه که برای حفظ آبرو و حیثیتم از دست دادم، باید تلاش کنم تا آن را دوباره به دست آورم.
هوش مصنوعی: روحی خسته و دلهایی آزرده، جسمی چنان فرسوده که از خستگی به دنبال مرگ است.
هوش مصنوعی: از زندگی خسته شده و از تنهایی رنج میکشم، به دور از دیگران و در جمعی احساس تنهایی میکنم.
هوش مصنوعی: از هر دو طرف ناراحتم و فکر و حالم آشفته است. نه اندیشهای مانند دبیری دانا دارم و نه ظاهری مانند زیبایی خانه.
هوش مصنوعی: قبل از اینکه دچار مشکل و آسیب شوی، از پدر خود کمک بگیر و از تجربیات معلم خود استفاده کن.
هوش مصنوعی: مرگ برای من بهتر از زندگی است، زیرا در نهایت به خوشی و سعادت میرسد.
هوش مصنوعی: اشک ریختن به خاطر کمبودها و نداشتهها چه اهمیتی دارد، وقتی که میتوانم با درد و رنج بسیار گریه کنم و آن را پذیرفت.
هوش مصنوعی: پس از اینکه به خاطر کارهای بد خود از خودم پشیمان شدم و از این وضعیت ناراحت بودم، تصمیم گرفتم که با خودم و خدای پاک عهدی ببندم. این عهد بر این است که تا زمانی که جان در بدن دارم و زبانم توان سخن گفتن دارد، هر زمان و هر مکان که فکر یا خشم من از دو نفر یا بیشتر برمیخیزد، به خودم یادآوری کنم که باید با قدرت و درک مناسب عمل کنم. در این صورت، از قضاوتهای زشت و منفی دوری کنم و به جای آن، به ساخت و ساز و ایجاد تفاهم بپردازم. اگر دلیلی برای جنگ نباشد، از آن دوری میکنم و تا زمانی که در صلح و آشتی بمانم، هیچ وقت به جنگ نزدیک نخواهم شد.
هوش مصنوعی: با توجه به تجربهای که داشتم و وعدهای که دادهام و همچنین با بیش از پنجاه سال تلاش برای حفاظت از این رابطه، امیدوارم که دوستیام را در مواجهه با چالشها و اختلافات خانوادگی از دست ندهم و در جدالهایی که هر دو طرف ممکن است به شکست منجر شود، پافشاری نکنم. هر زمان که فکر آشتی به ذهنم خطور کرد و قلبم از خشم رها شد، خبر خوش را به اطلاع برسانم. بدون هیچگونه تردیدی، در هر مکانی و در هر زمینهای که لازم باشد کمک خواهم کرد و با دقت و ثبات به زندگی خود ادامه خواهم داد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.