گنجور

 
یغمای جندقی

زاده آزاده والانژاده سلیمانی داود میرزا که بختش پاینده باد و زندگانی فزاینده‌، از این بندهٔ بی‌هست و بود که آذرش همه دود است و سودش یکسر زیان‌، پس از هزار مهربانی و نواخت‌‌، یک نامه پهلوی پرداخت بر فرهنگ پارسی خواست و بارها ساز و سامان باز گفت آراست. انجام فرمایش سرکارش را از دل و جان پذیرا گشتم و بدان مایه سردسرایی که گاهی از در آزمون‌خانه همی‌رفت گرم و گیرا‌، همه اندیشه و تلواس آن بود که این کمینه خواهش را بی‌آنکه چشمداشت دراز افتد و به نامه و پیغام نیاز خیزد هم در بزم بهشت دیدارش آغاز آرم و به پایان برم از آنجا که گردش اختر برون از پرگار کام است و ترکجوش جنبش گردون تکه بیش از دهان هر پخته و خام ده روز افزون همی رفت تا با همه آسودگی و رامش و ایستادگی و کوشش، گویی نای زبان از گزارش بسته‌اند و دست توان از نگارش شکسته. به هزار اندیشه‌، دل سختی‌ِ سخن‌گفتن نداند و خامه گهری سفتن نتواند. شرمسازی سرکارش از دیر انجامی این کمینه کارم که کودکان دبستانی را راست داشتن چنانستی که دستار بندان اخباری را ماست گماشتن با همه دلبستگی از دیدار فرشتی سرشتش که شرم هشت‌بهشت است دوری انگیخت و کوری آورد، هم مگر سر کار میرزا ابراهیم که در آن بزم مینو نمونش همواره راه است و بدان هنجار زیبا و گفتار شیوا پوزش اندیش هزار گناه، در خواه بخشایش آرد، و از این آزرم و شرمندگی و تیمار و پراکندگی‌ام مژدهٔ آرام و آسایش رساند. از هنجار ناهموار این نگارش پارسی گزارش پیداست که من بندهٔ هیچ‌ندان‌ِ سردسخن‌ِ پریده‌دست‌ِ شکسته‌دهن را نیرو و توان آن همایون‌نامه که از اندیشه آفریدن و پندار پروریدن‌، کیوان دست بر دهان است و تیر دامن به‌دندان‌، نبوده و نیست و نخواهد بود، اگرش جز این کار آسان آغاز دشوار انجام فرمایشی هست، وگر خود همه سر باختن است و جان در انداختن گو بفرمای که روی بر آستان است و روان در آستین.