گنجور

 
واقف لاهوری

عیش بیرون رفت و غم در دل به سلطانی نشست

دیو را بنگر که بر تخت سلیمانی نشست

غیر رفت از آستان یار و نقش پا گذاشت

من اگر رفتم به‌جایم نقش پیشانی نشست

آخر از پهلوی من مسکین دلا برخاستی

من تو را اول نمی‌گفتم که نتوانی نشست

حاجب دولت‌سرای یار شد یاران رقیب

کار مشکل گشت یعنی سگ به دربانی نشست

دوستان معذورم از گشتم ز دل پهلو تهی

چند بتوان پهلوی این دشمن جانی نشست

 
 
نسکبان اندروید