گنجور

 
واقف لاهوری

هست آرزوی بوسه‌ای از تو من دل‌ریش را

چیزی بده درویش را چیزی مگو درویش را

مجنون و خوار و ابترم غوغای طفلان بر سرم

خواهم که از کویت برم جای دگر تشویش را

آن هر دو چشم دل گسل کردند خونم را بهل

رحمی نمی‌باشد به دل ترکان کافرکیش را

 
 
نامبردگان شاهنامه
وحشی بافقی

عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را

این بس که ضایع می‌کنی برمن جفای خویش را

لطفی که بد خو سازدم ناید به کار جان من

اسباب کین آماده کن خوی ملال اندیش را

هر چند سیل فتنه گر چون بخت باشد ور رسی

[...]

صغیر اصفهانی

هر گه بیفشانی به رخ زلف سیاه خویش را

مانند شب سازی سیه روز من دلریش را

خویشان دهندم پند و من بیگانه ام ز ایشان بلی

عشق تو هر جا پا نهد بیگانه سازد خویش را

شاهان عالم را بود گاهی نظر سوی گدا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه