گنجور

 
واقف لاهوری

از گریه رسید آب به بنیاد نگاهم

ظالم نرسیدی تو به فریاد نگاهم

از مردمی پشم تو ای شوخ عجب نیست

گر شاد کنی خاطر ناشاد نگاهم

از چشم من ای شوخ مکن عزم برون شد

ویران چه کنی خانهٔ آباد نگاهم

سوی تو یتیمانه غریبانه ببینم

(افتاده) ... اد نگاهم

صبحم که دم سرد بود هم‌نفس من

شمعم که سرشک آمده همزاد نگاهم

 
 
نسکبان اندروید