گنجور

 
واقف لاهوری

به غیر از جفا یاد کاری ندارد

وفا پیش او اعتباری ندارد

چرا می‌رود دامن‌افشان ز خاکم

به خاطر گر از من غباری ندارد

اگر بی‌قراری کنم عذرم این است

که بر قول خود او قراری ندارد

به جز خون دل نیست ما آزمودیم

شرابی که در پی خماری ندارد

مرا دید سیماب در لرزه افتاد

جهان همچو من بی‌قراری ندارد

ندیدم درین باغ یک گل ندیدم

که در پیرهن از تو خاری ندارد

 
 
نسکبان اندروید