گنجور

 
واقف لاهوری

غبار درش ای صبا گر بیاری

مرا بر سر و دیده منت گذاری

بود لازم عمر بی‌اعتباری

به زلفش چرا نقد دل می‌سپاری

نداری به شما شیشه جانان ترحم

تو ای سنگدل از کدامی دیاری

نظر کن به حال دل دردمندم

نه آخر تو هم چشم بیمار داری

نه امروز دل برق جولان شوق است

که آتش عنان بود درنی سواری

اگر کبک پیشت به دعوی خرامد

توان خنده‌کردن بران کوهساری

بکش ناوک خویش از سینهٔ من

چه کردم که جان مرا می‌براری

سر یوسف خویش گردم که چون عمر

عزیز است با وصف بی‌اعتباری

ز سر بی‌تو بگذشت یک نیزه اشکم

قلم بر سر من چنین گشته جاری

اگر ابلهی خامه‌اش کار چوب است

خری دانمش قابل چوب‌کاری

رقیبا به کویش تو را قدر سنگ نیست

تو هم خویش را آدمی می‌شماری

چو سیماب مشکل که تسکین‌پذیرم

جبلی است در طبع من بی‌قراری

به سروقتم آرید آن سیم‌تن را

که سیماب گر دیدم از بی‌قراری

ز کف می‌دهی زلف دلدار واقف

به غفلت چرا همر را می‌گذاری

 
 
نسکبان اندروید