غبار درش ای صبا گر بیاری
مرا بر سر و دیده منت گذاری
بود لازم عمر بیاعتباری
به زلفش چرا نقد دل میسپاری
نداری به شما شیشه جانان ترحم
تو ای سنگدل از کدامی دیاری
نظر کن به حال دل دردمندم
نه آخر تو هم چشم بیمار داری
نه امروز دل برق جولان شوق است
که آتش عنان بود درنی سواری
اگر کبک پیشت به دعوی خرامد
توان خندهکردن بران کوهساری
بکش ناوک خویش از سینهٔ من
چه کردم که جان مرا میبراری
سر یوسف خویش گردم که چون عمر
عزیز است با وصف بیاعتباری
ز سر بیتو بگذشت یک نیزه اشکم
قلم بر سر من چنین گشته جاری
اگر ابلهی خامهاش کار چوب است
خری دانمش قابل چوبکاری
رقیبا به کویش تو را قدر سنگ نیست
تو هم خویش را آدمی میشماری
چو سیماب مشکل که تسکینپذیرم
جبلی است در طبع من بیقراری
به سروقتم آرید آن سیمتن را
که سیماب گر دیدم از بیقراری
ز کف میدهی زلف دلدار واقف
به غفلت چرا همر را میگذاری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه نیکو سخن گفت یاری به یاری
که تا کی کشم از خُسُر ذل و خواری
دل من همی جست پیوسته یاری
که خوش بگذراند بدو روزگاری
شنیدم که جوینده یابنده باشد
به معنی درست آمد این لفظ باری
بتی چون بهاری به دست من آمد
[...]
ایا دیده تا روز شبهای تاری
بر این تخت سخت این مدور عماری
بیندیش نیکو که چون بیگناهی
به بند گران بسته اندر حصاری
تو را شست هفتاد من بند بینم
[...]
بتی را که بودم بدو روزگاری
جدا دارد از من بد آموزگاری
نداند غم و درد هجران یاران
جز آن کازموده است هجران یاری
اگر هرکسی طاقت هجر دارد
[...]
ز فردوس با زینت آمد بهاری
چو زیبا عروسی و تازه نگاری
بگسترده بر کوه و بر دشت فرشی
کش از سبزه پو دست وز لاله تاری
به گوهر بپیراست هر بوستانی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.