گنجور

 
واقف لاهوری

گریه شست از خاطرم فکر دل افسرده را

آمد آن آبی که برد از پهلویم این مرده را

انقلاب دهر می‌بینیم و بر حال خودیم

راست می‌مانیم شمع بزم برهم‌خورده را

شوق شمشیرت که آب زندگی در جوی اوست

در تن من زنده گردانید خون مرده را

از رفوی زخم من ای چاره‌گر بردار دست

می‌کنی آزرده‌تر این خاطر آزرده را

گریه‌ام واقف اگر این نوع طوفان می‌کند

دهر تاوان خواهد از من جنس دریابرده را

 
 
نسکبان اندروید