گنجور

 
واقف لاهوری

گریه شست از خاطرم فکر دل افسرده را

آمد آن آبی که برد از پهلویم این مرده را

انقلاب دهر می‌بینیم و بر حال خودیم

راست می‌مانیم شمع بزم برهم‌خورده را

شوق شمشیرت که آب زندگی در جوی اوست

در تن من زنده گردانید خون مرده را

از رفوی زخم من ای چاره‌گر بردار دست

می‌کنی آزرده‌تر این خاطر آزرده را

گریه‌ام واقف اگر این نوع طوفان می‌کند

دهر تاوان خواهد از من جنس دریابرده را

 
 
نامبردگان شاهنامه
جامی

ای مه خرگه نشین از رخ برافکن پرده ا

شاد کن آخر گهی دلهای غم پرورده را

گر به گورستان مشتاقان سواره بگذری

جان دمد در تن صدای سم اسبت مرده را

جان به لب آوردیم لب بر لبم نه یک نفس

[...]

کلیم

بی‌تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را؟

خندهٔ گل دردسر می‌آورد آزرده را

ساغری خواهم دم آخر مگر همراه او

سوی تن باز آورم جان به لب آورده را

نه همین بی‌سوز عشقَست، از هوس هم گرم نیست

[...]

صائب

پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را

حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را

بر جراحت بخیه نتواند ره خوناب بست

سود ندهد مهر خاموشی دل آزرده را

خضر در سرچشمه تیغش نمازی می کند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
ابوالحسن فراهانی

باز عشقش تازه کرد از نو دل افسرده را

آری آتش آب حیوان است شمع مرده را

از نگاهش دارم امید وصالی زان که گاه

می‌رود صیاد از پی ، صیدِ پیکان خورده را

واعظ قزوینی

کرد ظاهر از نقاب آن روی گلگون کرده را

سوخت غمهای بصد خون جگر پرورده را

بی نقاب شرم، بی نور است حسن مهوشان

روشنی هرگز نباشد دیده بی پرده را

بی بصیرت هم ز فیض جستجو بی بهره نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه