گنجور

 
واقف لاهوری

بکس بیداد آن ترک سپاهی

چه می‌خواهی دلا زین دادخواهی

مرا گفتی بیا قربان من شو

الهی من به قربانت الهی

عبث بگریستم بر بخت تیره

که نتوان شستن از رنگی سیاهی

خدا را ای دل اکنون می‌توان کرد

کباب از ناله‌ات شد مرغ و ماهی

گهر پیش بناگوش تو لرزد

به خود همچون چراغ صبحگاهی

گدای کوچهٔ عشقم عجب نیست

گر آید از دماغم بوی شاهی

چنان تاریک شد از طرهٔ او

که بر شب می‌زند روزم سیاهی

کند دریای حسنش چون تلاطم

شود آیینه را کشتی تباهی

به یاد مصرع آن قد موزون

ز بر دارد دلم دیوان آهی

مرو واقف به تحسین کس از جا

که باشد واه واه خلق واهی

 
 
نسکبان اندروید