گنجور

 
واقف لاهوری

نگذاشت به‌جا از من این درد اگر چیزی

ای کاش دران دل هم می‌کرد اثر چیزی

خاک قدمش قاصد می‌بوس و به هر بوسی

می‌دزد برای من زان کحل بصر چیزی

گر حالمرا پرسد آن مست خراب من

از بوی کباب دل ای باد ببر چیزی

گفتی که فلان امسال چونست تو را احوال

گر راست ز من پرسی از یار بتر چیزی

آخر دل جانان راکردیم به خود مایل

از گریهٔ شب چیزی از آه سحر چیزی

دیگر چه کمر بندی در کشتن من ظالم

کز طاقت من نگذاشت آن تاب کمر چیزی

با این همه زیبایی خط نیز برآوردی

ز اسباب هلاک من کم بود مگر چیزی

ای خوش‌پسران با ما این جور و جفا تا کی

آرید به یاد آخر از پند پدر چیزی

تا خنده‌کنان رفتی از پیش نگاه من

در خانهٔ چشمم نیست جز گریه دگر چیزی

غسامهٔ واقف را ناخوانده مکن پاره

بیچاره رقم کرده است از خون جگر چیزی

 
 
نسکبان اندروید