گنجور

 
واقف لاهوری

نیست همچون شمع ما را الفتی با پیرهن

گو بکش هرکس که خواهد از بر ما پیرهن

عشق بیرون کرد چون دست جفا از آستین

ساختم از بهر چاک اول مهیا پیرهن

غنچه‌آسا تنگی دل از سر ما وانشد

تا نکردم چاک همچون گل ز صد جا پیرهن

نیست معلومم که بی‌او زنده‌ام یا مرده‌ام

من نمی‌دانم کفن پوشیده‌ام یا پیرهن

شمع‌سان گر در غمش واقف چنین خواهی گداخت

همچو فانوس از تو خواهد ماند بر جا پیرهن

 
 
نسکبان اندروید