گنجور

 
واقف لاهوری

نیست همچون شمع ما را الفتی با پیرهن

گو بکش هرکس که خواهد از بر ما پیرهن

عشق بیرون کرد چون دست جفا از آستین

ساختم از بهر چاک اول مهیا پیرهن

غنچه‌آسا تنگی دل از سر ما وانشد

تا نکردم چاک همچون گل ز صد جا پیرهن

نیست معلومم که بی‌او زنده‌ام یا مرده‌ام

من نمی‌دانم کفن پوشیده‌ام یا پیرهن

شمع‌سان گر در غمش واقف چنین خواهی گداخت

همچو فانوس از تو خواهد ماند بر جا پیرهن

 
 
نامبردگان شاهنامه
کلیم

کس نمی گیرد دگر در رهن صهبا پیرهن

از تو چاک ایدست بیتابی و از ما پیرهن

بیتو ضعفم قوتی دارد که مانند حباب

باز می افتم اگر بردارم از جا پیرهن

شب قبای صبر دلها چاک شد چون آمدی

[...]

صائب

دیده بی نور ما را کرد بینا پیرهن

بر چراغ مرده ما شد مسیحا پیرهن

گفت پیغمبر مپوشانید تن در نوبهار

چون نسازم در بهاران رهن صهبا پیرهن؟

پرده عصمت ندارد تاب دست انداز شوق

[...]

قصاب کاشانی

داغ دل را کرد از چاک آشکارا پیرهن

عاقبت در عشق ما را ساخت رسوا پیرهن

تنگ در آغوشش آوردن نصیب ما نشد

نامسلمان شانه، کافر سرمه، ترسا پیرهن

مگذر از حق بی تو هر شب تا سحر در سوختن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه